پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۸

قاصدک های بی سر

هیچ یک از این عکس ها
زبان در دهانشان نمی چرخد
در بیان حقیقت این سکوت
از راز این دشت وسیع سبز و زرد و سفید
که در آغوش حجم بزرگی از نورهای سرد
محصور میان دماوندهای پیر
دراز کشیده است
دشت غمگینی که با گل های قرمز بیگانه است
 می دانی
اینجا قاصدک ها از دهان شیرها بیرون می آیند
به وقت خواب
آن جا که خمیازه می کشند
و دندان هایشان آفتاب روز را
به ماهتاب شب باز میگرداند
در تنهایی خواب های بریده بریده
در ابری ترین آسمان شب های بهار
چشم هایت را که ببندی
قاصدک ها را همیشه می بینی
که بالا می‌روند
و گرداگرد قله ی کوه ها
چون ستاره می درخشند
همین است که اینجا
کوه ها شب ها ساعت هایشان را کوک نمی کنند
چرا که قاصدک ها سلام خورشیدند
که از میان ابرها و باران ها
صبح را به قله کوه های بلند می رسانند
کولی های رومانی نمی دانند
ما از آن طرف این کوه ها
از دشتی با لاله های واژگون سرخ
به اینجا کوچ کرده ایم
آنجا که قاصدک هایش به هیچ جا نمی رسد
و حالا پروانه ها هم به شهرهایش حمله می کنند
و کبوترها بالکن خانه ها را اشغال کرده اند
در دشت ما
رویاها از صخره ها بالاتر نمی رفت
و آرزوها به آن طرف دریاها نمی رسید
و شکایت قاصدک های بی سر
با یک اشاره باد
در دشت گم می شد
و فرار کردیم و
پیراهن های چهار خانه مان را
 بوی کوچه های شهرمان را
با یک جفت کفش خسته
و گواهینامه ی رانندگیمان
در کنار ساحلی دور جا گذاشتیم
و به این دشت آمدیم
اما اینجا هم
دوباره داستان نماز باران است
این بار برای بند آمدنش

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...