شعر چه می گویی؟
بلبل و پروانه!
گل و شمع!
شعر که می خوانی؟
آن دروغ زن آرمیده در بی خبری اتاق؟
داستان مرا بشنو
از زنی از جنس مادر و بی مادر!
دردانه ی پدر
قهرمان دختر
که امروز جز در قاب خیال از او تصویر نیست
پدر رفته است
و مادر را با خودش برده است
و او
مانده ست با خواهری از جنس بغض
برادری از جنس راز
خانه ای خالی
خالی از رنگ گذشته
بوی بابا
سایه ی دستان مام
هین! بگو تو شاعر شیرین سخن!
از برای این زن تنها چه داری جز دروغ؟
جز خدای بی خبر
و کشک و دوغ؟
دخترک گوشش پر است از جمله های خامتان
ذهن او سیر است از اوهامتان
درد را جز با نشان درد مرهم نیست!
خنده های دخترک جز در نشان راه ممکن نیست!
و او
مانده ست با خواهری از جنس بغض
برادری از جنس راز
خانه ای خالی
خالی از رنگ گذشته
بوی بابا
سایه ی دستان مام
هین! بگو تو شاعر شیرین سخن!
از برای این زن تنها چه داری جز دروغ؟
جز خدای بی خبر
و کشک و دوغ؟
دخترک گوشش پر است از جمله های خامتان
ذهن او سیر است از اوهامتان
درد را جز با نشان درد مرهم نیست!
خنده های دخترک جز در نشان راه ممکن نیست!