تا ساعت نه باید کارش را تمام می کرد. بطری های آب معدنی بدون آب هم مایه ی حیات بودند. کاغذ باطله ها خیس شده بودند و بار گونی او را سنگین می کردند اما چاره ای نبود. هنوز دو سطل زباله درامتداد خیابان حافظ زیر و رو نشده بود. خون از انگشتانش می چکید اما چیزی به نه نمانده بود و باید کارش را تمام می کرد. لامپ زیر گذر همدست آشغال دزدان شهر شده بود. او کمک کرده بود که مجرم خرده شیشه ها را از دستش بیرون بیاورد. با دیدن سطل زباله ی پر چشمانش برقی زد. جمله ی شهر ما خانه ی ما معمای او روی سطل های زباله بود. شاید این جمله چیزی کم داشت. خیابان های شهر ما خانهی ما جمله ی پر معناتری بود. به سطل آخر نمی رسید. همین یکی را چند بار زیر و رو کرد اما چیز به درد بخوری پیدا نکرد. با خودش گفت حتی به آشغال ها هم رحم نمی کنند.محل کارش را باید عوض می کرد. در گونی را به هم فشرد و با کمک نرده های کنار گذر آن را به دوش کشید. بوی آشغال زیر گذر گربه ها را هم جمع کرده بود.گربه ی سفید آرام آرام از روی لبه ی جدول خود را به آن جا رسانید. زیر نور برق می زد. مانند گربه های شمال شهر که روی کاناپه غلط می خورند بی خیال بود. پشت سر مرد به راه افتاد . از پله های پل عابر پیاده بالا رفت. مرد کاغذهای خیس را روی سطح سرد پل پهن کرد و کارتنی که دیشب به زور از همکارش در خیابان جمهوری پس گرفته بود را تا نصفه روی خودش کشید. پاهایش یخ زده بود. گرسنه بود ولی هنوز دوستش بر نگشته بود. چشمان پر از خواهش گربه گرسنگی را از یاد او برد . گونی را زیر و رو کرد و مقداری از پس مانده های غذای جلوی سفارت خانه را جلو گربه ریخت و با هم زیر نور لامپ های ساختمان بورس خوابیدند شاید فردا سهمی هم به آن ها برسد.
شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر