جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۹۷

این روزهای من

مثل خط خطی امضای مردی بیسواد
که با بنگاه معاملاتی بیگانه است
مثل جست و خیز ناشیانه ی گربه ای
که پدربزرگ و پدرش یکی هستند
مثل مردی که هرگز پدر نبوده 
و کالسکه ی کودک همسایه را هل می دهد
مثل زنی 
که برای سگ همسر سابقش 
هر روز غذا می برد
و برای پسر بچه ی ناتنی همسر جدیدش
اسباب بازی می خرد
مثل پیرمرد هشتاد ساله ای 
که آرام آرام استخر را قدم می زند 
و می پرسد باران و برف و شب بخیر را
آن طرف کوه های آلپ چگونه می فهمند
مثل کم فهمی آن جوان ترک ساندویچی مالتزایت اکسپرس
که پاسپورت اتریشش را
از نوبل اورهان پاموک بالاتر می بیند
و از خارجی ها بدش می آید
مثل کارد هایی که نمی برند 
و در کشوهای کابینت جا خوش کرده اند
مثل خاورمیانه
که زبان سگ ها و گربه ها را نمی فهمد
و مبهوت به تماشای رقص پولکا می نشیند
مثل جاده ی کمربندی شهرمان
که به جای چند تابلوی کوچک
چند هزار کیلوگرم سرعت گیر روی شانه هایش می گذارد
مثل خبر مرگ یک راننده در تظاهرات گرانی سوخت در پاریس
یا تکرار تکه تکه شدن ده ها نفر
در انفجاری در بغداد و کابل و کشمیر و حلب
مثل انگشت های من
که روی سوراخ های فلوت
نفس هایم را به باد می دهند
و مدام بی دلیل می گویند ببخشید
این روزهای من می گذرند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...