نیمه های شب بود. مرگ بر چشمانش استیلا نمی یافت. تا زنده شدن صبح عقربه چند بار دیگر باید دور خودش می چرخید. شنیده بود بعضی ستاره هایی که هر شب با او حرف می زنند سال هاست که مرده اند. دیگر به ستاره ها هم اعتماد نداشت.ستاره ی دنباله دار قوس کوتاهی زد و مرگ بر سینه ی شب آرام گرفت. ابرهای سیاه نوید باران می داد اما جغدها روی چراغ راهنما نشسته بودند تا چراغ به ابر رخصت باران ندهد. گورستان وسط شهر بود. مردگان زندگان را دفن می کردند. کسی جیغ نمی کشید. گورها عمودی بودند. انسان باید تا زنده شدن صبح وزن خویش را روی پاهایش احساس می کرد. گورکنان نمایندگان مردمی بودند که هر روز قانون مرگ را با حداکثر آرا تصویب می کردند. مرگ چیز مهمی نبود وقتی که می دانستی با چند دور چرخیدن یک عقربه ، صبح زندگی دوباره آغاز می شد.اگر عقربه ها با اصطکاک زندگی متوقف می شدند و عقربه به صبح نمی رسید زندگی زیر چاقوی جراحی پزشک قانون گذار تلف می شد. گورکنان قبرهای محکومین قانون را آماده کرده بودند. هنوز قانون تصویب نشده بود. ارواح درون شهر بلاتکلیف در انتظار شروع شدن دایره های قانون منتظر روز بودند و ساعتی که اگر اجازه نمی داد انسان زیر چرخ های زمان طبق قانون له می شد. قرار بود فردا قانونی در شهر تصویب شود که رنج انسان کاهش یابد. مجلس قرار بود فردا آزادی انسان را به رای بنشیند. مجلس قرار بود در وسط شهر روبان را به رسمیت نشناسد چون سدی بود در برابر حرکت به سوی خوشبختی. چیزی به صبح نمانده بود. جنازه ها به آسمان نگاه کردند در افق چیزی دیده نمی شد. خبری از باد هم نبود . جغدها هنوز در شهر پرسه می زدند. خفاش ها شیفت کاریشان را عوض کرده بودند. جنازه ها به سوی مرکز شهر حرکت کردند تا به ارواح سرگردان خود در مرکز شهر ملحق شوند. ارواح منتظر افتتاح پروژه ی خوشبختی بودند. گورکنان در جلو سیل جنازه ، خندان خود را به وسط شهر رساندند. چیزی به صبح نمانده بود. خبری از خورشید نبود. گورکنان در میان استقبال ارواح و هورا کشیدن اجساد از پله های مجلس بالا رفتند و در بسته شد. قرار بود امروز برای خوشبختی مردم تصمیم بگیرند . قانون تصویب شد با حداکثر آرا. سخنگوی مجلس به مردم تبریک گفت که از امتحان سر بلند بیرون آمده اند. مردم می توانند دیگر زنده نباشند. جنازه ها از این که از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده بودند خوشحال به سوی گورهای خود روان شدند. ارواح هم اجازه داشتند ارتفاعات چند هزار پایی را بر زندگی روی زمین پست ترجیح دهند. خورشید هنوز بالا نیامده بود ولی خوشبختی را می شد در نگاه های مردم دید. اینان مردمی خوشبخت بودند!
یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵
گورکنان قانون گذار
نیمه های شب بود. مرگ بر چشمانش استیلا نمی یافت. تا زنده شدن صبح عقربه چند بار دیگر باید دور خودش می چرخید. شنیده بود بعضی ستاره هایی که هر شب با او حرف می زنند سال هاست که مرده اند. دیگر به ستاره ها هم اعتماد نداشت.ستاره ی دنباله دار قوس کوتاهی زد و مرگ بر سینه ی شب آرام گرفت. ابرهای سیاه نوید باران می داد اما جغدها روی چراغ راهنما نشسته بودند تا چراغ به ابر رخصت باران ندهد. گورستان وسط شهر بود. مردگان زندگان را دفن می کردند. کسی جیغ نمی کشید. گورها عمودی بودند. انسان باید تا زنده شدن صبح وزن خویش را روی پاهایش احساس می کرد. گورکنان نمایندگان مردمی بودند که هر روز قانون مرگ را با حداکثر آرا تصویب می کردند. مرگ چیز مهمی نبود وقتی که می دانستی با چند دور چرخیدن یک عقربه ، صبح زندگی دوباره آغاز می شد.اگر عقربه ها با اصطکاک زندگی متوقف می شدند و عقربه به صبح نمی رسید زندگی زیر چاقوی جراحی پزشک قانون گذار تلف می شد. گورکنان قبرهای محکومین قانون را آماده کرده بودند. هنوز قانون تصویب نشده بود. ارواح درون شهر بلاتکلیف در انتظار شروع شدن دایره های قانون منتظر روز بودند و ساعتی که اگر اجازه نمی داد انسان زیر چرخ های زمان طبق قانون له می شد. قرار بود فردا قانونی در شهر تصویب شود که رنج انسان کاهش یابد. مجلس قرار بود فردا آزادی انسان را به رای بنشیند. مجلس قرار بود در وسط شهر روبان را به رسمیت نشناسد چون سدی بود در برابر حرکت به سوی خوشبختی. چیزی به صبح نمانده بود. جنازه ها به آسمان نگاه کردند در افق چیزی دیده نمی شد. خبری از باد هم نبود . جغدها هنوز در شهر پرسه می زدند. خفاش ها شیفت کاریشان را عوض کرده بودند. جنازه ها به سوی مرکز شهر حرکت کردند تا به ارواح سرگردان خود در مرکز شهر ملحق شوند. ارواح منتظر افتتاح پروژه ی خوشبختی بودند. گورکنان در جلو سیل جنازه ، خندان خود را به وسط شهر رساندند. چیزی به صبح نمانده بود. خبری از خورشید نبود. گورکنان در میان استقبال ارواح و هورا کشیدن اجساد از پله های مجلس بالا رفتند و در بسته شد. قرار بود امروز برای خوشبختی مردم تصمیم بگیرند . قانون تصویب شد با حداکثر آرا. سخنگوی مجلس به مردم تبریک گفت که از امتحان سر بلند بیرون آمده اند. مردم می توانند دیگر زنده نباشند. جنازه ها از این که از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده بودند خوشحال به سوی گورهای خود روان شدند. ارواح هم اجازه داشتند ارتفاعات چند هزار پایی را بر زندگی روی زمین پست ترجیح دهند. خورشید هنوز بالا نیامده بود ولی خوشبختی را می شد در نگاه های مردم دید. اینان مردمی خوشبخت بودند!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر