شنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۷

پیوند پرتقال و گلابی از درخت کاج

بالاخره مادالین بعد از پنج ماه به رومانی برگشت و من می توانستم دوباره در خانه ی قبلی ام در فراون برگ ساکن شوم. تمام اثاثیه ام که فقط یک چمدان بود را در صندلی عقب ماشین گذاشتم. کلاودیا یک مایکروفر، یک تستر، یک قوری برقی و چند ملافه را برایم کنار گذاشته بود که ولفگانگ آن ها را با ماشینش برایم آورد. بعضی محبت ها را به هیچ شکلی نمی شود جبران کرد. درب خانه را که باز کردم شوکه شدم. زندگی شخصی مادالین درست شبیه کارکردنش بود. همان طور که تمام کارها و نقشه های اتوکدش را باید از اول تا آخر ویرایش می کردیم، خانه را هم از همان درب ورودی تا بالکن باید تمیز می کردم و حالا وقتش بود که به کژال زنگ می زدم که برای تعطیلات کریسمس بلیط بگیرد. صبح بخیر خانم اونتروگر. روز بخیر خانم گیرتراود. همسایه های مهربان.
بالاخره بعد از نه سال کژال را دیدم. برخلاف من آنقدرها ظاهرش تغییر نکرده بود. سختی های زندگی شخصی اش در کانادا از او زنی پخته تر و آرامتر ساخته است. هر چند هنوز هم شر و شور و دیوانگی خانوادگی مان در رگ هایش جریان دارد. در همان فرودگاه وین یک عکس غافگیر کننده ی دو نفره گرفتیم و در گروه تلگرام خانوادگیمان گذاشتیم و تلفن ها شروع شد. چند روز اول را در وین ماندیم. سعی کردم تا جایی که امکان دارد بیشتر و بیشتر ببیند و بخندد و حرف بزند. 
ساعت ها پیاده روی روزانه و شبانه در اینر شتات، نشستن کنار دانوب و پرسه زدن در کنار زیبایی های کاخ های شون برون و هافبورگ و بلودیره، کلیساهای سنت استفان و سنت پیتر و همه ی آن چه که می توانستیم در این زمان محدود ببینیم فقط و فقط برای این بود که سرمای دوری این سال ها را اندکی فراموش کند. چند روزی هم به آردنینگ برگشتیم. از کتابخانه و موزه و کلیسای ادمونت دیدن کردیم. شب سال نو (سیلوستر یکم) را هم در ادمونت مهمان کلاودیا بودیم و آتش بازی آغاز سال جدید را در بار زنتروم بودیم. روز بعد یک پیاده روی نسبتا طولانی در یک روز برفی تا کلیسای فراون برگ و اندکی گشت و گذار در لیتزن و بعد هم راهی گراتز شدیم. قدم زدن در خیابان های چراغانی شده ی شب های عید و پیاده روی در امتداد رود مور و بالا رفتن از  شلوسبرگ و پناه بردن به آرامش رستوران های ترکی و افغانی. بعد هم به موزه آرنولد در تال رفتیم و وین و حالا تا یک ساعت دیگر باید در فرودگاه تورنتو باشد و من مشغول شنیدن پادکست رادیو صدای زمین هستم در باره حسین پناهی. 

واضح ترین چهره های ما را
تنها دست های لرزان تصویر می کنند
و چقدر آرام می گیریم
وقتی لرزش چشم هایمان
از نگاه دوربین ها پنهان می ماند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...