من هنوز کارگر آن کشتی قدیمی هستم
که هر روز غروب
آوازهایت را به سینه ی دریا می برد
و صبح ها
خواب هایت را به ساحل باز می گرداند
تو از کدام بیابان رفته ای
که کشتی هایی که طوفان های گمشده را به اسکله می آورند
هر روز خبر تو را از من می گیرند
من دنبال یک ابر گم شده می گردم
و یاد تو را بزرگ تر از تمام خورشیدها
بر شن های ساحل آتش می زنم
تکیه می دهم به سینه گاه کشتی
و آنقدر به درخشش یک ستاره دور در شب فکر می کنم
تا که بادها بایستند
دریا بالا بیاید
دریا بالا بیاید
و تمام نبودنت را با خود ببرد
من پیشانیم را هنوز با روسری آبی ات می بندم
بدون تو
با نسیم سرد غروبی غمگین
از یک عطسه
پلک هایم را می بندم
و می میرم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر