یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

مرا بپذیر

دوست من!
آن چه ما را به هم نزدیک می کند هدف مشترکمان است.
آزادی!
ما هیچ گاه همدیگر را ندیده ایم اما من تو را دوست خود می دانم چون دردهای مشترک داریم.
تو را دوست صدا می زنم چون آن چه که از روزنه های سلول هایمان می بینیم همان است که هر دوی ما را آزار می دهد
مرا بپذیر
ما ناخواسته این شده ایم
حق با توست دوست من
من هم بعضی وقت ها شک می کنم که چشم هایم مال من است. به آن چه می شنوم شک می کنم انگار دیدن و شنیدنم دست خودم نیست. چشم هایم را می بندم ، کورمال کورمال راه می افتم. صداها گم می شوند چشم هایم را که باز می کنم باز صداها شروع می شوند! دست از جستجو بر نمی دارم همه جا را خوب بو می کشم چشم ها و گوش هایم را می بندم و باز راه می افتم! میله های زندان را که در دست می گیرم سعی می کنم درست ببینم و درست بشنوم و یکباره به خودم می آیم و اراده ام صد چندان می شود چون مطمئن می شوم که چشم ها و گوش هایم هنوز ازان منند.
هنوز همه چیز را از دست نداده ایم دوست من
گفته ای که هیچ گاه بوی گلی را نشنیده ای
دوست من پاهای ما تا به حال به سوی گلی خیز بر داشته است؟
دوست من ما هیچ گاه نخواسته ایم!
خواسته های ما ناخواسته هایمان بوده اند!
هم صدا خواهیم شد
چنگ خویش را درگلویمان گم کرده ایم و با گوش های بسته مان به مرثیه ی دشمنانمان گوش می دهیم! مرثیه ای که آن را از بر کرده ایم و هر روز بر اجساد خویش می خوانیم!
دوست من بلندترین کوه ها خانه ی ماست
صدای آزادی خواهانمان دردشت ها طنین انداز خواهد شد
به نام آزادی



شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۶

افلاطون

فلسفه برای همه ( از سقراط تا سارتر) – چکیده ای از بخش یک
افلاطون
موسسه ی انتشاراتی نگاه کتابی به اسم از سقراط تا سارتر را از ت . ز . لاوین منتشر نموده است.این کتاب نخست به صورت سریالی تلویزیونی برای مرکز سخن پراکنی مریلند با همکاری شبکه ی 44 در شیکاگو آماده شده است و نوار ویدئویی آن برای دوره های آموزش فلسفه در اختیار کالج ها و دانشگاه ها قرار گرفته است. کتاب در هفت بخش نوشته شده است و در هر بخش فیلسوف یا فیلسوفانی را معرفی می کند.
برداشتی از بخش اول این کتاب که به زندگی سقراط و افلاطون می پردازد و چگونگی گذر قطار فلسفه از یونان را مورد بررسی قررسی قرار می دهد را از نظر می گذرانیم :
چهار قرن قبل از تولد مسیح ، عارفی زندگی می کرده است که او را پدر فلسفه ی غرب و پسر خدای آپولون! نامیده اند. فیلسوفی که او را بزرگترین فیلسوف اخلاق گرا معرفی کرده اند. این فیلسوف کسی جز افلاطون شاگرد سقراط نبوده است.وی فرزند یکی از خاندان های اشرافی آتن بوده است و از نسل اصلاح گری اشرافی است ، به نام سولون ، که قانون اساسی دموکراسی آتن را نوشته است. در عظمت آرای فلسفی افلاطون ، فیلسوف و ریاضیدان انگلیسی آلفرد نورث وایت هد گفته است که" تاریخ فلسفه ی غرب فقط سلسله ی پانویس هایی به افلاطون است". او در سال 427 پیش از میلاد در آتن و در اواخر عصر طلایی آتن ( عصر پریکلس ) زاده شده است. عصر پریکلس ( 445 تا 431 پ.م ) عصر نخستین دموکراسی موفق تاریخ بوده است ، سال های صلح و آرامش داخلی ، عصری که آخیلوس درام نویس یونانی در یکی از نمایشنامه های خود این چنین به تصویر می کشد : " عدالت در خانه های دود آلود می درخشد ". در عصر پریکلس دولت آتن دارای قانون اساسی بود و دیوان عالی آن را شش هزار قاضی تشکیل می دادند و این قضات پایه ی دمکراسی آتنی بودند. در این جامعه شهروندان ( جز زنان و بردگان! ) از لحاظ حقوقی برابر بودند و بردگان و بیگانگان آزادی بیان داشتند. هنر هم جایگاه بسیار والایی در آتن پیدا کرد ، معبد پارتنون که به خدای خرد – آتنه – تقدیم شده است نشان دهنده ی اوج هنر معماری در آن عصر است. صاحبان علم و هنر به آتن خوانده شدند و آتن بستری شد برای رشد علم و فلسفه و هنر. اما جنگ پلوپنزی ( جنگ دمکراسی آتن با استبداد اسپارت) و بیماری طاعون در سال دوم جنگ ، تراژدی پایان عصر طلایی آتن را به دنبال داشت. تسلیم آتن به اسپارت و شورش اشراف ، حکومتی سی نفره را بر آتن برقرار ساخت. مدتی بعد از پایان حاکمیت سی نفره و با بازگشت دمکراسی ، سقراط فیلسوف بزرگ و استاد افلاطون ، محاکمه و به جرم بی دینی و فاسد کردن جوانان آتن به مرگ محکوم شد ، محاکمه ای که شاید مشهورترین محاکمه ی تاریخ است. و سقراط با این که می توانست به آسانی از مرگ بگریزد ولی با نوشیدن جام شوکران ادامه ی راهش را به فیلسوفان بعدی واگذار کرد! و این افلاطون بود که به طور جدی تصمیم به ادامه دادن راه او گرفت و سقراطی که پس از مرگ هیچ نوشته ای از خود به جای نگذاشته بود شخصیت اول کتاب جمهوری ( جمهور ) شد! جملاتی که سقراط در محاکمه اش مطرح کرده است هنوز هم بوی تازگی می دهد:
- " تنها خرد راستین این است که خود بدانید که چیزی نمی دانید "
- " اصلاح یا گرایش روح ، توجه به خرد و حقیقت ، یعنی والاترین نیکی است"
- " من چون خرمگسی هستم که از جانب خدا به دولت داده شده ام و دولت چونان اسبی بزرگ و نجیب است که سنگینی جثه اش از تند از تند رفتن بازش داشته و باید مهمیز من او را به جنبش برای حیات برانگیزد. "
- فضیلت دانش است! و به موجب این اصل ، شناخت نیکی انجام کار نیک است!( افلاطون فضیلت را به گونه ای دیگر تعریف می کند اما او هم از همین ایده الهام می گیرد.)
پس از مرگ سقراط افلاطون چون خود را در معرض خطر حکومت دموکراتیک می دید آتن را ترک کرد. در سیراکیوز پادشاه شهر از این که افلاطون با یکی از نزدیکان اوبه اسم دیون پیوندی عمیق برقرار کرده بود خشمگین شد و برای او دسیسه چید.اما قبل از این که در شهر سیراکیوز به بردگی! فروخته شود از آن جا گریخت و به آتن برگشت و بنیان گذار آکادمی شد. مدرسه ای که تا نهصد سال به عنوان برجسته ترین مدرسه در جهان باقی ماند. در سن شصت سالگی و با درگذشت پادشاه سیراکیوز دیون از وی خواست که به آن جا برگردد تا با آرمانی که افلاطون در سر داشت جامعه ای افلاطونی! تشکیل دهند اما بازگشت او باز با ناکامی رو به رو شد! حتی کوشش سوم او هم به جایی نرسید و درنهایت او به آتن بازگشت و تا هشتاد سالگی در آکادمی به فعالیت خویش ادامه داد و در نهایت در 348 پ.م در گذشت. اما اثرات اندیشه های او هنوز هم به وضوح در فلسفه و حتی در سیاست و زندگی اجتماعی مردم به چشم می خورد.
افلاطون اعتقاد داشت که دولت دمکراتیک (حاکمیت اکثریت) محکوم به فاجعه است! زیرا که معتقد بود که اکثریت هرگز نمی توانند بدانند که چه چیز برای یک دولت خوب است و اکثریت را متهم می سازد که فقط خواستار دغدغه ی خوشی و کامیابی فوری خویشند! و این سیستم حکومتی موجب فساد جامعه می شود. افلاطون در نهایت جامعه ای را ترسیم کرد تا تحت حاکمیت یک فیلسوف – فرمانروا مردم از عدالت حقیقی برخوردار شوند. او عدالت را هدف اساسی هر دولتی می داند. شهر آرمانی او به سه طبقه ی تولید کننده ، سپاهی و طبقه ی حاکم تقسیم می شد.که طبقه بندی آن را بر اساس نظریه ی روح سه گانه ی خود انجام داده بود. طبقه ی تولید کننده به بخش زیرین روح یعنی بخش امیال شهوانی تعلق دارد ، نگهبانان یا فرانروایان عنصر عقل و طبقه ی سپاهی( که به کار نگهبانان یاری می رساندند) عنصر ارادی را تشکیل می دهند.دو گروه برتر یعنی حاکمان و سپاهیان از مالکیت خصوصی و پول محروم هستند و چه مرد و چه زن می بایست در پادگان ها زندگی کنند و از خوراک و خوابگاه مشترک استفاده کنند. خوراک و پوشاک آنان بر عهده ی طبقه ی تولید کننده است اما آن ها هم می بایست ساده زندگی کنند. دو گروه اول نباید زندگی خانوادگی داشته باشند تا وفاداری خانوادگی از وفاداری آنان نسبت به دولت نکاهد. اطفای شهوانی آنان باید رسما محدود به تولید مثل باشد که افلاطون آن را ازدواج مقدس می نامد ( ناگفته نماند که افلاطون خود هیچ گاه ازدواج نکرد و دیدگاه جنسی اش منحصرا معطوف به مردان دیگر بوده است!) در نظر افلاطون پرورش انسان باید به همان شیوه ای انجام می گرفت که برادر او گلاکون در پرورش سگ یا اسب به کار می برد! یعنی باید به گونه ای باشد که انسان های با استعدادهای ذهنی و بدنی مشابه با هم ازدواج کنند و کارهای جامعه به انسان هایی واگذار شود که دقیقا ویژگی های مورد نیاز برای آن حرفه را داشته باشند. طبقه ی تولید کننده آزادی بیشتری داشتند اما افلاطون اعتقاد داشت که چون آنان قادر به درک مفاهیم انتزاعی نیستند ، آموزش (جز آموزش برای شغل های تولیدی) برای آنان بی فایده است! افلاطون برای تربیت فرمانروایان اتوپیای خود ، موسیقی و ادبیات اکیدا ممیزی شده! برای روح ، ژیمناستیک برای تقویت بدن و در نهایت ریاضیات ، اخترشناسی و علوم دیگر را در نظر گرفته بود. نکته ی جالبی که در آثار افلاطون به چشم می خورد نگاه ویژه ی او به زنان است. او در کتاب پنجم جمهوری می گوید میان زن و مرد تفاوت هایی موجود است و آن این که مردان کودکان را به وجود می آورند و زنان آن را می زایند! اما این تفاوت ربطی به ایفای نقش آنان در زندگی سیاسی شان ندارد. زنان مانند مردان استعدادهای طبیعی دارند که برخی شان برای طبقه ی حاکم ، برخی برای سپاهی گری و یاری رسانی به دولت و برخی برای تولید برگزیده شوند. افلاطون به شدت مخالف دمکراسی بود و هر گونه حکومت غیر از حکومت فرمانروا - فیلسوف را نمی پذیرفت و محکوم می کرد. با این حال بعضی از منتقدان او را در عین ضد دمکرات بودن کمونیست و فاشیست هم خوانده اند! و بعضی حکومت افلاطونی را به حکومت های توتالیتر (یکه تاز) قرن بیستم تشبیه کرده اند! چون افلاطون مانند حکومت های توتالیتر جناح های راست و چپ ، فاشیست (عظمت بخشی یک پیشوا مانند هیتلر) و کمونیست (عظمت بخشی طبقه ی اجتماعی پرولتاریا) ، فردیت و مردم سالاری را رد کرد و معتقد به تبعیت فرد از سلطه و قدرت دولت بود.
سخنان افلاطون تحسین ما را به خاطر افکار زیبای او در آن دوران برمی انگیزد :

- تمثیل غار : غاری را فرض کنید که مدخل عریض آن رو به روشنایی گشوده شده است. در این غار انسان هایی زندانی اند که از کودکی گردن ها و پاهاشان چنان در غل و زنجیر بسته شده است که تنها می توانند دیوار غار را که رو به روی آنان است بنگرند و هرگز روشنایی بیرون غار ، یعنی روشنایی آفتاب را ندیده اند. در بالای پشت سر آنان ، یعنی در میان این زندانیان و دهانه ی غار آتشی فروزان است و نیز در میان ایشان و آن آتش راهرویی که بر آن دیواری کوتاه ساخته شده است چونان محل نمایش های عروسکی و پرده ای که در پشت آن عروسک جنبانان پنهان شده اند . بر آن راهرو انسان هایی می گذرند و چیزهایی به شکل جانوران ، مجسمه ها و درختان و مانند آن ها را حمل میکنند ، طوری که از بالای دیوار نمایان اند . زندانیان روبه روی دیوار انتهای غار هستند و نه می توانند یکدیگر را مشاهده کنند و نه پشت خود را که آن چیزها بر آن ها حمل می شود . همه ی آن چیزی را که می توانند بنگرند سایه های این اشیا است که بر دیوار غار می افتد!
بدین گونه زندانیان در سرتاسر زندگیشان فقط سایه های واقعیت را می بینند و صداهایی که می شنوند پژواک هایی از دیوار است و ... اما اگر یکی از زندانیان آزاد می شد؟! ... زندانی آزاد شده همان فیلسوف – پادشاه است؟! .... مناسبت تمثیل غار با دنیای کنونی ما چیست؟! ... نقد زندگی روزمره ی ما که مقید به امور سطحی است تا جوهر؟! ....نقد علومی که تکیه به داده های حسی دارند؟! ... یا یک تمثیل سیاسی؟! ...

- نظریه ی شناخت : نمودار خط فاصل افلاطون که مانند یک نردبان به صورت زیر بالا می رود نشان دهنده ی نگاه او در مورد شناخت انسانی است :
نیروی انگارش یا گمان – باور یا اعتقاد (ادراک حسی) – فهم یا درک عقلانی ( علم ، ریاضیات ) – خرد یا عقل (دیالکتیک)
- او چهره ی انسانی را در یک ارابه که دو اسب آن را می راند ، معرفی می کند . یک اسب خوب ( عنصر ارادی ) نیاز به شلاق دادن ندارد فقط با صدای ارابه ران راهنمایی می شود . اسب دیگر (امیال جسمانی) بد است ، به وسیله ی شلاق و مهمیز ، هم غیر قابل مهار است ، جفتک می اندازد و از جاده منحرف می شود. ارابه ران (عقل ) دهانه ی دو اسب را می کشد ، هریک در جهاتی متفاوت می روند!!!
- افلاطون می گوید : سه جزء نفس ، از عالی ترین تا پایین ترین ، همراه با جزء میانگین یک هماهنگی تشکیل می دهند ، مانند عالی ترین و پایین ترین نت ها و نت های متوسط در یک کوک موسیقی.
- نظریه ی صورت ها (مثل)
افلاطون حوزه ی ادراک را جزئی و حوزه ی عقل را کلی تعریف می کند و بر تغییر ناپذیری صور تاکید می کند و صورت ها را تعاریف مفاهیم ابدی و مطلقا حقیقی می داند و دعوای هراکلیتوس(حوزه ی ادراک!) و پارمنیدوس(حوزه ی عقل!) را با بررسی تفکراتشان به قضاوت می نشیند!

دوشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۶

وقتي كه به دور خويش مي چرخيم

وقتی که دردها مانند یک کلاف نخ به هم ریخته ، به دست و پای کلام می پیچند و کسی نیست که گرهی از آن بگشاید ، وقتی که بازوان اندیشه ی انسان به غل و زنجیر کشیده می شود و کسی به فکر رهایی خود نیست! وقتی که زخم های انسان به صلیب کشیده شده ، سر باز می کند و کسی نیست که مرهمی باشد برای زخم هایی که بر پیکره ی ذهن انسان امروز وارد می شود و کسی نیست که سنگ صبور انسانی باشد که " آموخته است به خود گوش فرا دهد! " ، کلام پشت نرده های زندان استبداد می ماند و مردم کلید به دست که گشایش قفل را افسانه می دانند! بر گرد خویش می چرخند ، مردمی که قفل برای آنان یک طلسم است! و کلید توتمی است که هیچ گاه معنای آن را نفهمیده اند! دریغا که جان کلید به جان انسان بسته است! انسانی که دیگر ارزشی برای جانش نمی شناسد! انسانی که نمی داند سر نخ در دستان او است! و اگر به راز کلید پی نبرد دیر یا زود با همین نخ ها بین زمین و آسمان ، بی جان به گرد خویش خواهد چرخید! به همان گونه که در تمام مدتی که جان داشت به دور خویش چرخانده شد!

یکشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۶

بريدا


پائولو کوئلیو کتابی دارد به نام بریدا که سومین کتاب این نویسنده بعد از خاطرات یک مغ و کیمیاگراست. آن طور که در مقدمه ی کتاب بریدا از انتشارات کاروان نوشته شده است با فروش کتاب بریدا بود که کتاب های کوئلیو مورد توجه قرار گرفت. هنگامی که این کتاب به دستم رسید از این که قرار بود از نویسنده ای با کتاب های پرفروش کتابی بخوانم خوشحال بودم اما حالا که کتاب را خوانده ام سوالی برایم به وجود آمده است که چند روز است ذهن مرا مشغول کرده است! چرا باید در قرن بیست و یکم چنین کتاب هایی تا این حد فروش داشته باشند؟؟؟!
در قسمت ابتدایی کتاب در زندگی نامه ی کوئلیو می خوانیم :
" در داخائو ، اشراقی به پائولو دست داد و در حالت اشراق ، مردی را دید. دو ماه بعد ، در کافه ای در آمستردام ، با همان مرد ملاقات کرد و زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید ، به او گفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقه مند است ، به جادوی سفید روی بیاورد . هم چنین به پائولو توصیه کرد جاده ی سانتیاگو ( یک جاده ی زیارتی دوران قرون وسطی ) را طی کند. "
این نخستین جمله ای بود که شخصیت نویسنده را برای من مورد سوال قرار داد. چند بار این پاراگراف را خواندم و برای یافتن جواب سوالم کتاب را به دقت خواندم و سعی کردم که عناصری را که وی در داستانش مورد استفاده قرار داده را به دقت برای خودم تجزیه و تحلیل کنم . در نهایت به این نتیجه رسیدم که یا این نویسنده از نوشتنش به این شیوه هدف خاصی!(مانند فروش بیشتر با استفاده از سادگی عوام و ... و حتی شاید دلایل سیاسی ) دارد یا چنان که در جایی دیگر از زندگینامه ی وی آمده است که پدر و مادرش پائولو را سه بار در بیمارستان روانی بستری کرده اند ، یک نوع بیماری روانی دارد ( البته در این کتاب دلیل بستری کردن وی را فقط نگرانی پدر از وضعیت آینده ی فرزندش نوشته اند) البته احتمال دیگری هم هست و آن این است که او اصلا در دنیای ما زندگی نکرده است! روان شناسی که کوئلیو را معاینه می کرده است به پدر و مادر کوئلیو می گوید که " او دیوانه نیست و نباید در بیمارستان روانی بماند . او فقط باید یاد بگیرد که چگونه با زندگی رو به رو شود! " احتمالا او هیچ گاه درک نکرده است که در چه دنیایی زندگی می کند! یا این که درکی از زندگی نداشته است!( کسی که هدف تمام زندگی انسان را در پیدا کردن " بخش دیگر " یا " بخش های دیگر"! می داند).
که موارد دوم و سوم درست تر به نظر می رسد.
گذشته از تمام این ها کتاب بریدا جز بعضی از نکات اخلاقی (فقط بعضی از آن ها ) چیزی برای خواننده در بر نخواهد داشت!
داستان کتاب در مورد دختری است به اسم بریدا که برای یافتن جواب پرسش های زندگیش ، برای شناختن نیروهای پنهان و سفر به آینده و گذشته به کوه و جنگل می زند تا در نهایت به یک ساحر تبدیل شود! و چنین اتفاقی هم می افتد!!! ابزارهای او در این راه سنت خورشید و سنت ماهند!
نویسنده انگار نمی داند که دوران جادوگری به سر رسیده است!
کاش او حداقل از جادوگری به عنوان ابزاری در داستان برای یاد دادن نکات اخلاقی ، اجتماعی و ... به خواننده هایش استفاده می کرد و اسطوره ای بودن مفاهیم آن را به شیوه ای غیر مستقیم به خواننده می فهماند نه این که آن را به عنوان یک حقیقت موجود ( دانش واقعی ) در داستان به کار گیرد!

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

مسئله ی کرد و روابط ایران و ترکیه


کتابی است نوشته ی رابرت السن با ترجمه ی ابراهیم یونسی که به مساله­ی کرد و مناسبات ترکیه و ایران از اعصار امپراتوری (عثمانی و قاجار) و پس از جنگ جهانی اول و تاسیس کشورهای ملی (ترکیه و ایران) تا 1998 می پردازد. و مساله ی کرد (مشکل کرد!) در ترکیه و ایران را موشکافی می کند و بعد از یک بررسی در مورد پیشینه ی مبارزات کردی به سیاست های دو کشور ایران و ترکیه در مورد اقلیت های کرد خود در زمان قبل از انقلاب ایران می پردازد و بعد به چگونگی روابط دو کشور و نحوه ی کنش و واکنش آنان در مقابل مساله ی کرد ( مشکل کرد! ، حقیقت کرد! ) از انقلاب ایران تا جنگ خلیج فارس (1979-1991) و بعد از آن می پردازد. در ادامه جنبش اسلامی در ترکیه و مساله ی کرد را مورد بررسی قرار می دهد. تاثیرات اسرائیلی ها ، اسلام گرایان و رای دادگاه میکونوس را بر مناسبات بین دو کشور تشریح می کند. و سیاست ها ی دو کشور در شرق مدیترانه ، قفقاز ، آسیای میانه ، خاورمیانه و در نهایت شمال عراق را تجزیه و تحلیل می کند. و در نهایت در ضمیمه ی کتاب چگونگی روابط ایران و ترکیه از 1997 تا 2001 آمده است.

دوشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۶

کتاب قلعه ی حیوانات اثر جورل اورول

کتاب قلعه ی حیوانات داستانی است که در آن حیوانات یک مزرعه برای رهایی از استثمار و بندگی انسان ها و رسیدن به آزادی دست به انقلاب می زنند. جورج اورول ( اریک بلر ) این کتاب را بر اساس انقلاب روسیه نوشته است! و چگونگی استفاده ی استالین از قدرت را به زیبایی به رشته ی تحریر درآورده است.

داستان در مزرعه ی مانر که متعلق به آقای جونز است اتفاق می افتد. حیوانات مزرعه عبارتند از : خوک ، سگ ، مرغ ، کبوتر ، گوسفند ، گاو ، اسب ، بز، الاغ ، اردک ، گربه ، کلاغ ، خروس ، غاز ، موش و ... که هر کدام از این حیوانات نقشی انسانی را بر ضد انسان در داستان برعهده دارند.
داستان از این جا شروع می شود که میجر پیر ( که یک خوک نر است ) حیوانات رابه بهانه ی تعریف خواب عجیبی که دیده است دور هم دیگر جمع می کند و از آنان می خواهد که فکر کنند! از آنان می خواهد که به دلیل نکبت بار بودن زندگی حیوانیشان فکر کنند. و در نهایت آن ها را بر آن می دارد که بر ضد انسان قیام کنند و خود را از بردگی انسانی که دسترنج حیوان زحمت کش را تصاحب می کند آزاد کنند.
بالاخره انقلاب اتفاق می افتد . انقلابی با شعار آزادی حیوانات وشعر "حیوانات انگلیس" که نوید بخش آینده ای طلایی بود. انقلابی که بر پایه ی اصول هفت گانه ی انیمالیسم ( حیوان گرایی ) بنیان گذاشته شده بود.
در روند شکل گیری انقلاب و بعد از انقلاب شخصیت های داستان و دیگر عناصر انقلاب به زیبایی توصیف شده اند.
اگر نگاهی به انقلاب هایی که در سراسر دنیا اتفاق افتاده اند بیاندازیم شخصیت های اسنوبال ، ناپلئون ، بوکسر ، کلوور ،اسکوئیلر ، فردریک ، پیل کینگتن ، بنجامین ، موسز ، مولی ، موریل ، بلوبل ، جسی ، پینچر و بچه هایشان و ... شخصیت های آشنا و ملموسی هستند!
در این انقلاب هم مثل همه ی انقلاب های دنیا شعارهای اصلی فراموش می شوند و قوانین وضع شده به نفع طبقه ی حاکم که زرنگ تر و احیانا باهوش ترند تغییر می کند!
این داستان به ما یادآوری می کند که همیشه ( در هر نوع جامعه ای!) عده ای هستند ( خوکان و خوک صفتان ) که انقلاب برای آنان فقط یک وسیله است ! یک وسیله برای رسیدن به خواسته های شخصیشان! و انقلاب فقط باعث عوض شدن طبقه ی حاکم می شود و در زندگی قشر کارگر هیچ تحولی صورت نمی گیرد و حتی احتمال دارد که اوضاع از قبل هم بدتر شود. چون مردم بعد از هر انقلاب ناچار به پشت سر گذاشتن یک مرحله ی دیکتاتوری هم هستند! دراین داستان عوامفریبی ها و استفاده از جهل و بی سوادی طبقه ی کارگر توسط طبقه ی حاکم به زیبایی نشان داده شده است.

شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۶

سید قطب و اخوان چه می گویند ؟


سید قطب در یکی از روستاهای مصر و از یک خانواده ی معمولی پا به دنیا گذاشت . جبر زندگی از همان بچگی او را در جامعه ای سنتی ومسلمان ، مذهبی بار آورد .حافظه ی قوی ، تربیت در محیطی با تعصبات فراوان و مشقت هایی که او در زندگی کشید مسیر زندگی آینده ی او را از همان اوایل ترسیم کرد .او در همان اوایل جوانی حافظ قرآن شد بعد از آن در زمینه ی علوم اسلامی مطالعات زیادی انجام داد و بعدها پا به عرصه ی سیاست گذاشت .
او در زمینه ی مسائل و مباحث قرآنی ، اسلام شناسی جامعه شناسی ازدید اسلامی و اقتصاد و اجتماع حکومت اسلامی آثاری از خود به جا گذاشت و از شعر و داستان هم در خدمت اندیشه هایش بهره گرفت .
ودر نهایت به اتهام رهبری فکری گروه های ارتجاعی ، توطئه و اقدام علیه امنیت ملی کشور محکوم به اعدام شد و به همراه دو نفر از همفکرانش محمد حواش و عبدالفتاح اسماعیلی به دار آویخته شد .
سید قطب بر این باور بود که زندگی اسلامی باید از نو احیا شود و یک جامعه اسلامی بر پا گردد.او اعتقاد داشت که با سیستم اسلامی کامل ترین و انسانی ترین شکل عدالت اجتماعی عملی می شود.
که تنها روش برای برآوردن نیازهای طبیعی و احساس آرامش واقعی است.
او می گوید ما خواستار زندگی بهتر، دنیای نوین و جامعه ای انسانی کامل هستیم و عدالت مطلق را در سیستم اجتماعی اسلام می بیند. او سیستم اسلامی را حامی حقوق و آزادی تمامی اندیشه های مخالف و ادیان دیگر می داند. و عقیده ، ایمان ، وجدان و درون پاک را ضامن اجرای آن می داند نه قانون خشک و بی روح و ماده و تبصره . او با استفاده از حکومتی که ازان خدا می داند به دنبال جامعه ای بود که گرسنه و تشنه نداشته باشد. او همیشه می گفت چرا گروهی می ترسند که یه رژیم اخلاقی و معنوی بر مردم حکومت کند و عدالت ، آرامش ، آزادی و مساوات تحقق بخشد و بشر را از سرگردانی نجات بخشد؟ به عقیده ی او این سیستم به کمونیسم سرخ و استعمار امپریالیسم سیاه و هر استعمار دیگری اعم از قدیم و جدید (نئو کلنیالیسم) اجازه نمی دهد که سرزمین های اسلامی باعث تزلزل و سقوط شود و این آن ها را می ترساند.
او بر این باور است که اسلام در اساس و جوهر خود ، جنبش آزادی بخشی است که نخست دل افراد و سپس اجتماعات بشری را اصلاح و آزاد می سازد و ادامه می دهد که اگر روح ناسیونالیستی و قومیت ما را وادار می کند که با استعمار کینه جو و ستمگر بجنگیم ، اگر روح سوسیالیسم از ما می خواهد که با زمین خوار و فئودالیسم تبهکار و سرمایه داری متجاوز بجنگیم ، اگر روح آزادی فرد می گوید که با طغیان و دیکتاتوری و استبداد و زورگویی به ستیز برخیزیم روح اسلام همه ی این مفاسد را تحت عنوان ظلم و ستم که وجه مشترک بین همه ی آن هاست به ما معرفی کرده و دستور می دهد همه با تمام وجود علیه آن بجنگیم .
وی می گوید ایدئولوژی اسلامی یک ایدئولوژی تجزیه ناپذیر است. یا باید همه ی اصول آن را به کار برد یا باید دم از اسلام نزد! و در جواب به سوالاتی که این فکر را مورد بازخواست قرار می دهد مانند بانوان و پارلمان ، کار و زن ، اختلاط زن و مرد و بریدن دست دزد و ... می گوید این مشکلاتی که از آن سخن می گویید ناشی از حکومت جامعه ی غیر اسلامی است و با ایجاد حکومت اسلامی واقعی خواهید دید که همه ی این ها خود به خود از بین خواهد رفت . و می گوید نخست یک جامعه ی اسلامی تشکیل دهید سپس از زنان بپرسید که آیا دوست دارید به پارلمان بروید و یا در فروشگاه ها و ادارات کار کنید ؟ بی شک جواب آن ها منفی خواهد بود. بپرسید که آیا می خواهند با مردان مختلط شوند و آرایش کنند ؟ بی شک جواب آن ها منفی خواهد بود.
او می گوید در جامعه ی اسلامی دزدی نخواهد بود که دست او قطع شود . دزد محصول نظام های غیر اسلامی و غیر الهی است . آن ها محصول جامعه ای هستند که اجازه می دهند که گروهی به نام نیازمند و گرسنه وجود داشته باشند. و جامعه ی اسلامی را اینچنین تعریف می کند که جامعه ای است که خوراک ، پوشاک و مسکن هر فردی اعم از کارگر ، بیکار ، نیرومند ، ناتوان ، سالم ، مریض ، زن و مرد در آن تضمین شده است و سالانه از سود درآمد هر کسی بیست درصد برای بیت المال و اداره ی امور مردم و جامعه دریافت می کند و اگر بیشتر از آن لازم باشد بدون هیچ گونه قید و شرطی به هر مقدار که دولت اسلامی صالح برای حفظ و نگهداری استقلال میهن و اداره امور جامعه لازم داشته باشد می تواند از مردم دریافت نماید. در یک جامعه ی اسلامی هرگز دختران و زنان لخت و عور ، آرایش کرده و آماده پرسه نمی زنند.