جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۸

باید چکار می کردیم


میان این همه «دیوار نوشته»
فقط تلفن های خیانت را دیده بودند!
ما برایشان خبرساختیم
تا بفروشند و دیگ خانه هایشان از قل قل نیفتد
باید چکار می کردیم
این تنها کاری بود که می توانستیم بکنیم!

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۸

اپیزود آخر


حتی آن جفت کفش سبز
یا آن کوله پشتی قرمز رنگ
چیزی به ما نگفتند
شاید ما صدای دانه های تسبیح را شنیدیم
که از آینه ماشینش آویزان بود
اما چیزی نگفتیم
پنج سال تمام آن جزوه های رنگ رنگ هم
جز پاره شعری چند
چیزی به ما نگفتند
شاید ما جوش های صورتش
تنهایی عروسکش
آری ما هیجان و اضطراب رادر تک تک قدم هایش
دیدیم و شنیدیم
چرا چیزی نگفتیم؟
و او هر روز صبح
با رازی بزرگ در سینه
و نگاهی غریب در چشمانش
می آمد و می رفت
و ما هیچ گاه نفهمیدیم
که پشت آن خنده های زیبا
در آن چشم های میشی
که بی تفاوت همه چیز را می پایید
غمی بزرگ پنهان بود
غم نداشتن عزیزی
که برایش بهترین در دنیا بود
افسوس که سال ها ترازوی قضاوتمان
روی «اوپن آشپزخانه»ی افکارمان
ساعت دوازده را نشانه رفته بود
ساعت از دوازده که گذشت
گفتم بماند
رفت
تا عاشق دیرینش
«اپیزود» آخر را تنها بخواند!

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

به رئیس سازمان ملل متحد بان گی مون

به «بان گی مون» برسانید
که ریز و درشت کوچه ی ما
حتی « مه چهره » خانم هم
اسمش را دست و پا شکسته می داند!
پایه ی ثابت اخبار شبانگاهی
از «آنجلینا جولی» هم بیشتر در یادها می ماند!
«گی مون» عزیز
از بابت حقوق زنان خیالت تخت!
پریشب «گل خاص» خانم ، شوهرش را بسته به تخت!
« رعنا» خانم دیگر در خانه نمی ماند!
تمام روز را در کلاس «آیروبیک» می ماند!
«فرخنده» خانم دیگر دزدکی خانه ها را دید نمی زند
با «گوگل ارث» در سالن غذا خوری کاخ سفید کباب سیخ می زند
پیرمردهای سر کوچه
«چپق میشل فوکو» در دستشان شده بازیچه!
ازدواج اجباری و چند همسری؟!
اشتباه به عرضتان رسانده اند
این جا زندگی همه اش دوست دختری دوست پسری!
از اعتیاد گفته بودی «بان»
خب رفاه که می رسد تا سقف بان
بالاخره هوس فضانوردی هم می کند خلبان
راستی مادر بزرگ و پدربزرگم همیشه می پرسند
چطوری دو «کره» را در یک «کره» می گنجند؟
سر کوچه ی ما یک «نگهبان » دارد
تا صلح و امنیت را برایمان نگه دارد
از «توسعه» هم حرف هایی می زنند
در کوچه ی ما از احداث اتوبان دم می زنند!
فقط می ماند اندکی «حقوق بشر»
که «سهام عدالت» دریافت شد، جدا از توپ و تشر!
راستی این روزها سازمان ملل چه کار می کند؟
«کوفی عنان» از آن جا رفته پس کجا کار می کند؟
حتما بپرسید که آیا هنوز هم بعد بیداری برایمان دعا می کند؟!

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!

بین خودمان بماند
تمام دیشب را زندان بودم
از خواب که پریدم
روزه ی سکوت گرفتم!
«ت.ج.ا.و.ز» آبروریزی بزرگی است برای ما!
می ترسم!
یعنی دستشان به رویاهایمان هم می رسد!

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۸

راز آرامش



بی جهت
شمارش ساعت را
دوباره پرسیدم!
گفت چند دقیقه مانده به «انفجار» تو!
در آستانه ی متلاشی شدن
ناباورانه دیدم
زمان را که گم می کنیم
«خنثی» شده ایم!
«راز آرامش» شاید همین باشد!

بی نهایتی تاریک!


« به هم خواهند رسید
در نهایت
دو خط موازی
در بی نهایت »
و کابل های موازی تیر برق ها
به هم خواهند رسید!
و «اتصال کوتاه سه فاز»!!!
بیچاره ساکنان بی نهایت!
آن جا که همه ی خورشید ها مرده اند!
ناگزیر همان خواهد بود
خاموشی مطلق!

چهارشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۸

مادر

محال ممکن است
رد پای تمام شعرهای گفته و نگفته
چون رد پای تمام شاعران مانده و نمانده و نیامده
مادر است

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

جدل های بی فایده!

- میشه یه چی بپرسم؟
-- فقط کوتاه باشه
- در مورد خدا
-- ببین صد بار گفتم در این مورد بحث نکنیم
- ولی تو اشتباه می کنی
-- آره خب من اشتباه می کنم
- پس چرا خودتو نمی کشی؟
-- کنجکاوم بدونم چی میشه. کافیه؟
- چی رو چی می شه؟
-- حسش نیست دست بردار
- دیدی خدا هست؟
-- میشه لطف کنی بری گورتو گم کنی
- ببین می خوای بگی خیلی بلدی؟
-- آره میشه بری گم شی ؟ می خوام تنها باشم
- هر بار همینو می گی. همه ش مال بی ایمانیه
-- ببین تو درست می گی. حالا برو
- تو خودتم می دونی خدا هست. ولی می خوای بگی من متفاوتم
-- آره من مریض روانیم خوبه
- بیا باهام بحث کن. تو رو خدا
-- تو که هیچ وقت فکر نمی کنی حداقل برو کتاب بخون خودت می فهمی
- خوندم. خیلی هم خوندم می خوام بهت ثابت کنم که تو اشتباه می کنی
-- ای هاوار. میشه بی خیال شی
- نه امروز می خوام شکستت بدم
-- من شکست خوردم. خوبه؟
- تو ضعف شخصیتی داری
-- ...

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

پانسیونی برای مردگان

چهره ی نگرانت را زیر سبیل هایت مخفی میکنی!
باید بروم
چاره ای نیست مادر
بسیار بیشتر از آن که بر زبان دارند
دل نگرانند
مادران تنگستنی!
در این گور ۲۴۰ متر مربعی
که شبهایش برایم روز است
و روزهایش به خواب های پریشان می گذرد
دنیای رفت و آمدهای خانوادگی
جشنواره های اکران ماشین و خانه و فیلم های سفر
با حضور جاسوسان حریم های خصوصی
و کالبدشکافان جسد جمله های پوسیده!
دنیای ساعت های کوک شده بر روی شش صبح
فیلم های خانوادگی
که سکانس اخرش به ساعت دوازده شب نمی رسد!
دنیای آروغ های سیاسی و چیپس و تخمه و پفک
مرا مشنگ کرده است!
آن ها تمام شب منحنی خاطراتشان را با شیب صفر
و در محور شعور صفر
در شب نشینی های بی معنی انتظار برای گذشتن زمان
دوباره و دوباره رسم می کنند
پانسیونی برای مردگان
مجهز به تلویزیون و ماهواره و اینترنت و سه وعده غذا و چای و میوه و مخلفات
یک بیماری مسری است
این گونه احمقانه زیستن
چاره ای نیست
حتی اگر وصله ها ی جیب های تو
فقط برای آویزان نماندن دست های خالیت دوخته شده
باید رفت
مادر من ناگزیرم
مادر نمی خواهم بمیرم!
و باز هم خواهش های مکرر رفتن و نرفتن

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

چرا دیگر کلامی نیست؟

همیشه راهی نیست
گاه حتی کوره راهی نیست
به پدر گفتم بین من و تو
هنوز هم محبت هست
اما نمی دانم چرا دیگر کلامی نیست!
شاید که مدت هاست راهی به قلب هامان نیست!
در بن بست این کوچه
باران که می بارد
آفتاب که می ریزد
سایه بانی نیست
تکیه گاهی نیست
چرا دیگر صفای روزهای دور
میان کوچه های روستا هم نیست

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

در من هنوز توان شورشی دوباره هست

سهم من از تو چیست زندگی؟
که این چنین زیر بار منتی بزرگ
ناپدرانه مرا تحقیر می کنی
میان این همه احتمال زیستن
مرا چنین دور
از انسانیت
و چنین نزدیک
به جرم و جنایت و جنون
آفریده ای
من
پیروز این انتخابات اسپرمی
صادقانه اعلام می کنم
که این انتخاب من نبود
غیر ممکن است نارفیق
تو آن قدر مهربان نیستی
تو را شکست می دهم
من از بیراهه ها می روم
در من هنوز توان شورشی دوباره هست
این کلام آخر است
تسلیم نخواهم شد

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

زمین اعتراف کرد؟

داخل سلول
همه چیز سفید است
سفید سفید
این جا که می آییم
سیاه سیاه
مرگ بر این زندگی
فقط سفید و سیاه؟
بس کنید دیگر
وای
این صدای کیست؟
من تو را می شناسم؟!
عذابم می دهی
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
بگذار ببینمت
دست هایم که بسته است؟
آخ
نکند «شعبان» تویی؟
تو «شعبانی»؟
آری تو همان «شعبانی»
آخ
گوش کن
این تویی که ازان خویش نیستی!
سکوت
و سکوت به یکباره
می شکند در فریاد
ضربه ای دیگر!
من نمی ترسم! می فهمی؟
راست می گویی؟
زمین اعتراف کرد؟
گفت نمی چرخد؟!
ولی می چرخید!
نه نه نه
هرگز این گونه نبوده!
چرخش آب ، سوراخ دستشویی
زمین هنوز می چرخد!
می چرخد
زمین هنوز می چرخد
و ضربه ای دیگر
و باز هم سکوت
و این بار برای همیشه سکوت
برای همیشه سیاه
سیاه سیاه

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

دلخوشند هنوز به هر «خار رنگی» ای

مردمان این بیابان خشک
با جرعه ای آب و تکه ای نان خشک
دلخوشند هنوز به رهایی از آن تازیانه های خشک!
دلخوشند هنوزبه هر «خار رنگی» ای
جدا از این که در غیاب گل
فرو می روند در آن دست های خشک!
و در هر بهار سال
به یاد آن گلی که رفته است ز یاد
برای کودکان این دیار
آن حکایت جاودانه را
روایتی دوباره می کنند
داستان آن گلی که «خار» های دشت ما
میراث پرپر شدنش را
فراموش نکرده اند «برار»!
همه در اشتیاق گل شدن
لب ها و گونه هایشان را سرخ کرده اند!
همان لب های خشک
همان گونه های خشک

سیاسی شد فرار کن

مواظب جیب هایت باش
معتاد که شدم جیب هایت را خواهم زد
ماشینت هم اگر «خش» خورد
سراغ کسی نرو
خود خود ماییم
خب تحملش سخت است آقا
این همه پول از کجاست؟
ارث چند میلیاردی؟
اصل و نصب من؟ ها؟
آبرویت را خواهم برد!
پرونده سازی؟
بی خیال آقا سیاسیش نکن
من؟
ببخشید آقا اشتباه گرفتم
ها؟
سیاسی شد فرار کن

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

بیزارم از پرچم


این همه پرچم
یعنی من از تو جدا
مرزیست بین تو و من
شکافی برای ما
ابزار قدرت یا هویت ملت؟
یا که توتم مردم!
نمی دانم
اما برای من
یادآور یک تاریخ جنون است!
در اهتزازش گاه کشتار و خون است!
نمادی غیر انسانی از زمانی بسیار دور است!
بدان که من نمی خواهم برای تو بجنگم
هم اکنون
پرچمی دادید من را
دستمال جیبی من که سیاه است!
شاید که من در اشتباهم
نفی پرچم خطایی در درک انسان است!
بیزارم از پرچم
بیزار
و لیکن من نیز انسانم

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

این همه جا

- «کجا»؟
-- «جا»موندم!
- «جا»ی اضافی نداریم!
-- این همه «جا»!
ـ مثلا «کجا»؟
-- همین «جا»
- «بی جا» کردی!
-- یه کم «جا» به «جا» شو!
- «جان»؟
-- «جا»کفشی باید این «جا»ها باشه!
- تو دیگه چه «جانوری» هستی؟
-- «جا سیگاری» رو لطف می کنی؟
- «جا به جا» می کشمت ها!
-- خب از «کجا» می دونستم «جامدادیه»!
- برگرد «جا»ی اولی که بودی!
-- «همه جا» همینه
- «جالبه»!

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

گذر از سرزمینی که دخترانش دیگر انتظار نمی کشند!



بعد ازدوازده سال دوباره برگشته است تا از سرنوشت شاگردانش در روستاهای اطراف دیواندره خبری بگیرد. با او همسفر شدم. در میانه ی راه به داستان های «صمد بهرنگی» فکر می کردم. مدام از گذشته می گفت و از شاگردانش. تقریبا اسم هیچ کدام را فراموش نکرده و این مرا به شوق آورده بود! به بعضی از صاحب خانه هایش در روستاها سر زدیم! «دایه گیان» همان اسمی بود که چند بار قبل از رفتن اسمش را تکرار کرده بود! «دایه گیان» یکی از صاحبخانه های دوران معلمیش در یکی از روستاها بود که وقتی به خانه اش رفتیم انگار داشت از رئیس جمهور یک کشور استقبال می کرد! به یکباره از مقایسه ی او با معلمی که سال ها پیش در یکی از روستاها به دانش آموز دخترش تعرض کرده بود خشمگین می شوم ! مسیر روستای اول را که می رفتیم از این که راهی را که سال ها با پای پیاده در برف و بوران و با ترس از کمین گرگ ها تبر به دست طی کرده بود را دوباره طی می کرد خوشحال بود! می گفت در این روستا اگر یک بچه ی جدید هم ببینم از شکل صورتش شاید بتوانم بفهمم که از نسل کدام یکیشان است! برایم جالب بود که یک معلم غیر بومی تا به آن حد به آن ها نزدیک شده بود. فهمیدیم که تعداد زیادی از شاگردانش ازدواج کرده اند! نمی توانم درک کنم که دقیقا چه حسی بود که باعث می شد تا به این حد پیگیر این سوالات باشد؟ از این که می فهمید بعضی از اهالی روستاها فوت کرده اند «خ» آخش را بیشتر از حد معمول کش می آورد! یکی از دانش آموزان قدیمیش «ام. اس» داشت! اسم بیماریش آن هم در آن منطقه بدن من را هم لرزاند! یکی داخل چاه افتاده بود! نه صبح تا نه شب! و از آن پس برای همیشه از چاه و از روستا رفته بود! می گفت حتی نمای مدرسه ها هم تغییر نکرده اند! و این من را به یاد اخبار چند شب پیش انداخت که درصد بسیاری از مدارس روستاها! بازسازی شده بودند! جالب این جاست که روستاهایی که ده دوازده سال پیش مدرسه نداشتند هنوز هم مدرسه نداشتند! از زمستان سردی می گفت که زنی سر زا رفته بود! و من در آن زمان به این فکر می کردم که در قرن فلسفه ی پست مدرن در روستاهای اطراف شهر من تبلیغ «سلفیت» می شود! ناگفته نماند که در دو تا از روستاها «طرح هادی» اجرا شده بود و در یکی از روستاها هم لوله کشی گاز در دست اجرا بود اما نمی دانم چه چیز باعث شده بود که در چشم های هیچ کدامشان رضایت نبود! دم در روی عصایش خم شده بود و از این که تمام عمرش می خواسته در شهر زندگی کند و نتوانسته حرف می زد! این را یکی از صاحبخانه هایش برایمان گفت و مدام از این که تمامی بچه های آبادی بیکارند غصه می خورد! ما همه تایید کردیم که زمین هایی که قبلا پنج نفر را از گرسنگی نجات می دادند نخواهند توانست محل تامین نیازهای چند ده نفر نسل بعد باشند! درب خانه ی یکی از شاگردان قدیمیش که حتی حیاط هم نداشت را زدیم! پیرزن احوال پرسی گرمی کرد واندکی فکر کرد و داخل که شدیم تازه فهمید دقیقا چه کسی وارد خانه شده است! دخترش سریع به استقبال آقا معلم قدیمیش آمد! بزرگ شده بود! دختری مودب و زیبا که نوع احوال پرسی اولیه اش من را متعجب کرد که با این ادبیات تمام عمرش را در روستا بوده باشد! بعد از نیم ساعت فهمیدیم که به علت فقر بعد از ترم اول از دانشگاه انصراف داده و به روستایشان برگشته! وقتی این جمله را شنیدیم من نمی دانستم چه باید می گفتیم که هیچ کدام چیزی نگفتیم! خانه شان را با کمک کمیته امداد ساخته بودند اما هنوز دیوار آشپزخانه اش آجر خالی بود! و وسایل آشپزخانه هم در عین نیمه کاره بودن خانه چیده شده بود! تمام تزئین خانه یک گلدان بود با یک شاخه شمعدانی قرمز که از پیر شدن سه دختر زیبای خانه که فقر اجازه نداده بود به آرزوهایشان برسند ، رنگش پریده بود! اصرار کردم که زود آن خانه را ترک کنیم! نمی دانم چرا ولی احساس کردم برای دادن چایی به ما از خانه ی بغلی «چای خشک» گرفتند!
دوست داشتم بیشتر بنویسم
از کسانی که برای کار به تهران رفته بودند!
از اعتیاد در روستاها!
از امیدهایی که دیگر نیستند
اما ...

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

گریزی نیست شاید



دوباره خر شده ام!
ادامه تحصیل خواهم داد!
تحصیل یک مدرک!
گریزی نیست شاید هست؟
نشد یک راه دیگر هست
همان فرار جانانه
منتظر یک خورشیدم که از غرب بر خیزد!

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

این جا همیشه دیر است

گریه کنان
می گفتی که بمان
درست می شود
همه چیز!
در عبور زمان
یادت هست ؟
من ماندم
و یک عالمه رویای جوان!
اما نشد
شد؟
که نشد!
جوان بودم و آن دم
«نشد» یک واژه بود با معنای پنهان!
و در دنیای پر امید من هم قابل کتمان!
نشد مادر نشد
برای پریدن
از این همه دیوار بلند
فرصت رفتن که نشد!
من «دیر» شدم!
«دیر» یعنی جیب خالی
گریه ی مادر
ندادن ویزا
گذشتن عمرم
«دیر» یعنی نمی روی دیگر
این بار
شاید نگفتی تو
ولی ماندم
«نشد»ها تماما شد
و شد آن چه نمی بایستی که می شد
«شدم»
یک آواره ی تنها
میان این همه بز دل
اوج افتخار مردمان شهر من لال بودن است!
«گوسفند پیغمبر» نماد اشخاص نمونه است!
برایشان که حرف می زنی
مدام به ساعت نگاه می کنند!
و «دیر» را برای خود بهانه می کنند!
غافل از این که
این جا همیشه «دیر» است!

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

متهم نه منم ، نه تویی ، نه پدر! متهم اندیشه ی دنیای پیشین است


پدر را با من نبردیست
جاودانه
به مانند تمامی پدران
چون تویی که یک روز پدر خواهی شد
پدری کهنه تر از پدرانمان
با اندیشه هایی بسیار خنده دارتر
و بعدها تو نیز می فهمی
پدر مرد شریفی بوده و هست
این را از دوستان دورش بیشتر باید بفهمی
تا از آشنایان نزدیکش
پدر
با طاعون فقر خود جانانه می جنگید
پدر سی سال آزگار
روزی ده ساعت تمام جان کند
مال کسی را ندزدید
معشوقه ی ممنوعه ای نگرفت
پدر چند هزار دانش آموز را ادب آموخت!
پدر اندیشه اش مرده!
و این را من
و این را تو نیز می گویی!
اندیشه ای دیگر بباید رو کنیم
این معنی جنگ پدرها با پسرهاست!
متهم کردن نشان از نادانی این نسل ماست!
پدر را با من نبردیست جاودانه
و لیکن نبرد ما
چون نبرد جمعیت من ها با پدرهاشان
نبرد جانانه ای بین دو نسل است
نه دو انسان
گوش کن
کونش پاره شد تمام فلسفه
«کوجیتو ارگو سام» را که نفهمیدی
اما بفهم
بی گناه است انسان !
متهم نیست پدر
متهم نه منم
نه تویی
نه پدر!
متهم اندیشه ی دنیای پیشین است
فقر است
نا امنی و رنج است
دزدی است
متهم اسطوره است جانم
برای پدران من و تو
تغییر یعنی نا امنی
برای من و تو باز شدن یک پنجره است
و من خوب می دانم
چگونه طاعون سنت را آتش می زدند
ولی ایدز مدرنیته
را دارو می دهند آخر!
تا کینه ی تو در میان است دوست من
انسانیت در توردوفرانس تک و تنها می ماند!

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

من اشتباه کردم تو درست می گویی

هر چند روز یک بار
دل مادر که شور می زند
جانماز
با انحرافی ناخواسته از قبله
از فرط گرمای آفتاب
رو به قبرستان کهنه ی شهر
پهن می شود
و رکوع و سجود
و سجود و رکوع
و مادر
تکرار میکند زیر لب
سبحان ربی
ذهنش مشوش است
و چشم های ملتمسش
خواهان پایان تمام اتفاق های ناگوار
نمی دانم
شاید پدر زیاد دلش شور نمی زند
دفعات نمازش که کم تر
سجده هایش هم کوتاه تر
اصلا حسش که نباشد
شیشه های عینکش که هیچ
قابش را هم چند باره پاک می کند
به تکرار تحلیل خبر هم گوش می دهد!
جالب این که
به هنگام اصلاح
بیشتر از نمازش حس می گیرد
به هر حال
جانماز مال او هم هست!
جانماز خانه ی ما یک دریچه است
برای پدر
برای مادر
و من فریاد می زنم
آن طرف دریچه
یک صبر بزرگ است مادر!
یک سکوت ابدیست پدر!
مادر از کفر من می ترسد
و گریه می کند
پدر می رنجد!
و ناسزا می دهد
و من از گفته پشیمان می شوم!
مادر دوباره دلش شور می زند
و پدر از انتقام خدا می ترسد
من اشتباه کردم مادر
تو درست می گویی پدر
شاید این جمله بشوید گناهان مرا!

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

میدان راه آهن

خیابان به ریتم موسیقی متال می رود
دختری از خیال تن فروشی از حال می رود

خیابان به دور میدان چهار تکه می شود
فلاکت زهر سو پیاده و سواره می رود

نوشته های پشت درهای توالت های شهر
با رنگ سیاه دیگری از خاطر پارک می رود

تریبون های شهر تا به کی توالت پارک ها
آزادی بیان از تیتر روزنامه ها دوباره می رود

ممنوعیت بحث سیاسی از ادارات دولتی
به صحن علنی قلیان خانه ها می رود

فکر انقلاب که از ذهن رهبران پاک می شود
شعارهای کهنه دوباره به پشت بام ها می رود

از ساحل چم خاله تا بنادر جنوب
اندیشه ی آزادی از یاد ما می رود

به دیوار مهمان خانه ای نوشته اند
که ظلم وستم دوباره از دیار می رود

به ارگاسم که می رسند قدرتمداران ما، به خیال خود
ضعف اندام پیرشان با جنایتی بزرگ از یاد می رود

با همان لباس بیرون روی تخت دراز می کشی
یاد معشوقه ات از برابر دیدگان خیالت می رود

یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

کمپ پناهندگان دوزخ!

عزیزان همشهری
چه سعادتی!
این بار بدون هیچ مناسبتی!
نه شهادت و نه ولادتی!
در یک فضای رقابتی!
فاز جدید گورستان شهر
با همت پلیسان بی یونیفرم!
و متخصصان داخلی!
در مساحتی به گستره ی شهرمان
و در حضور آدم فروشان برادر
با گذشتن از روبان های سفید و سبز
و عبور از فرش قرمز خون
یک شبه
افتتاح شد!
و پدرها
با گچی سفید
سایه روشن می زنند!
جسد غرور پسران بر باد رفته را
و نقاشی یک غار می شویم
در زیر چرخ ماشین خیابان ها
و شکارچیان بدوی
رقصان به دور آتش میدان
از سر می گیرند
سرود مقدس قبیله ی خون خوارشان را!
اضافه می شود
به دیوار غارها
یک خط دیگر
به جمع شکارها
و در نبود ما
تمامی بهشت
بدون کم و کاست
ازانشان می شود
مبارک است!
ملکوتیان
از اخبار ناصحیح ماهواره های آسمان
شوکه می شوند
و باران شاش
می برد با خود
تمامی نشانه های مردگان
و مادرم
به وقت صبح و شام
به روی تاقچه مرور می کند
خطوط چهره ام را
با گچ خیال
و دوستانمان
برای فراموشی این همه خاطرات تلخ
بعد رفع حاجت
یک دقیقه ی تمام!
سیفون را تا انتها
باز می کنند!
چه مبارک است
قبرستان شهر من!
بهشت محمدی!
کاش سوزانده می شدیم
بی کفن
ولی
شبانه دفن می شویم!
در قبرهایی با بتن مسلح!
و مردانی تا دندان مسلح!
و سرباز از خود می پرسد
شاید یک جور مبارزه بود
مبارزه نکردن!
و پشت تلویزیون
سنگر گرفتن!
در ذهن تشییع کنندگان
حتی بادبادک هم هوا نمی شود!
انقلاب در خیابان
با شکایت کاسبان محل محکوم می شود!
انقلاب در قبر بغل دستی من
عمود بر قبله
هم چو من
در کمپ پناهندگان دوزخ!
به انتظار نشسته است

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

نسل من را نکش!

هر که هستی نکش!
جان کشتگان « صبرا و شتیلا»
نکش
درخت نسل من
سوخته
از بیخ و بن
تو دیگر نکش
خیابان
به سان «کوره های سوزان» شده
نکش
شهر من «آشویتس»
«بوخن والد» شهر من!
ما همه «هزاره ای» نکش
ما از «آسوریان و ارامنه» نکش
صدام ما !
«انفال» ما دگر بس است
ایران «رواندا» شده!
نکش!

تصویر و صدای شهر ما!

پیغام تو و من
از امروز به فردا برسد
طومار بلند کشتگان راه فردا برسد
تصویر و صدای شهر ما خلاف میل تو
اگر امروز و فردا نرسد
یک روز دگر به خلق دنیا برسد
خیابان می رود و می رود تا برسد
از میدان انقلاب شهر
توده ای از خس و خاشاک
می رود و می رود تا که به آزادی میدان برسد

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

تف تف تف!

خس خس
خس و خاشاک بلند می شود
تف تف تف
تفنگ را که می کشد
بال بال بال
بالا می رود دوباره دست
دست دست دست
صدها دست
دستگیر می شویم
پر پر پر
پرواز می کند در آسمان شهر باز
باز باز باز
بازجو
مدام می پرسد
کو کو کی کی
کو کو کی کی
قطار مرگ می آید
خشت خشت خشت
خشتکم دوباره پاره شد!
بر بر بر
برپا می شود دوباره دار
دار دار دار
دارا بر دار
دیگر نمی خواند دوباره سار
سار سار سار
سارا سنگ سنگ سنگ
سنگسار می شود
تف تف تف
تفنگ را
غلاف می کند
تف تف تف
تفاله ی کثیف!

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸

نازنین نرو نرو

کشیده می شود به روی دست
دست دست
یک جنازه می رود دوباره هست؟
هست هست
نازنین نرو نرو
نرو نرو
شعارهایشان
همان شعارها!
پیام تازه نیست!
ایست ایست!
این شعارها
نه درد من
نه درد تو
نیست نیست!
درد ما
نوشته های «بولتن محرمانه» نیست!
رسید آمار کشتگان به بیست؟
بیست بیست!
کشیده می شود به روی دست
دست دست
جنگ مذ//هب!
جنگ قد//رت!
دست هایمان را دوباره بست
بست بست
خدا که سبز می شود
سبز سبز
بدان
دوباره رنگ می شود
رنگ رنگ!
و تو!
هر چه داد می زنی
برای حذف تو
جلوی اسم تو
دوباره تیک می زنند
تیک تیک!
و بر مقدسات تو
دوباره رنگ می زنند
رنگ رنگ!

سه‌شنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۸

درد مادر بزرگ، درد دموکراسی!

مدام
پشت سر هم
ناله می کند مادر بزرگ!
جلب توجه!
یک ذره شاید ترحم!
یا یک نگاه!
گاه یادش می رود
گردنش بود
یا که پایش
اما سر آخر
همه باید بفهمند!
که جایی
تکه استخوانی
در آن اندام افتاده ی از ریخت افتاده
تیر می کشد!
درد مادر بزرگ
درد دموکراسی است!
مادر بزرگ
از سر می گیرد
فغان را!
این بار
برای یک تصویر مبهم
از پشت عینک ها!
از شهر تلویزیون
تهران!
یک تیر دیگر!
این بار در جان یک دختر!
درد آن دختر که مرد !
باز هم
دموکراسی!
درد بی درمان ما!
درد مادر بزرگ های ما!
«حقوق اجتماعی تامین!
برای همه
مادر بزرگ!
و آن دختر!»
آن دختر جنگید
مادر بزرگ هم نالید
چه خوب!
با رای مادر بزرگ!
او هم سرشماری شد!
یک نفر!
یک زن!
یک مادر!
و یک کوپن از پول نفت!
«حقوق» برای او
فقط در «بانک» معنا می دهد!
«حقوق زن»
یعنی دستمزد یک زن شاغل!
«آزادی» برایش
یعنی خیانت
ول شدن!
نه حق زندگی!

مادر بزرگ

نمی داند تعریف حقش را

ولی دردش را چرا!

«غم نان»!

و هزینه ی درمان!

درد مایوس شدن

از خواندن یک تابلو!

درد درک یک رخداد کوچک

در یک فیلم کودک!

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

هیچ کدام!

گفته بودی کدام؟
سخن از توست
رای تو!
من نمی دانم کدام؟!
و تو مختاری
با هر کدام!
یا با هر کدام!
و یا بر علیه هر کدام !
یا که اصلا
هیچ کدام!
من از کدام؟
یا با کدام؟
یا هم چون کدام؟
نیستم من!
هیچ کدام!

sy

حق با شماست! جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!

آخ
نزن
جان مادرم غلت (غلط؟) کردم!
قسم دروغ ؟
ضعف املا بود!
ما کردها «ط» نداریم!
ضعف الفباست
تحصیح می کنم!
غلططططط کردم!
بهتر شد؟
باور کنید گفتم
پیرمرد دکه ی روزنامه ای هم گفت
باز هم
این بار هم
حق با شماست!
نمی دانم
مثل روز
روشن بود
فقط من که نمی گویم
همه
این را
کمتر از من نه
بیشتر حتی
خوب می دانند!
مگر که خالی نیست؟
این جیب های ما
خب دیگر؟
پس
حق با شماست
شما باید ببخشید
جوانند
نمی فهمند
سنگینی می کند
کله هاشان
بر تن (های رعنا) شان!
پرانتز را هم
غلت کردم!
حق باشماست
اسلحه دارد
و فشنگش بیش تر
مدارک مستدل است!
حق با اوست
دیدید؟
از روز هم
روشن تر!
تازه
آن بالا را چه می گویی؟
با آن هاست!
با چه زبانی
باز باید بگویند ؟
طفلکی ها راست می گویند!
به پیر
حق
با ماااااااااا
نییییییییییست!
دیگر نمی گویم
این آخرین تکرار
گفتنش جرم است
همین یک بار می گویم
خداااااااااااااا
بااااااااااااااا
آن هاست!
راه بیافت!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

تشابه خنده دار رقابت انتخاباتی با بازی فوتبال!


نگارنده ی این سطور صرف نظر از هر گونه جهت گیری ای پیرامون سلامت یا عدم سلامت در انتخابات نحوه ی برخورد مسئولان کشور با این اتفاقات را کاملا غیراخلاقی و حتی گاه غیر انسانی می داند.
امروز یکشنبه 24/3/88 ، آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای که با خبرنگاران کشورهای مختلف جهان داشتند دیدگاه­های خود را در مورد نا آرامی های اخیر شهرهای ایران در واکنش به نتایج انتخابات اعلام کردند.

آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی ازجانب خبرنگاران پیرامون این نا آرامی ها اعلام کردند که ...«به هر حال مثل مسابقه فوتبال است و شدت احساسات يك كارهايي مي كند و در اين مسابقه 40 ميليون نفر شركت كرده و خود وسط مسابقه بودند و آزادي كه در ايران است نزديك به مطلق است»...
...« افرادي كه شلوغ كاري مي كنند 2 ، 3 هزار نفرهم نمي شود رفتار اينها مانند تماشاچي های فوتبال است»...
...« البته در يك مسابقه ی فوتبال هم ممكن است تماشاچي ها عصباني شوند و نيروهاي انتظامي با آنها برخورد مي كند كسي كه از ورزشگاه بيرون مي آيد و چراغ قرمز را رد مي كند پليس با او برخورد مي كند فرق نمي كند كه او چه كسي باشد. خوشحال نيستم كسي چراغ قرمز را رد كند و جريمه شود اي كاش رد نشود»...
اینجانب به عنوان شهروند این کشوراین نحوه ی پاسخگویی به این قضیه را نوعی فرار از پاسخگویی به حساب می آورم.

تشابه انتخابات با بازی فوتبال و تشابه شرکت کنندگان انتخابات به هواداران فوتبال به نظر اینجانب بسیار غیر منطقی و حتی خنده دار است.
- ایشان اگر تخصصی در این مورد داشتند فوتبال در دوره ی ریاست جمهوری گذشته ی ایشان که به قول بعضی از کارشناسان با انتخاب آقای مایلی کهن به سرمربی گری تیم ملی به اوج سیاسی بودن خود رسیده بود! نتیجه ای مقبول در حد باشگاهی و یا در حد تیم ملی کسب می کرد! و متاسفانه تحلیل نتایج تیم های ایرانی چه در حد ملی و چه در حد باشگاهی ما را از اصل قضیه دور می کند.
- در فوتبال اشتباه داوری جزئی از بازی است اما در انتخابات داورها نباید اشتباه کنند! و اگر شما اعتقادی به این اشتباه ندارید بگذارید نمایندگان معترضین این بازی را بازبینی کنند. افسوس که سیاست ما برنامه ی نود ندارد!
- بازی فوتبال جدا از این که امروز به چیزی غیر از یک ورزش معمول تبدیل شده است و تاثیرات اجتماعی و سیاسی بزرگی هم در پی دارد اما کل بازیگران تاثیرگذار یک رقابت ورزشی از سرمربی و بازیگران گرفته تا روزنامه نگارانی که قلم به نقد می کشند تعدادشان به چند هزار نفر هم نمی رسد! و حتی اگر تاثیر تماشاچیان را هم در نظر بگیریم نهایتا به چند صد هزار نفر در ایران می رسد! در حالی که در یک انتخابات معمول در ایران حداقل سی میلیون نفر مشارکت می کنند!
- تماشاچیان اگر بعد از بازی ماشین آتش می زنند، ویترین مغازه ها را می شکنند و ... این را باز هم باید در مشکلات جامعه ریشه یابی کرد. آیا شما اتفاقات رخ داده بعد از اعلام شمارش آرای انتخاباتی را که ریشه یابی کردید به حسادت در پیروزی انتخاباتی رسیدید؟! واقعا همین! فقر، بیکاری، ترس از جنگ و ... و حتی یک به قول خودتان شبهه! پیرامون رای ای که داده اند؟!
- بعد از یک مسابقه ی فوتبال کسانی که شورشی خیابانی ترتیب می دهند جدا از فحش هایشان در شعارهایشان مدیریت تیم را هم نقد می کنند! آیا شما به شعارهای به قول خودتان اغتشاش گران هم گوش کردید؟
- چرا شما به این تماشاگرنماهای عرصه سیاست! با شمارش مجدد آرا یا برگزاری انتخابات مجدد موافقت نمی کنید تا دیگر جای هیچ گونه ابهامی باقی نماند. عبارت آزادی نزدیک به مطلق در ایران امروز از گفته های خودتان بود! آیا مردم این حق را ندارند؟
- چراغ قرمزی که شما از آن سخن می گویید برای بسیاری از کشورهای جهان چراغ قرمز نیست! و خواهش می کنیم در مورد میزان جریمه ی عبور از این چراغ قرمز اندکی بیشتر تامل کنید تا احساسات مردم جریحه دار نشود. بالاخره همین تماشاگرنماها! هم فرزندان این سرزمین هستند.
- در فوتبال وقتی طرفداران تیم پیروز هم به خیابان می ریزند! پلیس به استقبال از آنان نمی رود آن چنان که شما رفتید!!!

بیشترین تشابه بین فوتبال و انتخابات در این نکته است که مردم با این اوصاف فکر می کنند که مثل توپی هستند که هر کس به آن ها می رسد لگدی نثارشان می کند! و خوب می دانند که توپ طلایی هیچ وقت یک توپ واقعی نیست!

امروز شما از عدم وجود شکاف بین مردم سخن گفتید. بیایید از چنین مسائلی که باعث شکاف می شود بپرهیزیم!

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

خر حیوان نجیبیست!

یکی به یکی گفت خر
طرف چیزی نگفت
سرش را پایین گرفت
و رفت
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
هر دو خندیدند
یکی به یکی گفت خر
طرف عرعر کرد
و با جفتک دهنش را نشانه گرفت
بالاخره
خریت هم حدی داشت
این داستان هم تمام شد
یکی به یکی گفت خر
در دم از گفته پشیمان شد
یکی به خودش گفت خر
و هی عرعر می کرد
خر بود یا نبود
فقط یکی بود!
یکی عرعر می کرد
و خریتش را به کل دنیا اعلام می کرد!
عده ای
دلشان به حالش سوخت
عده ای
خنده زنان
و عده ای
از ترس تغییر!
نوازشش کردند
اما
بعدها
که همه خر شده بودند!
فهمیدند
خر حیوان نجیبیست
کفتار هم زیباست
و جغد آن قدرها هم که می گفتند
شوم نیست!!!
این چیست؟!!
این دیگر چه موجودیست؟!

جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۸

ما که هستیم!


می 1968! فرانسه!
در آن روزهای پاریس
که پارس سگان نیز به گوش نمی رسید!
پچ پچ کنان همه می گفتند
ستاره دار است!
اما
از هفت آسمان
ندارد ستاره ای!
بیچاره ی «روان پریش توده ای»!
سرخک ، کزاز و دیفتری!
«روان پریش توده ای»!
«آنفلوآنزای خوکی»
از بس که کله پوکی!
« کوهن بندیت »
اخراج باید گردد!
«امتحان معارف »
در موعد مقرر
برگزار باید گردد!
کمیته ی انظباطی
حمایتت می کنیم!
دانشگاه تعطیل و باز و تعطیل و باز
باز
در باز
باز می شود!
آن در!
نه شکسته می شود!
و سال ها بعد گفتند
که پلیس دیگر وارد نمی شود!
از آن در!

در «شانزده آذر» سوربن!

مرگ بر؟!
ذهنم یاری نمی کند دیگر
اما

اینقدر کوتاه نبود

دیوار آن جمله!
«دانشجوی ز.ن.د.ا.ن.ی »
آزاد
باید ( رو ما تعیین می کنیم؟!)
گردد!
«صدو شصت هزار دانشجوی دانشگاه‌های پاریس»!
فقط نگاه می کنند!!
((«جنبش د.ا.ن.ش.ج.و.ی.ی تماشاچی نمی خواد»))
و رادیو با صدای بلند
و در نهایت صراحت
از مزدور می گوید!
آفتاب که می رود و باز بر می گردد
یک روز دیگر است!
نه
دیروزاز تقویم گم شده!
یا شاید درست می گویند
دیروز! توهم ماست رفیق
اما
رفقای ما؟
همین جا بودند!
یعنی پریروز هم نبوده اند!
چه خواب سنگینی
از عوارض « ترامادول» است!
هویت «چگوارا» تکذیب می شود!
کسی نمرده است!
خدا را شکر!
فقط
بیچاره!
ناخن نگهبان لای در مانده!
به مردم قول می دهیم
بهتر شود حتما!
اما
گرفتیم دزد را آخر
«ماشین ر.ی.ش ت.ر.ا.ش»
که حتی شما هم
دزدیدنش را نفهمیدید!
پیدا شد
و در عزای صاحبان «ماشین» های ر.ی.ش ت.ر.ا.ش!
کارگران کارخانه ی «رنو» سیاه می پوشند!
کارگران «قلعه ی باستیل» اینبار
فقط نگاه می کنند!
«دو گل»
تب می کند
در «کاخ الیزه»
و هی اصرار می کند
که من سقوط نخواهم کرد!
فردای آن روز
دوگل خواب ندیده است
اما
روی دیوارهای «شانزه لیزه »
نوشته است
رفیق !

آن ها نبودند!
ما که هستیم!

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

کارتون های نسل ما!

وقتی برای اولین بار یک تلویزیون رنگی 14 اینچ با مارک شهاب از تعاونی فرهنگیان، جاده های خاکی و کوچه های پر ازدحام شهر را طی کرد و خود را به داخل خانه ی ما کشید به یکباره همه ی رویاهایمان رنگی شد. این اتفاق آن چنان تحول بزرگی بود که کارتن جای تلویزیون بعد از حدود دوازده سال از« انقلاب رنگی تلویزیون! » با ذکر تاریخ خرید آن توسط دایی ام هنوز از بین نرفته بود!
پدرم آن زمان «اوشین» و «لینچان» را سیاه و سفید دیده بود و رنگی شنیده بود! و می خواست در خانه ی تازه نیمه ساخته ی خودمان! رنگی ببیند و رنگی تعریف کند! جالب آن که بعد از آن ماجرا پدرم فقط اخبارها را رنگی شنید و رنگی فهمید! و تمام سریال ها و فیلم ها را رنگی خوابید!
و درست پانزده سال بعد به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرم بعد از آن ماجرا هم، فقط رنگی آرزو کردند. آن ها همیشه سیاه و سفید زندگی کردند!
کودکان هم نسل من مادرانی خوره ی روح نداشتند! که با مدارک پزشکی «برنامه ی خانواده» همه دکتر، مشاور و روانشناس شده باشند و به زمین و زمان گیر بدهند! ما جز اندکی سایه پدر کاملا زیر آفتاب آزادی بزرگ شدیم. مدارس در زمان ما دو شیفته و سه شیفته شده بود! گویا اجداد ما «تنظیم خانواده» پاس نکرده هیچ! سری پر سودا داشته اند. هفته های «شیفت بعد از ظهر» زیباترین هفته های کودکیمان بود! تا ساعت ده راحت می گرفتیم می خوابیدیم. اکثرا از صدای شلوغ شدن کوچه یا "که لکیت" فرش بیدار می شدم! مادرم حیاط را جارو کشیده و پشت دار قالی سنگر گرفته بود و چیزی حتما روی اجاق می جوشید یا نمی جوشید! اول از همه تلویزیون روشن می شد. مادرم از صدای تلویزیون می فهمید که باید برایمان صبحانه بیاورد. صورت نشسته چای شیرین می خوردیم و «کارتون» می دیدیم! چه روزهایی بود!
روزگار ما روزگار پلنگ صورتی، رابین هود، میکی ماوس، گوریل انگوری،معاون کلانتر،هاچ زنبور عسل و نیکو، حنا دختری در مزرعه، خانواده دکتر ارنست، بالتازار و زبل خان،جیمبو، سرندی پیتی و کونا ، ایکیوسان، مارکوپولو،با خانمان، بلفی و لی لی بیت، چوبین، پت پست چی، مورچه و مورچه خوار، پسر شجاع، واتو واتو، گالیور،پینوکیو، پت و مت، سندباد، آلیس، هاكلبرى فين، بینوایان، بل و سباستین، دهکده ی حیوانات، نل، بچه ها ى مدرسه آلپ، لوک خوش شانس، آقای سکسکه، هایدی، تام و جری، خاله ریزه و قاشق سحر آمیز، گربه سگ، وروجک و آقای نجار، کاپوت ومیگ میگ، ملوان زبل، یوگی و دوستان، تن تن، چاق و لاغر، دیوید کاپرفیلد، آن شرلی ، کارآگاه گجت ،بابا لنگ دراز، کماندار نوجوان، تویتی، بامزی، فوتبالیست ها و افسانه ی سه برادر بود که ما فقط دو برادر بودیم! بدون خواهر!

کمی که بزرگتر شدیم دوست داشتم فیلم کودک نگاه نکنم چون می خواستم بزرگ شوم! ولی همیشه شکست می خوردم!
اما الان دیگر تماشای کارتون برای هم نسلان من صفایی ندارد حتی شرک و هری پاتر پر فروش! مثل این که بزرگ شدیم!

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۸

به دختران "المپ" علیا و سفلا!

"هرا" شو
بر "زئوس"
یک دم بشوران!
بیا این بار دیگر خطر کن!
فکر خدایی "هادس"
از سر به در کن!
آفرودیته !
ای ایزدبانوی عشق
به "آتنا" و "متيس" بیاندیش
و با "هرمس" سفر کن!
"هستیا" ی باکره ی مظلوم!
خدا دیگر ندارد رحم با ما
برای قربانیان این بار
اما
"استیمفالید"
دوباره برگشته ست!
و تمام آفتاب را از ما گرفته ست
اجاق خانه! را پاییدن بس است
"دیمیتر" درد انسان را
چه خوب می فهمی
برخیز!!
ای بغ دختان شهرمن!
میترا! آناهیتا! آذر!
در آشپزخانه پوسیدید آخر؟!
در شهر میان کوه ها!
از نان و شراب!
دیگر خبری نیست
پس از منشور آخر
کسی دیگر همی! چیزی نپرسید
چرا من زن؟
دراین خانه؟
چرا با تو؟
چرا در پله ی پایین نشستم؟
وزان پس
صدای زن
فقط لالایی کودک
فقط بله
فقط چشم
ولی هر شب زنی
از فرط ترسش قصه می گفت
"شهرزاد" ما تنها کسی بود
برای آزادیش از پای ننشست!
برای کودکان کودکانش هم چنین بود
"ا.س.ف.ن.د.گ.ا.ن" میوه شیرینشان بود
در این جمع هم
زنانی
در " ه.ش.ت.م م.ا.ر.س"
به خوشه ی پروین رسیدند!

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

تلویزیون و نمایش فقر!

تلویزیون نگران است
به شدت هم نگران است
که مردم
تعرض می کنند!
به حرمت چراغ قرمز
به قداست خط عابر
و تاکیید می کند
که باز هم نگران است!
دستفروشان!
در مترو حقانی!
بازار تهران را تهدید می کنند!
اما سکوت می کند!
نه یک دقیقه
نه دو دقیقه
برای همیشه سکوت می کند
که زنی جوان
سی ساله
از روستای آلوز آغاج قروه
از شدت فقر
به آتش می کشد خود را
و تازه دامادی
در جنگلهای "مارغان" سردشت
و پسری بیست و چند ساله
در "پارک آبیدر"
با طنابی از تکه های پیرهن
حلق آویز می کنند خود را!
از هراس فقر!
و تلویزیون
به احترام آن ها
در بین اخبارش!
از بحران می گوید
بحران معنویت!
باران تگرگست
در کوچه های تاریک!
پیاده روهای تنگ!
اینجا برای انسان
جا بسی تنگ است! کاکو!
تلویزیون تبریک می گوید
باز هم یک سیمرغ دیگر
فیلم کودکی در فقر و بدبختی
در حال پا مال کردن خشتی
زنی گریان
بر دار قالیچه!
زیر پوشش بهزیستی
و بنیاد خیریه بازیچه!
حین نوشتن املا
دو بار پرسیدم
وخیم یعنی چه؟
معلم با نگاهش گفت
جنایت!
بیکاری و فحشا!
و در جوابم گفت
فقط بنویس! همین
حالا سر خط!
سر خط !
نه
زیر خط فقر
یا بالای خط شاید
نه
ته خط است یارو!
مرتیکه ی بز دل ته خط است!
تلویزیون درست می گوید
بهارهای شهر من زیباست!
مرز بین کوه و دشت بسیار هم زیباست!
مردی به جرم ت.ش.و.ی.ش ا.ذ.ه.ا.ن
سرکوب می گردد!
و آن یکی هم باز
علیه ا.م.ن.ی.ت م.ل.ی تهدید می گردد!
پای دلقکی هم در میان است
روی بشکه های ن.ف.ت!
خندان و شادان خرامان می رود آن جا
دو کاندیدا
بر سر قدرت
متهم می کنند هم را
که می دزدند از جیب این مردم!
و باز هم
چیزی نمی گوید
این تلیفیزیون!!!

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دست ها باید که کاری بکنند!

سانتر می شود
قوس می گیرد
می چرخد و می چرخد
شکمش را نشانه رفته سری!
چاره ای نیست
جز چرخیدن و رفتن
آن گاه که اندیشه ی پا به توپ تزریق می شود!
اندیشه ی گل!
اندیشه ی ساختن یک فرصت گل
اندیشه ی ویران کردن یک دیوار دفاع
اندیشه ی لرزاندن یک تور شرف!
مدافعان که باز می مانند!
یک نفر مانده و حیثیت ما!
گرد می شود!
چشمان سه داور
و چشمان هزاران خودی و غیر خودی
روی صندلی ورزشگاه
پشت تصویر و صدا!
نگاه ها همه بر توپ
و توپ بی تفاوت
می چرخد و می چرخد
و سوت می زند!
دروازه بان مردد از ماندن و بیرون جستن!
دروازه بزرگ است
اما
تجربه ی تاریخ دفاع
می گوید که برو
فاصله نزدیک است و تو باید بپری
قبل گره خوردن اندیشه ی سر با توپ!
دست ها باید که کاری بکنند
اندیشه ی دستان تو
که باید بپری!

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

کودکان سرزمین من!

در عصر گوش پاک کن ها
در عصر سمعک های دیجیتال
ماشین تعقل ما
در یک باند فرکانسی
ترمز دستی را کشیده
و هندسفری در گوش
رپی بی معنی را مرور می کند
در عصر خلال دندان ها
در عصر مسواک های برقی
کسی به فکر گرسنگان بن بست های کوچه نیست!
و انسان واپسین!
زندگی را به سینما نباخت
و کودکان سرزمین من
طعمه ی بازی های رایانه ای
طعمه ی تلویزیون نشدند!
کودکان جدا مانده از زمان
از سینما
از رایانه
در کوچه های تنگ
در حاشیه های شهرها
گم شدند
هنوز پزشکان اینجا
به هیچ کودکی توصیه نکرده اند
نخور
ننوش
نبین
نخوان
اینجا دنیای روزه داری های اجباریست
روزه ی خوردن و نوشیدن
دیدن و خواندن
در فکر ماشین زمانید و اینجا
اهریمن طبیعت
مستند تاریخ انسان را
در بزرگ ترین سینمای جهان
به تصویر کشیده ست!

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

مناظره و رسوایی!

نکند شناسنامه ات مهر نخورد!
نکند چیزی بگویی به آقایان بر بخورد!
تلفن خانه
به بی سیم جنگ می ماند!
نخودا داخل صندوقا!
خشکسالی محصولا!
دیالکتیک هرزه علفا!
رسیدن به مرز فنا!
تا به کی باید بترسانی مرا!
تو را خطاب می کنم تو را!
شما!
مشهدی حاجی !
سید!
دکتر کربلایی!
کاندید می شوید
آمرانه
گلچین می کنید
و منصوب
در یک انشعاب جدید
برای مصلحت نظام
سر در یک سفره دارید و
آّب از آّب تکان نمی خورد!
رسواییتان دیگر چیست؟
تکلیف چیست؟
کردی دور صندوق برقصیم
عربی روی صندوق قر بدهیم
یا بریک صندوق را له و لورده کنیم!

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

امروز چندم خرداد است؟ رای می دهی؟

فرم را که پر می کنم
به یکباره گیج می زنم
87 بود یا 88؟
تابلوی بانک 88 را نشان می دهد
سرم را که پایین می گیرم
فرم را ندیده نگاهم را باز بر می گردانم
امروز چندم خرداد است؟
ببخشید آقا شعبه ی سی تیر؟
ممنون
اندکی فکر برای تبدیل تومان به ریال!
صفرها در بسته های سه تایی نظام می گیرند!
پول که به حروف تبدیل می شود
اثری از صفرهای بی ارزش نمی ماند!
1056000
یک میلیون و پنجاه و شش هزار ریال!
پول که به حرف می آید
صفرها مانند برگه های رای می شوند!
عین مردم
که باید باشند
ولی خوانده نمی شوند!
عین واو خواهر!
درست مثل واو "می خواهم"!
انتخابات که می شود
یکی رای هم مهم می شود!
مثل یک صفر!
ولی این صفرها با هزارها و میلیون ها و میلیاردها دسته بندی می شوند!
و وقتی که پول بی ارزش می شود
صفر بی ارزش می شود
انسان بی ارزش می شود
صندوق دار می پرسد
رای می دهی؟
من فقط تشکر می کنم!
از بانک که بیرون می زنم
دیگر مهم نیست امروز چندم خرداد است
و اضافی ترین صفر می شوم!
صفر اضافی ریال!
در حساب های تومانی!

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

تو مرا می خوانی

نه سرخ می شوم
نه آبی
نه زرد
سرخ بودم
آبی شدم
زرد خواهم شد!
بیدار بودم
به یکباره سکوت گم شد!
از کنج اتاق
نقطه ی تا شدن انجماد دیوار!
از لیلی پشتی! بلند شد
تا فرهاد تابلو!
آرام آرام
خود را بالا می کشید
نم زدگی دیوار را پیچید
چسبید به سقف
ارتفاع اتاق کم می شد
صندلی
میز
مانیتور
کیس
گوشی
یازده
دو صفر
و دست نوشته های ساموئل بکت
بلند می شود
هی هی ! دختر!
این جا در خلائی ناب همه چیز می چرخد
و چایی مادر از استکان جدا می شود
تو مرا می خوانی
بفرما
چایی!
من محصول آرامش همین معجونم!
نوشیدن اندیشه!
گوارای وجود!
به سلامتی تو نازی
شما!
به سلامتی تو که شمایی!
من همانجام
بالای سرت
چسپیده به سقف
مصلوب
اما نه مسیح
تو مرا می خوانی
اندیشه ی مصلوب به سقف!
و تو آرام می خوابی
و تو نیز به سقف می چسپی!
دنیا وارونه که می شود!
همه مصلوب!
همه چرخان!
و من و تو
آزاد
به قید وثیقه ی زمان
تو مرا می خوانی
و من عروج می کنم
به تو
به آفتاب
و من نه سرخ می شوم
نه آبی
آرام آرام
بالاتر که می روم
زرد می شوم!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی

اگر دوباره باز می گشتم به کودکی
به خاطر دیر رسیدن به مدرسه
نگرفتن ناخن
و نداشتن دستمال کاغذی
هیچ گاه نمی ترسیدم
ترکه ی ناظم که به دستم می خورد
فحش می دادم
کف چکمه هایم را با چاقویی تیز تر
صاف صاف می کردم
لیز لیز
تا فکر شکستن رکورد سر خوردنم به ذهن هیچ کس نرسد
این بار نه فقط کوچه
بلکه تمام راه خانه را
تا مدرسه
شبانه آب می پاشیدم
و شاش!
تا که یخ بزند
تا که آن ها که زندگی شان همیشه یخ کرده است
هی زمین بخورند و ما
آن قدر بخندیم و بخندیم
تا "صلاح" هم که هیچ وقت نمی خندید
قاه قاه با ما بخندد
اگر دوباره باز می گشتم
شیشه های بیشتری می شکستم
و دیگر انقدر با آن توپ میکاسای سفید
دور خودم نمی چرخیدم
این بار فقط پاس می دادم
به بابک
به کمال
حتی به سیروس
که کسی به او توپ نمی داد
استپ!
هیچ کس تکان نخورد!
تا ماشین از دروازه دوم رد می شد!
سوت نامرئی داور زده می شد
سوتی که هیچ وقت نبود
اما همیشه بود!
سوتی قرمز با نخودی سفید در آن!
تا قل بخورد و هی قل بخورد
و خواب تمام کوچه را مشوش کند
خواب بچه های نداشته ی همسایه
که هر وقت حس بازی بود
خوابشان می آمد!
مطمئنم اگر باز می گشتم
مسیر زمان عوض می شد!
اگر باز می رفتم دم مسجد
قطعا کفش اسپرت فواد را می دزدیدم
و قطعا
بی برو برگشت
سارا را که سبز بود و سرخ بود و زرد بود
سیر سیر می بوسیدم!
درآن شک نکنید!
دیگر مشق نخواهم نوشت
دفترچه ی نوروزی را پاره می کردم
سر صف دزدکی سوت می زدم
یادم باشد
که دیگر به مسجد نروم
حتی اگر شربت بدهند
به مادرم می گفتم که این بار
برای تمام بچه های شهر
"بابوله" بپیچد
به پدر بزرگ می گفتم
که یک کاسه بیشتر
باز هم دوغ می خواهم
به روستا اگر رفتم
دیگر بعد بازی اجازه نخواهم داد
به هیچ کس
گفته باشم به هیچ کس!
که خانه گلی رویاهایمان را خراب کند
صبح ها زودتر از خواب بیدار می شدم
تا معمای خمیر را از نزدیک بفهمم
نان گرم و کره و ماست!
وای
یادم نرود که برای شب های بیست و چهار سالگی
برای گشنگی ساعت چهار و سی و پنج دقیقه ی صبح یک روز بارانی
چند لقمه نگه دارم
یادم نرود به پدر بزرگ بگویم
چند سیگار لاپیچ هم
برای شب های تنهایی بی سیگاریم نگه دارد!
به مادرم می گفتم که دیگر فرش نبافد
یادم باشد که دیگر جوراب هایم را خودم بشویم
حتما یک پارچه ی سیاه دور دستم ببندم
تا هر بار که آب بینیم را پاک می کردم
به مادرم بگویم اینقدر نشور و نساب واریس می گیری!
اینقدر نباف آسم می گیری!
یادم باشد که تکه های خانه سازیم را که دوستم دزدیده بود به او ببخشم
بی خیال مسموم شدن
تمام تخم مرغ های پخته ی نوروز را
یکجا قورت می دهم
یادم باشد ...
یادم باشد ........
چه خیالی
چه خیالی
ما فقط بزرگ شدیم !
همین

صدای خواب ما

در خلوت شب های خنک بالکن اتاق
صدای رد نشدن یک ماشین بر فراز پل حافظ
و صدای خاموش ژنراتور برق مخابرات کوچه ی سیمی
و صدای ناشنیده ی هزاران زن و مرد
که به خواب عمیق پس از عشقبازی رفته اند
و صدای دخترکی که از زیر پتو آن سو تر نمی رود
در شهر سرم می پیچد
در آسمان خاکستری شهر
ستاره ها زیر ابری از آه دفن شده اند
در یک قبر وارونه!
این آه های بی صدا را هیچ گوشی نشنیده
و دهان های همیشه باز این آه ها را کسی ندیده!
و تعفنشان را کسی نبوییده
و کسی بر سرشان دستی نکشیده
آخ
صدای سنت می آید
و وز وز مدرنیته
و سکوت پسا پسا پست مدرنیسم!
و صدای برخورد این همه
ابری از آه را به قبرستان آسمان
به این خاکستری بی کران
عروج می دهد
گرسنگان بی صدا خوابیده اند!
خوابی بی صدا بعد از یک خیانت بزرگ!
خرو پف مغزها را می شنوی؟؟؟
و رئیس جمهور گوش هایش کیپ شده است!
صدای شعار می آید
عکس های روی دیوارها را باز هم باران شب پیش با خود نبرده است!
آخ باران!
عکس ها دهن باز می کنند!
مگر چیزی برای بلعیدن باقی مانده است؟!
بلند بلند سخن می گویند
این از عوارض کهنسالی است!
ذهن پیر ، گوش هاشان را هم کر کرده است!
صدای کلنگ های افتتاح
در گوشم می پیچد!
و صدای ماشین کارخانه های ساخته نشده روی همین عکس ها چسپیده!
صدای قیچی سانسور
صدای رنگ سبزو سفید ماشین هایشان!
صدای مردمی که دوباره باز
فریب می خورند
آخ باران!
تو هم صدای شر شر نفت می دهی!
آرام باش دولتمرد آرام باش
چیزی نگفته ایم به تو بر بخورد!
شعارهای تو
باز هم
کار خود را کرده و
بار خود را بسته ای!
گوش کن
این خش خش برگه های رای مردم من است به نفع تو!
و صدای حماقت می آید در باد!
تبریک!
تبریک!
تو دوباره انتخاب شدی
و این "ابتدای ویرانیست"!
صدای دود
صدای تزریق
صدای چز و چز
صدای کز و کز
و تو کار آفریدی!
کار!
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای مرگ می آید
مرده شور خانه ها
که سهامشان هم مال نیست
کارشان بالا گرفته
صدای گریه های زمین های خشک
و بغض نترکیده ی دریاهای دور
یک مشت نگاه به آسمان می پاشم
یک خروار واژه به صورتم می خورد
واژه های خاکستری
واژه های عصیان
واژه های ستم دیده
واژه های تو
واژه های من
در خلوت شب های بالکن اتاق
صدای ما می آید
صدای خواب ما
صدای درد های فروخفته ی ما !

پول و ژنتیک

23:17
بیست و سه و هفده دقیقه!
در صداقت زمان ثانیه ها مخفی شده اند
ثانیه ها را دست کم نگیرید
در یکی از همین ثانیه ها
پول و ژنتیک
دلار و کرومزوم
انسانی را از انسانی دور می کنند
آری انسانی در انتهای کوچه سرش را زیر که نه
بالا گرفته است
و با غرور راهش را کج می کند
آری
انسانی از انسانی دور می شود
دور دور
آن جا که گربه ای
با چشمان گیرایش
مرا به تماشا نشسته است

آغاز خلقت انسان

و اسپرم ها بودند و بودند
و خواهند ماند 
تا روح گرگ ها در میان صخره ها می لولد
اولین باران که بارید 
آفتاب هم فرو ریخت 
گرگ ها در هم آمیختند
و این آغاز خلقت انسان بود 
این گرگ معصوم درنده

فراموشی بزرگ

یکی می گفت  که کاپیتان بزرگ! 
پسورد کامپیوترش را فراموش کرده
و دنیا به پیش می تازد 
بدون ناخدا 
بدون کشتی
بدون دریا

ای کاش

و کاش خدایی می بود
که رنج های مرد آرمیده در شناسنامه ی سنگی را خوب می فهمید
سال ها مردی جاده های منتهی به قبرستان را هر روز می پایید 
با دست های قفل کرده در پشت کمر
و نگاهی افتاده به جاده
تا که گور زنش را که گم کرد بود بیابد 
کاش می بود
که رنج های مرد خمیده پشت را
که ناسزا می گفت به هر آن چه از پایین تا به بالا بود
خوب می فهمید
مرده ای که به دنبال تکه ای زمین خالی می گشت تا آرام آرام بمیرد!

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

سارا!

ابری زمخت و خشن بر پیکره ی آسمان بی انتها خدایی می کرد و مثل پدری که خسته از زندگی به دخترانش لبخندی کوچک ارزانی می کند نم نمک باران را به شهر می پاشاند. آیدین در بالکن خوابگاه دانشجویی آخرین روزهای تحصیلش را می گذراند. صدای ریزش باران مانند موسیقی بتهوون اوج و نشیب می گرفت و انعکاسش به در و دیوار و پنجره های شهر می خورد و در صدای تلویزیون های شهر که همه چیز را از آدم ها گرفته بود گم می شد. صدای احتیاط ماشین ها به هنگام عبور از پل حافظ به گوش می رسید. جوانکی موتور سیکلتش را در ابتدای کوچه ی سیمی کنار جدول پارک می کند. با عجله آخرین پیتزای خود را بر می دارد و به زیر سایه بان مجتمع مسکونی می جهد. کاغذ کوچک خیسی را از جیب بارانی اش بیرون می کشد و بعد از یک نیم نگاه مچاله اش می کند. طبقه ی سوم خانم پلیکیان. به چراغ روشن طبقه ی سوم خیره می شود. پیرزن در را باز می کند. جوانک سرش را پایین می گیرد و با صدایی لرزان می گوید قابل ندارد خانم! و با یک دست بسته را می دهد و با دست دیگر پولش را در جیبش می گذارد. آیدین از دور به پیک موتوری نگاه می کند و با خود می گوید پنج سال تمام. پنج سال تمام گذشت. یعنی ارزشش را داشت؟ یاد جمله ی استاد درس ماشین های الکتریکی اش افتاد تا چی به چی بیارزد؟ سیگاری می گیراند و دکمه ی ضبط را فشار می دهد. پک عمیقی می کشد و دودش را در سینه حبس می کند و با نوار هم صدا می شود. این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است ... میراث من حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است تا بدانم و بدانم و بدانم ... و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا بدانم و بدانم و بدانم از صفحه ای به صفحه ای از چهره ای به چهره ای از روزی به روزی از شهری به شهری زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند ...
سرما از نوک انگشتان پایش داشت کم کم خود را بالا می¬کشید. خسرو قلیان را چاق کرده بود و آمد کنار آیدین نشست
- کارت درسته
خسرو صورتش را به نحو جذابی در هم کشید و گفت کوچیکتم آیدین، دیگه آخراشه. دیشب آخرین مشروب رو خوردیم و این هم آخرین قلیون. بی خیال این سیگار لامسب. قلیونو بچسب. نفست رو باز می کنه!
کامران و امیر وعده ی غذای آخر شب که اختراع خوابگاه بود را صرف می کردند. امیر گفت گشنه تون نیست؟
کامران هم داشت مثل همیشه چای داغ را به جای نوشیدنی سرد وسط غذا هورت می کشید.
صدای جیک گوشی درآمد. "ok merc" کوتاه بود. آیدین گوشی را مردد سرجایش گذاشت و دوباره برداشت و نوشت "Dar baran arameshi hast ke ... " و باز سرجایش گذاشت. به خسرو گفت پنج سال گذشت پنج سال! پیک موتوری هم شده بودیم الان موفق تر بودیم. درس تمام شده، سربازی نرفتیم، بی خیال ادامه تحصیل هم که شدیم. این هم از بازار کار. خسرو گفت قلیونت رو بکش آیدین تو که وضعت از همه ی ما بهتره درست تموم شده و حداقل تجربه ی کاری کوتاه مدت هم داری. آیدین گفت اگه برگردم خونه گیر سه پیچ بدن که چرا ادامه تحصیل نمی دی؟ چرا زن نمی گیری؟ و ... چه واکنشی نشون بدم! خسرو سکوت کرد و آیدین در این فکر بود که چطور پدر و مادرش را راضی کند که از ایران برود. چطور هزینه ی رفتن به فرانسه را تامین کند. باید کلاس زبان هم می رفت. مشکل سربازیش هم تازه شروع شده بود. باید چکار می کرد؟ کسل شده بود و حتی حوصله نداشت خودش را کش بیاورد تا سیگار دیگری بگیراند. هوا سرد شده بود و به یکباره از جا بلند شد و به داخل اتاق آمد. به تلفنی فکر می کرد که 5 سال پیش او را از خواب بیدار کرده بود. کد 1258. کدر رشته ی قبولی دانشگاه. چقدر خوشحال شده بود. خنده اش گرفته بود. برای بقیه ی هم اتاقی هایش که تعریف کرد به یکباره زدند زیر خنده. واقعا در خواندن هم مثل همه چیز این مملکت خنده دار شده بود. آیدین گفت تو دبیرستان وقتی اسم استاد رو می شنیدیم چه ابهتی داشت این کلمه! جنبش دانشجویی! جنبش دختر بازی! انجمن دانشجویی!...
خسرو گفت فقط اردوها و بیرون رفتناش برامون موند! کامران گفت اگه زابل قبول می شدیم چی! امیر مدادش را بین کتابش گذاشت و گفت البته جو بچه های خودمون خوب بود. کامران گفت تیم خفنی بودیم. راستی عکس های سفر سمنانمون رو زدیم روDVD؟
کامران خنده کنان از جا پرید و کنار تخت فرود آمد و گفت آیدین بیاییم تا شلوغ نشده امضا بگیریم؟! نویسنده ی بزرگی می شی. سیگاری گیراند و با خسرو زدند زیر خنده. امیر مثل همیشه مشغول تمیز کردن اتاق بود. دو روز اگر نمی بود اتاق به گند کشیده می شد.
آیدین مشغول نوشتن داستان کوتاه آخرش بود. آخرین داستان دوران دانشجویی.روی تخت دراز کشید و باز مثل دود کش دود می کرد و در فکر بود که از کجا شروع کند. صدای پرویز پرستویی در اتاق پیچیده بود. بگذار دلت بگویت و دستت بنویسد ...
کامران در بالکن از سرما، زیر پتو هم جمع شده بود و با دوست دخترش حرف می زد. آیدین با خودش گفت روزی سه ساعت با هم هستن شب ها هم دست بردار نیستن. خنده داره!
ولی خنده دار نبود چون خودش زمانی به یک عشق یک طرفه در خواب هم فکر می کرد. آنقدر سارا سارا کرده بود و جواب نگرفته بود که بعد از 5 سال هم داستان هایش هنوز جا برای خنده های بچه های خوابگاه داشت!
شب آرامی بود. در مدت 5 سال همیشه اتاقشان پاتوق بود. چه شب هایی که تا صبح بی دل، شلم، حکم، بولوف، هفت خبیث و ... بازی نمی¬ کردند. چایی، سیگار، پاسور. چه شب هایی که تا صبح با هم کتاب نمی خواندند. در هر زمینه ای صاحب نظر داشتند. از سقراط تا سارتر، مدرنیته و پسامدرنیسم. نیچه ، هگل ، مارکس و هایدیگر از تحلیل های بچه ها در قبر به خود می لرزیدند. هر آن چه از کافکا، کامو ، مارکز و بالزاک می گفتند به ذهن خود نویسنده ها هم نمی رسید! تاریخ ایران که خوراک بچه ها بود. در اتفاقات انفجار بزرگ تا سومر اندکی با هم اختلاف نظر داشتند! بعد از سومر هم که اختیار دارید! همگی از نیما، سید علی صالحی، محمد علی بهمنی، فروغ و شاملو گذر کرده بودند و در وادی شعر شیرکو، مارگوت بیگل، لورکا و شعر آمریکای لاتین غوطه می خوردند! در حوزه ی روانشناسی فروید و لاکان هم دستی بر آتش داشتند. با این که در جامعه شناسی هم خبره زیاد داشتند اما از در جامعه شناسی وارد نمی شدند. گذر از دین به ماتریالیسم برای همه به آسانی گذر از در ورودی خوابگاه شده بود. نشریه ی دانشجویی و فعالیت فرادانشجویی که آخرش بود! 209 و 305 زندان اوین اسم آشنایی بود. بعضی شب ها تا صبح خاطره ی بچه های اوین تعریف می شد و داستان های برخورد پدر و مادرهای دوستانشان با آن ها ... زندان بان تا می توانی کتکش بزن ...
از این میان کسانی که هزینه داده بودند هنوز بر سر مرام خود بودند و آنان که هزینه نداده بودند جبهه می گرفتند. صحبت ها ادامه می یافت فلسفه، ادبیات، تاریخ و دست آخر برقی می شد اما همه چیز در نهایت به زن ختم می شد. به مبحث شیرین دوست دختر دوست پسر! به بچه های دانشگاه!
آیدین داشت به روزهای دربند و داراباد فکر می کرد. به پرزنتشان به مارکسیسم! به کوهنوردی های توچال و کلکچال به اردوی چیتگر و کردان! به رقص کردی بچه ها! روزهای قشنگی بود و بی بازگشت!
انتخابات نزدیک شده بود. در طول چند شب بحث و مذاکره همه ی گزینه ها حذف حذف شده بود. تحریم انتخابات تایید شد. ولی همه می دانستند که احتمال رای آوردن کسانی بیشتر است که یا سیب زمینی رایگان توزیع می کنند و یا گشت ارشاد را بر می چینند. فدرالیسم در ایران، آزادی مطبوعات و لغو سانسور کتاب برای توده ها شعار خوبی نبود.
همه خوابیده بودند و آیدین باز می نوشت. کامران روی گوشی اش خوابش برده بود. خودش یکبار گفته بود که دوست دخترش نیم ساعت در همین حالت صدایش کرده بود تا بیدار شده بود. خسرو در خواب سرش را می خاراند و بیدار می شود کتاب دو قرن سکوت را می¬بندد و کنار بالشش می گذارد و دوباره می خوابد. امشب همه بدون مسواک زدن خوابیده بودند. مسواک جزئی از کارهای اصلی خوابگاه بود چون همه می ترسیدند که خانواده از زردی دندان هایشان به سیگاری بودنشان پی ببرند.
ساعت از سه نصف شب گذشته بود و آیدین داشت دوباره می نوشت. سیگار آخرش را هم روشن کرد. با خودش گفت تا صبح چکار کنم! از وقتی عوارض ترامادول را هم شنیده بود از ترامادول متنفر شده بود. ترامادول یگانه منجی شب های امتحان. آن دسر سیگار! ...
به اولین روز آمدن به دانشگاهش فکر می کرد. برای دومین بار بود که به این شهر پانزده میلیون نفری قدم گذاشته بود. پدرش به او توصیه کرده بود که بین راه که اتوبوس توقف داشت پلاک ماشین ها را فراموش نکند و حتما در ترمینال غرب یک سری به توالت بزند و به راننده هایی که برای شکار مسافر هجوم می آوردند توجهی نکند و راه خودش را در پیش بگیرد. درس هایش را حتما بخواند و کاری به سیاست نداشته باشد. اساتیدش را مثل پدر خود بداند و بحث مذهبی راه نیاندازد. مادرش هم موقع خروج از در خانه مقداری پول در جیب او گذاشته بود که با این که آیدین به این کارش خندیده بود و تاکیید کرده بود که عابر بانکش هم به اندازه ی کافی پول دارد اما مادرش با صدایی دورگه گفته بود پول تو غربت از پدر و مادر آدم هم مهم تره! مادر لباس کردی اش را اندکی جمع و جور کرده بود و با پاشیدن کاسه ای آب خیال خود را از سلامتی مسافر همیشگی خانه که قبل از آن هم هفت سال از خانه دور بوده است راحت کرد.
تهران آنقدر ترسناک نبود که پدر می گفت. تهران برای پدر قبل از معلم شدن محل کارگری بوده و برای پدر او هم همین طور. پدر بزرگ دوست داشت که تمام پول و دارایی اش را جمع کند و در عرض یک هفته در تهران خرج کند و خوش بگذراند تا عقده های دوره ی کارگریش خالی بشود و مشکل تضاد طبقاتی را برای همیشه در ذهنش خاتمه دهد. اما بار آخر که برای شیمی درمانی به تهران آمد دیگر باز نگشت و رفت که مشکل تضاد طبقاتی را در آسمان ها حل کند.
اتوبوس های برقی امام حسین، مترو تهران، خیابان های عریض و پر از ازدحام و مردمی که تا بیشتر می رفتی شلوارهایشان تنگ تر، آستین هایشان کوتاه تر و موهایشان بلندتر می شد. اغلب آدرس که می پرسیدی همه می گفتند شرمنده بچه ی این منطقه نیستم! آن روزها چیز زیادی از مدرنیسم سرم نمی شد. مدرنیسم نوار ویدئویی اقواممان بود که دزدکی پتوپیچ از خانه ای به خانه ای منتقل می شد. مدرنیسم عکس سیبل جان و ابرو گاندش بود و سواحل آنتالیا! ساختمان های بلند حس حقارت را در یک جوان 18 ساله بر می انگیخت. تنفس هوای آلوده ی پایتخت را افتخار می دانست و با کیف دستی پر از زیرپیرهن و شورت در یک دست و یک عدد پتو که بالشی به زور در آن چپانده شده بود در دست دیگر، آمده بود که به رویاهای پدرش برسد. رویاهایی که شاید پدر سال ها پیش با دیدن اولین مهندسان خارجی در روستایش به ذهنش خطور کرده است. یک خیابان دراز پر از مبل، یک خیابان دراز پر از وسایل صوتی تصویری و یک خیابان دراز پر از قفل که زبان مرا بند آورده بود.
امروز بعد از پنج سال که فکر می کنم پنج نفر اولی را که در دانشگاه دیدم هنوز جز ده نفر دوست صمیمی من هستند و من مطمئنم آن روز بسیار خوش شانس بوده ام که در میان انبوده بچه های گرفته و بی مسئولیت و عقده ای رشته های فنی من افتخار آشنایی با کسانی را پیدا کردم که در سخت ترین شرایط روحی و در تنهاترین روزهای دانشجویی که پاتوقمان سینما، تئاتر شهر، پارک دانشجو و بالکن خوابگاه بود همراهم بودند. با آن ها در کوچه پس کوچه های این شهر گستاخانه با صدای بلند آواز خوانده ام! و در پارک هایش با هیکل های گنده مان سرسره بازی و تاب بازی کرده ایم تا که این نسل سوخته که جشن تولد نداشت و سن و سالش یادش رفته بود بچگی های خود را در همان پارک ها جا بگذارد.
در همان ابتدا مظاهر تمدن برای یک شبه خوشبخت شدن بر ما ظاهر گشت. یک شرکت هرمی! نت ورک مارکتینگ! بر ما نازل شد و اندکی پول با واحد دلار از جیب هایمان پر کشید تا دوستانمان با آن فان بگیرند! اما افتخار حضورهای بیشتر با وجود پرزنت¬های مکرر بر ما نائل نشد!
و اما عاشق شدنت چه بود آیدین! دختری که در کلاس فیزیک یک در ردیف اول می نشست با کوله ای قرمز با مارک Aowung یا اسمی شبیه این!، کفش های سبز رنگی که هر از چند گاهی با همدیگر صحبتی کوتاه داشتند و چشم هایی سیاه که هر لحظه با گوشه ی چشم کلاس را می پایید .سارا! استاد که سرش به کار خود بود و رو به تخته انگار داشت داستانی جنایی را به زبان اعداد تفسیر می کرد ناگهان برگشت و گچ را ماهرانه به داخل جاگچی پرتاب کرد و با یک ترفند سیاسی خاضعانه اذعان کرد که بلد نیستم! و همه چیز را همگان دانند. ناگهان آیدین به یاد سخنان پدرش افتاد که مهر استاد به ز مهر پدر. اما پدر سر کلاس نبود که از این استادان کرام به فیض برسد. و من خندیدم و سارا خندید و من خندیدم و سارا تا 5 سال بعد نخندید! و این خنده آغاز تاریخ جنون بود. روزی که عقده ها سرباز می کنند و مانند کوهی آتش فشانی بیرون می ریزند و تو چه می دانی عقده چیست. عقده هزار بار از آتش فشان خطرناکتر است.
به این جا که رسید آیدین در فکر فرو رفت
ساعت 5:30 دقیقه بود. بدون سیگار! می خواست اندکی آرام بگیرد. ناخودآگاه در یخچال را باز کرد یخچال خالی بود. یک بسته سیر چینی گوشه ی یخچال جا خوش کرده بود. و مقداری زردچوبه روی در پاشیده شده بود . یک پنیر نصفه نیمه آن بالا چشمک می زد. نه گشنه بود و نه تشنه! اندکی آب به خاطر خالی نبودن عریض نوشید و به بالکن رفت تا باز با صدای شاملو بنشیند و به شهر که زیر باران خوابیده بود بیاندیشد. شهری با پانزده میلیون نفر انسان خفته! فرصتی که همیشه دست نمی دهد. در کنار کامران دراز کشید. شاملو داشت می خواند.
فرصت زیادی را به دشمن خویی از دست داده ایم
بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم.

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود

باید به همه می گفتم
که بعضی وقت ها
نه از هیچ کس متنفرم
و نه کسی را دوست دارم
هیچ چیز شما مرا دیوانه نمی کند
و دیگر هیچ چیزتان مرا به وجد نمی آورد
دیگر در میان شما نیستم
همین جیب های پر از تخمه برای من کافیست
رو به روی شما
درست رو در روی شما
به طنابی آویزانم و حیران
معلق در هوا
ساکت و آرام
و گاه خنده کنان به شما می نگرم
و پوست تخمه هایم را در هوا پرت می کنم
تا شاید کسی از وسواس خانه اش
سرگرم جمع کردن آن
فلسفه ی زندگیش کامل بشود
تا خداگونه به او ریش ریش بخندم
باید به همه می گفتم
که در آن شب سرد
که مست بودم و آرام
خدا را در بالکن خانه
در حال سقوط دیده ام
و صدایش را شنیده ام
باورم نمی شد
و می دانستم کسی باورش نمی شود
اما باز به همه می گفتم
باید به همه می گفتم
که خدا مرد
و بعد از مرگ او
آسمان چقدر با ما رو راست بود
و نمی دانستم که بعد از این سقوط
خود نیز در این دنیای بی صاحب
سقوط خواهم کرد
من سقوط کردم
چون توان پیوندم نبود
یا شاید که سقوطی خودخواسته بود
پرشی آزاد
معلق بین زمین و آسمان
دیگر نه زمین ازان من بود و نه آسمان
آسمان ازان فرزندان ناتنی خدا
زمین ازان فرزندان یعقوب
و شب بود و شب
همه چیز می چرخید
سرم گیج می رفت
انگار من نیز ناخواسته می چرخیدم
رصد شدم
هزار هزار هزار ...
کلی هزار سال نوری
این طرف تر از من
آن طرف تر از مادرم
و کلی هزار سال بیشتر از پدرم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
و سیاه بود و سیاه
سرد بود و سرد
و خورشیدی دیگر چشم به راهم بود
باید که می رفتم
مرا ببخشایید
که دیگر در میان شما نیستم
آخر دیگر ازان گفتمان هایتان نبودم
ازان زمانتان نبودم
و سخنی تازه می خواستم
روزنه ای دیگر
و کورسویی از خورشیدی دیگر
و خورشیدی دیگر

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

افسوس املای ما انشای ما هم بود

و معلم پشت به تخته رو به ماها سرد و خشک، املا تلاوت کرد
مدادهامان را تراشیدیم
و نوشتیم و نوشتیم
با ترس و لرزی سخت گاه پاک می کردیم
از نو دوباره
آغاز می کردیم این سر به راهی را
اما انگارعصیان ما را پاکنی دیگر بباید شست

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...