پرده ها را تا انتها کنار زد. انتظار نور پایان یافت. پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را در آغوش گرفت. دنیا همین یک اتاق نبود. وزش نسیمی ملایم صدا را با سکوت آشتی می داد. انبوه جمعیت که زندگی را بر دوش خود حمل می کردند امتداد خیابان را در آروزی خوشبختی به سوی مقصدی نامعلوم طی می کردند. از آن بالا انسان ها چقدر کوچک به نظر می رسیدند. دیگر به سقوط فکر نمی کرد. نفس عمیقی کشید. دست ها را از طرفین باز کرد .گردنش را به سوی آسمان چرخاند و با بیرون دادن بازدمش اندیشه هایش را به سوی آن طرف کوه ها پرواز داد. اما آرامش او فقط همین چند لحظه طول کشید. باد اندیشه هایش را به اطاق بازگردانده بود. پنجره ها چند بار به هم کوبیده شدند و با افتادن ضامن پشت پنجره ، دنیا به حجم واقعی خود باز گشت. سکوت فراق صدا را فریاد می زد. باد ابرها را روی آسمان شهر گسترده بود و زندانبان نور شده بود. مردمی که زندگی را در وسط خیابان زیر باران رها کرده بودند و هر کس در گوشه ای پناه گرفته بود. رعد و برق شهر را نشانه گرفته و تگرگ آن را به تیر بسته بود. انعکاس نور برق تاریکی اتاق را به آتش کشید. مرد پرده را کشید. انگار مجازات او از همین دنیا شروع شده بود!
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر