نزدیکی های سال نو که می شود گروه های مختلف، مثل تیم فوتبال و تنیس توس آردنینگ، مهمانی هایی ترتیب می دهند و از همه کسانی که در طول سال به باشگاه کمک کرده اند و یا در راستای حمایت از آنان قدمی برداشته اند دعوت می کنند. دیشب من و مارتین از طرف شرکت رفته بودیم که گویا تجهیزات سیستم مدار بسته را برای آن ها به صورت رایگان تامین کرده بوده. لیست غذاها را از چند روز قبل تلفنی از همه می پرسند و همین نکته ی ساده به نظم مهمانی بزرگی که تقریباً همه اهالی روستا را شامل شده بود خیلی کمک کرده بود. کمی دیر رسیدیم. غذا که تمام شد نماینده ی انجمن آردنینگ (Gemeinde) و آکادمی فوتبال و تنیس نیم ساعتی صحبت کردند و کلی خنده و بعد هم نوشیدنی و گپ های سر میز و عده ای هم آن طرف تر پاسور بازی می کردند. در ایران ما پاسور را 52 برگی بازی می کنیم. این جا بیشتر 36 برگی بازی می کنند (که چهار تای دیگرش را هم اغلب کنار می گذارند!) و تقریباً همه چیز متفاوت است. چند سالی است گویا قمار در این بخش از اتریش در اغلب بارهای شرط بندی (و نه در همه جا! مثلا در کازینوهای دارای تاییدیه) ممنوع شده و دستگاه های قمار (gambling machine) را جمع کرده اند و خیلی ها از این قضیه خیلی خوشحال نیستند. مهمانی های نواحی کوچک از این جهت جذاب است که همگی، حدود صد و پنجاه یا دویست نفر، همدیگر را می شناسند. آن طور که می گویند مقداری روابط خانوادگی در دو دهه گذشته تغییر کرده است و همین باعث شده برخی از مردان این ناحیه با زن های برزیلی، تایلندی و غیره زندگی می کنند و بالعکس این قضیه برای برخی از زن های این ناحیه هم اتفاق می افتد. روابط مردم این ناحیه آن طور که ما در ایران آلمانی زبان ها را سرد مزاج و کم حرف تصور می کنیم نیست و خیلی وقت ها از سنتی بودن بیش از اندازه ی آدم ها و صمیمیت بی انتها و بی دریغشان حیرت می کنم. شبیه این مهمانی ها را ما هم در ایران داریم. مثلا در ماه رمضان، شب یلدا یا نزدیکی های عید، شرکت ها و ادارات مهمانی هایی ترتیب می دهند. اما هیچ وقت مراسمی تا به این اندازه پر از آرامش و صمیمیت و در عین ساده و بی تجمل و همراه با نظم را قبلاً ندیده بودم.
------------------------------
سه روز تمام سوزی به خانه بر نگشت. این که بین سه گربه ی خانه، سوزی گاهی شب ها بیرون بماند چیز عجیبی نبود. اما نه سه روز متوالی. بعدها که کلاودیا پیگیر شده بود گویا روبروی یکی از فروشگاه های نزدیک خانه، یک نفر گربه ای مرده را دیده بوده که مشخصاتش با سوزی همخوانی داشت. گفتند شاید با ماشین تصادف کرده بوده. باورم نمی شد که برای مرگ یک گربه تا به این اندازه ناراحت بشوم. بوبی، بچه ی سوزی است. الان یک هفته است که هر وقت در را باز می کنیم تا دم در می آید ولی بیرون نمی رود. گویا انتظار مادرش را می کشد و من که هر روز صبح روزی ده بار داد می زدم نه بوبی. ای بابا بوبی. بی خیال بوبی. این مال تو نیست بوبی. حالا پشت سر هم برایش از بشقابم غذا می ریزم و از سر و کولم هم که بالا برود دلم نمی آید چیزی بگویم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر