سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

درد مادر بزرگ، درد دموکراسی!

مدام
پشت سر هم
ناله می کند مادر بزرگ!
جلب توجه!
یک ذره شاید ترحم!
یا یک نگاه!
گاه یادش می رود
گردنش بود
یا که پایش
اما سر آخر
همه باید بفهمند!
که جایی
تکه استخوانی
در آن اندام افتاده ی از ریخت افتاده
تیر می کشد!
درد مادر بزرگ
درد دموکراسی است!
مادر بزرگ
از سر می گیرد
فغان را!
این بار
برای یک تصویر مبهم
از پشت عینک ها!
از شهر تلویزیون
تهران!
یک تیر دیگر!
این بار در جان یک دختر!
درد آن دختر که مرد !
باز هم
دموکراسی!
درد بی درمان ما!
درد مادر بزرگ های ما!
«حقوق اجتماعی تامین!
برای همه
مادر بزرگ!
و آن دختر!»
آن دختر جنگید
مادر بزرگ هم نالید
چه خوب!
با رای مادر بزرگ!
او هم سرشماری شد!
یک نفر!
یک زن!
یک مادر!
و یک کوپن از پول نفت!
«حقوق» برای او
فقط در «بانک» معنا می دهد!
«حقوق زن»
یعنی دستمزد یک زن شاغل!
«آزادی» برایش
یعنی خیانت
ول شدن!
نه حق زندگی!

مادر بزرگ

نمی داند تعریف حقش را

ولی دردش را چرا!

«غم نان»!

و هزینه ی درمان!

درد مایوس شدن

از خواندن یک تابلو!

درد درک یک رخداد کوچک

در یک فیلم کودک!

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

هیچ کدام!

گفته بودی کدام؟
سخن از توست
رای تو!
من نمی دانم کدام؟!
و تو مختاری
با هر کدام!
یا با هر کدام!
و یا بر علیه هر کدام !
یا که اصلا
هیچ کدام!
من از کدام؟
یا با کدام؟
یا هم چون کدام؟
نیستم من!
هیچ کدام!

sy

حق با شماست! جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!

آخ
نزن
جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!
قسم دروغ ؟
ضعف املا بود!
ما کردها «ط» نداریم!
ضعف الفباست
تحصیح می کنم!
غلططططط کردم!
بهتر شد؟
باور کنید گفتم
پیرمرد دکه ی روزنامه ای هم گفت
باز هم
این بار هم
حق با شماست!
نمی دانم
مثل روز
روشن بود
فقط من که نمی گویم
همه
این را
کمتر از من نه
بیشتر حتی
خوب می دانند!
مگر که خالی نیست؟
این جیب های ما
خب دیگر؟
پس
حق با شماست
شما باید ببخشید
جوانند
نمی فهمند
سنگینی می کند
کله هاشان
بر تن (های رعنا) شان!
پرانتز را هم
غلت کردم!
حق باشماست
اسلحه دارد
و فشنگش بیش تر
مدارک مستدل است!
حق با اوست
دیدید؟
از روز هم
روشن تر!
تازه
آن بالا را چه می گویی؟
با آن هاست!
با چه زبانی
باز باید بگویند ؟
طفلکی ها راست می گویند!
به پیر
حق
با ماااااااااا
نییییییییییست!
دیگر نمی گویم
این آخرین تکرار
گفتنش جرم است
همین یک بار می گویم
خداااااااااااااا
بااااااااااااااا
آن هاست!
راه بیافت!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

تشابه خنده دار رقابت انتخاباتی با بازی فوتبال!


نگارنده ی این سطور صرف نظر از هر گونه جهت گیری ای پیرامون سلامت یا عدم سلامت در انتخابات نحوه ی برخورد مسئولان کشور با این اتفاقات را کاملا غیراخلاقی و حتی گاه غیر انسانی می داند.
امروز یکشنبه 24/3/88 ، آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای که با خبرنگاران کشورهای مختلف جهان داشتند دیدگاه­های خود را در مورد نا آرامی های اخیر شهرهای ایران در واکنش به نتایج انتخابات اعلام کردند.

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی ازجانب خبرنگاران پیرامون این نا آرامی ها اعلام کردند که ...«به هر حال مثل مسابقه فوتبال است و شدت احساسات يك كارهايي مي كند و در اين مسابقه 40 ميليون نفر شركت كرده و خود وسط مسابقه بودند و آزادي كه در ايران است نزديك به مطلق است»...
...« افرادي كه شلوغ كاري مي كنند 2 ، 3 هزار نفرهم نمي شود رفتار اينها مانند تماشاچي های فوتبال است»...
...« البته در يك مسابقه ی فوتبال هم ممكن است تماشاچي ها عصباني شوند و نيروهاي انتظامي با آنها برخورد مي كند كسي كه از ورزشگاه بيرون مي آيد و چراغ قرمز را رد مي كند پليس با او برخورد مي كند فرق نمي كند كه او چه كسي باشد. خوشحال نيستم كسي چراغ قرمز را رد كند و جريمه شود اي كاش رد نشود»...
اینجانب به عنوان شهروند این کشوراین نحوه ی پاسخگویی به این قضیه را نوعی فرار از پاسخگویی به حساب می آورم.

تشابه انتخابات با بازی فوتبال و تشابه شرکت کنندگان انتخابات به هواداران فوتبال به نظر اینجانب بسیار غیر منطقی و حتی خنده دار است.
- ایشان اگر تخصصی در این مورد داشتند فوتبال در دوره ی ریاست جمهوری گذشته ی ایشان که به قول بعضی از کارشناسان با انتخاب آقای مایلی کهن به سرمربی گری تیم ملی به اوج سیاسی بودن خود رسیده بود! نتیجه ای مقبول در حد باشگاهی و یا در حد تیم ملی کسب می کرد! و متاسفانه تحلیل نتایج تیم های ایرانی چه در حد ملی و چه در حد باشگاهی ما را از اصل قضیه دور می کند.
- در فوتبال اشتباه داوری جزئی از بازی است اما در انتخابات داورها نباید اشتباه کنند! و اگر شما اعتقادی به این اشتباه ندارید بگذارید نمایندگان معترضین این بازی را بازبینی کنند. افسوس که سیاست ما برنامه ی نود ندارد!
- بازی فوتبال جدا از این که امروز به چیزی غیر از یک ورزش معمول تبدیل شده است و تاثیرات اجتماعی و سیاسی بزرگی هم در پی دارد اما کل بازیگران تاثیرگذار یک رقابت ورزشی از سرمربی و بازیگران گرفته تا روزنامه نگارانی که قلم به نقد می کشند تعدادشان به چند هزار نفر هم نمی رسد! و حتی اگر تاثیر تماشاچیان را هم در نظر بگیریم نهایتا به چند صد هزار نفر در ایران می رسد! در حالی که در یک انتخابات معمول در ایران حداقل سی میلیون نفر مشارکت می کنند!
- تماشاچیان اگر بعد از بازی ماشین آتش می زنند، ویترین مغازه ها را می شکنند و ... این را باز هم باید در مشکلات جامعه ریشه یابی کرد. آیا شما اتفاقات رخ داده بعد از اعلام شمارش آرای انتخاباتی را که ریشه یابی کردید به حسادت در پیروزی انتخاباتی رسیدید؟! واقعا همین! فقر، بیکاری، ترس از جنگ و ... و حتی یک به قول خودتان شبهه! پیرامون رای ای که داده اند؟!
- بعد از یک مسابقه ی فوتبال کسانی که شورشی خیابانی ترتیب می دهند جدا از فحش هایشان در شعارهایشان مدیریت تیم را هم نقد می کنند! آیا شما به شعارهای به قول خودتان اغتشاش گران هم گوش کردید؟
- چرا شما به این تماشاگرنماهای عرصه سیاست! با شمارش مجدد آرا یا برگزاری انتخابات مجدد موافقت نمی کنید تا دیگر جای هیچ گونه ابهامی باقی نماند. عبارت آزادی نزدیک به مطلق در ایران امروز از گفته های خودتان بود! آیا مردم این حق را ندارند؟
- چراغ قرمزی که شما از آن سخن می گویید برای بسیاری از کشورهای جهان چراغ قرمز نیست! و خواهش می کنیم در مورد میزان جریمه ی عبور از این چراغ قرمز اندکی بیشتر تامل کنید تا احساسات مردم جریحه دار نشود. بالاخره همین تماشاگرنماها! هم فرزندان این سرزمین هستند.
- در فوتبال وقتی طرفداران تیم پیروز هم به خیابان می ریزند! پلیس به استقبال از آنان نمی رود آن چنان که شما رفتید!!!

بیشترین تشابه بین فوتبال و انتخابات در این نکته است که مردم با این اوصاف فکر می کنند که مثل توپی هستند که هر کس به آن ها می رسد لگدی نثارشان می کند! و خوب می دانند که توپ طلایی هیچ وقت یک توپ واقعی نیست!

امروز شما از عدم وجود شکاف بین مردم سخن گفتید. بیایید از چنین مسائلی که باعث شکاف می شود بپرهیزیم!

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

خر حیوان نجیبیست!

یکی به یکی گفت خر
طرف چیزی نگفت
سرش را پایین گرفت
و رفت
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
هر دو خندیدند
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
و با جفتک دهنش را نشانه گرفت
بالاخره
خریت هم حدی داشت
این داستان هم تمام شد
یکی به یکی گفت خر
در دم از گفته پشیمان شد
یکی به خودش گفت خر
و هی عرعر می کرد
خر بود یا نبود
فقط یکی بود!
یکی عرعر می کرد
و خریتش را به کل دنیا اعلام می کرد!
عده ای
دلشان به حالش سوخت
عده ای
خنده زنان
و عده ای
از ترس تغییر!
نوازشش کردند
اما
بعدها
که همه خر شده بودند!
فهمیدند
خر حیوان نجیبیست
کفتار هم زیباست
و جغد آن قدرها هم که می گفتند
شوم نیست!!!
این چیست؟!!
این دیگر چه موجودیست؟!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

ما که هستیم!


می 1968! فرانسه!
در آن روزهای پاریس
که پارس سگان نیز به گوش نمی رسید!
پچ پچ کنان همه می گفتند
ستاره دار است!
اما
از هفت آسمان
ندارد ستاره ای!
بیچاره ی «روان پریش توده ای»!
سرخک ، کزاز و دیفتری!
«روان پریش توده ای»!
«آنفلوآنزای خوکی»
از بس که کله پوکی!
« کوهن بندیت »
اخراج باید گردد!
«امتحان معارف »
در موعد مقرر
برگزار باید گردد!
کمیته ی انظباطی
حمایتت می کنیم!
دانشگاه تعطیل و باز و تعطیل و باز
باز
در باز
باز می شود!
آن در!
نه شکسته می شود!
و سال ها بعد گفتند
که پلیس دیگر وارد نمی شود!
از آن در!

در «شانزده آذر» سوربن!

مرگ بر؟!
ذهنم یاری نمی کند دیگر
اما

اینقدر کوتاه نبود

دیوار آن جمله!
«دانشجوی ز.ن.د.ا.ن.ی »
آزاد
باید ( رو ما تعیین می کنیم؟!)
گردد!
«صدو شصت هزار دانشجوی دانشگاه‌های پاریس»!
فقط نگاه می کنند!!
((«جنبش د.ا.ن.ش.ج.و.ی.ی تماشاچی نمی خواد»))
و رادیو با صدای بلند
و در نهایت صراحت
از مزدور می گوید!
آفتاب که می رود و باز بر می گردد
یک روز دیگر است!
نه
دیروزاز تقویم گم شده!
یا شاید درست می گویند
دیروز! توهم ماست رفیق
اما
رفقای ما؟
همین جا بودند!
یعنی پریروز هم نبوده اند!
چه خواب سنگینی
از عوارض « ترامادول» است!
هویت «چگوارا» تکذیب می شود!
کسی نمرده است!
خدا را شکر!
فقط
بیچاره!
ناخن نگهبان لای در مانده!
به مردم قول می دهیم
بهتر شود حتما!
اما
گرفتیم دزد را آخر
«ماشین ر.ی.ش ت.ر.ا.ش»
که حتی شما هم
دزدیدنش را نفهمیدید!
پیدا شد
و در عزای صاحبان «ماشین» های ر.ی.ش ت.ر.ا.ش!
کارگران کارخانه ی «رنو» سیاه می پوشند!
کارگران «قلعه ی باستیل» اینبار
فقط نگاه می کنند!
«دو گل»
تب می کند
در «کاخ الیزه»
و هی اصرار می کند
که من سقوط نخواهم کرد!
فردای آن روز
دوگل خواب ندیده است
اما
روی دیوارهای «شانزه لیزه »
نوشته است
رفیق !

آن ها نبودند!
ما که هستیم!

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

کارتون های نسل ما!

وقتی برای اولین بار یک تلویزیون رنگی 14 اینچ با مارک شهاب از تعاونی فرهنگیان، جاده های خاکی و کوچه های پر ازدحام شهر را طی کرد و خود را به داخل خانه ی ما کشید به یکباره همه ی رویاهایمان رنگی شد. این اتفاق آن چنان تحول بزرگی بود که کارتن جای تلویزیون بعد از حدود دوازده سال از« انقلاب رنگی تلویزیون! » با ذکر تاریخ خرید آن توسط دایی ام هنوز از بین نرفته بود!
پدرم آن زمان «اوشین» و «لینچان» را سیاه و سفید دیده بود و رنگی شنیده بود! و می خواست در خانه ی تازه نیمه ساخته ی خودمان! رنگی ببیند و رنگی تعریف کند! جالب آن که بعد از آن ماجرا پدرم فقط اخبارها را رنگی شنید و رنگی فهمید! و تمام سریال ها و فیلم ها را رنگی خوابید!
و درست پانزده سال بعد به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم بعد از آن ماجرا هم، فقط رنگی آرزو کردند. آن ها همیشه سیاه و سفید زندگی کردند!
کودکان هم نسل من مادرانی خوره ی روح نداشتند! که با مدارک پزشکی «برنامه ی خانواده» همه دکتر، مشاور و روانشناس شده باشند و به زمین و زمان گیر بدهند! ما جز اندکی سایه پدر کاملا زیر آفتاب آزادی بزرگ شدیم. مدارس در زمان ما دو شیفته و سه شیفته شده بود! گویا اجداد ما «تنظیم خانواده» پاس نکرده هیچ! سری پر سودا داشته اند. هفته های «شیفت بعد از ظهر» زیباترین هفته های کودکیمان بود! تا ساعت ده راحت می گرفتیم می خوابیدیم. اکثرا از صدای شلوغ شدن کوچه یا "که لکیت" فرش بیدار می شدم! مادرم حیاط را جارو کشیده و پشت دار قالی سنگر گرفته بود و چیزی حتما روی اجاق می جوشید یا نمی جوشید! اول از همه تلویزیون روشن می شد. مادرم از صدای تلویزیون می فهمید که باید برایمان صبحانه بیاورد. صورت نشسته چای شیرین می خوردیم و «کارتون» می دیدیم! چه روزهایی بود!
روزگار ما روزگار پلنگ صورتی، رابین هود، میکی ماوس، گوریل انگوری،معاون کلانتر،هاچ زنبور عسل و نیکو، حنا دختری در مزرعه، خانواده دکتر ارنست، بالتازار و زبل خان،جیمبو، سرندی پیتی و کونا ، ایکیوسان، مارکوپولو،با خانمان، بلفی و لی لی بیت، چوبین، پت پست چی، مورچه و مورچه خوار، پسر شجاع، واتو واتو، گالیور،پینوکیو، پت و مت، سندباد، آلیس، هاكلبرى فين، بینوایان، بل و سباستین، دهکده ی حیوانات، نل، بچه ها ى مدرسه آلپ، لوک خوش شانس، آقای سکسکه، هایدی، تام و جری، خاله ریزه و قاشق سحر آمیز، گربه سگ، وروجک و آقای نجار، کاپوت ومیگ میگ، ملوان زبل، یوگی و دوستان، تن تن، چاق و لاغر، دیوید کاپرفیلد، آن شرلی ، کارآگاه گجت ،بابا لنگ دراز، کماندار نوجوان، تویتی، بامزی، فوتبالیست ها و افسانه ی سه برادر بود که ما فقط دو برادر بودیم! بدون خواهر!

کمی که بزرگتر شدیم دوست داشتم فیلم کودک نگاه نکنم چون می خواستم بزرگ شوم! ولی همیشه شکست می خوردم!
اما الان دیگر تماشای کارتون برای هم نسلان من صفایی ندارد حتی شرک و هری پاتر پر فروش! مثل این که بزرگ شدیم!

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

به دختران "المپ" علیا و سفلا!

"هرا" شو
بر "زئوس"
یک دم بشوران!
بیا این بار دیگر خطر کن!
فکر خدایی "هادس"
از سر به در کن!
آفرودیته !
ای ایزدبانوی عشق
به "آتنا" و "متيس" بیاندیش
و با "هرمس" سفر کن!
"هستیا" ی باکره ی مظلوم!
خدا دیگر ندارد رحم با ما
برای قربانیان این بار
اما
"استیمفالید"
دوباره برگشته ست!
و تمام آفتاب را از ما گرفته ست
اجاق خانه! را پاییدن بس است
"دیمیتر" درد انسان را
چه خوب می فهمی
برخیز!!
ای بغ دختان شهرمن!
میترا! آناهیتا! آذر!
در آشپزخانه پوسیدید آخر؟!
در شهر میان کوه ها!
از نان و شراب!
دیگر خبری نیست
پس از منشور آخر
کسی دیگر همی! چیزی نپرسید
چرا من زن؟
دراین خانه؟
چرا با تو؟
چرا در پله ی پایین نشستم؟
وزان پس
صدای زن
فقط لالایی کودک
فقط بله
فقط چشم
ولی هر شب زنی
از فرط ترسش قصه می گفت
"شهرزاد" ما تنها کسی بود
برای آزادیش از پای ننشست!
برای کودکان کودکانش هم چنین بود
"ا.س.ف.ن.د.گ.ا.ن" میوه شیرینشان بود
در این جمع هم
زنانی
در " ه.ش.ت.م م.ا.ر.س"
به خوشه ی پروین رسیدند!

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

تلویزیون و نمایش فقر!

تلویزیون نگران است
به شدت هم نگران است
که مردم
تعرض می کنند!
به حرمت چراغ قرمز
به قداست خط عابر
و تاکیید می کند
که باز هم نگران است!
دستفروشان!
در مترو حقانی!
بازار تهران را تهدید می کنند!
اما سکوت می کند!
نه یک دقیقه
نه دو دقیقه
برای همیشه سکوت می کند
که زنی جوان
سی ساله
از روستای آلوز آغاج قروه
از شدت فقر
به آتش می کشد خود را
و تازه دامادی
در جنگلهای "مارغان" سردشت
و پسری بیست و چند ساله
در "پارک آبیدر"
با طنابی از تکه های پیرهن
حلق آویز می کنند خود را!
از هراس فقر!
و تلویزیون
به احترام آن ها
در بین اخبارش!
از بحران می گوید
بحران معنویت!
باران تگرگست
در کوچه های تاریک!
پیاده روهای تنگ!
اینجا برای انسان
جا بسی تنگ است! کاکو!
تلویزیون تبریک می گوید
باز هم یک سیمرغ دیگر
فیلم کودکی در فقر و بدبختی
در حال پا مال کردن خشتی
زنی گریان
بر دار قالیچه!
زیر پوشش بهزیستی
و بنیاد خیریه بازیچه!
حین نوشتن املا
دو بار پرسیدم
وخیم یعنی چه؟
معلم با نگاهش گفت
جنایت!
بیکاری و فحشا!
و در جوابم گفت
فقط بنویس! همین
حالا سر خط!
سر خط !
نه
زیر خط فقر
یا بالای خط شاید
نه
ته خط است یارو!
مرتیکه ی بز دل ته خط است!
تلویزیون درست می گوید
بهارهای شهر من زیباست!
مرز بین کوه و دشت بسیار هم زیباست!
مردی به جرم ت.ش.و.ی.ش ا.ذ.ه.ا.ن
سرکوب می گردد!
و آن یکی هم باز
علیه ا.م.ن.ی.ت م.ل.ی تهدید می گردد!
پای دلقکی هم در میان است
روی بشکه های ن.ف.ت!
خندان و شادان خرامان می رود آن جا
دو کاندیدا
بر سر قدرت
متهم می کنند هم را
که می دزدند از جیب این مردم!
و باز هم
چیزی نمی گوید
این تلیفیزیون!!!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دست ها باید که کاری بکنند!

سانتر می شود
قوس می گیرد
می چرخد و می چرخد
شکمش را نشانه رفته سری!
چاره ای نیست
جز چرخیدن و رفتن
آن گاه که اندیشه ی پا به توپ تزریق می شود!
اندیشه ی گل!
اندیشه ی ساختن یک فرصت گل
اندیشه ی ویران کردن یک دیوار دفاع
اندیشه ی لرزاندن یک تور شرف!
مدافعان که باز می مانند!
یک نفر مانده و حیثیت ما!
گرد می شود!
چشمان سه داور
و چشمان هزاران خودی و غیر خودی
روی صندلی ورزشگاه
پشت تصویر و صدا!
نگاه ها همه بر توپ
و توپ بی تفاوت
می چرخد و می چرخد
و سوت می زند!
دروازه بان مردد از ماندن و بیرون جستن!
دروازه بزرگ است
اما
تجربه ی تاریخ دفاع
می گوید که برو
فاصله نزدیک است و تو باید بپری
قبل گره خوردن اندیشه ی سر با توپ!
دست ها باید که کاری بکنند
اندیشه ی دستان تو
که باید بپری!

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

کودکان سرزمین من!

در عصر گوش پاک کن ها
در عصر سمعک های دیجیتال
ماشین تعقل ما
در یک باند فرکانسی
ترمز دستی را کشیده
و هندسفری در گوش
رپی بی معنی را مرور می کند
در عصر خلال دندان ها
در عصر مسواک های برقی
کسی به فکر گرسنگان بن بست های کوچه نیست!
و انسان واپسین!
زندگی را به سینما نباخت
و کودکان سرزمین من
طعمه ی بازی های رایانه ای
طعمه ی تلویزیون نشدند!
کودکان جدا مانده از زمان
از سینما
از رایانه
در کوچه های تنگ
در حاشیه های شهرها
گم شدند
هنوز پزشکان اینجا
به هیچ کودکی توصیه نکرده اند
نخور
ننوش
نبین
نخوان
اینجا دنیای روزه داری های اجباریست
روزه ی خوردن و نوشیدن
دیدن و خواندن
در فکر ماشین زمانید و اینجا
اهریمن طبیعت
مستند تاریخ انسان را
در بزرگ ترین سینمای جهان
به تصویر کشیده ست!

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

مناظره و رسوایی!

نکند شناسنامه ات مهر نخورد!
نکند چیزی بگویی به آقایان بر بخورد!
تلفن خانه
به بی سیم جنگ می ماند!
نخودا داخل صندوقا!
خشکسالی محصولا!
دیالکتیک هرزه علفا!
رسیدن به مرز فنا!
تا به کی باید بترسانی مرا!
تو را خطاب می کنم تو را!
شما!
مشهدی حاجی !
سید!
دکتر کربلایی!
کاندید می شوید
آمرانه
گلچین می کنید
و منصوب
در یک انشعاب جدید
برای مصلحت نظام
سر در یک سفره دارید و
آّب از آّب تکان نمی خورد!
رسواییتان دیگر چیست؟
تکلیف چیست؟
کردی دور صندوق برقصیم
عربی روی صندوق قر بدهیم
یا بریک صندوق را له و لورده کنیم!

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

امروز چندم خرداد است؟ رای می دهی؟

فرم را که پر می کنم
به یکباره گیج می زنم
87 بود یا 88؟
تابلوی بانک 88 را نشان می دهد
سرم را که پایین می گیرم
فرم را ندیده نگاهم را باز بر می گردانم
امروز چندم خرداد است؟
ببخشید آقا شعبه ی سی تیر؟
ممنون
اندکی فکر برای تبدیل تومان به ریال!
صفرها در بسته های سه تایی نظام می گیرند!
پول که به حروف تبدیل می شود
اثری از صفرهای بی ارزش نمی ماند!
1056000
یک میلیون و پنجاه و شش هزار ریال!
پول که به حرف می آید
صفرها مانند برگه های رای می شوند!
عین مردم
که باید باشند
ولی خوانده نمی شوند!
عین واو خواهر!
درست مثل واو "می خواهم"!
انتخابات که می شود
یکی رای هم مهم می شود!
مثل یک صفر!
ولی این صفرها با هزارها و میلیون ها و میلیاردها دسته بندی می شوند!
و وقتی که پول بی ارزش می شود
صفر بی ارزش می شود
انسان بی ارزش می شود
صندوق دار می پرسد
رای می دهی؟
من فقط تشکر می کنم!
از بانک که بیرون می زنم
دیگر مهم نیست امروز چندم خرداد است
و اضافی ترین صفر می شوم!
صفر اضافی ریال!
در حساب های تومانی!

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

تو مرا می خوانی

نه سرخ می شوم
نه آبی
نه زرد
سرخ بودم
آبی شدم
زرد خواهم شد!
بیدار بودم
به یکباره سکوت گم شد!
از کنج اتاق
نقطه ی تا شدن انجماد دیوار!
از لیلی پشتی! بلند شد
تا فرهاد تابلو!
آرام آرام
خود را بالا می کشید
نم زدگی دیوار را پیچید
چسبید به سقف
ارتفاع اتاق کم می شد
صندلی
میز
مانیتور
کیس
گوشی
یازده
دو صفر
و دست نوشته های ساموئل بکت
بلند می شود
هی هی ! دختر!
این جا در خلائی ناب همه چیز می چرخد
و چایی مادر از استکان جدا می شود
تو مرا می خوانی
بفرما
چایی!
من محصول آرامش همین معجونم!
نوشیدن اندیشه!
گوارای وجود!
به سلامتی تو نازی
شما!
به سلامتی تو که شمایی!
من همانجام
بالای سرت
چسپیده به سقف
مصلوب
اما نه مسیح
تو مرا می خوانی
اندیشه ی مصلوب به سقف!
و تو آرام می خوابی
و تو نیز به سقف می چسپی!
دنیا وارونه که می شود!
همه مصلوب!
همه چرخان!
و من و تو
آزاد
به قید وثیقه ی زمان
تو مرا می خوانی
و من عروج می کنم
به تو
به آفتاب
و من نه سرخ می شوم
نه آبی
آرام آرام
بالاتر که می روم
زرد می شوم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به مادرم می گفتم که دیگر فرش نبافد
یادم باشد که دیگر جوراب هایم را خودم بشویم
حتما یک پارچه ی سیاه دور دستم ببندم
تا هر بار که آب بینیم را پاک می کردم
به مادرم بگویم اینقدر نشور و نساب واریس می گیری!
اینقدر نباف آسم می گیری!
یادم باشد که تکه های خانه سازیم را که دوستم دزدیده بود به او ببخشم
بی خیال مسموم شدن
تمام تخم مرغ های پخته ی نوروز را
یکجا قورت می دهم
یادم باشد ...
یادم باشد ........
چه خیالی
چه خیالی
ما فقط بزرگ شدیم !
همین

صدای خواب ما

در خلوت شب های خنک بالکن اتاق
صدای رد نشدن یک ماشین بر فراز پل حافظ
و صدای خاموش ژنراتور برق مخابرات کوچه ی سیمی
و صدای ناشنیده ی هزاران زن و مرد
که به خواب عمیق پس از عشقبازی رفته اند
و صدای دخترکی که از زیر پتو آن سو تر نمی رود
در شهر سرم می پیچد
در آسمان خاکستری شهر
ستاره ها زیر ابری از آه دفن شده اند
در یک قبر وارونه!
این آه های بی صدا را هیچ گوشی نشنیده
و دهان های همیشه باز این آه ها را کسی ندیده!
و تعفنشان را کسی نبوییده
و کسی بر سرشان دستی نکشیده
آخ
صدای سنت می آید
و وز وز مدرنیته
و سکوت پسا پسا پست مدرنیسم!
و صدای برخورد این همه
ابری از آه را به قبرستان آسمان
به این خاکستری بی کران
عروج می دهد
گرسنگان بی صدا خوابیده اند!
خوابی بی صدا بعد از یک خیانت بزرگ!
خرو پف مغزها را می شنوی؟؟؟
و رئیس جمهور گوش هایش کیپ شده است!
صدای شعار می آید
عکس های روی دیوارها را باز هم باران شب پیش با خود نبرده است!
آخ باران!
عکس ها دهن باز می کنند!
مگر چیزی برای بلعیدن باقی مانده است؟!
بلند بلند سخن می گویند
این از عوارض کهنسالی است!
ذهن پیر ، گوش هاشان را هم کر کرده است!
صدای کلنگ های افتتاح
در گوشم می پیچد!
و صدای ماشین کارخانه های ساخته نشده روی همین عکس ها چسپیده!
صدای قیچی سانسور
صدای رنگ سبزو سفید ماشین هایشان!
صدای مردمی که دوباره باز
فریب می خورند
آخ باران!
تو هم صدای شر شر نفت می دهی!
آرام باش دولتمرد آرام باش
چیزی نگفته ایم به تو بر بخورد!
شعارهای تو
باز هم
کار خود را کرده و
بار خود را بسته ای!
گوش کن
این خش خش برگه های رای مردم من است به نفع تو!
و صدای حماقت می آید در باد!
تبریک!
تبریک!
تو دوباره انتخاب شدی
و این "ابتدای ویرانیست"!
صدای دود
صدای تزریق
صدای چز و چز
صدای کز و کز
و تو کار آفریدی!
کار!
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای مرگ می آید
مرده شور خانه ها
که سهامشان هم مال نیست
کارشان بالا گرفته
صدای گریه های زمین های خشک
و بغض نترکیده ی دریاهای دور
یک مشت نگاه به آسمان می پاشم
یک خروار واژه به صورتم می خورد
واژه های خاکستری
واژه های عصیان
واژه های ستم دیده
واژه های تو
واژه های من
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای ما می آید
صدای خواب ما
صدای درد های فروخفته ی ما !

پول و ژنتیک

23:17
بیست و سه و هفده دقیقه!
در صداقت زمان ثانیه ها مخفی شده اند
ثانیه ها را دست کم نگیرید
در یکی از همین ثانیه ها
پول و ژنتیک
دلار و کرومزوم
انسانی را از انسانی دور می کنند
آری انسانی در انتهای کوچه سرش را زیر که نه
بالا گرفته است
و با غرور راهش را کج می کند
آری
انسانی از انسانی دور می شود
دور دور
آن جا که گربه ای
با چشمان گیرایش
مرا به تماشا نشسته است

آغاز خلقت انسان

و اسپرم ها بودند و بودند
و خواهند ماند 
تا روح گرگ ها در میان صخره ها می لولد
اولین باران که بارید 
آفتاب هم فرو ریخت 
گرگ ها در هم آمیختند
و این آغاز خلقت انسان بود 
این گرگ معصوم درنده

فراموشی بزرگ

یکی می گفت  که کاپیتان بزرگ! 
پسورد کامپیوترش را فراموش کرده
و دنیا به پیش می تازد 
بدون ناخدا 
بدون کشتی
بدون دریا

ای کاش

و کاش خدایی می بود
که رنج های مرد آرمیده در شناسنامه ی سنگی را خوب می فهمید
سال ها مردی جاده های منتهی به قبرستان را هر روز می پایید 
با دست های قفل کرده در پشت کمر
و نگاهی افتاده به جاده
تا که گور زنش را که گم کرد بود بیابد 
کاش می بود
که رنج های مرد خمیده پشت را
که ناسزا می گفت به هر آن چه از پایین تا به بالا بود
خوب می فهمید
مرده ای که به دنبال تکه ای زمین خالی می گشت تا آرام آرام بمیرد!

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

سارا!

ابری زمخت و خشن بر پیکره ی آسمان بی انتها خدایی می کرد و مثل پدری که خسته از زندگی به دخترانش لبخندی کوچک ارزانی می کند نم نمک باران را به شهر می پاشاند. آیدین در بالکن خوابگاه دانشجویی آخرین روزهای تحصیلش را می گذراند. صدای ریزش باران مانند موسیقی بتهوون اوج و نشیب می گرفت و انعکاسش به در و دیوار و پنجره های شهر می خورد و در صدای تلویزیون های شهر که همه چیز را از آدم ها گرفته بود گم می شد. صدای احتیاط ماشین ها به هنگام عبور از پل حافظ به گوش می رسید. جوانکی موتور سیکلتش را در ابتدای کوچه ی سیمی کنار جدول پارک می کند. با عجله آخرین پیتزای خود را بر می دارد و به زیر سایه بان مجتمع مسکونی می جهد. کاغذ کوچک خیسی را از جیب بارانی اش بیرون می کشد و بعد از یک نیم نگاه مچاله اش می کند. طبقه ی سوم خانم پلیکیان. به چراغ روشن طبقه ی سوم خیره می شود. پیرزن در را باز می کند. جوانک سرش را پایین می گیرد و با صدایی لرزان می گوید قابل ندارد خانم! و با یک دست بسته را می دهد و با دست دیگر پولش را در جیبش می گذارد. آیدین از دور به پیک موتوری نگاه می کند و با خود می گوید پنج سال تمام. پنج سال تمام گذشت. یعنی ارزشش را داشت؟ یاد جمله ی استاد درس ماشین های الکتریکی اش افتاد تا چی به چی بیارزد؟ سیگاری می گیراند و دکمه ی ضبط را فشار می دهد. پک عمیقی می کشد و دودش را در سینه حبس می کند و با نوار هم صدا می شود. این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است ... میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم ... و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم و بدانم و بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند ...
سرما از نوک انگشتان پایش داشت کم کم خود را بالا می¬کشید. خسرو قلیان را چاق کرده بود و آمد کنار آیدین نشست
- کارت درسته
خسرو صورتش را به نحو جذابی در هم کشید و گفت کوچیکتم آیدین، دیگه آخراشه. دیشب آخرین مشروب رو خوردیم و این هم آخرین قلیون. بی خیال این سیگار لامسب. قلیونو بچسب. نفست رو باز می کنه!
کامران و امیر وعده ی غذای آخر شب که اختراع خوابگاه بود را صرف می کردند. امیر گفت گشنه تون نیست؟
کامران هم داشت مثل همیشه چای داغ را به جای نوشیدنی سرد وسط غذا هورت می کشید.
صدای جیک گوشی درآمد. "ok merc" کوتاه بود. آیدین گوشی را مردد سرجایش گذاشت و دوباره برداشت و نوشت "Dar baran arameshi hast ke ... " و باز سرجایش گذاشت. به خسرو گفت پنج سال گذشت پنج سال! پیک موتوری هم شده بودیم الان موفق تر بودیم. درس تمام شده، سربازی نرفتیم، بی خیال ادامه تحصیل هم که شدیم. این هم از بازار کار. خسرو گفت قلیونت رو بکش آیدین تو که وضعت از همه ی ما بهتره درست تموم شده و حداقل تجربه ی کاری کوتاه مدت هم داری. آیدین گفت اگه برگردم خونه گیر سه پیچ بدن که چرا ادامه تحصیل نمی دی؟ چرا زن نمی گیری؟ و ... چه واکنشی نشون بدم! خسرو سکوت کرد و آیدین در این فکر بود که چطور پدر و مادرش را راضی کند که از ایران برود. چطور هزینه ی رفتن به فرانسه را تامین کند. باید کلاس زبان هم می رفت. مشکل سربازیش هم تازه شروع شده بود. باید چکار می کرد؟ کسل شده بود و حتی حوصله نداشت خودش را کش بیاورد تا سیگار دیگری بگیراند. هوا سرد شده بود و به یکباره از جا بلند شد و به داخل اتاق آمد. به تلفنی فکر می کرد که 5 سال پیش او را از خواب بیدار کرده بود. کد 1258. کدر رشته ی قبولی دانشگاه. چقدر خوشحال شده بود. خنده اش گرفته بود. برای بقیه ی هم اتاقی هایش که تعریف کرد به یکباره زدند زیر خنده. واقعا در خواندن هم مثل همه چیز این مملکت خنده دار شده بود. آیدین گفت تو دبیرستان وقتی اسم استاد رو می شنیدیم چه ابهتی داشت این کلمه! جنبش دانشجویی! جنبش دختر بازی! انجمن دانشجویی!...
خسرو گفت فقط اردوها و بیرون رفتناش برامون موند! کامران گفت اگه زابل قبول می شدیم چی! امیر مدادش را بین کتابش گذاشت و گفت البته جو بچه های خودمون خوب بود. کامران گفت تیم خفنی بودیم. راستی عکس های سفر سمنانمون رو زدیم روDVD؟
کامران خنده کنان از جا پرید و کنار تخت فرود آمد و گفت آیدین بیاییم تا شلوغ نشده امضا بگیریم؟! نویسنده ی بزرگی می شی. سیگاری گیراند و با خسرو زدند زیر خنده. امیر مثل همیشه مشغول تمیز کردن اتاق بود. دو روز اگر نمی بود اتاق به گند کشیده می شد.
آیدین مشغول نوشتن داستان کوتاه آخرش بود. آخرین داستان دوران دانشجویی.روی تخت دراز کشید و باز مثل دود کش دود می کرد و در فکر بود که از کجا شروع کند. صدای پرویز پرستویی در اتاق پیچیده بود. بگذار دلت بگویت و دستت بنویسد ...
کامران در بالکن از سرما، زیر پتو هم جمع شده بود و با دوست دخترش حرف می زد. آیدین با خودش گفت روزی سه ساعت با هم هستن شب ها هم دست بردار نیستن. خنده داره!
ولی خنده دار نبود چون خودش زمانی به یک عشق یک طرفه در خواب هم فکر می کرد. آنقدر سارا سارا کرده بود و جواب نگرفته بود که بعد از 5 سال هم داستان هایش هنوز جا برای خنده های بچه های خوابگاه داشت!
شب آرامی بود. در مدت 5 سال همیشه اتاقشان پاتوق بود. چه شب هایی که تا صبح بی دل، شلم، حکم، بولوف، هفت خبیث و ... بازی نمی¬ کردند. چایی، سیگار، پاسور. چه شب هایی که تا صبح با هم کتاب نمی خواندند. در هر زمینه ای صاحب نظر داشتند. از سقراط تا سارتر، مدرنیته و پسامدرنیسم. نیچه ، هگل ، مارکس و هایدیگر از تحلیل های بچه ها در قبر به خود می لرزیدند. هر آن چه از کافکا، کامو ، مارکز و بالزاک می گفتند به ذهن خود نویسنده ها هم نمی رسید! تاریخ ایران که خوراک بچه ها بود. در اتفاقات انفجار بزرگ تا سومر اندکی با هم اختلاف نظر داشتند! بعد از سومر هم که اختیار دارید! همگی از نیما، سید علی صالحی، محمد علی بهمنی، فروغ و شاملو گذر کرده بودند و در وادی شعر شیرکو، مارگوت بیگل، لورکا و شعر آمریکای لاتین غوطه می خوردند! در حوزه ی روانشناسی فروید و لاکان هم دستی بر آتش داشتند. با این که در جامعه شناسی هم خبره زیاد داشتند اما از در جامعه شناسی وارد نمی شدند. گذر از دین به ماتریالیسم برای همه به آسانی گذر از در ورودی خوابگاه شده بود. نشریه ی دانشجویی و فعالیت فرادانشجویی که آخرش بود! 209 و 305 زندان اوین اسم آشنایی بود. بعضی شب ها تا صبح خاطره ی بچه های اوین تعریف می شد و داستان های برخورد پدر و مادرهای دوستانشان با آن ها ... زندان بان تا می توانی کتکش بزن ...
از این میان کسانی که هزینه داده بودند هنوز بر سر مرام خود بودند و آنان که هزینه نداده بودند جبهه می گرفتند. صحبت ها ادامه می یافت فلسفه، ادبیات، تاریخ و دست آخر برقی می شد اما همه چیز در نهایت به زن ختم می شد. به مبحث شیرین دوست دختر دوست پسر! به بچه های دانشگاه!
آیدین داشت به روزهای دربند و داراباد فکر می کرد. به پرزنتشان به مارکسیسم! به کوهنوردی های توچال و کلکچال به اردوی چیتگر و کردان! به رقص کردی بچه ها! روزهای قشنگی بود و بی بازگشت!
انتخابات نزدیک شده بود. در طول چند شب بحث و مذاکره همه ی گزینه ها حذف حذف شده بود. تحریم انتخابات تایید شد. ولی همه می دانستند که احتمال رای آوردن کسانی بیشتر است که یا سیب زمینی رایگان توزیع می کنند و یا گشت ارشاد را بر می چینند. فدرالیسم در ایران، آزادی مطبوعات و لغو سانسور کتاب برای توده ها شعار خوبی نبود.
همه خوابیده بودند و آیدین باز می نوشت. کامران روی گوشی اش خوابش برده بود. خودش یکبار گفته بود که دوست دخترش نیم ساعت در همین حالت صدایش کرده بود تا بیدار شده بود. خسرو در خواب سرش را می خاراند و بیدار می شود کتاب دو قرن سکوت را می¬بندد و کنار بالشش می گذارد و دوباره می خوابد. امشب همه بدون مسواک زدن خوابیده بودند. مسواک جزئی از کارهای اصلی خوابگاه بود چون همه می ترسیدند که خانواده از زردی دندان هایشان به سیگاری بودنشان پی ببرند.
ساعت از سه نصف شب گذشته بود و آیدین داشت دوباره می نوشت. سیگار آخرش را هم روشن کرد. با خودش گفت تا صبح چکار کنم! از وقتی عوارض ترامادول را هم شنیده بود از ترامادول متنفر شده بود. ترامادول یگانه منجی شب های امتحان. آن دسر سیگار! ...
به اولین روز آمدن به دانشگاهش فکر می کرد. برای دومین بار بود که به این شهر پانزده میلیون نفری قدم گذاشته بود. پدرش به او توصیه کرده بود که بین راه که اتوبوس توقف داشت پلاک ماشین ها را فراموش نکند و حتما در ترمینال غرب یک سری به توالت بزند و به راننده هایی که برای شکار مسافر هجوم می آوردند توجهی نکند و راه خودش را در پیش بگیرد. درس هایش را حتما بخواند و کاری به سیاست نداشته باشد. اساتیدش را مثل پدر خود بداند و بحث مذهبی راه نیاندازد. مادرش هم موقع خروج از در خانه مقداری پول در جیب او گذاشته بود که با این که آیدین به این کارش خندیده بود و تاکیید کرده بود که عابر بانکش هم به اندازه ی کافی پول دارد اما مادرش با صدایی دورگه گفته بود پول تو غربت از پدر و مادر آدم هم مهم تره! مادر لباس کردی اش را اندکی جمع و جور کرده بود و با پاشیدن کاسه ای آب خیال خود را از سلامتی مسافر همیشگی خانه که قبل از آن هم هفت سال از خانه دور بوده است راحت کرد.
تهران آنقدر ترسناک نبود که پدر می گفت. تهران برای پدر قبل از معلم شدن محل کارگری بوده و برای پدر او هم همین طور. پدر بزرگ دوست داشت که تمام پول و دارایی اش را جمع کند و در عرض یک هفته در تهران خرج کند و خوش بگذراند تا عقده های دوره ی کارگریش خالی بشود و مشکل تضاد طبقاتی را برای همیشه در ذهنش خاتمه دهد. اما بار آخر که برای شیمی درمانی به تهران آمد دیگر باز نگشت و رفت که مشکل تضاد طبقاتی را در آسمان ها حل کند.
اتوبوس های برقی امام حسین، مترو تهران، خیابان های عریض و پر از ازدحام و مردمی که تا بیشتر می رفتی شلوارهایشان تنگ تر، آستین هایشان کوتاه تر و موهایشان بلندتر می شد. اغلب آدرس که می پرسیدی همه می گفتند شرمنده بچه ی این منطقه نیستم! آن روزها چیز زیادی از مدرنیسم سرم نمی شد. مدرنیسم نوار ویدئویی اقواممان بود که دزدکی پتوپیچ از خانه ای به خانه ای منتقل می شد. مدرنیسم عکس سیبل جان و ابرو گاندش بود و سواحل آنتالیا! ساختمان های بلند حس حقارت را در یک جوان 18 ساله بر می انگیخت. تنفس هوای آلوده ی پایتخت را افتخار می دانست و با کیف دستی پر از زیرپیرهن و شورت در یک دست و یک عدد پتو که بالشی به زور در آن چپانده شده بود در دست دیگر، آمده بود که به رویاهای پدرش برسد. رویاهایی که شاید پدر سال ها پیش با دیدن اولین مهندسان خارجی در روستایش به ذهنش خطور کرده است. یک خیابان دراز پر از مبل، یک خیابان دراز پر از وسایل صوتی تصویری و یک خیابان دراز پر از قفل که زبان مرا بند آورده بود.
امروز بعد از پنج سال که فکر می کنم پنج نفر اولی را که در دانشگاه دیدم هنوز جز ده نفر دوست صمیمی من هستند و من مطمئنم آن روز بسیار خوش شانس بوده ام که در میان انبوده بچه های گرفته و بی مسئولیت و عقده ای رشته های فنی من افتخار آشنایی با کسانی را پیدا کردم که در سخت ترین شرایط روحی و در تنهاترین روزهای دانشجویی که پاتوقمان سینما، تئاتر شهر، پارک دانشجو و بالکن خوابگاه بود همراهم بودند. با آن ها در کوچه پس کوچه های این شهر گستاخانه با صدای بلند آواز خوانده ام! و در پارک هایش با هیکل های گنده مان سرسره بازی و تاب بازی کرده ایم تا که این نسل سوخته که جشن تولد نداشت و سن و سالش یادش رفته بود بچگی های خود را در همان پارک ها جا بگذارد.
در همان ابتدا مظاهر تمدن برای یک شبه خوشبخت شدن بر ما ظاهر گشت. یک شرکت هرمی! نت ورک مارکتینگ! بر ما نازل شد و اندکی پول با واحد دلار از جیب هایمان پر کشید تا دوستانمان با آن فان بگیرند! اما افتخار حضورهای بیشتر با وجود پرزنت¬های مکرر بر ما نائل نشد!
و اما عاشق شدنت چه بود آیدین! دختری که در کلاس فیزیک یک در ردیف اول می نشست با کوله ای قرمز با مارک Aowung یا اسمی شبیه این!، کفش های سبز رنگی که هر از چند گاهی با همدیگر صحبتی کوتاه داشتند و چشم هایی سیاه که هر لحظه با گوشه ی چشم کلاس را می پایید .سارا! استاد که سرش به کار خود بود و رو به تخته انگار داشت داستانی جنایی را به زبان اعداد تفسیر می کرد ناگهان برگشت و گچ را ماهرانه به داخل جاگچی پرتاب کرد و با یک ترفند سیاسی خاضعانه اذعان کرد که بلد نیستم! و همه چیز را همگان دانند. ناگهان آیدین به یاد سخنان پدرش افتاد که مهر استاد به ز مهر پدر. اما پدر سر کلاس نبود که از این استادان کرام به فیض برسد. و من خندیدم و سارا خندید و من خندیدم و سارا تا 5 سال بعد نخندید! و این خنده آغاز تاریخ جنون بود. روزی که عقده ها سرباز می کنند و مانند کوهی آتش فشانی بیرون می ریزند و تو چه می دانی عقده چیست. عقده هزار بار از آتش فشان خطرناکتر است.
به این جا که رسید آیدین در فکر فرو رفت
ساعت 5:30 دقیقه بود. بدون سیگار! می خواست اندکی آرام بگیرد. ناخودآگاه در یخچال را باز کرد یخچال خالی بود. یک بسته سیر چینی گوشه ی یخچال جا خوش کرده بود. و مقداری زردچوبه روی در پاشیده شده بود . یک پنیر نصفه نیمه آن بالا چشمک می زد. نه گشنه بود و نه تشنه! اندکی آب به خاطر خالی نبودن عریض نوشید و به بالکن رفت تا باز با صدای شاملو بنشیند و به شهر که زیر باران خوابیده بود بیاندیشد. شهری با پانزده میلیون نفر انسان خفته! فرصتی که همیشه دست نمی دهد. در کنار کامران دراز کشید. شاملو داشت می خواند.
فرصت زیادی را به دشمن خویی از دست داده ایم
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم.

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود

باید به همه می گفتم
که بعضی وقت ها
نه از هیچ کس متنفرم
و نه کسی را دوست دارم
هیچ چیز شما مرا دیوانه نمی کند
و دیگر هیچ چیزتان مرا به وجد نمی آورد
دیگر در میان شما نیستم
همین جیب های پر از تخمه برای من کافیست
رو به روی شما
درست رو در روی شما
به طنابی آویزانم و حیران
معلق در هوا
ساکت و آرام
و گاه خنده کنان به شما می نگرم
و پوست تخمه هایم را در هوا پرت می کنم
تا شاید کسی از وسواس خانه اش
سرگرم جمع کردن آن
فلسفه ی زندگیش کامل بشود
تا خداگونه به او ریش ریش بخندم
باید به همه می گفتم
که در آن شب سرد
که مست بودم و آرام
خدا را در بالکن خانه
در حال سقوط دیده ام
و صدایش را شنیده ام
باورم نمی شد
و می دانستم کسی باورش نمی شود
اما باز به همه می گفتم
باید به همه می گفتم
که خدا مرد
و بعد از مرگ او
آسمان چقدر با ما رو راست بود
و نمی دانستم که بعد از این سقوط
خود نیز در این دنیای بی صاحب
سقوط خواهم کرد
من سقوط کردم
چون توان پیوندم نبود
یا شاید که سقوطی خودخواسته بود
پرشی آزاد
معلق بین زمین و آسمان
دیگر نه زمین ازان من بود و نه آسمان
آسمان ازان فرزندان ناتنی خدا
زمین ازان فرزندان یعقوب
و شب بود و شب
همه چیز می چرخید
سرم گیج می رفت
انگار من نیز ناخواسته می چرخیدم
رصد شدم
هزار هزار هزار ...
کلی هزار سال نوری
این طرف تر از من
آن طرف تر از مادرم
و کلی هزار سال بیشتر از پدرم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
و سیاه بود و سیاه
سرد بود و سرد
و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود
باید که می رفتم
مرا ببخشایید
که دیگر در میان شما نیستم
آخر دیگر ازان گفتمان هایتان نبودم
ازان زمانتان نبودم
و سخنی تازه می خواستم
روزنه ای دیگر
و کورسویی از خورشیدی دیگر
و خورشیدی دیگر

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

افسوس املای ما انشای ما هم بود

و معلم پشت به تخته رو به ماها سرد و خشک، املا تلاوت کرد
مدادهامان را تراشیدیم
و نوشتیم و نوشتیم
با ترس و لرزی سخت گاه پاک می کردیم
از نو دوباره
آغاز می کردیم این سر به راهی را
اما انگارعصیان ما را پاکنی دیگر بباید شست

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

پيوند مقدس!

نمي توانست ديگر فضاي سنگين و پر فشار خانه را تحمل كند. اندك نيرويي به بدن كرخت و سستش وارد كرد و روي تخت نيم خيز شد. ناي بلند شدن نداشت. ديگر روزها با هم فرقي نداشتند. وقتي كه مجري بدون اراده روياها و قوانين بدون منطق ديگران مي شوي به يكباره يك روز از كوره در مي روي و در جهت خلاف دستور ر‍ژه مي روي! در هر صورت جز يك موجود مسخ شده ي بي اختيار چيزي نيستي!!!
درد كوچكي از درونش زبانه كشيد و به يكباره از تخت بيرون پريد و جلوي آينه ايستاد. با ديدن موهاي سفيدش كه احساس مي كرد هر روز بيشتر مي شوند به ياد حرف هاي ديشب مادرش افتاد.
"درساتم كه دارن تموم مي شن پس كي مي خواي شوهر كني دختر؟"
كلافه شده بود دوست داشت يكي به او ترحم مي كرد. با خودش گفت ازدواج نكردن يك دختر درد بزرگي نيست اما!!! ... اما به يكباره مثل آن كه خودش هم از اين جملات خسته شده باشد جمله را ناتمام در ذهنش به پايان رساند.
طوري كه انگار قصد رفتن به جاي مهمي را داشته باشد به ساعت نگاه مي كند و با سرعت داخل كيفش را زير و رو مي كند و تمامي وسايل آرايشش را در ميان دستمال كاغذي هاي مچاله شده،‌ جزوه هاي خوانده نشده،‌ خودكارهايي كه هر كدام از يك طرف دستانش را نشانه گرفته بودند،‌كاغذهاي يادداشتش كه جمله هاي دلخوشكنك مجله موفقيت هر روز روي يكي از آن ها درج مي شود و در گلوي كيف گير مي كند و هيچ وقت بيرون نمي آيد! بيرون مي آورد و روي ميز توالت ريخت و شروع كرد به حرص خوردن. يعني مي شه من يه روز دماغمو عمل كنم! چرا پرزاي صورتم اينقد زياده! پوستم تيره شده! كنار چشمام چروك افتاده،‌ ... اه هر روز بيشتر چاق ميشم! و صورتم لاغر تر مي شه ...
چند دقيقه بعد عروسكي رنگي مانند فاحشه هاي فرانسوي از در بيرون رفت انگار كه از زندان گريخته باشد. سرش را بالا گرفت. كوله اش را يك طرفه روي شانه هايش كه كم كم خم شده بودند انداخت. به خاطر اين كه قوز شانه هايش مشخص نشود سعي كرد كمي سيختر را برود. از داخل شيشه هاي بانك سر خيابان خودش را پاييد. چقدر دوست داشت قدش كمكي بلندتر بود.
هندسفريش را گوش كرد و ترانه اي ملايم را انتخاب كرد. صدايش را پايين آورد تا هوشياريش را كامل از دست ندهد. به ورودي پارك لاله كه رسيد راهش را كج كرد تا از پاتوق دوست پسر قديميش فاصله بگيرد. با خودش گفت اگر آنقدر در موردش كوتاهي نمي كردم به جاي آن دخترك دهاتي امروز من زنش بودم. روي صندلي سبز رنگي كه بلندگوهاي پارك دقيقا بالاي آن نصب شده بودند نشست. دوست داشت روي صندلي دراز بكشد اما امكانش نبود. جاي خلوتي نبود. هر چند وقت يكبار به اطرافش نگاه مي كرد تا ببيند كه مثل گذشته توجه پسران جوان پارك را به خودش جلب مي كند يا نه؟ چند پسر جوان بدون توجه به او از كنارش گذشتند. با خودش گفت واي من چقدر دوست دارم يك شوهر چهل ساله داشته باشم!
بلندگوي بالاي سرش آهنگ باران عشق را پخش مي كرد . سرش را روي زانوانش خم كرد و به فكر فرو رفت . خاطرات تمامي پسرانيكه با آن ها دوست شده بود به يكباره از ذهنش گذشت! سرش را بالا گرفت . دستانش را دور هم جمع كرد به صندلي تكيه داد و پاهايش را تا جايي كه مي توانست كشيد. نفس عميقي كشيد و به يكباره جمع شد و مستقيم رو به رو را نگاه كرد. زني با دخترش بازي مي كرد. نگاهش را از دخترك برگرداند و زل زد به مادرش. تقريبا هم سن و سالش بود. با خودش گفت مردم چقدر زود ازدواج مي كنند. طوري كه انگار دارد به خودش دروغ مي گويد گفت من هيچ وقت دوست نداشتم جاي كسي باشم!
به يكباره از صندلي جدا شد فرداي آن رو امتحان داشت. بايد خيلي زود به خانه مي رفت. اما انگار عجله اي به اين كار نداشت. با خودش گفت تا كي؟ تا كي بايد هر روز بريم دانشگاه روز درس شب درس! ازدواج كه نتونستيم بكنيم!! مرده شور هر چي مرده! .... . با خودش گفت به رامين زنگ بزنم شايد دلش سوخت اومد بريم بيرون تا كمكي دلم وا شه! اما پشيمان شد ديگر اميدي به رامين نبود. او هيچ چيز را جدي نمي گرفت و آنقدر دوست د ختر داشت كه ديگر جايي براي او نبود. بطري آب خالي جلوي پايش را با لگد به سمت گلخانه پارك پرت كرد. دست در جيب شروع به شمردن سنگ فرش هاي آجري رنگ زير پايش كرد. دوست داشت بدون اين كه پايش روي سنگفرش هاي زرد رنگ بيافتد يك در ميان سنگفرش هاي آجري رنگ را پي بگيرد تا به آن طرف پارك برسد. چند متري بيشتر نرفته بود كه از اين بازي بي هدف هم بدش آمد. خيابان شانزده آذر را بي آن كه بداند سپري كرد. جلو ويترين اولين كتاب فروشي ناخودآگاه ايستاد. به كتاب ها كه نگاه مي كرد ياد منوچهر افتاد. انگار كه ياد خاطره اي تلخ افتاده باشد به يكباره از ويترين چشم برداشت. تقاطع خيابان انقلاب را به سمت خانه پيچيد . بازهم ولگردهاي خيابان! هوا داشت كم كم تاريك مي شد. بايد هر چه زودتر به خانه مي رسيد. و گر نه باز مورد باز خواست قرار مي گرفت. با خودش گفت نكند امشب باز مهمان داشته باشيم! حوصله ي هيچ كس را ندارم!
چند بار اين جمله را با خودش تكرار كرد. به خانه كه نزديك شد. با ديدن خانواده ي عمه اش دم دار يادش افتاد كه آن شب قرار بوده مهمان داشته باشند! با خنده اي كه به شكلي زيبا كارگرداني شده بود جلو رفت و گفت عمه جان خوش اومديد بفرماييد تو. چقدر خوب شد كه زود رسيدم!
ناگهان يكه خورد!
سعيد!
با صداي بريده بريده گفت سعيد كي برگشتي؟
عمه اش گفت بريم دخترم دير وقته كلي كار داريم!
دهانش را به گوشش نزديك كرد و گفت سعيد برگشته تا با يك دختر ايراني از خودمون ازدواج كنه!
دخترك شوكه شد. باورش نمي شد. وسط حرف پريد و گفت
عمه جان! آقا سعيد! ... بفرمايين دم در بده!
با خودش گفت سعيد مي تونه من رو خوشبخت كنه. واي سعيد باورم نميشه!
همه داخل شدند لنگه هاي در محكم به هم چفت شدند اما پيوند آن ها هيچ گاه به هم چفت نشد!

نعمت كم شنوايي

دقت بيشتري لازم است
امشب بايد گوش دادني ها را بيشتر بشنوم
صداي كودكي حسين پناهي
صداي روشن شدن كبريت
صداي غلت خوردن دوستم كه بي خيال مي پيچد به خود در خواب
چزو چز سوختن تنباكوي سيگار
و دمپايي اي كه زير پاي همسايه اتاق بغليم خواب موزاييك ها را به هم زده است.
چرخدنده هاي ساعت بي خيال اتاقم
صداي غمگين چوب هاي قهوه اي ديوار در صداي يخچال گم شده است
كاش صداي مردگان را مي شنيدم
كاش هميشه تالاپ تولوپ قلبم را مي شنيدم تا هر لحظه از زنده بودنم آگاه باشم
كاش صداي كودكيم در بلوغ دمع نمي شد
چرا گوش هايم بين اين همه صدا فقط صداي موتور ماشين ها را درك مي كند.
صداي مادرم را نمي توان روي كاغذ تشريح كنم آخر صداي مادرم سفيد است! نه سفيد نيست! بي رنگ بي رنگ است!
صداي پدرم كلمه نمي شود.
كهولت سن بين نت هاي موسيقي گاه خشن كلامش فاصله انداخته است.
دو – ر – مي – فا – سل – لا – سي و ...
صداي كشيدن حروف زغالي روي كاغذ
و صداي پاك كردن پاك كن
چرا پاكي ها صدا نمي دهند؟
شايد به احترام پاكي سكوت كرده اند!
ولي انگار گاه پليدي ها هم صدا نمي دهند!
شايد كه به كمين پاكي ها نشسته اند!
چند نفس عميق
حروف چين روزنامه فردا آخرين آخ ساعت كارش را كش مي آورد
صداي چپ كردن راننده ي كاميون در گردنه ماموخ خواب را از چشمانم دور مي كند
ساعت طبيعي حميد خانم نماز شب را اعلام مي كند
جوانك مست بطري مشروبش را از پنجره پرت مي كند و عربده اي مي كشد
تق تق! دخترك با دوست پسرش دروغ! چت مي كنند
گوشي روي ويبره ست. زني به شوهرش خيانت مي كند
آي واي آي واي ! يكي تزريق كرد! بيضه هايش كبود شده اند!
محدوديت شنوايي گاه لطف طبيعت است!!!

سلام عروسك عزيز

سلام عروسك عزيز
عروسك بي جان،‌عروسك بي انديشه،‌عروسك بي درد، عروسك بي مسئوليت
امروز كه قلم به دست گرفته ام و برايت نامه مي نويسم به خاطر آن است كه من نيز چون تو زماني عروسك بوده ام. يك عروسك بي جان،‌بي انديشه،‌بي درد و بي مسئوليت در دنياي عروسك ها.
عروسكي معلق بين دنياي عروسكي و دنياي آدم ها. بين دنياي مجازي و دنياي حقيقي. عروسكي تنها سرگردان و بي انديشه با درد جدا ماندن از دنياي عروسكي! و اين درد بود كه مرا به انديشيدن وا داشت. انديشيدني اجباري براي پيدا كردن راهي براي بازگشت به دنياي عروسكي. انديشيدن باعث شد به مسئوليتي كه در برابر خويشتن داشتم پي ببرم و عروسك د نياي آدم ها را برگزيد. اما هنوز تنها بود،‌ آدمكي ميان آدم ها. آدمك از اين كه بعد از ورود به دنياي آدم ها در مقابل آن چه مي ديد،‌ مي شنيد و لمس مي كرد درد هاي ناشناخته اي را حس مي كرد،‌اندوهگين بود. اما بعد ها فهميد كه در دنياي آدم ها ارزش هر انساني به ميزان دردهايي است او را توانا مي سازد كه به مسئوليتي كه در قبال ديگران دارد عمل كند. اما عروسك عزيز شايد اين برايت خنده دار باشد كه به دنيايي پاي بگذاري كه اولين ارمغانش درد باشد اما يك روز خواهي فهميد كه درد دنياي عروسكي،‌ درد بي درد بودن ، از هر دردي جانفرساتر و عذاب آورتر است. عروسك عزيز زندگي در دنياي بدون حركت عروسكي مرگ است مرگ! عروسكي كه دير يا زود براي دختر بچه ها و پسربچه هاي عروسكي خسته كننده مي شود و به گورستان دنياي عروسكي تعلق مي گيرد. عروسكي كه بي اختيار عمري فقط بازيچه بود و خود هيچ گاه به فلسفه بازي پي نبرد!
عروسك بي جان! دنياي آدم ها دنيايي است با پشتوانه ي چند هزار سال انديشه و چند هزار سال كار هدفمند. در اينجا آدم ها اصل را بر زندگي قرار داده اند. در دنياي آدم ها بر خلاف دنياي عروسكي آدم ها طبقه بندي نمي شوند. زيبايي مفهوم ديگري دارد. آدم ها براي هر رخدادي دنبال چرايي مي گردند و براي سوال هايشان به دنبال پاسخ هستند. اينجا آدم ها مانند عروسك ها آب!‌ آب! نمي كنند اينجا آدم ها به آب حيات فكر نمي كنند در زندگي آدم ها عرض زندگي از طول آن طولاني تر است.
دوست عروسكي من اينجا آدم ها هنگام خوابيدن چشم هاشان بي اختيار بسته نمي شود. اينجا آدم ها به بازي گرفته نمي شوند. مغازه هاي شهر آدم ها ويترين ندارند چون لازم نيست چيزي را به كسي عرضه كنند. اينجا هر كسي اجازه دارد آن طور كه مي خواهد بيانديشد و آن چه را كه به زبان مي آورند از پيش ضبط شده نيست. دنياي آدم ها دنياي واژه هاست. واژه هاي بي بند، واژه هاي بي قفس. اين جا واژه ها آزادند كه به هر صورتي كه بخواهند پشت سر هم قطار شوند. دنياي آدم ها دنياي خواستن هاي ارادي است. اينجا كسي تحقير نمي شود. چون آدمي تحقير نمي كند. اينجا مزدور وجود ندارد چون آدم ها را نمي شود مانند عروسك ها با پول خريد. اينجا به كسي دستور لازم الاجرا نمي دهند. اينجا رنگ ها مفهوم ديگري دارند. آدم بي رنگ بي رنگ است. تا به حال اتفاق افتاده كه كسي تو را به اندازه ي خودش دوست داشته باشد؟! آري دوست من اينجا دنياي آدم هاست. احساس نمي كني چيزهايي از درون تو را آزار مي دهند؟ انديشه كن! انديشه ات را پرواز ده! اما فراموش نكن اينجا شهر بادبادك ها نيست!

آرامش

صداهاي مصنوعي، تصوير هاي ساختگي،‌ بوهاي فريبنده، دنياي بي مزه،‌ زندگي خشن و دلخوشكنك هاي آدم هاي فريب خورده! آرامش را از من ربوده اند
به من بگو خانه ي آرامش كجاست
به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.
مطمئنم چيزي افتاد!!!
به محض بستن در خانه افتاد. اولاي صبح بود. يك روز آفتابي از آن روز هايي كه شب هايش نه سرد بود و نه دراز! همه جا را خوب گشتم جيب هاي بالا،‌پايين،كناري،پشت و حتي جيب مخفي كاپشنم، كه پول تو جيبي هر روزم را مادرم در آن مي گذاشت، را هم گشتم. با تعجب دور و برم را نگاه كردم و راه افتادم. روز اول مدرسه بود حس عجيبي داشتم. احساس مي كردم چيز مهمي را از دست داده ام.
از آن روز سال ها مي گذرد اما هر بار كه دري را مي بندم باز همان صدا را مي شنوم. چيزي مي افتد. هر روز مي افتد و اين را مطمئم كه هر دري كه در دنيا بسته مي شود يك چيز مي افتد. آن روزها نمي دانستم كه چيست كه مي افتد. اما امروز كه مي دانم باز يك سوال ديگر عذابم مي دهد و آن اين است كه چرا بايد بيافتد؟ مگر ما در زندگي جز آرامش چيز ديگري مي خواهيم؟ اگر اين طور نبود هيچ انساني هيچ وقت دري را باز نمي كرد كه روزي بسته شود! به من بگو كدام خانه است كه با بستن درهاي آن آرامش من چون سيب نيافتد! به من كه ديگر توان فريفتن خويش را در خود نمي بينم.

حقيقت

حقيقت چه وجود داشته باشد و چه نداشته باشد ما چيزي از حقيقت نمي دانيم. آن چه توجه ما را به خود جلب مي كند واقعيت است. بعضي از واقعيت ها زيبا و بعضي را زشت فرض مي كنيم. احمقانه است كه كساني كه زشت را زيبا و زيبا را زشت مي دانند را دروغگو مي پنداريم. احمقانه است كه هر آن چه وراي واقعيت باشد را دروغ مي پنداريم. دروغ! واژه اي كه عين حقيقتي است كه ما آن را سراغ داريم. حقيقتي كه ما خلق كرده ايم و نمود ندارد. طنابي كه به آن چنگ زده ايم اما نمي دانيم كه به كجا مي رسد حال آن كه با اصرار خود را با آن بالا مي كشيم. هنوز كسي نمي داند كه ارتفاعات كوه ها و دره ها كدام به حقيقت نزديك ترند. عده اي در آسمان و عده اي در زمين آن را جستجو كرده اند. تا به حال كسي دري به سوي آسمان و زمين پيدا نكرده است. مدعيان براي ما حقيقتي مي گويند كه تا به حال چيزي از‌ آن را نفهميده اند. پس دوستدار من چيزي از حقيقت براي من نگو كه سكوت براي من بسي مسرت بخش تر است. زيرا كه مي گويند درهاي سرزمين حقيقت را سال هاست كه آجر گرفته اند و ما همه سرگردانيم.

هيچ گاه نمي ميرد


فنا ناپذير شده است
گاهي به خودم مي گويم كه بعد از مرگ من آيا باز زنده مي ماند؟ با اين كه آزارم مي دهد اما نمي دانم چرا انگار با او اخت شده ام. او را خود ساختم. عروسكي با پارچه هاي رنگي قرمز و سبز. مي خواستم مال خودم باشد. عاشق عروسك نبودم. فقط مي خواستم مثل تمام بچه هاي هم سن و سالم يك عروسك داشته باشم. همين! يك عروسك! يك عروسك پارچه اي با دست هاي مصنوعي،صورت مصنوعي، نگاه هاي مصنوعي ، نه زياد هم مصنوعي نبود. يعني مصنوعي بود اما نمي دانم چرا به ناگاه مثل آن كه كسي در آن دميده باشد جان گرفت. البته حدس مي زنم ناگهاني بوده باشد اما مي دانم كه اين عروسك براي من جان نداشت. تا به خودم آمدم ديدم كه عروسكي كه ساخته شده بود تا مال من باشد همان عروسك بي جان پارچه اي نگاه هاي مرا در قفس كرده است. انگار سال ها از آشنايي من و عروسك مي گذشت. عروسك هر روز پيش چشمم فريباتر و جذابتر نشان مي داد. هم بازي بي جان من مرا به بازي گرفته بود. انگار من عروسك عروسك خويش بودم. احساس مي كردم هميشه دروغ ها از حقيقت به وجود مي آيند اما بايد مي پذيرفتم كه گاه حقيقت ها مولود يك دروغند. دروغي كه آنقدر تو را مي فريبد تا از تو جان مي گيرد. در تو ريشه مي دواند،‌ مي بالد،‌ به دور تو مي پيچد و جزئي از تو مي شود.
جزئي ازيك حقيقت محض. شيره هاي تو را مي نوشد و با خنده اي دردناك و زيبا تو را به صليب مي كشد و تو جزئي از حقيقت يك دروغ مي شوي! و مي فهمي كه ما همه خود نيز مولود يك دروغيم!

سرگرداني

بايد همين نزديكي ها باشد
تمام اتاق هاي خانه را مي كاوم
نيست كه نيست
نيست
باز هم مي گردم
جستجو ها به يخچال ختم مي شود
در يخچال چند بار باز و بسته مي شود
بي هدف
و جستجو ها باز آغاز مي شود
انگار كه مي دانم دنبال چيزي نمي گردم!
و اين بار به كمد كتاب ها منتهي مي شود
و باز بي نتيجه
اميدي به بيرون از خانه نيست
اگر قرار بر بودن است بايد همين جا هم بشود پيدايش كرد
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
انگار هنوز ايمان ندارم كه نيست
مي خوابم و بيدار مي شوم
مي خوابم و بيدار مي شوم
و با هر بار بيدار شدن
بي اراده دوباره دست به كار مي شوم
سال هاست كه هر روز بر فرش ها ،‌ بالاي طاقچه ها و .... را مهندسي مي كنم و همان جا زير طاقچه روي فرش مي خوابم!

اي كودكي بازگشته من

ده ها بار برايت نامه نوشتم و پاره كردم
صد ها بار مخاطب گفتگوهاي درونيم بوده اي
امشب فهميدم
كه اي توتم من!
زبان من را نخواهي فهميد
تو فقط كودك دوست داشتني اي هستي
كه جز واقعيت هاي زندگي
پي به هيچ حقيقتي نخواهي برد
شيرين زبان من!
مرا با تو سخني نمانده است
تو با من سخن بگو
اي كودكي بازگشته ي من
نغمه پرداز شب هاي تنهاييم باشكه صداي ناله هاي درونم امان از من گرفته است

سبقت!

سبقت!
چه دردناك مي نمايد آن گاه
كه مي گذري از دوستانت
و اين تو نيستي كه پيش مي روياين‌ آنند كه از تو مي گريزند!

آ‍زادي

خودخواهانه
در پي آزادي خويش
ديگران را به بند كشيدي
و چون پيچكي تنيده شدي در جانشان
رگ و پوست و استخوانشان
تكه تكه خواهي شد به يقين اي پيچك ترد!سرو اين چنين اسارتي را به قيمت خودخواهي تو هيچ گاه خريدار نبوده است

گم شده

به خودم گفتم برو خوشحال باش كه حداقل مي فهمي كه دنبال گمشده اي مي گردي! هستند آدم هايي كه حتي نمي دانند كه بايد دنبال گمشده هايشان بگردند!
گفتم خوشحال باش كه با آن كه مي فهمي دنبال گمشده گشتن خنده دارترين جستجوي عالم است باز هم ادامه مي دهي هستند كساني كه به گم شده ايمان دارند و دست از جستجو بازداشته اند!
گفتم شاد باش كه ديوانه اي! در پي آني كه آني نتواند بود!هستند ديوانگاني كه پي به ديوانگي خود نبرده اند حتي آني كه در پي آنند!

مسئوليت

مسئوليت
سنگين ترين وا‍‍‍‍‍ژه اي است كه سراغ دارم
تك تك هجاهاش در من حسي القا مي كند
كه انگار باري طاقت فرسا ساليان سال است بر دوشم سنگيني مي كند
احساس مي كنم اولين درد هر انساني از روزي آغاز مي شود كه حس مسئوليت در او بيدار مي شود
مس – ئو – لي – يتاگر دولت مرد ها مي فهميدند كه مسئوليتشان چقدر سنگين است آنارشيست مي شدند!

تلاش بي هدف

تلاش بي هدف
فقط و فقط با انگيزه پول
به قيمت باختن عمر
و بنا كردن برج اعتبار
كدام اعتبار عزيز من
كدام اعتبار
اعتبار حساب بانكي
بي اعتبار خواهي شد به نزد خود
آن گاه كه تو را چون اسكناسي متحرك
چون يكي با چند ده صفر تو خالي
به بورس خودخواهي هاي خود مي خوانند
هدف تلاش نيست دوست من
اين تلاش است كه ما را به هدف هايمان رهسپار مي كند

سخني تازه!

در پي جمله اي بودم
نا نوشته و نا گفته
جمله اي تازه
فكري نو
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد
سوالي كه پرونده اش مختومه اعلام نشده باشد
اما
خيلي زود فهميدم
كه چقدر جسارت به معاني ساده ست
كافي است پاكنت را كنار بگذاري
و به امروز بيانديشي
هيچ كس امروز تو را زندگي نكرده است
هيچ عكاسي كنجكاوي نگاه معشوق مرا شكار نكرده است
هيچ خبرنگاري حرف هاي بي پرده ي مرا در ستون هاي روزنامه اش به صليب نكشيده است
هيچ بازيگري نقش مرا به روي پرده نبرده است
پس امروز من براي جهان خبري تازه است
خبري داغ داغ
عكسي تازه و فيلمي اكران نشده
امروز من از شاعري مرده برداشتي زنده كرده ام
امروز من هم به نوبه ي خود صفحه اي به تاريخ نانوشته جهان اضافه كرده ام
و فردا صفحه اي ديگر خواهم افزود
جمله اي از كتاب جهان خواهم بود
جمله اي كه تا به حال قلمي بر انتهاي آن نقطه اي نگذاشته باشد!

صدايي نكنيم!!!

چيزي ما را بر آن داشته است كه شادي نكنيم
چشم فرو بنديم و نگاهي نكنيم
سرمشق كنيم
از بر بكنيم
هر آن چه كو در خيال باطل دارد
به نكته اي از آن دايره ي بسته ي او
شك نكنيم
دم نزنيم
مو به مو
خط به خط
يار بكنيم
به خودم مي گويم
نه
كه ايمان دارم
كين دايره ي بسته ي او
منحني قامت ماست
وان چيز همان است كه هر روز به خود مي گوييمامروز هم صدايي نكنيم!!!

ما گم شده ايم!



آري ما گم شده ايم
در يك زن
در يك مرد
اعتراف به گم شدن
اعتراف به ضعف هاي انسانيست
انسان گم شده
انسان بي هدف
دست ها را بالا مي برم
و اعتراف مي كنم
كه در مانده ام
درمانده ام از دروغ گفتن
از دروغ هاي زيبا
كه آن چنان واقعي مي نمايند
كه هدف هاي زندگيمان مي شوند
آري ما گم شده ايم
در سرخي يك سيب
در عظمت يك درخت
مرا به چه متهم مي كني؟
به كدام گناه؟
طبق كدام قانون؟
نكند طبق منشورهاتان!
همه مي دانيم كه آزادي رويايي بيش نيست
پس بس كنيد
تو كه هستيت عين اسارت است
پرچم دار آزادي شدنت بهر چه بود؟
تو نيز مانند ما گم شده اي
در قانون
در حصار آزادي
در تضاد
در تكرار
در اسكناس
در روز هاي تاريك
در تلويزيون
در سينما و تئاتر
در ورزشگاه
در كافه
در دانشگاه
در خيابان هاي ته استكاني
كه زوم مي كنند آخر دنيا را
حال آن كه
چيزي جز انكسار نور نبوده است
نور هاي ساختگي
با تنگستن و فلورسنت
وقتي كه تمامي هدف هاي ما
در تمام شدن يك دندان درد خلاصه مي شود
عظمت قانون و هدف هايمان به يك باره رنگ مي بازند
در اين كيهان بي انتها
در منظومه اي گم شده
سوار بر توپ ويلان زمين
لميده بر بالش
در روزنامه دنبال گمشده اي مي گردي
و نمي داني
كه نه فقط ما كيهان هم گم شده است!

چقدر ... ؟


روشنايي
نور
فوتون
خورشيد
ستاره
15 ميليارد سال
و شايد تاريكي
هنوز ستاره ها هستند
خورشيد هم هست
و امتداد فوتون هاي نور روشني بخش اند
اگر روزي بازگرديم به پانزده ميليارد سال پيش
چقدر هيزم بايد جمع كنيم كه بچه هايمان هفتاد سال زندگي كنند!

خداحافظ


خداحافظ اي رفيق آشنايي هاي بدون سلام
خداحافظ اي معشوقه سلول هاي خاكستري مرده قلبم
خداحافظ اي قهرمان رمان هاي عاشقانه نانوشته
خداحافظ كه ديگر چشم ها زيبا نمي بيند
خداحافظ كه گوش ها ديگر صدايي جز صداي باد را در خود نمي پيچد
خداحافظ كه ديگر قلب سردم با يك نگه آتش نمي گيرد
ناخدا مرده ست
باور كن
سكان هم شكسته است
و مي گويند ساحل نيز بس دور است
خداحافظ

چشم هاي بسته!


درد!
يك درد سرد!
از عمق روان ناآرام يك مرد!
از گونه هاي يك زن رنگ زرد!
بر شانه هاي گرد آلود يك دوره گرد!
در نگاه هاي فرد فرد اين جماعت طرد شده از بازي ناجوانمردانه خال هاي نرد!
مي جوشد
ساطع مي شود
سنگيني مي كند
موج مي زندو هنوز چشم هايت نظاره گر خودخواهي هاي تو اند!

زمين بيدار شو!


آه چه هواي سردي! زمين باز به كدامين غم گرفتار آمده است؟ كدام درد فرو خفته باز به سينه هاي زمين راه پيدا كرده است؟ كدام عقده­ي ديرين، جوشش خون در رگ­هاي زمين را متوقف ساخته است! آيا آسمان باز لج كرده است و هيزم انديشه هاي زمين را با برف پوشانده است؟
زمين بيدار شو! بيدار شو زمين! آدمك ها به سان آدم برفي شده اند. بيدار شو زمين كه آسمان آدم را به رگبار تگرگ بسته است. تو بهترين تكيه گاه ما بوده اي.مي دانم مي دانم هفتاد سال لگدمالت مي كنيم و دست به آسمان مي گيريم و در بن بست آخر كه از آسمان نارو مي خوريم باز به آغوش تو باز مي گرديم. شانه هاي تو تكيه گاه پدرانمان بوده است.
سردي نگاه هامان را تو گرمي بخش كه ديگر آه مادران داغ ديده ،‌ پدران خم شده در زير بار فقر و كودكان نيمه عريان گرسنه روان هاي يخ بسته­ي شهر را بر نمي تابد. نخواب زمين بيدار شو كه جان انسان به گرماي تو بسته است!

شنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۶

شعر چه می گویی؟



شعر چه می گویی؟
بلبل و پروانه!
گل و شمع!
شعر که می خوانی؟
آن دروغ زن آرمیده در بی خبری اتاق؟
داستان مرا بشنو
از زنی از جنس مادر و بی مادر!
دردانه ی پدر
قهرمان دختر
که امروز جز در قاب خیال از او تصویر نیست
پدر رفته است
و مادر را با خودش برده است
و او
مانده ست با خواهری از جنس بغض
برادری از جنس راز
خانه ای خالی
خالی از رنگ گذشته
بوی بابا
سایه ی دستان مام
هین! بگو تو شاعر شیرین سخن!
از برای این زن تنها چه داری جز دروغ؟
جز خدای بی خبر
و کشک و دوغ؟
دخترک گوشش پر است از جمله های خامتان
ذهن او سیر است از اوهامتان
درد را جز با نشان درد مرهم نیست!
خنده های دخترک جز در نشان راه ممکن نیست!

یکی از خودمان است!

تو
نه !
تو
نه نه !
یکی از خودمان است
گوش هایش درست هم اندازه ی گوش های ماست
اما دراز گوش است
با این که شامه اش به تیزی شامه ی ما نیست
اما گرگ هاریست تشنه ی خون عطرآگین دوستان
این جغد شوم که در تاریکی به خوبی نمی بیند
روزانه های ما را در پرونده می بیند
نوازش دست پدر خوانده
و مزه ی مزد مزدوری
سبب شده است که او
رنگ انسان را به چشم کم رنگ می بیند
این کرکس
این جغد
این دراز گوش
این سگ
آینده ی ما را در جام ارباب می بیند

دوشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۶

فریاد کن


با توام
تو که آمده ای شنیده ها را باز بشنوی
حرف های مرا هم نیوش کن
تو که آینه ی چشمانت دردهای مرا انعکاس می دهد
در عجم که چرا چیزی نمی گویی
تو که از حصار روزمرگی سر به بیرون کشیده ای
تو که داغ دیده ای
مرثیه شنیده ای
در عجبم که چرا چیزی نمی گویی
مگر ندیدی که سیاهی آمد و زبان رنگ مرد
مگر ندیدی که چگونه تبرهاشان بر سر سازهامان فرود می آمد
تو که کفن شدن موسیقی خاک را ناظر بودی
تو که می دانی آدم مرده است و صحنه خالی شده است
ای ساتور خورده چرا نمی نالی
سال هاست دریچه ی دل های مردم بسته است
سال هاست که دیگر هیچ چشمی جز آوای سکوت ترس را فریاد نمی زند
امروز که آمده ای باز شنیدن کنی
درست گوش کن
نترس
قلم درکش و هوای خوانده شدن کن
در کلام تو سازی است که شکسته نمی شود
در کلام تو رنگی است که سیاهی نمی پذیرد
درکلام تو تصویری است که با بسته شدن چشم ها فراموش نمی شود
در کلام تو معجزه ی خیال است
معجزه ای که ذهن انسان بیمار را شفا می بخشد
تا به حال کسی در گوشی با تو گفته است که خدا همان کلام توست ؟
پس خداگونه خلق کن
امروز من آواز در می دهم
فردا تو فریاد کن
باشد که روزی برخیزیم

مسخره کن


دیر زمانی سخره جرم بود
جرمی که نشان از جزم بود
هیچ پرسیده ای اما که چرا سخره گر بی خرد تاریخ شد؟
چون خرد آن است که نگویی که چرا
سخره کنی عیان شود چون و چرا
سخره گران!
ای دردمندترین اندیشه گران
ای تواناترین تبرزنان
امروز می دانم که چرا
جرم چه بود
در جنگل پر شاخ و برگ زندگی
تبرهای سخرتان بهر چه بود
باغبان جنگل وحشی زمین!
به سخره گیر کج شاخه های نورسته در ارتفاع پست را
که هیچ غنچه ای جز به قهقرای آفتاب باز نشد
سیب آگاهی
جز با سخره ی آدم به قانون زمان
چیده نشد
سخره گیر مرگ را جان من
که هیچ بهانه برای این درد نیست
نیشخند کافی نیست
زندگی را غضبناک لبخند بزن
آزادی را دزدکی و آرام بخند
برابری را چو شنیدی خنده را داد بزن
گریه نکن
مسخره کن
سیر بخند
به زمین
به زمان
به بشر
به فضا سخت بخند
یاغی شو و عصیان کن و بر عدل بخند
قانون شکن اما به سزا غیش بخند
دل ببند اما به عشق بیش بخند
نیکی کن اما به جزا نیش بخند
خنده و کن و خنده کنان
به قانون زمان
ریش بخند

شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

دست هایمان را بگیرید!

پدران ما
می ترسند
پلیس استبداد می شوند
یونیفرم می پوشند
تحقیر می شوند
رنج می برند
پدران ما
بدون هیچ اندیشه ای
نگاهشان را بر می بندند
ندانسته هیزمی شده اند
برای سوزاندن اندیشه ها
پدران ما از مبارزه می ترسند
نمی دانند که غول های فکر را اربابانشان در شیشه کرده اند!
شاید نمی دانند که سبک شده اند
به سبکی چوب پنبه ی درب یک شیشه ی ترک خورده
دیوار زندان فرو می ریزد
اندیشه ی آزادی می بالد
رنج به اشباع می رسد
با یک جرقه
شیشه می ترکد
و چوب پنبه را تف می کند
و پدرانمان
تازه می فهمند
که مزدور چرا می ترسد
پدران ما می ترسند
پدران ما از یک تابو می ترسند
ای پدران
نترسید
یونیفرم ها را از تن بیرون کنید
پوتین ها را بسوزانید
بگذارید پاهاتان لمس کند خاک مزار دوستان جوانمان را !
پدران !
فرزندان شما آزادی می خواهند!
پدران !
فرزندان شما راه رفتن را آموخته اند
دست هایمان را بگیرید
نترسید
شما امروز می دانید مزدور چرا می ترسد
پدران
جان فرزندانتان
دیگر بس کنید!!!

همه چیز زیر سوال می رود

نعره می زنی
شمشیر می کشی
و نگاه بر آسمان
از تمام آن چه راهی به دروازه های شهر احساست باز کرده اند
به آسانی می گذری

باور کن
حقیقت دارد

که با یک جمله
نه شاید با یک کلمه
و شاید هم با یک حرف
همه چیز زیر سوال می رود!
رنگ می بازد
هر آن چه در باورمان بود
یک جمله و شاید یک کلمه و شاید هم یک حرف
و حتی یک اشاره یا یک نگاه گیرا
در اندیشه مان ریشه می دواند
می بالد
و سر به آسمان می کشد
و شوکت خداوندگاران را به زیر می کشد
همه چیز با یک جمله یا یک کلمه و شاید هم یک حرف آغاز می شود!
و شاید یک درد که از منبعی ناشناخته سرچشمه می گیرد!
و حتی گاه لرزش یک دست پینه بسته
و یا گذار یک قطره ی سرد که شیارهای پیشانی را به آهستگی در می نوردد!
این قطره های سرد پیشانی
با قطره های چشم هایی که رنج را فریاد می زنند
دروازه های شهر امن تو را نشانه خواهند گرفت
و روزی
با یک جمله و یا یک کلمه و شاید هم یک حرف
سیلی از نگاه ها چشم های تو را پشت سر می گذارند
و آن روز است
که می فهمی
حقیت دارد که
در پشت نگاه های تو شهری است
نزدیک به آفتاب
شهری است پر از نور
که صدای آزادی همواره بر گوش ها می پیچد
زمزمه ی عدالت بر لب ها روان است
و حلقه های دست مردمان کمربند زمین شده است
و یک روز دروازه ی نگاهت
با یک جمله و یا یک کلمه و شاید یک حرف گشوده خواهد شد
حقیقت دارد
این قانون انسان بودن است!!!

تقصیر کسی نیست؟!!!

گویند " تقصیر کسی نیست "
در این خاک اسیریم!
تقصیر کسی نیست که بر خویش اسیریم!
وای بر ما
که چه بی تدبیریم!

ای در توهم خویش مرده!
در این جنگل و کوه و آسمان
درس حقارت از که آموختی؟!

جنگل به من آموخت
در لغزش هر شاخه هراسی نیست!

این درس زمین بود
که در خاک همان است که بر خاک روان بود!

ای فرزند کوهستان
هر سنگ شایسته ی اعتماد نیست!

مگر آسمان شهرمان تو را نگفته بود
نور در پس پرده تاب نتوان داشت!

این قانون زمین و آسمان شهر ماست

وای بر ما
که در این خفت و خواری شهیریم!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...