پائولو کوئلیو کتابی دارد به نام بریدا که سومین کتاب این نویسنده بعد از خاطرات یک مغ و کیمیاگراست. آن طور که در مقدمه ی کتاب بریدا از انتشارات کاروان نوشته شده است با فروش کتاب بریدا بود که کتاب های کوئلیو مورد توجه قرار گرفت. هنگامی که این کتاب به دستم رسید از این که قرار بود از نویسنده ای با کتاب های پرفروش کتابی بخوانم خوشحال بودم اما حالا که کتاب را خوانده ام سوالی برایم به وجود آمده است که چند روز است ذهن مرا مشغول کرده است! چرا باید در قرن بیست و یکم چنین کتاب هایی تا این حد فروش داشته باشند؟؟؟!
در قسمت ابتدایی کتاب در زندگی نامه ی کوئلیو می خوانیم :
" در داخائو ، اشراقی به پائولو دست داد و در حالت اشراق ، مردی را دید. دو ماه بعد ، در کافه ای در آمستردام ، با همان مرد ملاقات کرد و زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید ، به او گفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقه مند است ، به جادوی سفید روی بیاورد . هم چنین به پائولو توصیه کرد جاده ی سانتیاگو ( یک جاده ی زیارتی دوران قرون وسطی ) را طی کند. "
این نخستین جمله ای بود که شخصیت نویسنده را برای من مورد سوال قرار داد. چند بار این پاراگراف را خواندم و برای یافتن جواب سوالم کتاب را به دقت خواندم و سعی کردم که عناصری را که وی در داستانش مورد استفاده قرار داده را به دقت برای خودم تجزیه و تحلیل کنم . در نهایت به این نتیجه رسیدم که یا این نویسنده از نوشتنش به این شیوه هدف خاصی!(مانند فروش بیشتر با استفاده از سادگی عوام و ... و حتی شاید دلایل سیاسی ) دارد یا چنان که در جایی دیگر از زندگینامه ی وی آمده است که پدر و مادرش پائولو را سه بار در بیمارستان روانی بستری کرده اند ، یک نوع بیماری روانی دارد ( البته در این کتاب دلیل بستری کردن وی را فقط نگرانی پدر از وضعیت آینده ی فرزندش نوشته اند) البته احتمال دیگری هم هست و آن این است که او اصلا در دنیای ما زندگی نکرده است! روان شناسی که کوئلیو را معاینه می کرده است به پدر و مادر کوئلیو می گوید که " او دیوانه نیست و نباید در بیمارستان روانی بماند . او فقط باید یاد بگیرد که چگونه با زندگی رو به رو شود! " احتمالا او هیچ گاه درک نکرده است که در چه دنیایی زندگی می کند! یا این که درکی از زندگی نداشته است!( کسی که هدف تمام زندگی انسان را در پیدا کردن " بخش دیگر " یا " بخش های دیگر"! می داند).
که موارد دوم و سوم درست تر به نظر می رسد.
گذشته از تمام این ها کتاب بریدا جز بعضی از نکات اخلاقی (فقط بعضی از آن ها ) چیزی برای خواننده در بر نخواهد داشت!
داستان کتاب در مورد دختری است به اسم بریدا که برای یافتن جواب پرسش های زندگیش ، برای شناختن نیروهای پنهان و سفر به آینده و گذشته به کوه و جنگل می زند تا در نهایت به یک ساحر تبدیل شود! و چنین اتفاقی هم می افتد!!! ابزارهای او در این راه سنت خورشید و سنت ماهند!
نویسنده انگار نمی داند که دوران جادوگری به سر رسیده است!
کاش او حداقل از جادوگری به عنوان ابزاری در داستان برای یاد دادن نکات اخلاقی ، اجتماعی و ... به خواننده هایش استفاده می کرد و اسطوره ای بودن مفاهیم آن را به شیوه ای غیر مستقیم به خواننده می فهماند نه این که آن را به عنوان یک حقیقت موجود ( دانش واقعی ) در داستان به کار گیرد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر