در جنگل دنیا در نقطه ی به هم رسیدن آب های سرد و گرم در جزیره ای ناشناخته شهری بود. شهر حیوانات. شهری که در میان درختان انبوه پنهان بود و دست هیچ انسانی به آن نرسیده بود.حیوانات در طبیعت وحشی رام شده بودند. آن ها هیچ وقت انسان را ندیده بودند حتی اسم انسان هم به گوششان نخورده بود. در ذهن آنان حیوان همان انسانی بود که ما براي خود تعريف كرده ايم. آن ها تمام دنیا را در وسعت جزیره ی خویش یافته بودند.
جزيره در ميان آب هاي نيلگون هم چون مرواريدي سر برآورده بود و خانه ي حيواناتي شده بود كه فكر مي كردند اجدادشان يك روز از آسمان آمده اند. از جزيره اي در ميان آب هاي آسمان. دنيا براي آن ها كمي آن طرف تر به بن بست مي رسيد. شايد آن جا همه چيز پايان مي يافت و آب ها به جايي مي ريختند كه ارواح سرگردان در آن جا مشغول شستن گناهان خود بودند. حيوانات مدت ها بود فهميده بودند كه غريزه ي اصلي دنياي حيوانات آن ها را به خطر مي اندازد. و حس كرده بودند كه آن طرف غريزه يعني آگاهي به زندگي آنان معنايي خاص مي بخشد.
شير سلطان جنگل آگاهي و قدرت را شرط انسان بودن مي دانست. او آگاهي را مستلزم قدرت انديشه و قدرت را نگهبان آگاهي مي دانست. سلطان تمامي تلاشش اين بود كه با آگاه كردن حيوانات غريزه را از آن ها بگيرد. جنگل براي سلطان به منزله ي سيركي بود كه به تمام حيوانات ياد مي داد كه با دو پا راه بروند ، حرف بزنند و غريزه اصلي را به صليب بكشند.
جنگل قانون داشت. آنان طبق قانون متولد مي شدند با قانون بزرگ مي شدند و در سايه ي قانون خود را انسان مي ناميدند.
مدت ها بود كه ديگر نوآوري نداشتند انگار ديگر چيزي براي يادگيري وجود نداشت و معارفشان به انتها رسيده بود. ديگر جزيره فكر نمي كرد.قانون ها ابدي شده بودند. هيچ قانوني زير نور آفتاب نمي پوسيد و به گذشته نمي پيوست. شايد براي آن ها زمان مفهومي نداشت. زمان عبارت بود از يك روز تا روز بعد و دوباره از ديروز شروع مي شد و به امروز مي رسيد .فردا براي آنان معنايي نداشت حتي امروز هم در ديروز معنا نمي يافت. هر روز يك روز بود و عبارت بود از گذر يك شي نوراني در آسمان خيالشان و سير زندگي بر روي يك كمان كه از پيدايش آنان شروع و به خانه ي ارواح در آن طرف دريا ها ختم مي شد.
آگاهي به بن بست رسيده بود. هيچ مرغي پرواز را ياد نگرفته بود. اصلا ديگر به پريدن فكر نمي كردند. ماهي ها هم از ترس اعماق به زيستن در ساحل فكر مي كردند ، ساحلي نزديك.
يك روز كه جزيره در زير نور آفتاب و دربستر راكد زمان در ميان آبي هاي زمين و آسمان آويزان بود ناگهان زمين غرشي كرد و دود از مركز جزيره همراه با صدايي غران ساعت راكد جزيره را به حركت درآورد. دلفين پير كنار ساحل با گوزن مشغول بحث هاي روزانه بودند كه ناگهان صدايي بلند آن ها را شوكه كرد. دلفين به گوزن گفت آتشفشان! و در حالي كه آتشفشان را براي گوزن توضيح مي داد با سرعت شناكنان در كنار ساحل حركت كرد تا خود را به طرف ديگر جزيره برساند. گوزن هم كه از صداي انفجار هاي پياپي ترسيده بود در ركاب او شروع به دويدن كرد. بچه هاي مدرسه كه در طرف شرقي جزيره سكونت داشتند همه دلواپس خانواده هايشان در مركز جزيره بودند. ميمون پير به هيچ كدامشان اجازه نداد كه از مدرسه بيرون بروند فقط گوزن بود كه طبق عادت هر روز بيرون رفته بود.ميمون در قبال شاگردانش تعهد داشت. صداي به هم خوردن سنگ ها از كيلومتر ها شنيده مي شد. انگار هوا به يكباره چندين درجه گرمتر شده بود و اين باعث مي شد كه بچه ها با استرس بيشتري ماجرا را پيگير شوند. تنها خانواده اي كه خانه اش در مركز جنگل نبود خانواده ي گوزن بود كه سال ها قبل به خاطر قانون گريزي به غرب جزيره تبعيد شده بودند. گوزن و دلفين سعي كردند خودشان را به قسمت غربي جزيره برسانند اما ناگهان از دور گدازه ها را ديدند كه تمامي مركز جزيره را درنورديده و مثل سيلي از آتش همه چيز را با خود سوزانده و از غرب جزيره عازم دريا بود. دلفين نگاهي كرد و ناگهان ايستاد و گوزن را هم از طي كردن بقيه ي مسير منصرف كرد. همه رفته بودند. همه چيز از بين رفته بود.ديگر كسي زنده نمانده بود. گوزن و دلفين اندوهگين به سمت شرقي جزيره برگشتند و داستان را براي بازماندگان جزيره تعريف كردند.
از تمدن انساني حيوانات تنها يك مدرسه مانده بود.
مدرسه ي حيوانات!
گدازه هاي آتشفشان تمامي حيوانات مركز و غرب جزيره را با تمامي آثار قوانين انساني – حيوانيشان همراه با آب هاي غرنده به سمت خانه ي مردگان در آْن سوي آبي هاي دريا فرستاده بود.
جزيره تنها شده بود. جزيره از هميشه تنها تر شده بود. روح زنده ي جزيره فقط در يك مدرسه محبوس مانده بود. مدرسه مي بايست هر آن چه را گدازه ها با خود برده بود ، دوباره از نو بازتوليد كند. ديوار ارزش ها فرو ريخته بود. فرصتي بود تازه تا درميان داغ از بين رفتن ارزش هاي نيك و ارزش هاي به ظاهر نيك پلي زده شود از حيوان به سوي ابر حيوان . از حيوان به انسان.
اما ميمون پير توانايي آن رانداشت كه هدف را به دانش آموزانش بياموزد. چيزي از ذوب شدن فرهنگ فراحيواني جزيره نگذشته بود كه ميمون پير به جاي شير سلطان جنگل قانوني تصويب كرد. قانوني كه حتي آن سوي آب ها را هم فراموش كرده بود .
قانون لذت هاي حيواني
ميمون پير مي بايست معلم نسل ها مي شد. نسل هايي كه پدرانشان تنها بازماندگان نماينده ها ي آسمان بودند.
براي حيوانات جزيره همه چيز به بن بست رسيده بود. انسان براي حيوان مرده بود. ديگر كسي به فرا حيوان فكر نمي كرد.
اما همه چيز براي انسانيت به بن بست نرسيده بود. دلفين پير خردمند مي دانست كه انسان هنوز نمرده است و به گذار به سوي ابر حيوان فكر مي كرد. دلفين تصميم خودش را گرفته بود. دلفين عبور از دريا را گذار به سوي ابر حيوان مي دانست. دلفين تنها كسي بود كه اعماق آب ها را ديده بود. دلفين سال ها پيش سفري به آن سوي آب ها كرده بود. تا آن جا كه او رفته بود اثري از خانه ي ارواح نبود. آن جا حيوانات دو پايي را ديده بود كه در سرزمين خودشان حتي در اسطوره هاشان هم اثري از آن ها نديده بود. بعد از بازگشت تلاش كرده بود كه آن چه ديده است را براي ديگران بازگو كند اما كسي حرف هاي او را باور نمي كرد.
به خاطر حرف هايي كه دلفين بر سر زبان ها انداخته بود و موجب برخي قانون گريزي ها شده بود. سلطان او را از ارتباط با ساكنان جزيره محروم كرده بود. اما گوزن حرف هاي او را باور كرده بود. همين ارتباط فكري باعث دوستي عميقي بين آن ها شده بود. آن ها حتي در زمان تحصيل هم كه تمامي بچه هاي جنگل را بايد از خانواده ها جدا كرده و در شرق جزيره آموزش مي دادند از هم ديگر جدا نشده بودند و هر روز با همديگر بحث مي كردند.
بعد از آن اتفاق بزرگ مدرسه هم ديگر چيزي براي ياد داشتن به حيوانات جنگل نداشت.
افول اخلاق آن ها را به حيوانيت واپسين متمايل مي ساخت.
همه چيز فراموش شده بود. و تنها چيزي كه مانده بود غريزه ي اصلي بود.
"شير – خوك " پسر شير سلطان جنگل كه سال ها پدرش با غريزه ي حيواني مبارزه كرده بود سر دسته ي آن ها شده بود. پدر او سال ها قبل با دختر خانواده ي خوك ها ازدواج كرده بود تا غريزه ي مهار نشدني آن ها را كنترل كند اما امروز شير- خوك نه تنها حامي ايده هاي پدر نشده بود بلكه منجي خصلت هاي حيواني خوك هايي شد كه امروز قدرت شير را هم با خود يدك مي كشيدند.
جايي كه بايد مهد تمدن حيوان مي گرديد مهد حيوانيت مدرن شده بود.
گوزن وقتي كه اوضاع را بر اين منوال ديد جز براي ديدن خرگوش به مدرسه بر نمي گشت. او خرگوش را نماينده ي تمامي خصوصيت هايي مي ديد كه دلفين براي او از آهو گفته بود.
آهويي كه براي ساكنان جزيره ي او يك اسطوره بود.
حيوانات مدرسه به جاي زندگي در بطن جامعه ي خويش و فرهنگي كه در طول سال ها به دست آن ها رسيده بود امروز در ميان ديوارهايي به نام مدرسه غريزه ي حيوانيشان را پرورش مي دادند.
مدت ها گذشت و ديگر چيزي از تمدن حيواني آن ها نماند. انگار هيچ وقت جز اين نبوده اند.
آن ها به حيوانيت واپسين باز گشته بودند.
حيوانات مدرسه آموزش را كنار گذاشته بودند و در ميان جنگل به زندگي حيواني خود، بي هدف ادامه مي دادند. خرگوش اغلب اوقات خود را با دوستش بزغاله مي گذراند . آن ها تنها مونثان جزيره بودند و براي بقيه بسيار مهم بودند.
"شير- خوك "،" گرگ" ،"اسب" و "روباه" ديگر جز غريزه ي اصلي به هيچ چيز فكر نمي كردند. آن ها تمامي وقت خويش را صرف جلب توجه كردن خرگوش و بز مي كردند.
گوزن هم ديگر از اصلاح آنان نااميد شده بود. اما به خاطر خرگوش هر كاري را براي بازگرداندن آنان به مسير حركت به سوي انسانيت انجام مي داد و سعي مي كرد تمامي چيزهايي كه دلفين به او ياد مي داد را به بقيه آموزش بدهد اما حرف هاي او هيچ تاثيري در آن ها نگذاشت.
نه تنها مدرسه آن ها را براي انسانيت آماده نكرده بود بلكه پتانسيل آن ها را هم براي گذار از حيوانيت از آن ها گرفته بود. انگار مدرسه جز در بطن اجتماع مدرسه نبود.
يك روز كه گوزن نا اميد از اصلاح آنان كنار دريا منتظر دلفين بود هر چه منتظر ماند خبري از دلفين نشد. قبل از تاريك شدن هوا تمام جاهايي كه حدس مي زد دلفين آن جا باشد را گشت اما از دلفين خبري نشد.
مدت ها هر روز گوزن كنار ساحل در محل قرار هميشگي انتظار دلفين را مي كشيد. اما او هيچ وقت برنگشت.
دلفين رفته بود.
تنها انگيزه اي كه باعث مي شد گوزن آن شرايط سخت را تحمل كند خرگوش بود. اما يك روز كه گوزن براي ديدن خرگوش به قسمت شرقي جزيره برگشته بود خرگوش و بز را ميان درختان جنگل خوشحال و شادمان مشغول بازي با "شير-خوك" ، "روباه"، "گرگ" و "اسب" ديد.
با دقت به او نگاه كرد و به طرف دريا برگشت. دريا آرام تر از هميشه به نظر مي رسيد. مي توانست آهوي روياهايش را در ميان آب ها ببيند.انگار كسي او را به آن طرف آب ها صدا مي زد. توده اي از نور آن طرف آب ها به او چشمك مي زد. احساس قدرت عجيبي به او دست داد.به سوي دريا خيز برداشت. با صلابت به مسير خود ادامه مي داد حتي يك بار هم به جزيره نگاه نكرد. صداي نفس هايش امواج را خروشان راهي ساحل كرده بود.دريا به شدت بر گونه هاي جزيره سيلي مي زد و گوزن محو زيبايي توده ي نور در دوردست ها شده بود.
جزيره در ميان آب هاي نيلگون هم چون مرواريدي سر برآورده بود و خانه ي حيواناتي شده بود كه فكر مي كردند اجدادشان يك روز از آسمان آمده اند. از جزيره اي در ميان آب هاي آسمان. دنيا براي آن ها كمي آن طرف تر به بن بست مي رسيد. شايد آن جا همه چيز پايان مي يافت و آب ها به جايي مي ريختند كه ارواح سرگردان در آن جا مشغول شستن گناهان خود بودند. حيوانات مدت ها بود فهميده بودند كه غريزه ي اصلي دنياي حيوانات آن ها را به خطر مي اندازد. و حس كرده بودند كه آن طرف غريزه يعني آگاهي به زندگي آنان معنايي خاص مي بخشد.
شير سلطان جنگل آگاهي و قدرت را شرط انسان بودن مي دانست. او آگاهي را مستلزم قدرت انديشه و قدرت را نگهبان آگاهي مي دانست. سلطان تمامي تلاشش اين بود كه با آگاه كردن حيوانات غريزه را از آن ها بگيرد. جنگل براي سلطان به منزله ي سيركي بود كه به تمام حيوانات ياد مي داد كه با دو پا راه بروند ، حرف بزنند و غريزه اصلي را به صليب بكشند.
جنگل قانون داشت. آنان طبق قانون متولد مي شدند با قانون بزرگ مي شدند و در سايه ي قانون خود را انسان مي ناميدند.
مدت ها بود كه ديگر نوآوري نداشتند انگار ديگر چيزي براي يادگيري وجود نداشت و معارفشان به انتها رسيده بود. ديگر جزيره فكر نمي كرد.قانون ها ابدي شده بودند. هيچ قانوني زير نور آفتاب نمي پوسيد و به گذشته نمي پيوست. شايد براي آن ها زمان مفهومي نداشت. زمان عبارت بود از يك روز تا روز بعد و دوباره از ديروز شروع مي شد و به امروز مي رسيد .فردا براي آنان معنايي نداشت حتي امروز هم در ديروز معنا نمي يافت. هر روز يك روز بود و عبارت بود از گذر يك شي نوراني در آسمان خيالشان و سير زندگي بر روي يك كمان كه از پيدايش آنان شروع و به خانه ي ارواح در آن طرف دريا ها ختم مي شد.
آگاهي به بن بست رسيده بود. هيچ مرغي پرواز را ياد نگرفته بود. اصلا ديگر به پريدن فكر نمي كردند. ماهي ها هم از ترس اعماق به زيستن در ساحل فكر مي كردند ، ساحلي نزديك.
يك روز كه جزيره در زير نور آفتاب و دربستر راكد زمان در ميان آبي هاي زمين و آسمان آويزان بود ناگهان زمين غرشي كرد و دود از مركز جزيره همراه با صدايي غران ساعت راكد جزيره را به حركت درآورد. دلفين پير كنار ساحل با گوزن مشغول بحث هاي روزانه بودند كه ناگهان صدايي بلند آن ها را شوكه كرد. دلفين به گوزن گفت آتشفشان! و در حالي كه آتشفشان را براي گوزن توضيح مي داد با سرعت شناكنان در كنار ساحل حركت كرد تا خود را به طرف ديگر جزيره برساند. گوزن هم كه از صداي انفجار هاي پياپي ترسيده بود در ركاب او شروع به دويدن كرد. بچه هاي مدرسه كه در طرف شرقي جزيره سكونت داشتند همه دلواپس خانواده هايشان در مركز جزيره بودند. ميمون پير به هيچ كدامشان اجازه نداد كه از مدرسه بيرون بروند فقط گوزن بود كه طبق عادت هر روز بيرون رفته بود.ميمون در قبال شاگردانش تعهد داشت. صداي به هم خوردن سنگ ها از كيلومتر ها شنيده مي شد. انگار هوا به يكباره چندين درجه گرمتر شده بود و اين باعث مي شد كه بچه ها با استرس بيشتري ماجرا را پيگير شوند. تنها خانواده اي كه خانه اش در مركز جنگل نبود خانواده ي گوزن بود كه سال ها قبل به خاطر قانون گريزي به غرب جزيره تبعيد شده بودند. گوزن و دلفين سعي كردند خودشان را به قسمت غربي جزيره برسانند اما ناگهان از دور گدازه ها را ديدند كه تمامي مركز جزيره را درنورديده و مثل سيلي از آتش همه چيز را با خود سوزانده و از غرب جزيره عازم دريا بود. دلفين نگاهي كرد و ناگهان ايستاد و گوزن را هم از طي كردن بقيه ي مسير منصرف كرد. همه رفته بودند. همه چيز از بين رفته بود.ديگر كسي زنده نمانده بود. گوزن و دلفين اندوهگين به سمت شرقي جزيره برگشتند و داستان را براي بازماندگان جزيره تعريف كردند.
