گفت من روی دیوار اژدها نمی کشم
حلزونی به دیوار خانه اش چسپیده بود
حلزونی به دیوار خانه اش چسپیده بود
و کنار اهرم صندلی سرنشین ماشینش تار عنکبوت بسته بود
زندگی چون تکه ای از یک دندان
که در عصر یک روز تابستانی روی زبانت می افتد
مثل تار مویی نصف سیاه و نصف سفید که بین انگشتانت می ریزد
می افتد
می ریزد
می ریزد
گفتم گاهی آنقدر گم می شوم
که سقوط شهاب سنگی بیدارم نمی کند
و گاهی تنها نگاه گنجشکی
پلک هایم را می پراند
ما به خانه ی دریا رفتیم
پلک هایم را می پراند
ما به خانه ی دریا رفتیم
و دریا بساطش را برای نمازی طولانی جمع کرده بود
پرسید آیا در شهر شما
آن ها که دردهایشان را به ساحل می برند
به لباس های کهنه شان وفادار می مانند
به لباس های کهنه شان وفادار می مانند
گفتم آنجا مردم آرنجشان که به دیوار می خورد
می گویند که ببخشید آقا
شرمنده ایم بانو
و خدا می خندد
و خدا می خندد