نگهبان چمن های پارک
برای بار چندم است که سوت می زند
بیدار که می شوی
تو به زندگی فحش می دهی
او به تو
این را هم از چروک های چشم من می شود دید
هم از شیارهای پیشانی او
فقط به وقت سخنرانی حاج آقاست
که می شود در مسجد پارک دزدکی پاهایت را دراز کنی
و گوشیت را شارژ کنی
و چند دقیقه
وسط روایت تمام جنگ ها و جدال هایی که خدا به پا کرده است
پلک روی هم بگذاری
و به روزی فکر کنی که دکه های آخر شهر از چشم دور شدند
و آن روز روز فرار تو بود
دم پله های بانک صادرات شعبه ی انقلاب
دیگر نای رفتن نیست
کاش خود پرداز خراب بود
امید عابر بانک هم به یکباره از دست می رود
شاید ما پایمان را از ژنتیکمان فراتر گذاشتیم
چرا صندلی های این شهر بزرگ جایی برای نشستن ما ندارند
تمام ولیعصر را در این فکر بودم
سرنوشت تمام ما در دست یک نفر بود
که بی امان فقط گاز می داد
آری آن همه پیچ
آخرش چپ کردن بود
اتوبوس بی گناه
فقط برای خوردن و ریدن بود که می ایستاد
میان صف طولانی توالت ها
می شود رضایت مسافران را از زندگی فهمید
و هر شب که ناامید از پیدا کردن کار
روی حصیرهایی که سهم تو
از حلقه ها و دست بندها و گوش واره های
دست ها و صورت های رنگ و رو رفته ی زنان
و صد تومانی های پاره پاره ی مردان بخت برگشته است
زیر سایه ی امامزاده ای نشسته ای
و زیر منت خادمان
تا سرمای صبح به خود می پیچی
به بدترین شغل دنیا فکر می کنی
راندن آوارگان شهرهای دور از پارک ها و ترمینال ها
بی شک این منحوس ترین شغل دنیاست
سبیل هایت را که تاب می دهی
با خودت می گویی که چرا راننده های کامیون ها شاعر نمی شوند؟
وجب به وجب این جاده ها یعنی آوارگی
خیابان انقلاب را دوباره و دوباره می روی
پشت تمام ویترین ها
لای برگ برگ همه ی این کتاب ها
و در امتداد خط به خط تمام نوشته ها
ناله های محبوس یک دل پر است
و آن طرف پیاده رو پر از نگاه های هرزه است
که در انحنای یک باسن
و در حجم یک پستان
چشم هایشان له له می زند
کتاب ها هم مثل ما آواره شده اند و چشم هایشان جنده
پاهایم که سست می شود
سوت نگهبان پارک دوباره در گوشم می پیچد
جاده ها اگر تمام شوند چه کنیم؟
دکه های ابتدای شهر را که دیده ای
دستمال سفید را از پنجره بیرون کشیده ای
تو باز گشته ای
همین
برای همیشه کنار آن گورستان قدیمی
که تمام نت های موسیقی کودکیت
حرام فاتحه های قبرهایش شد
خواهی پوسید