پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۷

لابیرنت خودخواهی


فیلم shining کوبریک، در همان آغاز یک سوال در ذهنم ایجاد کرد. اگر در یک جای پرت و دور افتاده، دو انتخاب برای زندگی به آدم بدهند. یک کلبه کوچک ساده و یک هتل بزرگ (شبیه همین هتل اورلوک) با امکانات کامل اما پر از اتاق های خالی. کدام را انتخاب خواهم کرد. قطعاً دومی ترسناک تر است (جدا از ترس های طبیعی ناشی از دزدی و خطر حمله حیوانات و غیره که منظور صرفاً ترس ناشی از عدم آگاهی و ابهام است). عدم آشنایی و تسلط نسبی روی محیط پیرامون به شدت آزار دهنده است.
 به نظرم انتخاب همین فضا بدون در نظر گرفتن بقیه موارد دیگر، فیلم را ترسناک می کند. تنهایی و برف و تاریکی و قطع ارتباط با دنیای خارج و اعتقادات ماوراء الطبیعه و مشکلات روانی هم می تواند آن را تشدید کند.
اما نکته اصلی داستان آن جاست که در این فیلم مردی که محور صلابت یک خانواده برای نترسیدن می تواند باشد، خود می شود مرکز ایجاد ترس و دلیل آن هم خودخواهی جک تورنس (جک نیکلسون) برای رسیدن به رویاها و  امور شخصی ­اش بدون در نظر گرفتن شرایط روانی خانواده ­اش است. 
داستان فیلم همان طور که منتقدان فیلم می گویند پر از خلا و ابهام است. عدم امکان تمایز خیال و واقعیت. ارتباط نامشخص بین پسر بچه یعنی دنی و آشپز سیاه پوست هتل (اسکاتمن کروترز) و هم چنین ارتباط او با دوست خیالیش تونی، ارتباط جک با لوید که برایش نوشیدنی می ریزد. حضور چند باره دو دختر بچه دو قلوی گریدی سرایدار قبلی هتل که خانواده اش را در همان هتل به قتل رسانده است، سرازیر شدن سیل خون از آسانسور به گونه ای که مادر و فرزند هر دو ان تصویر را می بینند، پیرزن حمام اتاق 237 که پدر و فرزند از آن مطلع می شوند، کبودی گردن دنی، باز شدن درب قفل شده که انگار توسط گریدی اتفاق می افتد، منشا پرتاب توپ به سمت دنی و کلی اتفاقات که یا دلیل منطقی ای برای ان پیدا نمی کنی و یا نمی دانی که در واقعیت اتفاق می افتند و یا در خیال. حتی در یک صحنه تصور می کنی همه این رخدادها باید زیر سر رئیس هتل باشد. تصویر آخر فیلم یعنی ان عکس روی دیوار که جک نفر اول ایستاده است اوج ابهام در فیلم است. آن جاست که این همه ابهام وادارت می کند که از یافتن یک ارتباط منطقی بین این همه سوال دست بکشی. شبیه یک معادله با مجهولات زیاد که جواب های فرآوانش هم هیچ کدام منطقی نباشند!
بازی های فیلم نیز برای خیلی ها زیر سوال است. کاراکتر جک شبیه یک معلم نویسنده نیست. بازی آشپز سیاه پوست هتل غیر قابل درک است. شخصیت زن یعنی وندی ( شلی دووال) از نظر بسیاری آن قدر ضعیف بوده که ارزش فیلم را به شدت پایین آورده است و حتی در سکانس اخر به این فکر می کنی که بی دست و پاتر از آن است که در آن شب برفی به جایی برسد! هم چنان که مطمئنی که پسر بچه است که با توانایی خاصش آن ها را از لابیرنت بیرون می آورد. 
 اما به نظرم چیزی که فیلم به مخاطب می بخشد. جدا از هیجان و احساس ترس، گرفتار نشدن در لابیرنت خودخواهی و گرفتار نکردن دیگران برای رسیدن به رویاهایت است. مهم نیست که داستان فیلم مشکل دارد و ارتباطات بخش های آن با همدیگر مشخص نیست. مهم این است که این نکته را به خوبی بیان کرده است. اوج تصویر خودخواهی و جنون در صورت جک و در آن دیالوگ معروف شکستن درب حمام است. Here’s Johnny. جانی؟! جک؟! . 


Jack Torrance: [typed] All work and no play makes Jack a dull boy.

Stanley Kubrick, 1980


هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...