میان این همه «دیوار نوشته»
فقط تلفن های خیانت را دیده بودند!
ما برایشان خبرساختیم
تا بفروشند و دیگ خانه هایشان از قل قل نیفتد
باید چکار می کردیم
این تنها کاری بود که می توانستیم بکنیم!
حتی آن جفت کفش سبز
یا آن کوله پشتی قرمز رنگ
چیزی به ما نگفتند
شاید ما صدای دانه های تسبیح را شنیدیم
که از آینه ماشینش آویزان بود
اما چیزی نگفتیم
پنج سال تمام آن جزوه های رنگ رنگ هم
جز پاره شعری چند
چیزی به ما نگفتند
شاید ما جوش های صورتش
تنهایی عروسکش
آری ما هیجان و اضطراب رادر تک تک قدم هایش
دیدیم و شنیدیم
چرا چیزی نگفتیم؟
و او هر روز صبح
با رازی بزرگ در سینه
و نگاهی غریب در چشمانش
می آمد و می رفت
و ما هیچ گاه نفهمیدیم
که پشت آن خنده های زیبا
در آن چشم های میشی
که بی تفاوت همه چیز را می پایید
غمی بزرگ پنهان بود
غم نداشتن عزیزی
که برایش بهترین در دنیا بود
افسوس که سال ها ترازوی قضاوتمان
روی «اوپن آشپزخانه»ی افکارمان
ساعت دوازده را نشانه رفته بود
ساعت از دوازده که گذشت
گفتم بماند
رفت
تا عاشق دیرینش
«اپیزود» آخر را تنها بخواند!
سهم من از تو چیست زندگی؟
که این چنین زیر بار منتی بزرگ
ناپدرانه مرا تحقیر می کنی
میان این همه احتمال زیستن
مرا چنین دور
از انسانیت
و چنین نزدیک
به جرم و جنایت و جنون
آفریده ای
من
پیروز این انتخابات اسپرمی
صادقانه اعلام می کنم
که این انتخاب من نبود
غیر ممکن است نارفیق
تو آن قدر مهربان نیستی
تو را شکست می دهم
من از بیراهه ها می روم
در من هنوز توان شورشی دوباره هست
این کلام آخر است
تسلیم نخواهم شد
بعد ازدوازده سال دوباره برگشته است تا از سرنوشت شاگردانش در روستاهای اطراف دیواندره خبری بگیرد. با او همسفر شدم. در میانه ی راه به داستان های «صمد بهرنگی» فکر می کردم. مدام از گذشته می گفت و از شاگردانش. تقریبا اسم هیچ کدام را فراموش نکرده و این مرا به شوق آورده بود! به بعضی از صاحب خانه هایش در روستاها سر زدیم! «دایه گیان» همان اسمی بود که چند بار قبل از رفتن اسمش را تکرار کرده بود! «دایه گیان» یکی از صاحبخانه های دوران معلمیش در یکی از روستاها بود که وقتی به خانه اش رفتیم انگار داشت از رئیس جمهور یک کشور استقبال می کرد! به یکباره از مقایسه ی او با معلمی که سال ها پیش در یکی از روستاها به دانش آموز دخترش تعرض کرده بود خشمگین می شوم ! مسیر روستای اول را که می رفتیم از این که راهی را که سال ها با پای پیاده در برف و بوران و با ترس از کمین گرگ ها تبر به دست طی کرده بود را دوباره طی می کرد خوشحال بود! می گفت در این روستا اگر یک بچه ی جدید هم ببینم از شکل صورتش شاید بتوانم بفهمم که از نسل کدام یکیشان است! برایم جالب بود که یک معلم غیر بومی تا به آن حد به آن ها نزدیک شده بود. فهمیدیم که تعداد زیادی از شاگردانش ازدواج کرده اند! نمی توانم درک کنم که دقیقا چه حسی بود که باعث می شد تا به این حد پیگیر این سوالات باشد؟ از این که می فهمید بعضی از اهالی روستاها فوت کرده اند «خ» آخش را بیشتر از حد معمول کش می آورد! یکی از دانش آموزان قدیمیش «ام. اس» داشت! اسم بیماریش آن هم در آن منطقه بدن من را هم لرزاند! یکی داخل چاه افتاده بود! نه صبح تا نه شب! و از آن پس برای همیشه از چاه و از روستا رفته بود! می گفت حتی نمای مدرسه ها هم تغییر نکرده اند! و این من را به یاد اخبار چند شب پیش انداخت که درصد بسیاری از مدارس روستاها! بازسازی شده بودند! جالب این جاست که روستاهایی که ده دوازده سال پیش مدرسه نداشتند هنوز هم مدرسه نداشتند! از زمستان سردی می گفت که زنی سر زا رفته بود! و من در آن زمان به این فکر می کردم که در قرن فلسفه ی پست مدرن در روستاهای اطراف شهر من تبلیغ «سلفیت» می شود! ناگفته نماند که در دو تا از روستاها «طرح هادی» اجرا شده بود و در یکی از روستاها هم لوله کشی گاز در دست اجرا بود اما نمی دانم چه چیز باعث شده بود که در چشم های هیچ کدامشان رضایت نبود! دم در روی عصایش خم شده بود و از این که تمام عمرش می خواسته در شهر زندگی کند و نتوانسته حرف می زد! این را یکی از صاحبخانه هایش برایمان گفت و مدام از این که تمامی بچه های آبادی بیکارند غصه می خورد! ما همه تایید کردیم که زمین هایی که قبلا پنج نفر را از گرسنگی نجات می دادند نخواهند توانست محل تامین نیازهای چند ده نفر نسل بعد باشند! درب خانه ی یکی از شاگردان قدیمیش که حتی حیاط هم نداشت را زدیم! پیرزن احوال پرسی گرمی کرد واندکی فکر کرد و داخل که شدیم تازه فهمید دقیقا چه کسی وارد خانه شده است! دخترش سریع به استقبال آقا معلم قدیمیش آمد! بزرگ شده بود! دختری مودب و زیبا که نوع احوال پرسی اولیه اش من را متعجب کرد که با این ادبیات تمام عمرش را در روستا بوده باشد! بعد از نیم ساعت فهمیدیم که به علت فقر بعد از ترم اول از دانشگاه انصراف داده و به روستایشان برگشته! وقتی این جمله را شنیدیم من نمی دانستم چه باید می گفتیم که هیچ کدام چیزی نگفتیم! خانه شان را با کمک کمیته امداد ساخته بودند اما هنوز دیوار آشپزخانه اش آجر خالی بود! و وسایل آشپزخانه هم در عین نیمه کاره بودن خانه چیده شده بود! تمام تزئین خانه یک گلدان بود با یک شاخه شمعدانی قرمز که از پیر شدن سه دختر زیبای خانه که فقر اجازه نداده بود به آرزوهایشان برسند ، رنگش پریده بود! اصرار کردم که زود آن خانه را ترک کنیم! نمی دانم چرا ولی احساس کردم برای دادن چایی به ما از خانه ی بغلی «چای خشک» گرفتند!
دوست داشتم بیشتر بنویسم
از کسانی که برای کار به تهران رفته بودند!
از اعتیاد در روستاها!
از امیدهایی که دیگر نیستند
اما ...
دوباره خر شده ام!
ادامه تحصیل خواهم داد!
تحصیل یک مدرک!
گریزی نیست شاید هست؟
نشد یک راه دیگر هست
همان فرار جانانه
منتظر یک خورشیدم که از غرب بر خیزد!
پدر را با من نبردیست
جاودانه
به مانند تمامی پدران
چون تویی که یک روز پدر خواهی شد
پدری کهنه تر از پدرانمان
با اندیشه هایی بسیار خنده دارتر
و بعدها تو نیز می فهمی
پدر مرد شریفی بوده و هست
این را از دوستان دورش بیشتر باید بفهمی
تا از آشنایان نزدیکش
پدر
با طاعون فقر خود جانانه می جنگید
پدر سی سال آزگار
روزی ده ساعت تمام جان کند
مال کسی را ندزدید
معشوقه ی ممنوعه ای نگرفت
پدر چند هزار دانش آموز را ادب آموخت!
پدر اندیشه اش مرده!
و این را من
و این را تو نیز می گویی!
اندیشه ای دیگر بباید رو کنیم
این معنی جنگ پدرها با پسرهاست!
متهم کردن نشان از نادانی این نسل ماست!
پدر را با من نبردیست جاودانه
و لیکن نبرد ما
چون نبرد جمعیت من ها با پدرهاشان
نبرد جانانه ای بین دو نسل است
نه دو انسان
گوش کن
کونش پاره شد تمام فلسفه
«کوجیتو ارگو سام» را که نفهمیدی
اما بفهم
بی گناه است انسان !
متهم نیست پدر
متهم نه منم
نه تویی
نه پدر!
متهم اندیشه ی دنیای پیشین است
فقر است
نا امنی و رنج است
دزدی است
متهم اسطوره است جانم
برای پدران من و تو
تغییر یعنی نا امنی
برای من و تو باز شدن یک پنجره است
و من خوب می دانم
چگونه طاعون سنت را آتش می زدند
ولی ایدز مدرنیته
را دارو می دهند آخر!
تا کینه ی تو در میان است دوست من
انسانیت در توردوفرانس تک و تنها می ماند!
sy
نگارنده ی این سطور صرف نظر از هر گونه جهت گیری ای پیرامون سلامت یا عدم سلامت در انتخابات نحوه ی برخورد مسئولان کشور با این اتفاقات را کاملا غیراخلاقی و حتی گاه غیر انسانی می داند.
امروز یکشنبه 24/3/88 ، آقای محمود احمدی نژاد در مصاحبه ای که با خبرنگاران کشورهای مختلف جهان داشتند دیدگاههای خود را در مورد نا آرامی های اخیر شهرهای ایران در واکنش به نتایج انتخابات اعلام کردند.
آقای احمدی نژاد در پاسخ به سوالی ازجانب خبرنگاران پیرامون این نا آرامی ها اعلام کردند که ...«به هر حال مثل مسابقه فوتبال است و شدت احساسات يك كارهايي مي كند و در اين مسابقه 40 ميليون نفر شركت كرده و خود وسط مسابقه بودند و آزادي كه در ايران است نزديك به مطلق است»...
...« افرادي كه شلوغ كاري مي كنند 2 ، 3 هزار نفرهم نمي شود رفتار اينها مانند تماشاچي های فوتبال است»...
...« البته در يك مسابقه ی فوتبال هم ممكن است تماشاچي ها عصباني شوند و نيروهاي انتظامي با آنها برخورد مي كند كسي كه از ورزشگاه بيرون مي آيد و چراغ قرمز را رد مي كند پليس با او برخورد مي كند فرق نمي كند كه او چه كسي باشد. خوشحال نيستم كسي چراغ قرمز را رد كند و جريمه شود اي كاش رد نشود»...
اینجانب به عنوان شهروند این کشوراین نحوه ی پاسخگویی به این قضیه را نوعی فرار از پاسخگویی به حساب می آورم.
تشابه انتخابات با بازی فوتبال و تشابه شرکت کنندگان انتخابات به هواداران فوتبال به نظر اینجانب بسیار غیر منطقی و حتی خنده دار است.
- ایشان اگر تخصصی در این مورد داشتند فوتبال در دوره ی ریاست جمهوری گذشته ی ایشان که به قول بعضی از کارشناسان با انتخاب آقای مایلی کهن به سرمربی گری تیم ملی به اوج سیاسی بودن خود رسیده بود! نتیجه ای مقبول در حد باشگاهی و یا در حد تیم ملی کسب می کرد! و متاسفانه تحلیل نتایج تیم های ایرانی چه در حد ملی و چه در حد باشگاهی ما را از اصل قضیه دور می کند.
- در فوتبال اشتباه داوری جزئی از بازی است اما در انتخابات داورها نباید اشتباه کنند! و اگر شما اعتقادی به این اشتباه ندارید بگذارید نمایندگان معترضین این بازی را بازبینی کنند. افسوس که سیاست ما برنامه ی نود ندارد!
- بازی فوتبال جدا از این که امروز به چیزی غیر از یک ورزش معمول تبدیل شده است و تاثیرات اجتماعی و سیاسی بزرگی هم در پی دارد اما کل بازیگران تاثیرگذار یک رقابت ورزشی از سرمربی و بازیگران گرفته تا روزنامه نگارانی که قلم به نقد می کشند تعدادشان به چند هزار نفر هم نمی رسد! و حتی اگر تاثیر تماشاچیان را هم در نظر بگیریم نهایتا به چند صد هزار نفر در ایران می رسد! در حالی که در یک انتخابات معمول در ایران حداقل سی میلیون نفر مشارکت می کنند!
- تماشاچیان اگر بعد از بازی ماشین آتش می زنند، ویترین مغازه ها را می شکنند و ... این را باز هم باید در مشکلات جامعه ریشه یابی کرد. آیا شما اتفاقات رخ داده بعد از اعلام شمارش آرای انتخاباتی را که ریشه یابی کردید به حسادت در پیروزی انتخاباتی رسیدید؟! واقعا همین! فقر، بیکاری، ترس از جنگ و ... و حتی یک به قول خودتان شبهه! پیرامون رای ای که داده اند؟!
- بعد از یک مسابقه ی فوتبال کسانی که شورشی خیابانی ترتیب می دهند جدا از فحش هایشان در شعارهایشان مدیریت تیم را هم نقد می کنند! آیا شما به شعارهای به قول خودتان اغتشاش گران هم گوش کردید؟
- چرا شما به این تماشاگرنماهای عرصه سیاست! با شمارش مجدد آرا یا برگزاری انتخابات مجدد موافقت نمی کنید تا دیگر جای هیچ گونه ابهامی باقی نماند. عبارت آزادی نزدیک به مطلق در ایران امروز از گفته های خودتان بود! آیا مردم این حق را ندارند؟
- چراغ قرمزی که شما از آن سخن می گویید برای بسیاری از کشورهای جهان چراغ قرمز نیست! و خواهش می کنیم در مورد میزان جریمه ی عبور از این چراغ قرمز اندکی بیشتر تامل کنید تا احساسات مردم جریحه دار نشود. بالاخره همین تماشاگرنماها! هم فرزندان این سرزمین هستند.
- در فوتبال وقتی طرفداران تیم پیروز هم به خیابان می ریزند! پلیس به استقبال از آنان نمی رود آن چنان که شما رفتید!!!
بیشترین تشابه بین فوتبال و انتخابات در این نکته است که مردم با این اوصاف فکر می کنند که مثل توپی هستند که هر کس به آن ها می رسد لگدی نثارشان می کند! و خوب می دانند که توپ طلایی هیچ وقت یک توپ واقعی نیست!
امروز شما از عدم وجود شکاف بین مردم سخن گفتید. بیایید از چنین مسائلی که باعث شکاف می شود بپرهیزیم!
می 1968! فرانسه!
در آن روزهای پاریس
که پارس سگان نیز به گوش نمی رسید!
پچ پچ کنان همه می گفتند
ستاره دار است!
اما
از هفت آسمان
ندارد ستاره ای!
بیچاره ی «روان پریش توده ای»!
سرخک ، کزاز و دیفتری!
«روان پریش توده ای»!
«آنفلوآنزای خوکی»
از بس که کله پوکی!
« کوهن بندیت »
اخراج باید گردد!
«امتحان معارف »
در موعد مقرر
برگزار باید گردد!
کمیته ی انظباطی
حمایتت می کنیم!
دانشگاه تعطیل و باز و تعطیل و باز
باز
در باز
باز می شود!
آن در!
نه شکسته می شود!
و سال ها بعد گفتند
که پلیس دیگر وارد نمی شود!
از آن در!
در «شانزده آذر» سوربن!
مرگ بر؟!
ذهنم یاری نمی کند دیگر
اما
اینقدر کوتاه نبود
دیوار آن جمله!
«دانشجوی ز.ن.د.ا.ن.ی »
آزاد
باید ( رو ما تعیین می کنیم؟!)
گردد!
«صدو شصت هزار دانشجوی دانشگاههای پاریس»!
فقط نگاه می کنند!!
((«جنبش د.ا.ن.ش.ج.و.ی.ی تماشاچی نمی خواد»))
و رادیو با صدای بلند
و در نهایت صراحت
از مزدور می گوید!
آفتاب که می رود و باز بر می گردد
یک روز دیگر است!
نه
دیروزاز تقویم گم شده!
یا شاید درست می گویند
دیروز! توهم ماست رفیق
اما
رفقای ما؟
همین جا بودند!
یعنی پریروز هم نبوده اند!
چه خواب سنگینی
از عوارض « ترامادول» است!
هویت «چگوارا» تکذیب می شود!
کسی نمرده است!
خدا را شکر!
فقط
بیچاره!
ناخن نگهبان لای در مانده!
به مردم قول می دهیم
بهتر شود حتما!
اما
گرفتیم دزد را آخر
«ماشین ر.ی.ش ت.ر.ا.ش»
که حتی شما هم
دزدیدنش را نفهمیدید!
پیدا شد
و در عزای صاحبان «ماشین» های ر.ی.ش ت.ر.ا.ش!
کارگران کارخانه ی «رنو» سیاه می پوشند!
کارگران «قلعه ی باستیل» اینبار
فقط نگاه می کنند!
«دو گل»
تب می کند
در «کاخ الیزه»
و هی اصرار می کند
که من سقوط نخواهم کرد!
فردای آن روز
دوگل خواب ندیده است
اما
روی دیوارهای «شانزه لیزه »
نوشته است
رفیق !
آن ها نبودند!
ما که هستیم!
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...