در خانه ی من
یک پنجره رو به زمستان است
و ماهتاب شب
و ماهتاب شب
یک پنجره رو به بهار است
و آفتاب صبح
و آفتاب صبح
انتظار می کشم
هم چنان که قوها
منتظر آب شدن یخ های دریاچه ها می مانند
وقتی که فاصله ی دو سال
تنها یک دیوار باریک است میان سبز و سفید دو پنجره
و یک لایه نازک یخ میان سفید و آبی دریاچه و آسمان
من از دوری نمی ترسم
انتظار می کشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر