شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

زندگی بر دوش ماست؟

پرده ها را تا انتها کنار زد. انتظار نور پایان یافت. پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را در آغوش گرفت. دنیا همین یک اتاق نبود. وزش نسیمی ملایم صدا را با سکوت آشتی می داد. انبوه جمعیت که زندگی را بر دوش خود حمل می کردند امتداد خیابان را در آروزی خوشبختی به سوی مقصدی نامعلوم طی می کردند. از آن بالا انسان ها چقدر کوچک به نظر می رسیدند. دیگر به سقوط فکر نمی کرد. نفس عمیقی کشید. دست ها را از طرفین باز کرد .گردنش را به سوی آسمان چرخاند و با بیرون دادن بازدمش اندیشه هایش را به سوی آن طرف کوه ها پرواز داد. اما آرامش او فقط همین چند لحظه طول کشید. باد اندیشه هایش را به اطاق بازگردانده بود. پنجره ها چند بار به هم کوبیده شدند و با افتادن ضامن پشت پنجره ، دنیا به حجم واقعی خود باز گشت. سکوت فراق صدا را فریاد می زد. باد ابرها را روی آسمان شهر گسترده بود و زندانبان نور شده بود. مردمی که زندگی را در وسط خیابان زیر باران رها کرده بودند و هر کس در گوشه ای پناه گرفته بود. رعد و برق شهر را نشانه گرفته و تگرگ آن را به تیر بسته بود. انعکاس نور برق تاریکی اتاق را به آتش کشید. مرد پرده را کشید. انگار مجازات او از همین دنیا شروع شده بود!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...