از بچگی از ارتفاع می ترسیدم. در کنار بناهای بلند احساس حقارت می کردم. سقوط از ارتفاع واهمه ای است که هنوز آن را با خود دارم . احساس حقارت در کنار بلندی ها ، ارتفاع آن را برای من چند برابر می کرد.هر بار که ما را از خدا می ترساندند من فقط از ارتفاع آسمان می ترسیدم. هیچ وقت دوست نداشتم از ارتفاع چیزی بخواهم. شب ها که حچم سنگین آسمان بیشتر خود را نشان می داد در خیالم به روزی فکر می کردم که این حجم بزرگ بر زمین سقوط کند. هیچ دوست نداشتم که بعد از مرگ آن بالا زندگی کنم.
تمام چیزهایی که امروز مرا آزار می دهد ریشه در همین ترس از ارتفاع دارد.
بارها سعی کردم این احساس را در خودم خفه کنم اما دلیل آن صرفا بلندی نبود. من از درخت جلوی پنجره ی اتاقم فقط به خاطر بلندی آن نمی ترسیدم. بلکه ارتفاع آن حسی را در من القا می کرد که مرا از درون عذاب می داد.
آن روزها تمامی فاصله های عمودی برای من هول برانگیز بود و امروز هر آن چه برایم هول برانگیز است یک فاصله ی عمودی است.
تمامی اختلافات هول برانگیز یک فاصله ی عمودی است. حتی فتح یک فاصله ی عمودی هم هول برانگیز است.
امروز با این که هنوز از فاصله های عمودی می ترسم اما دریافته ام که با مقداری شجاعت می شود دیو عمودی زندگی را هم از پای درآورد تا شاخ های این اژدها به جای سیر به سوی آسمان ها راهی برای خود در زمین پیدا کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر