دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

وقتي كه به دور خويش مي چرخيم

وقتی که دردها مانند یک کلاف نخ به هم ریخته ، به دست و پای کلام می پیچند و کسی نیست که گرهی از آن بگشاید ، وقتی که بازوان اندیشه ی انسان به غل و زنجیر کشیده می شود و کسی به فکر رهایی خود نیست! وقتی که زخم های انسان به صلیب کشیده شده ، سر باز می کند و کسی نیست که مرهمی باشد برای زخم هایی که بر پیکره ی ذهن انسان امروز وارد می شود و کسی نیست که سنگ صبور انسانی باشد که " آموخته است به خود گوش فرا دهد! " ، کلام پشت نرده های زندان استبداد می ماند و مردم کلید به دست که گشایش قفل را افسانه می دانند! بر گرد خویش می چرخند ، مردمی که قفل برای آنان یک طلسم است! و کلید توتمی است که هیچ گاه معنای آن را نفهمیده اند! دریغا که جان کلید به جان انسان بسته است! انسانی که دیگر ارزشی برای جانش نمی شناسد! انسانی که نمی داند سر نخ در دستان او است! و اگر به راز کلید پی نبرد دیر یا زود با همین نخ ها بین زمین و آسمان ، بی جان به گرد خویش خواهد چرخید! به همان گونه که در تمام مدتی که جان داشت به دور خویش چرخانده شد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...