... تا خانه راهی نمانده بود. انتهای کوچه ی عدالت را به راست پیچید. هرچه به خانه نزدیک تر می شد سکوت را بیشتر احساس می کرد. چیزی برای گفتن نداشت. کنار تیرک چراغ برق ایستاد. جعبه ی سیگارش را از جیب مخفی کاپشنش بیرون کشید و سیگار آخرش را هم روشن کرد. صدای موسیقی خانهی همسایه از میان سوراخ ها خود را به آن جا رسانیده بود.همان جا روی لبهی جدول نشست . سایه ی او هم به او پشت کرده بود. حتی چیزی برای گفتن به خودش هم وجود نداشت . می خواست برگردد. چند بار رو به رو شدن با او را از خاطر گذرانید اما باز حرفی برای گفتن نداشت. خواست پک دیگری بزند تا هر آن چه درونش را آزار می داد با آتش و دود به آسمان برگرداند. اما سیگار در میان انگشتانش آرام گرفته بود. انگشتانش را از هم باز کرد. فیلتر سیگار با آب راهی شد. آن را با چشم دنبال کرد تا چشمش باز به در افتاد. از خودش بدش می آمد. نمی توانست گریه کند. در یک چشم به هم زدن کوچه تاریک شد. لامپ گازی هم خسته شده بود و می خواست بخوابد . بلند شد و مسیری که آمده بود را با همان گام های سست بازگشت ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر