پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۸

خانه ای روی کوه

گفت من روی دیوار اژدها نمی کشم
حلزونی به دیوار خانه اش چسپیده بود
و کنار اهرم صندلی سرنشین ماشینش تار عنکبوت بسته بود
زندگی چون تکه ای از یک دندان
که در عصر یک روز تابستانی روی زبانت می افتد
مثل تار مویی نصف سیاه و نصف سفید که بین انگشتانت می ریزد
می افتد
می ریزد
گفتم گاهی آنقدر گم می شوم
که سقوط شهاب سنگی بیدارم نمی کند
و گاهی تنها نگاه گنجشکی
پلک هایم را می پراند
ما به خانه ی دریا رفتیم 
و دریا بساطش را برای نمازی طولانی جمع کرده بود
پرسید آیا در شهر شما 
آن ها که دردهایشان را به ساحل می برند
به لباس های کهنه شان وفادار می مانند
گفتم آنجا مردم آرنجشان که به دیوار می خورد 
می گویند که ببخشید آقا 
شرمنده ایم بانو
و خدا می خندد

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...