جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۸

راسو سموری گورکن زاده اصل


یک ماه پیش که کابل های داخل موتور ماشین الکساندر به طرز فجیعی پاره شده بود، مارتین گفت خرابکاری نیست و کار جانوری به اسم ماردر (به آلمانی Marder و به انگلیسی Marten) است. عکس هایش را که به من نشان دادند جانوریست شبیه سمور یا راسو (که آخرش هم نفهمیدم فرقشان چیست) و آن طور که چند نفر دیگر هم تعریف کردند شب ها وقتی که هوا تاریک می شود گاهی وارد قسمت موتور ماشین ها می شود و هر جایی را که عشقش بکشد گاز می گیرد. در مورد انسان ها گویا اگر پا روی دمشان نگذاری، بی آزارند.
با یک جستجوی بی فایده در اینترنت تنها می شود فهمید که جانورهای شبیه ماردر فراوانند، کلی اسم دیگر هم هست مثل Iltiss و Nerz (Mink) و Wiesel (Weasel) و یا گونه ای که در آب زندگی می کند، سمور آبی یا ماردر آبی یا اتر (Otter) نام دارد و هر چه به عکس هایشان نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد اما فکر کنم شجره نامه ی خانواده ی این راسو-سمورها از گلدان خانوادگی صد سال تنهایی مارکز هم مسخره تر است و پیدا کردن معادل های انگلیسی - آلمانی آن ها هم سخت است چه برسد به معادل فارسی آن! خلاصه جانوری است که به شدت و بی مورد گاز می گیرد!

جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۷

انتظار

در خانه ی من
یک پنجره رو به زمستان است
و ماهتاب شب
یک پنجره رو به بهار است
و آفتاب صبح
انتظار می کشم 
هم چنان که قوها
منتظر آب شدن یخ های دریاچه ها می مانند
وقتی که فاصله ی دو سال
تنها یک دیوار باریک است میان سبز و سفید دو پنجره
و یک لایه نازک یخ میان سفید و آبی دریاچه و آسمان 
من از دوری نمی ترسم
انتظار می کشم

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۷

فاشینگ


در حالی که هنوز برف ها کامل آب نشده جمع شدن آن همه آدم در فضای باز کمی غافلگیر کننده بود. دو روز پیش در فضای خالی کنار انجمن آردنینگ، جشن فاشینگ (Fasching) بود. اولین بار بود که اسمش را می شنیدم. پوشیدن لباس های مختلف رنگارنگ به شکل زنبور، خرس، ببر، جادوگر، پری، شیطان، دلقک، پلیس و زدن ماسک های چهره های معروف و اغلب سیاسی از قبیل مرکل صدر اعظم آلمان و نوشیدن و رقصیدن و شوخی کردن. این جشن را فاست ناخت (Fastnacht) یا جشن کارناوال (Carnival) هم می گویند و گویا جشن مربوط به مسیحیان غربی و اردتودکس های یونان است و اوایل مارچ برگزار می شود. عده ای در حدود چهل پنجاه روز بعد از آن برخی روزهایش را روزه می گیرند. روزه که می گویم یعنی گوشت و فرآورده های دامی مصرفش کمتر می شود و به همین خاطر در روز کارناوال خیلی ها تا می توانند گوشت می خورند!
البته گویا انتهای این جشن به مدت هفت هفته مسیحیان به تزکیه نفس می پردازند (شبیه تزکیه نفس های خودمان!) و آخرین روز این هفت هفته (که باید بشود چهل و نه روز و من هر چه پرسیدم شروعش را نفهمیدم تا چهل و نه روزش دربیاید)، عید پاک (Ostern) است. 

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۷

از یک عطسه


من هنوز کارگر آن کشتی قدیمی هستم 
که هر روز غروب
آوازهایت را به سینه ی دریا می برد
و صبح ها
خواب هایت را به ساحل باز می گرداند
تو از کدام بیابان رفته ای
که کشتی هایی که طوفان های گمشده را به اسکله می آورند
هر روز خبر تو را از من می گیرند
من دنبال یک ابر گم شده می گردم
و یاد تو را بزرگ تر از تمام خورشیدها
بر شن های ساحل آتش می زنم
تکیه می دهم به سینه گاه کشتی
و آنقدر به درخشش یک ستاره دور در شب فکر می کنم
تا که بادها بایستند
دریا بالا بیاید
و تمام نبودنت را با خود ببرد
من پیشانیم را هنوز با روسری آبی ات می بندم
بدون تو 
با نسیم سرد غروبی غمگین
از یک عطسه 
پلک هایم را می بندم
و می میرم

یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۷

la bohème


روبروی پنجره ی اتاق خوابم
بر دامنه ی یکی از کوه های پوشیده از درخت های کاج و برف
رد سقوط پرنده ای بزرگ به جا مانده 
گاهی شب ها در کابوس هایم 
از دل کوه بیرون می آید
پرواز می کند
همچنان که بالا می رود  
بمب ها را می بینم که پایین می آیند
ناگهان کوچه های روستای پدریم 
با خیابان های شهرمان یکی می شوند
وسط یک مهمانی بزرگ
میان همه
ایستاده ام
اولین بمب که شهر را می لرزاند
همه از پله های تنگ و تاریک خانه فرار می کند 
و کابل های برق و دست های من از ترس تمام شدن می لرزند
دومین بمب که پایین می آید 
شهر سراسیمه
به جای پناهگاه ها 
از بیم تکرار حلبچه
به کوه ها پناه می برد  
به شیخ شرف
تاله سوار
زیر آوا
 آویه ر
در کابوس های من 
کسی گریه نمی کند
جیغ نمی زند 
فریاد نمی کشد
همه تنها و تنها فرار می کنند
سومین بمب
چهارمین و پنجمین و ششمین
آرام آرام پایین می آیند 
و من مات و مبهوت در آستانه ی پنجره
منتظر بازگشت پرنده مانده ام تا که شهر آرام بگیرد 
آن پایین تنها یک نفر مانده 
پدر بزرگ 
که در کوچه ی باریک روبه روی خانه اش
تکیه داده به دیوار 
و با چشم هایی لرزان
به من و به شهر نگاه می کند
شهری که گریه نمی کند
جیغ نمی زند 
فریاد نمی کشد
و حالا دیگر فرار هم نمی کند 
آخرین بمب که پایین می آید 
شهر برای آخرین بار می لرزد 
دیوارهای انتهای کوچه می افتند
درخت ها می افتند
تیرهای چراغ برق می افتند
و دست آخر پدر بزرگ است که می افتد
ناگهان از خواب بیدار می شوم 
دست هایم می لرزند
پرده را کنار می زنم
کابل های برق در باد می لرزند  
چشم هایم در انعکاس پنجره می لرزند
بال های پرنده ی بزرگ
مدفون در برف 
در شیشه های بخار گرفته ی پنجره می لرزند
و صدای موسیقی ای که دراتاق پیچیده
la bohème
la bohème
 la bohème
تلفن را بر می دارم
و می نویسم که جای دیگری مشغول به کار شده ای؟
می نویسم و پاک میکنم
انگشتهایم همچنان می لرزند
می نویسم
پاک می کنم
می نویسم
پاک می شوم


پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۷

زبان پدری

برف که می بارد
گنجشک های محله مان
بر بالاترین شاخه های درختان
رو به پنجره می نشینند
و با تمام زبان های دنیا
برای من آواز می خوانند
با زبان مادریمان که نگاهشان می کنم
با زبان پدریمان سکوت می کنند
تا آرامش برف
با زبان کتاب های مدرسه مان
برایشان شعر میخوانم
و همچنان که دانه های برنج روی برف ها می ریزد
با زبان تمام مهاجران جهان
بغض می کنم

یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۷

برف روی شیروانی

در اولین شب زمستان
فرشته ها به خط بر هلال ماه می نشینند
شیطان روی ابرها روبه رویشان می ایستد
گردنش را کمی به چپ می چرخاند
شانه ی راستش را بالا می دهد
آکاردئونش را روی سینه اش می گذارد
و به زمین نگاه می کند
آن جا که پیامبری در آتاکاما
 فلوتش را از بقچه اش بیرون می کشد
و چوپانی در دامنه های مون بلان
 ساز دهنی اش را از جیبش در می آورد
زمین و آسمان از صدای ساز پر می شوند
باد از خود بی خود می شود
و ماه در رویای نیمه شبش سرخوشانه غلت می زند 
فرشته ها معلق درآسمان پخش می شوند
و در ابرها بال می زنند
و برف از بال زدن فرشته ها در ابرها آغاز می شود
گفتم زمستان به همین سادگی
به همین زیبایی
این گونه آغاز می شود
گفت اما شاخه ها زیر بارش برف ها می شکنند
و من دلم می گیرد
گفتم به زیبایی باران های بعد از برف های سنگین فکر کرده ای
و چیزی نگفت
خوب می دانم از ریزش برف های روی شیروانی می ترسد

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۷

یک لیوان آب سرد بعد از چای شیرین


هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز تعطیل ساعت شش صبح از خواب بیدار شوم. سیر خواب. دراز کشیده روی تخت. غرق در صداهای آدم های مختلف و دیالوگ های پراکنده ی چند فیلم که برخی هایشان را هم ندیده ام، به قندیل های آویزان آن طرف پنجره زل بزنم. 
روی پشت بام خانه ی روبرویی هفتاد هشتاد سانتی متر برف نشسته. به سقف نگاه می کنم. یعنی چقدر تحمل دارد. باید مرگ عجیبی باشد وقتی روی تخت دراز کشیده ای و خواب و ناگهان سقف پایین می آید و بیدار می شوی. نه. بیدار نمی شوی.  
دلم برای چای دم کشیده روی سماور و اجاق گاز تنگ شده. به لطف کژال از مرحله ی چای کیسه ای کاغذی به چای فله ای با کیسه ی فلزی! گذر کرده ام. حالا کمی طعم و مزه ی چای را حس می کنم. لای نان تست نباید بیش از اندازه پنیر بگذاری. طنین تردی نان و مزه ی گهگاهی پنیر باید زبانت را به رقص در بیاورد. بعد از چای شیرین یک لیوان آب سرد سرد، حال آدم را خوب می کند. 
هنوز کمی کمرم درد می کند. این چند روزه صبح ها باید یک ربع نیم ساعت برف های دم درب را پارو کنم تا بتوانم به خیابان اصلی برسم. دیشب به پدرم گفتم سرمای اینجا سوز ندارد اما یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را یاد آن روزهایی می اندازد که نسرین با دمپایی در آن زمستان های سرد دیواندره می رفت توی تراس بزرگ خانه ی قدیمیمان و برف ها را می ریخت توی حیاط. لباس ها را که یخ کرده و زیبا می شدند را از روی طناب بر می داشت و می آورد تو آویزان می کرد روی چوب لباسی کنار بخاری. بعد روی دیش ماهواره آب جوش می ریخت که ما بتوانیم تلویزیون ببینیم و حالا از درد پا نمی تواند بخوابد. یادم رفت بگویم برف پارو کردن من را به آن روزهایی می برد که  پشت بام خانه ها ایزوگام نمی شد و قیر و گونی و فکر کنم آسفالت و تا کمی برف روی پشت بام می نشست همه با پارو می رفتیم روی پشت بام. نه فقط ما. همه روی پشت بام هایشان بودند. همان جا با هم کلی خوش و بش می کردند. برف ها را می ریختیم توی حیاط. بعد برف های حیاط را می ریختیم توی کوچه و بعد برف های کوچه را لودرها در آخر کوچه جمع می کردند. همان جا که ما رویش سرسره بازی می کردیم. نمی دانم چرا خیلی ها اصرار داشتند برف ها و یخ ها ی دم در خانه هایشان را بریزند وسط خیابان که ماشین ها که رد می شوند آب شوند. نمی شد چند هفته منتظر بمانند. زمستان را دوست نداشتند. برف را هم فقط برای کشاورزی و به خاطر پول می خواستند. حالا من اینجا به زمستان های آن سال های خودمان برگشته ام اما بدون شما و کاش اینجا بودید. فرشید باید یادش باشد که چکمه هایی که از مدرسه هدیه گرفته بودم را با چاقو آج هایش را صاف می کردم تا بتوانم لیز بخورم تا مدرسه و از مدرسه تا خانه. حالا گاهی از لیز خوردن می ترسم. از افتادن و از خیابان های تاریک و جاده های برفی.


شنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۷

پیوند پرتقال و گلابی از درخت کاج

بالاخره مادالین بعد از پنج ماه به رومانی برگشت و من می توانستم دوباره در خانه ی قبلی ام در فراون برگ ساکن شوم. تمام اثاثیه ام که فقط یک چمدان بود را در صندلی عقب ماشین گذاشتم. کلاودیا یک مایکروفر، یک تستر، یک قوری برقی و چند ملافه را برایم کنار گذاشته بود که ولفگانگ آن ها را با ماشینش برایم آورد. بعضی محبت ها را به هیچ شکلی نمی شود جبران کرد. درب خانه را که باز کردم شوکه شدم. زندگی شخصی مادالین درست شبیه کارکردنش بود. همان طور که تمام کارها و نقشه های اتوکدش را باید از اول تا آخر ویرایش می کردیم، خانه را هم از همان درب ورودی تا بالکن باید تمیز می کردم و حالا وقتش بود که به کژال زنگ می زدم که برای تعطیلات کریسمس بلیط بگیرد. صبح بخیر خانم اونتروگر. روز بخیر خانم گیرتراود. همسایه های مهربان.
بالاخره بعد از نه سال کژال را دیدم. برخلاف من آنقدرها ظاهرش تغییر نکرده بود. سختی های زندگی شخصی اش در کانادا از او زنی پخته تر و آرامتر ساخته است. هر چند هنوز هم شر و شور و دیوانگی خانوادگی مان در رگ هایش جریان دارد. در همان فرودگاه وین یک عکس غافگیر کننده ی دو نفره گرفتیم و در گروه تلگرام خانوادگیمان گذاشتیم و تلفن ها شروع شد. چند روز اول را در وین ماندیم. سعی کردم تا جایی که امکان دارد بیشتر و بیشتر ببیند و بخندد و حرف بزند. 
ساعت ها پیاده روی روزانه و شبانه در اینر شتات، نشستن کنار دانوب و پرسه زدن در کنار زیبایی های کاخ های شون برون و هافبورگ و بلودیره، کلیساهای سنت استفان و سنت پیتر و همه ی آن چه که می توانستیم در این زمان محدود ببینیم فقط و فقط برای این بود که سرمای دوری این سال ها را اندکی فراموش کند. چند روزی هم به آردنینگ برگشتیم. از کتابخانه و موزه و کلیسای ادمونت دیدن کردیم. شب سال نو (سیلوستر یکم) را هم در ادمونت مهمان کلاودیا بودیم و آتش بازی آغاز سال جدید را در بار زنتروم بودیم. روز بعد یک پیاده روی نسبتا طولانی در یک روز برفی تا کلیسای فراون برگ و اندکی گشت و گذار در لیتزن و بعد هم راهی گراتز شدیم. قدم زدن در خیابان های چراغانی شده ی شب های عید و پیاده روی در امتداد رود مور و بالا رفتن از  شلوسبرگ و پناه بردن به آرامش رستوران های ترکی و افغانی. بعد هم به موزه آرنولد در تال رفتیم و وین و حالا تا یک ساعت دیگر باید در فرودگاه تورنتو باشد و من مشغول شنیدن پادکست رادیو صدای زمین هستم در باره حسین پناهی. 

واضح ترین چهره های ما را
تنها دست های لرزان تصویر می کنند
و چقدر آرام می گیریم
وقتی لرزش چشم هایمان
از نگاه دوربین ها پنهان می ماند

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۷

دودی های سرد

امتحان کردن خوردنی های جدید گاهی سخت است. مثلاً برای ما باید طبیعی باشد که در خوردن گوشت های سردی که حتی گاهی در یخچال هم نگهداری نمی شوند کمی مقاومت می کنیم. شپک دودی (Geräucherter Speck) از همین دسته است. چربی گوشت (عموماً گوشت خوک) و گاهی ترکیبی از گوشت و چربی که آن را گویا در اتاقک های پر از دود در مدت زمانی طولانی آماده می کنند. البته خوراکی هایی که با دود درست می شوند تعدادشان کم نیست اما در فرهنگ غذایی حال حاضر ما خیلی جایی ندارند. دود (بدون آتش) علاوه بر پختن و طعم دادن به نگهداری آن نیز کمک می کند. دود مورد نظر را اغلب توسط چوپ ایجاد می کنند. این داستان برای برخی خوراکی های دیگر مثل ماهی، پنیر و حتی گاهی برای برخی نوشیدنی ها مثل آبجو هم وجود دارد. البته که ما هم فرآوان (*) چای دودی داریم و البته در کردستان دوغ دود خورده را هم گهگاهی می شود از بازار تهیه کرد.

* کاربرد فرآوان را به  این شکل دوست دارم.

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۷

gesegnete Weihnachten

چند روز تمام برف بارید و حالا دیگر فصل سرما شروع شده. درست شدن ویزای کارم را بعد از برگشت ولفگانگ از لیبی باید جشن می گرفتیم. رفتیم همان رستوران چینی لیتزن که می شود در آن جا برنج کته و بال مرغ سرخ شده پیدا کرد و سورپرایزهایش بعد غذا همیشه شراب آلو (Pflaumenwein/Pflaumen Chiew) و قهوه است. بعد هم رفتیم بولینگ و دارت بازی کردیم. شب خوبی بود. نکته جالب آن شب بازی جدید و ساده ای بود که دیدم. با یک کنده درخت با ارتفاع حدوداً یک متر و ده بیست سانتی متری، چند عدد میخ بزرگ و یک چکش! وقتی در موردش پرسیدم دعوتم کردند یک ست با آن ها بازی کنم. چند نفری دور کنده حلقه زدیم. هر کداممان یک میخ روی کنده به اندازه یکی دو میلی متر روبه رویمان کوبیدیم و بعد باید نفر به نفر چکش را دست می گرفتیم و از سر تیز چکش (همان سمتی که مادرم با آن کله قند می شکست) تلاش می کردیم که میخ را در کنده فرو کنیم. یک بازی ساده، کم هزینه و در عین حال جذاب برای تمرکز کردن و دور هم شاد بودن است. اما به نظرم در جایی که نوشیدنی الکلی وجود دارد این بازی کمی خطرناک است. اما همین که در دل بازی های جدید، هنوز بازی های سنتیشان را حفظ کرده اند قابل توجه است. 
این هفته دو ژاکت، یک کلاه، یک جوراب دستباف و یک دستکش هدیه گرفتم. هدیه های نزدیک کریسمس بیشتر حال و هوای زمستانی دارند. چهار روز تمام در ادمونت بازارچه ی کریسمس بود. چند هفته است به علت حجم زیاد کارهایمان روزهای تعطیل را هم شرکت هستیم. فقط دو ساعت آخر روز پایانی را توانستم به آن جا بروم. در محوطه ی کلیسای تاریخی ادمونت (Stiftadmont) غرفه هایشان را برپا کرده بودند. آخر سر هم نیم ساعتی آواز و موسیقی مذهبی در سالن اصلی که هر چه دقت کردم از سخنرانی های کوتاه و آوازهایشان چیزی دستگیرم نشد و برگشتم. نکته ی جالب این بازارچه یکی از غرفه هایش بود که داخل آن یک الاغ، یک بز و دو ماکت از مریم مقدس و چوپان (Hirte)، گذاشته بودند و بیشتر مرا یاد خیمه ها و حجله های هیئت های محرم محله بریانک می انداخت و دست کمی از ساخت و سازهای هیئت کوچه ی خورشیدی نداشت!

پ.ن:

gesegnete Weihnachten: Blessed Christmas: کریسمس مبارک

شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۷

Weihnachtsmarkt

امروز با توماس و ویکی به بازار کریسمس (Weihnachtsmarkt) در لئوبن رفتیم. کوچک اما دوست داشتنی بود. با درخت کاجی بزرگ در وسط بازار که به زیبایی چراغانی شده بود و اصلا شبیه درختی که با هلموت دم در خانه اش ناشیانه تزئین کردیم و نصف لامپهایش سوخته بود نبود!
پایین تر فضایی برای بازی بچه ها و گروه موسیقی هم در وسط بازار. در یک سو هم غرفه های کوچک دستفروشان با نوشیدنی ها و خوردنی های مختلف. سوسیس (Bratwurst)، مارونی (Maroni) که گویا میوه شاه بلوط (Kastanien) بوده و اولش فکر کردم باید با سس بخوریم و از فروشنده سس خواستم و کلی تعجب کرد. بعدش هم در تاریکی شب نفهمیدم که باید پوستش را بکنم و گاز زدم و تا اواخر شب به آن لحظه می خندیدیم که تکه های چوب را تف می کردم! شراب سیب داغ (Glühmost)، شراب انگور داغ (Glühwein)، نوشیدنی های بدون الکل (Kinderpunsch)، چیپس سیب زمینی (kartoffelchips)، سیب زمینی سرخ کرده با برش های باریک (Pommes Frites)، شیرینی های مختلف (Keks و Krapfen و Schokospieße) و کلی خوردنی و نوشیدنی دیگر. 
و غرفه هایی هم برای صنایع دستی و لباس زمستانی و دستکش و کلاه و غیره. برای زحماتی که مونیکا و کلاودیا در این مدت برایم کشیده بودند سعی کردم از یک فروشنده هندی، که کاملاً شبیه فروشنده های سلسبیل بود و با رفتارش روح گرفتن تخفیف را در من زنده کرد، دو کادو برای تشکر برایشان بگیرم. تا دیر وقت بیرون بودیم و گفتیم و خندیدیم. بازارهای کریسمس شبیه بازارهای قبل از عید نوروز یا شب یلدای خودمان است. جذاب و دلفریب و فکر می کنم همه چیز زیباست تا روزی که اینجا را دوست داشته باشی. 

جمعه، آذر ۱۶، ۱۳۹۷

Adventskalender


اینجا از اول دسامبر تا روز بیست و چهارم را با تقویم های خاص (Adventskalender) تا آغاز کریسمس با چیدمان های عجیب و غریب از اقلام 24 تایی مثل شکلات و نوشیدنی و غیره روزشماری می کنند، بالاخره روزشماری من هم برای ویزا تمام شد. بعد از یک سال و نیم دوندگی. بالاخره ویزای کارم درست شد و ماندنی شدم و حالا قبل از همه (و قبل از تمام شدن شکلات های تقویم روی میز ساعت زنی شرکت) می توانم یک نفس عمیق بکشم و بگویم:

 Jetzt ist mein Adventskalender beendet!


یکشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۷

Weihnachtsfeier


نزدیکی های سال نو که می شود گروه های مختلف، مثل تیم فوتبال و تنیس توس آردنینگ، مهمانی هایی ترتیب می دهند و از همه کسانی که در طول سال به باشگاه کمک کرده اند و یا در راستای حمایت از آنان قدمی برداشته اند دعوت می کنند. دیشب من و مارتین از طرف شرکت رفته بودیم که گویا تجهیزات سیستم مدار بسته را برای آن ها به صورت رایگان تامین کرده بوده. لیست غذاها را از چند روز قبل تلفنی از همه می پرسند و همین نکته ی ساده به نظم مهمانی بزرگی که تقریباً همه اهالی روستا را شامل شده بود خیلی کمک کرده بود. کمی دیر رسیدیم. غذا که تمام شد نماینده ی انجمن آردنینگ (Gemeinde) و آکادمی فوتبال و تنیس نیم ساعتی صحبت کردند و کلی خنده و بعد هم نوشیدنی و گپ های سر میز و عده ای هم آن طرف تر پاسور بازی می کردند. در ایران ما پاسور را 52 برگی بازی می کنیم. این جا بیشتر 36 برگی بازی می کنند (که چهار تای دیگرش را هم اغلب کنار می گذارند!) و تقریباً همه چیز متفاوت است. چند سالی است گویا قمار در این بخش از اتریش در اغلب بارهای شرط بندی (و نه در همه جا! مثلا در کازینوهای دارای تاییدیه) ممنوع شده و دستگاه های قمار (gambling machine) را جمع کرده اند و خیلی ها از این قضیه خیلی خوشحال نیستند. مهمانی های نواحی کوچک از این جهت جذاب است که همگی، حدود صد و پنجاه یا دویست نفر، همدیگر را می شناسند. آن طور که می گویند مقداری روابط خانوادگی در دو دهه گذشته تغییر کرده است و همین باعث شده برخی از مردان این ناحیه با زن های برزیلی، تایلندی و غیره زندگی می کنند و بالعکس این قضیه برای برخی از زن های این ناحیه هم اتفاق می افتد. روابط مردم این ناحیه آن طور که ما در ایران آلمانی زبان ها را سرد مزاج و کم حرف تصور می کنیم نیست و خیلی وقت ها از سنتی بودن بیش از اندازه ی آدم ها و صمیمیت بی انتها و بی دریغشان حیرت می کنم. شبیه این مهمانی ها را ما هم در ایران داریم. مثلا در ماه رمضان، شب یلدا یا نزدیکی های عید، شرکت ها و ادارات مهمانی هایی ترتیب می دهند. اما هیچ وقت مراسمی تا به این اندازه پر از آرامش و صمیمیت و در عین ساده و بی تجمل و همراه با  نظم را قبلاً ندیده بودم. 

------------------------------
سه روز تمام سوزی به خانه بر نگشت. این که بین سه گربه ی خانه، سوزی گاهی شب ها بیرون بماند چیز عجیبی نبود. اما نه سه روز متوالی. بعدها که کلاودیا پیگیر شده بود گویا روبروی یکی از فروشگاه های نزدیک خانه، یک نفر گربه ای مرده را دیده بوده که مشخصاتش با سوزی همخوانی داشت. گفتند شاید با ماشین تصادف کرده بوده. باورم نمی شد که برای مرگ یک گربه تا به این اندازه ناراحت بشوم. بوبی، بچه ی سوزی است. الان یک هفته است که هر وقت در را باز می کنیم تا دم در می آید ولی بیرون نمی رود. گویا انتظار مادرش را می کشد و من که هر روز صبح روزی ده بار داد می زدم نه بوبی. ای بابا بوبی. بی خیال بوبی. این مال تو نیست بوبی. حالا پشت سر هم برایش از بشقابم غذا می ریزم و از سر و کولم هم که بالا برود دلم نمی آید چیزی بگویم. 

جمعه، آذر ۰۲، ۱۳۹۷

این روزهای من

مثل خط خطی امضای مردی بیسواد
که با بنگاه معاملاتی بیگانه است
مثل جست و خیز ناشیانه ی گربه ای
که پدربزرگ و پدرش یکی هستند
مثل مردی که هرگز پدر نبوده 
و کالسکه ی کودک همسایه را هل می دهد
مثل زنی 
که برای سگ همسر سابقش 
هر روز غذا می برد
و برای پسر بچه ی ناتنی همسر جدیدش
اسباب بازی می خرد
مثل پیرمرد هشتاد ساله ای 
که آرام آرام استخر را قدم می زند 
و می پرسد باران و برف و شب بخیر را
آن طرف کوه های آلپ چگونه می فهمند
مثل کم فهمی آن جوان ترک ساندویچی مالتزایت اکسپرس
که پاسپورت اتریشش را
از نوبل اورهان پاموک بالاتر می بیند
و از خارجی ها بدش می آید
مثل کارد هایی که نمی برند 
و در کشوهای کابینت جا خوش کرده اند
مثل خاورمیانه
که زبان سگ ها و گربه ها را نمی فهمد
و مبهوت به تماشای رقص پولکا می نشیند
مثل جاده ی کمربندی شهرمان
که به جای چند تابلوی کوچک
چند هزار کیلوگرم سرعت گیر روی شانه هایش می گذارد
مثل خبر مرگ یک راننده در تظاهرات گرانی سوخت در پاریس
یا تکرار تکه تکه شدن ده ها نفر
در انفجاری در بغداد و کابل و کشمیر و حلب
مثل انگشت های من
که روی سوراخ های فلوت
نفس هایم را به باد می دهند
و مدام بی دلیل می گویند ببخشید
این روزهای من می گذرند

جمعه، آبان ۲۵، ۱۳۹۷

پیرایش پاییز

پاییز دفترش را باز می کند
و از گوشه ی عینکش
چشمک می زند به زمستان
 که آن طرف تر نشسته و چای می نوشد
درخت ها را یک به یک صدا می زند
روی صندلی می نشاند
ابری سفید دور ساقه هایشان گره می زند
از بهار و تابستانشان می پرسد
و برگ هایشان را با باد می چیند
درخت ها که سبک می شوند
با شاخه هایشان برای زمستان و پاییز سیگار برگ می پیچند
اژدهای اشتایرمارک بیدار می شود 
دهانش را باز می کند
سیگارهایشان را روشن می کند 
و می پرسد که امروز چندم پاییز است؟
مهاجران هنوز منتظر ویزای اقامتشان هستند؟
تا سال نو هنوز وقت هست
راستی سال نو شما از کی آغاز می شود؟
و دوباره می خوابد

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۷

Wir werden auferstehen

در باغ پشت کلیسا
دختری در جستجوی آتش بود
شمعی روشن کرد
دور که می شدم 
تمام آن گورستان سبز را
دیوار به دیوار به آتش کشیده بود
زرد و سرخ و سبز
چون پاییز
که از بهار هم زیباتر است 
شمع های پشت درب خانه هنوز روشن است 
و خاطرات عکس های روی دیوار
دور تا دور
در گرمای دودکش روی شیروانی
دست هایشان را به هم می سایند
و یک به یک می گویند
که ابرهای روی گورستان شبیه جوانی کدامشان است
به کفش های تازه ام نگاه می کنم
یک برگ پشت سرم تا اتاق خواب آمده است
باید دوباره برگردم 
درخت ها باید تمام برکه ها را
نیلوفر به نیلوفر
تمام گورستان را 
سنگ قبر به سنگ قبر
تمام شهر را 
خیابان به خیابان
 به دنبالش گشته باشند
دوباره بر می گردم 
آخرین سرباز دشمن شهر را ترک کرده است
درخت ها برگ هایشان را بغل کرده اند
گورستان برای خاطراتش دوباره رختخواب پهن کرده
شهر خیابان هایش را خط کشی کرده
و دختری که از گورستان بر می گردد
پشت سر هم تکرار می کند 
که آن ها دوباره زنده نخواهند شد
زنده نخواهند شد

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۷

هوپلا!

هوا دارد کم کم سرد می شود. طوری که اگر ماشین را زیر درخت ها پارک کنی صبح ها شیشه اش کاملا یخ می زند و باید یک ربع بخاری را روشن کنی تا بتوانی حرکت کنی (1). بعضی صبح ها آنقدر هوا مه آلود می شود که با سرعت بیشتر از پنجاه یا شصت کبلومتر بر ساعت هم نمی شود در جاده های بین شهری رانندگی کرد اما همین چند دقیقه رانندگی رفت و برگشت روزانه از میان این طبیعت زیبا حالم را خوب می کند. 

کم کم دارم چند پروژه جدید را شروع می کنم و این که در چند شاخه ی متفاوت همزمان کار می کنم برایم جذابیت دارد و کسالتباری کار در تهران را ندارم و از این بابت بسیار خوشحالم. حقوق ماه اولم را چند روز قبل، پیش پیش گرفتم و حالا می توانم با خیال راحت بروم خرید. 

هفته قبل به بهانه جشن اکتبر (Oktoberfest) در استادیوم کوچک شهر مسابقه فوتبال بود بین تیم توس ادمونت و یکی از تیم های شهرهای مجاور. تنها رفته بودم و از میان جمعیت کوچکی که آمده بودند فقط دو سه نفر را می شناختم که آن هم توی بار با آن ها آشنا شده بودم. دو نفرشان در تمام طول مسابقه داد زدند، آبجو خوردند، سیگار دود کردند و فحش کشیدند تا سه بر یک بردیم و آرام گرفتند. یکی از آن ها که شخصیت جالبی دارد اسمش اروین است. من به او می گویم مستر هوپلا! چون وقتی دارت بازی می کنیم مدام می گوید هوپلا (hoppla)! پرسیدم گفتند تنها زندگی می کند و تازه فهمیده ام اکثر آن هایی که عصرها به بار می آیند یا خانواده ای تشکیل نداده اند و یا از خانواده هایشان دورند و بار برایشان جاییست که با اطرافیانشان چند کلمه صحبت کنند و بخندند. حتی اگر نوشیدنی هایشان را 5 برابر گرانتر از مغازه ها بخرند و حدود یک پنجم درآمد روزانه شان را آن جا خرج کنند. 

هفته قبل پدر و مادر ولفگانگ و نوه های کلاودیا که دو دختر یک ساله، آنا، و چهار ساله، لارا، هستند اینجا بودند. پدر و مادر ولفگانگ عاشق طبیعت و کوهنوردی هستند و دماوند را می شناختند! و جزء معدود افرادی هستند که اینجا از الکل و سیگار فاصله گرفته اند. کلاودیا تمام خانه را از عروسک های کوچک پر کرده که وقتی نوه هایش می آیند اینجا با خودشان عروسک نیاورند. اما چیزی که برایم جالب بود دو دستگاه مانیتورینگ کوچک بود که وقتی که بچه ها می خوابند پدر و مادر بتوانند از راه دور مراقبشان باشند. فردای آن روز موقع برگشتن خواستم دست خالی بر نگشته باشم. گفتم برای لارا یک بسته شکلات بخرم. وقتی شکلات را گذاشتم روی میز همه زدند زیر خنده. حواسم نبود شکلات الکل دار گرفته بودم! پدر ولفگانگ ادای لارای مست را در می آورد و می خندید و من که نابود شده بودم از خنده!

کلاودیا چند روز پیش صبح گفت که بیست و پنجم تولد توماس است و تو را هم دعوت کرده. یادم رفته بود کادو بخرم. نمی دانم چرا بیست و چهارم رفتیم. وقتی راه افتادیم چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم که رفتم یکی از مغازه های کادویی شهر و لیوانی که رویش نوشته بود تولدت مبارک را برداشتم و رفتیم. توماس را قبلا یک بار در جشن ادمونت (Admont Kirtag) دیده بودم و عکس بچگی هایش روی دیوار است که خیلی شبیه الانش نیست. ما قبل از او رسیده بودیم. خسته از سر کار برگشته بود و کمی جا خورد. کلا هفت نفر بودیم و گربه ای که خواهر یکی از گربه های خانه ی ماست. هنوز زندگی میان گربه ها برایم عادی نشده. اینجا گربه ها جزئی از سرمایه ی عاطفی و اجتماعی خانواده ها هستند. حتی گاهی بچه گربه ها بین فرزندان خانواده مثل میراث تقسیم می شوند. شروع و آغاز همه مهمانی ها در ایران سلام و خداحافظی با بچه هاست. این جا گربه ها چون دم در هستند اغلب آغاز و پایان گفتگوها هستند. ما هم همان اول کار چند دقیقه با چراغ قوه در راهروی تاریک خانه شان، گربه ی دوست داشتنی شان را سرکار گذاشتیم و خندیدیم. تصورش را بکنید یک گربه سفید پر مو چاق مثل فرفره دور خودش دنبال نور چراغ قوه بچرخد. بعد نشستیم و نمی دانم چرا در مورد کار توماس در کارواش و علاقه اش به کامپیوتر و فروش اینترنتی و طراحی سایت صحبت کردیم! همه کادوهایشان را گذاشته بودند داخل یک صندوق قدیمی بزرگ که پر از اسکناس و سیگار و کادوهای کوچک بود. ایده خوبی بود. اما من کادویم را گذاشته بودم گوشه آشپزخانه! شام که شروع شد برای چندمین بار در طول این ماه باید توضیح می دادم که ما در ایران حین غذا خوردن از چاقو سر میز استفاده نمی کنیم و چرا اصلا همیشه قاشق داریم! ماهیت غذاها را که توضیح دادم از تعجبشان کم شد اما هنوز درک نمی کنند که بعضی غذاها مثل شنیتسل یا کتلت را می شود لای نان گذاشت و بدون کارد و چنگال خورد و با خنده به نان لواش ما می گویند که این نان نیست و کاغذ است و راحت می شود روی آن پرینت گرفت! در طول شام ولفگانگ خواست که ماجرای افتادنم حین برگشتن از بار را برای بقیه تعریف کنم که تا آخر شب به آن خندیدیم و بعد از بریدن کیک و فوت کردن شمع ها، کلاودیا کادوی من را گذاشت روی میز و گفت نمیخواهی کادوت را بدهی؟! کادو را که باز کردند دیدم یک زنگ دوچرخه روی دسته ی لیوان است! و نیم ساعت هم سوژه خنده این زنگ بود که تعدادش می تواند چه معناهایی داشته باشد! بعد از شام با توماس فیفا بازی کردیم و یک بسته چهارتایی کتاب آلمانی به من داد که بخوانم تا آلمانی ام بهتر شود و من حتی مقدمه هایشان را هم نمی توانم بخوانم و برگشتیم!

پ.ن 1: حالا دیگر برای یخ زدگی شیشه ها اسپری و کاردک! دارم.

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۷

ثابت نپر

سیزده بهار به زمستان رسیده 
و سومین روز هر دی ماه
مستطیل های شیشه ای درب کلاس ها 
از سیاهی چشمانت
برای تخته های سفید می گویند
تا خنده هایت را به یاد بیاورند
صندلی های ردیف آخر
میان خطوط آشفته ی روی دسته هایشان 
پنج میلیون و دویست و چهل و هفت هزار و پانصد و هفتاد و سه نگاه جامانده 
و پنج میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار و ششصد و بیست و هشت سوال ناتمام
و سی هزار و چهارده واژه ی ناگفته پیدا می کنند
لحظه ای جای من بنشین
به چشم های فرزندت نگاه کن
تابع ساده ایست
عدد اویلر به توان ایکس
با آن انحنای ساده و زیبا
اوج می گیرد
با یک موسیقی آرام
بی آن که شکسته شود
که آن روزها
من با چهار عمل اصلی هم
گنگ می ماندم
چون نپر
ایستاده
می دویدم
نشسته
می پریدم
بی صدا
فریاد می زدم
و بی مهابا نگاه می کردم
تو هنوز در انتهای تمامی راهروها با صدای بلند می خندی
و چشم های من برگ های پرپر آن گل های قرمز است 
که پشت تیغه های برف پاک کن جا می ماند
من باید بروم
جمله ی ناتمامی ست
که برای من تنها سه واژه نیست 
دو میلیون و هفتصد و شصت و چهار هزار و یکصد قطره ی باران است 
هفتاد و هفت میلیون و ششصد و چهل و یک هزار و چهل و سه دانه ی برف است
که باید پایین بیایند
نگاهت را بشویند
و خاطراتت را دفن کنند

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۷

با دو دست چپ

الفبا را که نمی شود ترجمه کرد
ما حرف هایمان را چون زمین و زمان 
به هم می دوزیم
و از راست به چپ واژه می سازیم
از بالا به پایین حرف می زنیم
و از شرق به غرب نگاه می کنیم
با دو پای راست کشورمان را ترک می کنیم
و با دو دست چپ چمدان هایمان را دنبالمان می کشیم  
از کوه های بلند و دریاها می گذریم
و با اکراه در توالت های فرنگی عمومی می نشینیم
و به دنبال زندگی
روزنامه ها را از چپ به راست ورق می زنیم
و عصرها که در فروشگاه ها به نان لواش فکر می کنیم
از پایین به بالا سکوت می کنیم
با دو پای چپ خیابان ها را قدم می زنیم
از غرب به شرق آواز می خوانیم
و با دو دست راست کف می زنیم


سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۷

Geduld haben

مهماندارها سر جایشان می نشینند. هواپیما پلک هایش را باز می کند. خلبان شمع ها را فوت می کند و ستاره ها روشن می شوند و ما آن طرف کوه های آلپ فرود می آییم. در مسیر آب تا آخرین آبشار از روی سنگریزه های سفید با پاهای برهنه دامنه ها را پایین می آییم. سیب های قرمز درخت های پاییزی را با سنگ به زمین می اندازیم و گاز می زنیم. در ایستگاه زلتزهال تنها می مانم. یازده دقیقه مانده به حرکت قطار سوار می شوم.  مهاجری که سلول های مغزش را روی بازوهایش تتو کرده می پرسد لینتز؟ و پیرزنی که ایستاده از پنجره بیرون را نگاه می کند می گوید بله و سرش را به سرعت بر می گرداند طرف پنجره. روی سکو پیرمردی که شانه هایش را با غرور بالا نگه داشته و دسته ی عصایش را میان مشت هایش فشرده مدام به پیرزن و مامور کنترل بلیط نگاه می کند. آنقدر نگاهشان در هم می پیچد که با این که می دانم در ایستگاه بعد باید پیاده شوم می پرسم ایستگاه بعد آردنینگ؟ و پیرزن با خنده می گوید بله و طوری که کنجکاوی نگاهم را فهمیده باشد می گوید پسر عمه (خاله) ی من است. تولد نود سالگیش را جشن گرفتیم و چند جمله دیگر که با لهجه غلیظ اشتایریش می گوید و نمی فهمم و در جواب می خندم و چند ثانیه بعد با تاخیر تشکر می کنم. به پیرزنی که روبه رویش نشسته می گوید که همه ی بچه هایش بودند و ناهار خوردیم و با سر به پیرمرد اشاره می کند که برود و پیرمرد پنج دقیقه بعد از آن هم ماند و یک دقیقه مانده به حرکت قطار رفت. اما نگاه پیرزن همان جا مانده بود و ایستگاه بعد که پیاده شدم او هنوز گردنش را نچرخانده بود.
بار کلاودیا همیشه خلوت است. وارد که می شوم سگی که یکی از چشم هایش سفید است و دیگری قهوه ای و مایا صدایش می کنند، پارس می کند و دوست دختر روبرت به من یک بیسکویت می دهد تا آن را به سگش بدهم تا دوست شده باشیم. باورم نمی شود. آرام می گیرد.
به بتزیرک مانشافت می روم. فرم و مدارک مجوز کارم را تحویل می دهم. اثر انگشت و مقداری پول و دوباره باید هشت هفته منتظر جواب بمانم. می پرسم راهی هست که کارها سریع تر انجام بشود؟ می گوید از اشتباه نترس. آلمانی حرف بزن!
ولفگانگ عاشق این است که بگوید ما خیلی دیوانه هستیم و دوباره پشت پیشخوان بار می نشینیم. نوشیدنی و سیگار و دارت سه نفره. تا خانه پیاده هم دو دقیقه راه بیشتر نیست. گربه سیاه که کیمبی صدایش می زنند روی دوپا بلند می شود و با نگاهی ملتمسانه با دست اشاره می کند که در را باز کنم. گربه ی سفید بزرگ که سوزی باشد پشت سر هم چند دقیقه زبانش را داخل ظرف آب تکان می دهد و محو تماشایش می شوم و بچه کوچکش، بوبی، که خال های سیاه روی بدنش اصلا شبیه مادرش نیست کز می کند گوشه ی آشپزخانه. شب است و همه چیز آرام است. جز صدای سنگ شکن کلیه که در سرم می پیچد و صبر مهم ترین چیزیست که از مردمان روستاهای دور افتاده دامنه کوه های آلپ باید یاد بگیرم.



یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۷

در برابر چشم های ما


ما دیوانه به دنیا می آییم
با اسم های بی معنی
و نمی دانیم که چرا سیگار می کشیم
هر سیصد و شصت و پنج ثانیه یک بار
به ساعت­هایمان نگاه می کنیم
و از خودمان می پرسیم
آیا دنیا برای چشم های ماست
یا در برابر چشم های ما
باز و بسته کردن اسلحه ها را یاد می گیریم 
و بدون آن که جنگیده باشیم
ساعت ها را برای آیندگان
از مچ هایمان باز می کنیم 

Jules: I'll just walk the earth.
Vincent: What'cha mean walk the earth?
Jules: You know, walk the earth, meet people... get into adventures. Like Caine from "Kung Fu."
Pulp Fiction (Quentin Tarantino, 1994).

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۷

احمق و احمق تر


مدت ها بود که تا این اندازه یک فیلم حالم را خوب نکرده بود. این فیلم را همه باید دم دستشان داشته باشند تا هر وقت کم آوردند یک دل سیر ببینند و بخندند.

Harry Dunne: I can't believe we drove around all day, and there's not a single job in this town. There is nothing, nada, zip!
Lloyd Christmas: Yeah! Unless you wanna work forty hours a week.

Dumb and Dumber, Peter Farrelly, 1994

بیست و یک گرم


زمان روی ساعتش صلیب می کشد
بیست و یک هزار پرنده به آسمان بلند می شوند
تکه های پازل را کنار هم می چینم
عیسی از صلیب می گریزد
پرندگان به خانه بر می گردند
و ترازوی خدا در زمین
هم چنان هم سنگ است


Marianne jordan: Life has to go on Jack. With or without God.
21 Grams, Alejandro González Iñárritu, 2003

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۹۷

گرگ نباشیم!


 Citizen Kane (Orson Welles, 1941). در چند دقیقه اول ساختار فیلم به خوبی شکل می گیرد. موسیقی ابتدای فیلم و تصاویر ابتدایی بوی مرگ می دهند. تنها یک واژه. Rosebud. و گوی شیشه ای از دست مردی می افتد. پرستار وارد می شود. دست هایش را به شکل ضربدر روی هم می گذارد و ملافه ی سفید را روی او می کشد و خاکسپاری بزرگ برای امپراتور رسانه ای و میلیاردر بزرگ چارلز فوستر کین.
حالا اخرین واژه زندگی او که جالب اینجاست که هیچ کس هم در اتاق نبود که آن را بشنود، یک راز بزرگ می شود که برای پیدا کردنش باید گذشته اش را شخم بزنند و چیزی هم پیدا نمی کنند! در نهایت آتش است که همه چیز را برای بیننده مشخص می کند. وقتی وسایل خانه در کوره می سوزند. سورتمه ی کودکی اش در اولین سکانس های فیلم. در واقع انگار کودکی اش در آتش سوخته و از دست رفته باشد.  
چند نقد راجع به فیلم خواندم. در فاصله کودکی و مرگش آنقدر تحلیل های دقیق و قابل توجه نوشته اند که اعتراف می کنم که غافلگیر شدم. فیلمی که لقب بهترین فیلم تاریخ سینما را یدک می کشید را باید دوباره می دیدم. بار اول آن را نیمه های شب دیده بودم. بار دوم سعی کردم آن را عصر ببینم. نمی دانم چرا هر دو بار  وسط دیالوگ های طولانی و فضای سیاه و سفید و مات فیلم و ریتم عجیب آن فیلم را گم می کردم.
اما نکته ای از فیلم را بسیار دوست داشتم. مادر کین مصرانه اوایل فیلم میخواهد که پسرش خانه را به مقصد خوشبختی ترک کند و پدر هم هر چند مردد اما هیچ مقاومتی نمی کند و تاچر (سرپرست کین) که نماینده پدر و مادر اوست میخواهد از او یک گرگ برای جامعه بسازد. بسیار شبیه نگاه تربیتی حجم زیادی از خانواده هایی است که می شناسم. آن ها فکر می کنند برای زنده ماندن در این جامعه باید فرزندانشان را گرگ بار بیاورند. درست است که کین جاه طلبانه و خودخواهانه پیش می رود اما آن چه که دوست داشتنی اش می کند مقاومت کین در برابر گرگ شدن است. با انتخاب هایش در زمینه فعالیت هایش و نگرشش به اطرافیان و دنیا. با این که تمام امکانات برای تبدیل شدن به یک گرک تمام عیار از قبیل پول و هوش و غیره را در دست دارد. همه شکست ها در زندگی دردناکند اما همه پیروزی ها هم ارزشمند نیستند.

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۷

لابیرنت خودخواهی


فیلم shining کوبریک، در همان آغاز یک سوال در ذهنم ایجاد کرد. اگر در یک جای پرت و دور افتاده، دو انتخاب برای زندگی به آدم بدهند. یک کلبه کوچک ساده و یک هتل بزرگ (شبیه همین هتل اورلوک) با امکانات کامل اما پر از اتاق های خالی. کدام را انتخاب خواهم کرد. قطعاً دومی ترسناک تر است (جدا از ترس های طبیعی ناشی از دزدی و خطر حمله حیوانات و غیره که منظور صرفاً ترس ناشی از عدم آگاهی و ابهام است). عدم آشنایی و تسلط نسبی روی محیط پیرامون به شدت آزار دهنده است.
 به نظرم انتخاب همین فضا بدون در نظر گرفتن بقیه موارد دیگر، فیلم را ترسناک می کند. تنهایی و برف و تاریکی و قطع ارتباط با دنیای خارج و اعتقادات ماوراء الطبیعه و مشکلات روانی هم می تواند آن را تشدید کند.
اما نکته اصلی داستان آن جاست که در این فیلم مردی که محور صلابت یک خانواده برای نترسیدن می تواند باشد، خود می شود مرکز ایجاد ترس و دلیل آن هم خودخواهی جک تورنس (جک نیکلسون) برای رسیدن به رویاها و  امور شخصی ­اش بدون در نظر گرفتن شرایط روانی خانواده ­اش است. 
داستان فیلم همان طور که منتقدان فیلم می گویند پر از خلا و ابهام است. عدم امکان تمایز خیال و واقعیت. ارتباط نامشخص بین پسر بچه یعنی دنی و آشپز سیاه پوست هتل (اسکاتمن کروترز) و هم چنین ارتباط او با دوست خیالیش تونی، ارتباط جک با لوید که برایش نوشیدنی می ریزد. حضور چند باره دو دختر بچه دو قلوی گریدی سرایدار قبلی هتل که خانواده اش را در همان هتل به قتل رسانده است، سرازیر شدن سیل خون از آسانسور به گونه ای که مادر و فرزند هر دو ان تصویر را می بینند، پیرزن حمام اتاق 237 که پدر و فرزند از آن مطلع می شوند، کبودی گردن دنی، باز شدن درب قفل شده که انگار توسط گریدی اتفاق می افتد، منشا پرتاب توپ به سمت دنی و کلی اتفاقات که یا دلیل منطقی ای برای ان پیدا نمی کنی و یا نمی دانی که در واقعیت اتفاق می افتند و یا در خیال. حتی در یک صحنه تصور می کنی همه این رخدادها باید زیر سر رئیس هتل باشد. تصویر آخر فیلم یعنی ان عکس روی دیوار که جک نفر اول ایستاده است اوج ابهام در فیلم است. آن جاست که این همه ابهام وادارت می کند که از یافتن یک ارتباط منطقی بین این همه سوال دست بکشی. شبیه یک معادله با مجهولات زیاد که جواب های فرآوانش هم هیچ کدام منطقی نباشند!
بازی های فیلم نیز برای خیلی ها زیر سوال است. کاراکتر جک شبیه یک معلم نویسنده نیست. بازی آشپز سیاه پوست هتل غیر قابل درک است. شخصیت زن یعنی وندی ( شلی دووال) از نظر بسیاری آن قدر ضعیف بوده که ارزش فیلم را به شدت پایین آورده است و حتی در سکانس اخر به این فکر می کنی که بی دست و پاتر از آن است که در آن شب برفی به جایی برسد! هم چنان که مطمئنی که پسر بچه است که با توانایی خاصش آن ها را از لابیرنت بیرون می آورد. 
 اما به نظرم چیزی که فیلم به مخاطب می بخشد. جدا از هیجان و احساس ترس، گرفتار نشدن در لابیرنت خودخواهی و گرفتار نکردن دیگران برای رسیدن به رویاهایت است. مهم نیست که داستان فیلم مشکل دارد و ارتباطات بخش های آن با همدیگر مشخص نیست. مهم این است که این نکته را به خوبی بیان کرده است. اوج تصویر خودخواهی و جنون در صورت جک و در آن دیالوگ معروف شکستن درب حمام است. Here’s Johnny. جانی؟! جک؟! . 


Jack Torrance: [typed] All work and no play makes Jack a dull boy.

Stanley Kubrick, 1980


خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...