از تمدن انساني حيوانات تنها يك مدرسه مانده بود.
مدرسه ي حيوانات!
گدازه هاي آتشفشان تمامي حيوانات مركز و غرب جزيره را با تمامي آثار قوانين انساني – حيوانيشان همراه با آب هاي غرنده به سمت خانه ي مردگان در آْن سوي آبي هاي دريا فرستاده بود.
جزيره تنها شده بود. جزيره از هميشه تنها تر شده بود. روح زنده ي جزيره فقط در يك مدرسه محبوس مانده بود. مدرسه مي بايست هر آن چه را گدازه ها با خود برده بود ، دوباره از نو بازتوليد كند. ديوار ارزش ها فرو ريخته بود. فرصتي بود تازه تا درميان داغ از بين رفتن ارزش هاي نيك و ارزش هاي به ظاهر نيك پلي زده شود از حيوان به سوي ابر حيوان . از حيوان به انسان.
اما ميمون پير توانايي آن رانداشت كه هدف را به دانش آموزانش بياموزد. چيزي از ذوب شدن فرهنگ فراحيواني جزيره نگذشته بود كه ميمون پير به جاي شير سلطان جنگل قانوني تصويب كرد. قانوني كه حتي آن سوي آب ها را هم فراموش كرده بود .
قانون لذت هاي حيواني
ميمون پير مي بايست معلم نسل ها مي شد. نسل هايي كه پدرانشان تنها بازماندگان نماينده ها ي آسمان بودند.
براي حيوانات جزيره همه چيز به بن بست رسيده بود. انسان براي حيوان مرده بود. ديگر كسي به فرا حيوان فكر نمي كرد.
اما همه چيز براي انسانيت به بن بست نرسيده بود. دلفين پير خردمند مي دانست كه انسان هنوز نمرده است و به گذار به سوي ابر حيوان فكر مي كرد. دلفين تصميم خودش را گرفته بود. دلفين عبور از دريا را گذار به سوي ابر حيوان مي دانست. دلفين تنها كسي بود كه اعماق آب ها را ديده بود. دلفين سال ها پيش سفري به آن سوي آب ها كرده بود. تا آن جا كه او رفته بود اثري از خانه ي ارواح نبود. آن جا حيوانات دو پايي را ديده بود كه در سرزمين خودشان حتي در اسطوره هاشان هم اثري از آن ها نديده بود. بعد از بازگشت تلاش كرده بود كه آن چه ديده است را براي ديگران بازگو كند اما كسي حرف هاي او را باور نمي كرد.
به خاطر حرف هايي كه دلفين بر سر زبان ها انداخته بود و موجب برخي قانون گريزي ها شده بود. سلطان او را از ارتباط با ساكنان جزيره محروم كرده بود. اما گوزن حرف هاي او را باور كرده بود. همين ارتباط فكري باعث دوستي عميقي بين آن ها شده بود. آن ها حتي در زمان تحصيل هم كه تمامي بچه هاي جنگل را بايد از خانواده ها جدا كرده و در شرق جزيره آموزش مي دادند از هم ديگر جدا نشده بودند و هر روز با همديگر بحث مي كردند.
بعد از آن اتفاق بزرگ مدرسه هم ديگر چيزي براي ياد داشتن به حيوانات جنگل نداشت.
افول اخلاق آن ها را به حيوانيت واپسين متمايل مي ساخت.
همه چيز فراموش شده بود. و تنها چيزي كه مانده بود غريزه ي اصلي بود.
"شير – خوك " پسر شير سلطان جنگل كه سال ها پدرش با غريزه ي حيواني مبارزه كرده بود سر دسته ي آن ها شده بود. پدر او سال ها قبل با دختر خانواده ي خوك ها ازدواج كرده بود تا غريزه ي مهار نشدني آن ها را كنترل كند اما امروز شير- خوك نه تنها حامي ايده هاي پدر نشده بود بلكه منجي خصلت هاي حيواني خوك هايي شد كه امروز قدرت شير را هم با خود يدك مي كشيدند.
جايي كه بايد مهد تمدن حيوان مي گرديد مهد حيوانيت مدرن شده بود.
گوزن وقتي كه اوضاع را بر اين منوال ديد جز براي ديدن خرگوش به مدرسه بر نمي گشت. او خرگوش را نماينده ي تمامي خصوصيت هايي مي ديد كه دلفين براي او از آهو گفته بود.
آهويي كه براي ساكنان جزيره ي او يك اسطوره بود.
حيوانات مدرسه به جاي زندگي در بطن جامعه ي خويش و فرهنگي كه در طول سال ها به دست آن ها رسيده بود امروز در ميان ديوارهايي به نام مدرسه غريزه ي حيوانيشان را پرورش مي دادند.
مدت ها گذشت و ديگر چيزي از تمدن حيواني آن ها نماند. انگار هيچ وقت جز اين نبوده اند.
آن ها به حيوانيت واپسين باز گشته بودند.
حيوانات مدرسه آموزش را كنار گذاشته بودند و در ميان جنگل به زندگي حيواني خود، بي هدف ادامه مي دادند. خرگوش اغلب اوقات خود را با دوستش بزغاله مي گذراند . آن ها تنها مونثان جزيره بودند و براي بقيه بسيار مهم بودند.
"شير- خوك "،" گرگ" ،"اسب" و "روباه" ديگر جز غريزه ي اصلي به هيچ چيز فكر نمي كردند. آن ها تمامي وقت خويش را صرف جلب توجه كردن خرگوش و بز مي كردند.
گوزن هم ديگر از اصلاح آنان نااميد شده بود. اما به خاطر خرگوش هر كاري را براي بازگرداندن آنان به مسير حركت به سوي انسانيت انجام مي داد و سعي مي كرد تمامي چيزهايي كه دلفين به او ياد مي داد را به بقيه آموزش بدهد اما حرف هاي او هيچ تاثيري در آن ها نگذاشت.
نه تنها مدرسه آن ها را براي انسانيت آماده نكرده بود بلكه پتانسيل آن ها را هم براي گذار از حيوانيت از آن ها گرفته بود. انگار مدرسه جز در بطن اجتماع مدرسه نبود.
يك روز كه گوزن نا اميد از اصلاح آنان كنار دريا منتظر دلفين بود هر چه منتظر ماند خبري از دلفين نشد. قبل از تاريك شدن هوا تمام جاهايي كه حدس مي زد دلفين آن جا باشد را گشت اما از دلفين خبري نشد.
مدت ها هر روز گوزن كنار ساحل در محل قرار هميشگي انتظار دلفين را مي كشيد. اما او هيچ وقت برنگشت.
دلفين رفته بود.
تنها انگيزه اي كه باعث مي شد گوزن آن شرايط سخت را تحمل كند خرگوش بود. اما يك روز كه گوزن براي ديدن خرگوش به قسمت شرقي جزيره برگشته بود خرگوش و بز را ميان درختان جنگل خوشحال و شادمان مشغول بازي با "شير-خوك" ، "روباه"، "گرگ" و "اسب" ديد.
با دقت به او نگاه كرد و به طرف دريا برگشت. دريا آرام تر از هميشه به نظر مي رسيد. مي توانست آهوي روياهايش را در ميان آب ها ببيند.انگار كسي او را به آن طرف آب ها صدا مي زد. توده اي از نور آن طرف آب ها به او چشمك مي زد. احساس قدرت عجيبي به او دست داد.به سوي دريا خيز برداشت. با صلابت به مسير خود ادامه مي داد حتي يك بار هم به جزيره نگاه نكرد. صداي نفس هايش امواج را خروشان راهي ساحل كرده بود.دريا به شدت بر گونه هاي جزيره سيلي مي زد و گوزن محو زيبايي توده ي نور در دوردست ها شده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر