مهماندارها سر جایشان می نشینند. هواپیما پلک هایش
را باز می کند. خلبان شمع ها را فوت می کند و ستاره ها روشن می شوند و ما آن طرف
کوه های آلپ فرود می آییم. در مسیر آب تا آخرین آبشار از روی سنگریزه های سفید با
پاهای برهنه دامنه ها را پایین می آییم. سیب های قرمز درخت های پاییزی را با سنگ
به زمین می اندازیم و گاز می زنیم. در ایستگاه زلتزهال تنها می مانم. یازده دقیقه
مانده به حرکت قطار سوار می شوم. مهاجری که
سلول های مغزش را روی بازوهایش تتو کرده می پرسد لینتز؟ و پیرزنی که ایستاده از
پنجره بیرون را نگاه می کند می گوید بله و سرش را به سرعت بر می گرداند طرف پنجره.
روی سکو پیرمردی که شانه هایش را با غرور بالا نگه داشته و دسته ی عصایش را میان مشت هایش
فشرده مدام به پیرزن و مامور کنترل بلیط نگاه می کند. آنقدر نگاهشان در هم می پیچد
که با این که می دانم در ایستگاه بعد باید پیاده شوم می پرسم ایستگاه بعد آردنینگ؟
و پیرزن با خنده می گوید بله و طوری که کنجکاوی نگاهم را فهمیده باشد می گوید پسر
عمه (خاله) ی من است. تولد نود سالگیش را جشن گرفتیم و چند جمله دیگر که با لهجه
غلیظ اشتایریش می گوید و نمی فهمم و در جواب می خندم و چند ثانیه بعد با تاخیر
تشکر می کنم. به پیرزنی که روبه رویش نشسته می گوید که همه ی بچه هایش بودند و
ناهار خوردیم و با سر به پیرمرد اشاره می کند که برود و پیرمرد پنج دقیقه بعد از
آن هم ماند و یک دقیقه مانده به حرکت قطار رفت. اما نگاه پیرزن همان جا مانده بود
و ایستگاه بعد که پیاده شدم او هنوز گردنش را نچرخانده بود.
بار کلاودیا همیشه خلوت است. وارد که می شوم سگی که یکی از چشم
هایش سفید است و دیگری قهوه ای و مایا صدایش می کنند، پارس می کند و دوست دختر
روبرت به من یک بیسکویت می دهد تا آن را به سگش بدهم تا دوست شده باشیم. باورم نمی شود. آرام می گیرد.
به بتزیرک مانشافت می روم. فرم و مدارک
مجوز کارم را تحویل می دهم. اثر انگشت و مقداری پول و دوباره باید هشت هفته منتظر
جواب بمانم. می پرسم راهی هست که کارها سریع تر انجام بشود؟ می گوید از اشتباه نترس. آلمانی حرف بزن!
ولفگانگ عاشق این است که بگوید ما خیلی دیوانه هستیم و دوباره پشت پیشخوان بار می نشینیم. نوشیدنی و سیگار و دارت سه نفره.
تا خانه پیاده هم دو دقیقه راه بیشتر نیست. گربه سیاه که کیمبی صدایش می زنند روی دوپا بلند می شود و با
نگاهی ملتمسانه با دست اشاره می کند که در را باز کنم. گربه ی سفید بزرگ که سوزی
باشد پشت سر هم چند دقیقه زبانش را داخل ظرف آب تکان می دهد و محو تماشایش می شوم و بچه
کوچکش، بوبی، که خال های سیاه روی بدنش اصلا شبیه مادرش نیست کز می کند گوشه ی آشپزخانه. شب
است و همه چیز آرام است. جز صدای سنگ شکن کلیه که در سرم می پیچد و صبر مهم ترین
چیزیست که از مردمان روستاهای دور افتاده دامنه کوه های آلپ باید یاد بگیرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر