دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۷

ثابت نپر

سیزده بهار به زمستان رسیده 
و سومین روز هر دی ماه
مستطیل های شیشه ای درب کلاس ها 
از سیاهی چشمانت
برای تخته های سفید می گویند
تا خنده هایت را به یاد بیاورند
صندلی های ردیف آخر
میان خطوط آشفته ی روی دسته هایشان 
پنج میلیون و دویست و چهل و هفت هزار و پانصد و هفتاد و سه نگاه جامانده 
و پنج میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار و ششصد و بیست و هشت سوال ناتمام
و سی هزار و چهارده واژه ی ناگفته پیدا می کنند
لحظه ای جای من بنشین
به چشم های فرزندت نگاه کن
تابع ساده ایست
عدد اویلر به توان ایکس
با آن انحنای ساده و زیبا
اوج می گیرد
با یک موسیقی آرام
بی آن که شکسته شود
که آن روزها
من با چهار عمل اصلی هم
گنگ می ماندم
چون نپر
ایستاده
می دویدم
نشسته
می پریدم
بی صدا
فریاد می زدم
و بی مهابا نگاه می کردم
تو هنوز در انتهای تمامی راهروها با صدای بلند می خندی
و چشم های من برگ های پرپر آن گل های قرمز است 
که پشت تیغه های برف پاک کن جا می ماند
من باید بروم
جمله ی ناتمامی ست
که برای من تنها سه واژه نیست 
دو میلیون و هفتصد و شصت و چهار هزار و یکصد قطره ی باران است 
هفتاد و هفت میلیون و ششصد و چهل و یک هزار و چهل و سه دانه ی برف است
که باید پایین بیایند
نگاهت را بشویند
و خاطراتت را دفن کنند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...