شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

همسر زن است یا مرد؟

معلم موضوع انشای هفته ی بعد را روی تخته­ی سیاه ، درشت نوشته بود. پسرک به نظرش آمد که باید از موضوع هفته­ی قبل ساده تر باشد . شب قبلش هر کاری کرده بود نتوانسته بود بفهمد که بالاخره " زندگی چه رنگی است ؟ " ؟!
به جای فکر کردن بیهوده در مورد مطلبی که چیزی از آن نفهمیده بود با خواهرش تا نیمه های شب فوتبال دیده بودند و پسرک بعد از خستگی از فرط هیجان ناشی از دنبال کردن سرنوشت توپ همان جا جلو تلویزیون آرام خوابیده بود. خواهرش بر خلاف بیشتر دختران ، فوتبال را دوست داشت و از این که نمی توانست مثل پسرها داخل کوچه فوتبال بازی کند احساس کمبود می کرد. اما تلویزیون داخل کوچه نبود و او می توانست سنت ها را دور بزند. صبح روز بعد پسرک می خواست دفتر چند تا از بچه ها را بگیرد تا از هر کدام چند خط بنویسد اما تا دفترش را باز کرد لبخند بر لبانش نقش بست . خواهرش دیشب انشایش را نوشته بود. آن قدر خوشحال بود که تصمیم گرفت پول تو جیبی روزانه اش را بدهد و چیزی برایش بگیرد . هدیه ای که می توانست لبخند را به دختر همیشه زندانی خانه هدیه کند. شاید خوراکی چیز بهتری بود. خواهرش کرانچی و آلوچه جنگلی زیاد دوست داشت. کلاس که شروع شد زندگی ها قرمز ، آبی ، زرد ، نارنجی و سبز بودند. نوبت که به او رسید زندگی یا آن قدر رنگ می باخت که بی رنگ بی رنگ می شد یا آن قدر رنگ ها با هم آمیخته می شدند که سیاه سیاه می نمود. پسرک فکرش را هم نمی کرد که زندگی هم ترش و شیرین و هم تلخ و شور باشد. تا آن زمان پسرک همه چیزی را مثل شکلات و قره قروت می دید . اما خواهرش از نمکزارهایی گفته بود که زندگی را به کام انسان تلخ می کرد. به همین خاطر خواهرش سفید و سیاه را یک رنگ دیده بود . رنگی که در نظر او خود زندگی بود . ابتدا معلم خواسته بود که موضوع هفته ی بعد دلخواه باشد چون خودش هم از موضوع های تکراری و بی هدف خسته شده بود.
دیگر نمی خواست بچه ها در خیال زندگی کنند و هی آرزو کنند که می خواهند در آینده چه کاره شوند. نمی خواست در این ابتدای زندگی بچه ها به خاطر ترس از جهنم گناه را تصویر کنند دیگر نمی خواست که بچه ها برای پیدا کردن نشانه های وجود خدا تفاوت بهار و پاییز را برای خود انشا کنند . حتی بچه ها هم دیگر فهمیده بودند که " علم بهتر است یا ثروت " یک شوخی با ادبانه است.
" زن "
معلم یادش افتاد که فردا روز زن است و برای مادر و همسرش چیزی نگرفته است و در حین این که به این فکر می کرد که کاش حقوق این ماه را سر وقت به حساب واریز می کردند ، با خطی درشت بر روی تخته سیاه نوشت: "زن" و با صدای بلند گفت : زن ، روز زن ، هرچه از زن، اصلا انشای زن !
پسرک روی تختهی سیاه بزرگ واژه ای را دیده که مدتی بود او هم با رسیدن به سن بلوغ جور دیگری به آن نگاه می کرد. پسرک از خودش پرسید چرا زن؟ چیزی نفهمید و در حالی که صدای زنگ به صدا در آمده بود در میان همهمه ی بچه ها پرسید آقا چرا زن؟ معلم دفتر نمره اش را برداشت و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
چون مرد نیست!
