شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

خروج از در شرقی

ببخشید میخواستم چند لحظه جزوه ی شما را ببینم. جزوه را ورق می زند ولی فقط به رسم الخط و رنگ هایی که در آن به کار رفته نگاه می کند. استاد درس را دوباره از سر می گیرد. دخترک بر می گردد و با نگاهش دفترش را از او باز پس می خواهد. کلاس ادامه پیدا می کند. دنبال راهی می گردد که دل او را به دست آورد. دنبال راهی می گردد که دختر را بخنداند. خنده های او را دوست داشت و از این که هر بار در کلاس پارازیتی می انداخت و دخترک می خندید آن چنان هیجانی به او دست می داد، انگارکه دیگر از دنیا چیزی نمی خواست. او که هیچ وقت کلاس را دوست نداشته بود کلاس برایش میعاد گاهی شده بود که هر روز انتظارش را می کشید. شب ها وقتی که تنها در بالکن خانه می نشست در آسمان تصویر دخترکی را می دید که از فرط خنده دستش را روی شکمش می گذاشت و سرش را روی دفترش خم می کرد و بعد از مکثی کوتاه وقتی سرش را بلند می کرد هنوز آثار خنده در او به چشم می خورد. و ناگهان تصویر مانند نور پروژکتوری که خاموش شود کم کم کوچک و کوچکتر می شد و مانند ستاره ای در آسمان به او چشمک می زد. هر روز خیلی زودتر از دوستانش به دانشگاه می رفت. و جلوی پنجره ی محاط بر ورودی دانشگاه می نشست و در انتظار رسیدنش چشم از پنجره بر نمی داشت. دختر با لبخند همیشگی بر لبش آرام آرام از در شرقی دانشگاه وارد می شد و به ناگاه بر سرعتش افزوده می شد. کوله پشتی بر دوشش سنگین می نمود. سرمای اوایل صبح باعث می شد که او مثل بچه دبستانی ها دست هایش را جلو دهانش جمع کند و از گرمای خودش در آن ها بدمد. در میان راه اگر به آشنایی می رسید پسرک از دور خوب نگاه می کرد تا نکند کسی دل دخترک را از او برباید. به نگاه های او و حالات صورتش خوب توجه می کرد. هنوز چند روزی بیشتر نبود که با او همکلاس شده بود. اما انگار سال ها بود که او را می شناخت ولی بر اثر سانحه ای تمام خاطرات گذشته را فراموش کرده بود. هر چه بود انگار حسی نسبت به او داشت. اما خودش مطمئن نبود که آیا دوستش دارد یا نه؟ چند بار دیگر آن روز سعی کرد که با او ارتباطی برقرار کند اما نه خیلی سخت تر از آن بود که فکر می کرد. دخترک از روابط اجتماعی قوی ای برخوردار بود. اما عاملی که پسرک را می ترساند چیز دیگری بود که خودش هم نمی دانست. او با دخترهای دیگر دانشگاه مشکل نداشت ولی نسبت به آن ها حسی هم نداشت. چندین بار در همان اوایل خواست به او بفهماند که دوستش دارد. اما هر بار که سعی می کرد به او نزدیک تر شود بیشتر ازاو دور می شد. یک عشق کوچک باعث شده بود که پسرک بیشتر فکر کند. باعث شده بود که او به چیزهایی فکر کند که تا آن زمان به آن چیزها اصلا فکر نکرده بود. او هنوز دل دختر را به دست نیاورده با او زندگی می کرد. اصرار داشت خود را به دخترک نزدیک کند ولی کارهایی که او می کرد دخترک را ترسانده بود و هر چه بیشتر زمان سپری می شد بیشتر از هم فاصله می گرفتند. بعدها فهمید که دخترک حتی به او فکر هم نمی کند. انگار از همان روز اول او را از دست داده بود. نمی خواست باورکند. ماه ها با خودش کلنجار می رفت چون نمی توانست قبول کند که دخترک او را دوست نداشته است. هر روز که به دانشگاه می رفت بی هدف از در شرقی وارد می شد و شب مثل روحی آواره و سرگردان از همان در خارج می شد. او چند سال با اتفاقاتی که افتاده بود زندگی کرد. او هر روز بیشتر از روز قبل فکر می کرد. کم کم به عامل هایی ایمان آورده بود که تا آن زمان اصلا به ذهنش هم خطور نکرده بودند. او نسبت به چیزهایی بی اعتقاد شده بود که از بچگی با آن ها بزرگ شده بود و آن ها را دور ریخته بود. پسرک تصمیم خود را گرفته بود دیگر از در شرقی وارد نمی شد.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...