ولی باز پسرک چیزی نفهمید ولی احساس کرد که می تواند بنویسد تازه خواهرش هم بود . دفترش را با سرعت داخل کیفش گذاشت و از مدرسه خارج شد. می خواست قبل از هر چیز برای خواهرش خوراکی بگیرد و نمی توانست با دوستانش برود چون باید پیاده می رفت. اگر دیر به خانه می رسید مشکلی پیش نمی آمد چون او زن نبود . او حداقل یک مرد کوچک بود. در راه برگشت به خانه به دخترها بیشتر زل می زد. با خودش گفت من از چه چیز این ها بنویسم مگر نه این که این ها مردانی هستند با روسری و مقنعه. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد. مثل دیوانه ها با خودش خندید و گفت این ها را که نمی شود نوشت. پس زن را چگونه می توانم توصیف کنم در حالی که مرد نباشد. کم کم داشت به خانه نزدیک می شد. دیگر نیاز نبود سر کوچه به انتظار دختر همسایه بنشیند. سر وقت رسیده بود . دختر همسایه هم تازه داشت از مدرسه بر می گشت . قدم هایش را سریع تر کرد. با هم سر کوچه رسیدند. چند بار خواسته بود چیزی بگوید ولی با یک سلام و نگاهی که امتدادش به زمین ختم می شد همه چیز به دفعه ی بعد موکول می شد . بقیه ی کوچه را تا انتهای کوچه ی بن بست ، در میان چشمان دخترک همسایه و به اندازه ی لحظه ای که در او خیره شده بود طی کرد. وقتی وارد خانه شد نمی دانست که چطوری آن همه پله را بالا آمده است.
مادرش گفت منتظر می مانی که پدرت برگردد یا برایت غذا بیاورم ؟ بدجوری گرسنه بود. غذایش را سیر خورد . روی تخت دراز کشید و به عکس ازدواج پدر و مادرش خیره شد. مدام کلمه های زن و مرد را جدا جدا کنار هم می چید اما انگار یکی بودند و در عین حال منفک.
به عکس بیشتر نگاه کرد. راست مرد و چپ زن.با خودش گفت که همسر زن است یا مرد؟! انگار عکس سیاه و سفید حرکت می کرد. کمی بیشتر که دقت کرد پدرش خودش بود و مادرش دختر همسایه!
از عکس بیرون آمده بودند و درست رو به روی هم نشسته بودند. ساعت ها در آزادی کامل با هم حرف زدند و درحالی که روی ابرها قدم می زدند به کوچه ای که هر روز نگاه هاشان در آن جا خفه می شد نگاه می کردند. چقد دلگیر بود کوچه ی بن بست.
مثل دو آشنای دیرین از روزهایی می گفتند که حرف های آن روزها هنوز زنده بودند. نگاه های زنده حرف های منجمد را آرام آرام آب می کرد. آن ها رو در روی هم نشسته بودند مانند دو مرد! یا نه شاید مثل دو زن! و شاید هم مثل ... . حرف های دختر به او آرامش می داد اما دخترک از چیزهایی می گفت که برای او غریبه بود. صدای زن او را به دنیای واقعی بازگرداند و باز به عکس خیره شد. همه چیز سر جایش بود. خواهرش از مدرسه برگشته بود و از پایین پله ها جر و بحث کردن با مادرش را شروع کرده بود و مدام می خواست به او بفهماند که ترافیک بوده است و او بد فکر می کند. با خودش گفت که شاید وقتی دخترها بزرگ می شوند از زن به مرد تبدیل می شوند. مادرش مثل مردها فکر می کرد یا شاید مادرش پذریرفته بود که زن همان است که به او یاد داده اند.
خواهرش که بالا آمد کوله اش را روی تخت کوبید. ناراحت بود ولی انگار عادت کرده بود!
در حالی که به طرف پسرک می چرخید با آرنجش اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی معصومانه از نمره ی انشایش سوال کرد.
پسرک کیفش را باز کرد و خوراکی ها را روی میز خواهرش گذاشت و گفت ممنونم خیلی خوب بود بیا یه کم از این خوراکی ها بخوریم.
خواهرش خوشحال شد برای چند لحظه یادش رفته بود که زن است. وقتی که خوراکی ها را با هم می خوردند خواهرش چهره ی همان دختری را به خودش گرفته بود که هر روز صبح او را از خواب بیدار می کرد.
دیگر نمی خواست برای نوشتن انشا از کسی کمک بگیرد. یک روز فکر کردن به او خیلی چیزها آموخته بود.
فردای آن روز که انشایش را خواند معلم به او گفت که اشتباه می کند. زن زن است و مرد مرد. بهتر است بیشتر کار کند. اما او مطمئن بود که زن همان مردیست که معلم می گوید.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...