فیلم های رسوا و شرم آور و تصنیف ها موسیقی بیمار نخواهد بود. در روزنامه ها و مجلات عکس و داستان شهوی و مسائل جنسی بی پرده نخواهد بود و مشروبات الکلی قدغن می شود. و بیت و المال و دارایی عمومی وظیفه دارد برای هر کسی که می خواهد ازدواج کند کمک لازم را بنماید. او با جدایی دین و سیاست مخالف بود و می گفت پیامبر اسلام کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خدا واگذار ننمود . برای این که اسلام همه چیز را برای خدا می خواهد و ازآن خدا می داند. و قیصر را وقتی به رسمیت می شناسد که قانون های الهی را اجرا کند.
سید قطب مهمترین وظیفه ی حکومت اسلامی را در ساختن فرد مسلمان می داند و این که او را از پرستش غیر خدا ( اوهام ، خرافات ، افسانه ها و هوس ها و ...) باز بدارد . و وجود مراکزی برای پرورش و تربیت اسلامی افراد را ضروری می داند و در ادامه ی این چنین می نویسند: اکنون که نظریات اسلامی از همه ی نظریات دیگری که بشریت امروز آن را می شناسد پیشرو تر و مترقی تر است چرا ما آن ها را به مردم عرضه نکنیم ؟
سید قطب می گوید جنبش و راه روش آشکاری است که کمتر کسی حقیقت ما را آن طور که هست درک می کند. راه اخوان همان راه خداست . راه پی ریزی جامعه بر اصول و پایه های اسلامی است و اخوان سراسر جهان اسلامی را که ( وطن بزرگ خودشان می دانند ) رها از هر گونه استعمار می خواهد . اخوان المسلمین خواستار حکومت اسلامی هستند یعنی اجرای قانون و شریعت اسلامی و نیازمند آن نیست که طبقه ی خاصی ( شیوخ و روحانیون ) متصدی شوند و در همه ی شئون مردم دخالت کنند و هر وقت قوانین اسلامی اجرا شد در آن روز حکومت اسلامی تشکیل شده است بدون آن که نظر خاصی به گروه مشخصی باشد. اخوان مالکیت موجود در مصر را ، در زمان فاروق ، نقد می کند و آن را نامشروع می داند. و خواهان تصفیه ی کامل یاران و همکاران فاروق می شوند و از این که دهقانان به برده ای برای ادارات دولتی تبدیل شده اند اعتراض کرده و خواستار تجدید مالکیت اراضی و محدود شدن کیفیت رابطه ی مالک و مستاجر بوده و هوادار اجرای سیستم مزارعه ی اسلامی می شوند.
اخوان خواستار روشن شدن وضع درآمد ها و از بین بردن تفاوت فاحش بین حقوق کارمندان دولتی و یا دستمزدهای کارگران هستند . و خواهان تامین وسایل حداقل زندگی شامل : خوراک کافی ، پوشاک لازم ، مسکن آسایش بخش ، درمان و تعلیم مجانی ،تضمین اجتماعی در برابر بیماری ، ناتوانی ، پیری و بیکاری می باشد . و اگر برای تامین این شرایط مالیات و زکات کافی نباشد . دولت صالح اسلامی ما زاد اموال و دارایی ثروتمندان را خواهد گرفت و در راه مصالح عمومی و نیازمندان به کار خواهد انداخت . اخوان حامی دهقانان و کشاورزان است و خواستار عضویت آنان در سندیکاها و اتحادیه های کارگری است . سید قطب می گوید اسلام در راه بسط عدالت اجتماعی مبارزه می کند همان طور که سوسیالیست ها در این راه نبرد می کنند و در میدان عدالت ملی و سیاسی نبرد می نمایند چنان که گروه های ملی در این راه به پیکار برخاسته اند و در میدان عدالت انسانی نیز می جنگند . همان طور که اخوان المسلمین می خواهند . از نظر اخوان آن ها برای رسیدن به اهدافشان فقط یک راه دارند و آن این است که برای خود پرچم واحدی برگزینند و هم گام با دیگر هم فکرانشان دور هم جمع شوند . به اعتقاد آنان دوران ناسیونالیسم منطقه ای و ناسیونالیسم وابسته به نژاد به سر رسیده است و باید در کنار دو بلوک شرق و غرب که برای یکجا بلعیدن مسلمانان آمده اند بلوک سوم اسلامی به وجود بیاید .
اسلامی که غربیهای مسیحی ( که در جنگ های صلیبی بیش از نهصد سال با مسلمانان جنگیدند ) و هم پیمانانشان در شرق میانه امروز به آن نیاز پیدا کرده اند و از آن حمایت می کنند اسلامی نیست که با استعمار و خودکامگی مبارزه می کند ، بلکه استعماری است که با کمونیسم مبارزه می کند . بنابراین غربی ها برای خاورمیانه یک اسلام غربی را لازم دارند . اخوان جهاد را کار و فداکاری برای اسلام نامید . اما بعد ها از طرف عده ای از مخالفانش مورد انتقاد قرار گرفت.اخوان امروز هم به عنوان یکی از گروه هایی که نقشی فعال در جنبش اسلامی باز ی می کند شناخته می شود.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶

گوشه ای از یک واقعیت خیالی به نام زندگی

بعضی وقت ها انگار روح سزار ، ناپلئون ، اسکندر، چنگیز و هیتلر به یکباره در من حلول می کند و در میان کتاب ها به دنبال فتوحاتی چند امتداد کلمات را پی می گیرم . مانند نیچه همه ی ارزش ها را زیر سوال می برم و سعی می کنم به ا ندازه ی توانایی خود سوال های پیچیده ی آواره در کوچه پس کوچه های ذهنم را به مسیری صحیح هدایت کنم.سوار بر ماشین زمان به ده هزار سال پیش می روم و به دنبال ریشه ی اسطوره هایی می گردم که امروز اعتقادات ما شده ا ند. گاه شعری می خوانم و آیدای شاملو به یکباره نازنین دختر رویاهای من می شود. بهار مشیری را لالایی ای می خوانم و عشق مارکس به ینی ، نیچه به لوسالومه و هیتلر به گلی و اوا براون را با موسیقی شعر نیما تصویر می کنم.تاریخ من از سومر آغاز نمی شود . به دنبال جای گام های اولین انسانی هستم که آگاهانه روی زمین راه رفت و چشمش را به آسمان فرو بست.گاه که در میان حصار دودی سیگارهایم اسب خیالم نفسی تازه می کند با کنار رفتن دودها دروازه های بسته ی دیگری را می یابم که برای پیدا کردن کلید باز کردن آن ها هنوز هیچ کاری نکرده ام .
روح مری ولستون کرافت بر من می خندد. کنفوسیوس از این که آرمان شهر خیالیم را در آینده می جویم بر من خرده می گیرد و من بی تفاوت به این می اندیشم که چند صد میلیون سال دیگر شهر خیالم را باید در کدام کهکشان ترسیم کنم. دانشمندان برقکار در کمیسیون هایشان اعدام با صندلی الکتریکی را پیشنهاد داده ا ند. اما فراموشی این حکم با گشتی در میان داستان های صادق کار آسانی است. مرگ و زن امیدوارانه تر و وحشتناک تر از حکم کمیسیون است و من شجاعانه صفحه ی بعدی را از سر می گیرم . فکر عدالت افلاطونی را از سر بیرون کرده ام و مانند سقراط در سلول اتاقم قدم می زنم و به تولد ارسطو می خندم. آخر همه این نوای فروغ است که با زنانگی جاودانه اش دردهای مرا مرهمی چند می نهد و من چگوارا می شوم....

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

فاصله ی عمودی

از بچگی از ارتفاع می ترسیدم. در کنار بناهای بلند احساس حقارت می کردم. سقوط از ارتفاع واهمه ای است که هنوز آن را با خود دارم . احساس حقارت در کنار بلندی ها ، ارتفاع آن را برای من چند برابر می کرد.هر بار که ما را از خدا می ترساندند من فقط از ارتفاع آسمان می ترسیدم. هیچ وقت دوست نداشتم از ارتفاع چیزی بخواهم. شب ها که حچم سنگین آسمان بیشتر خود را نشان می داد در خیالم به روزی فکر می کردم که این حجم بزرگ بر زمین سقوط کند. هیچ دوست نداشتم که بعد از مرگ آن بالا زندگی کنم.
تمام چیزهایی که امروز مرا آزار می دهد ریشه در همین ترس از ارتفاع دارد.
بارها سعی کردم این احساس را در خودم خفه کنم اما دلیل آن صرفا بلندی نبود. من از درخت جلوی پنجره ی اتاقم فقط به خاطر بلندی آن نمی ترسیدم. بلکه ارتفاع آن حسی را در من القا می کرد که مرا از درون عذاب می داد.
آن روزها تمامی فاصله های عمودی برای من هول برانگیز بود و امروز هر آن چه برایم هول برانگیز است یک فاصله ی عمودی است.
تمامی اختلافات هول برانگیز یک فاصله ی عمودی است. حتی فتح یک فاصله ی عمودی هم هول برانگیز است.
امروز با این که هنوز از فاصله های عمودی می ترسم اما دریافته ام که با مقداری شجاعت می شود دیو عمودی زندگی را هم از پای درآورد تا شاخ های این اژدها به جای سیر به سوی آسمان ها راهی برای خود در زمین پیدا کند.

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

" زنان و مردان با هم برابرند"؟!؟



دو نوشته ي زير را از دو نفر نويسنده كه يكي در غرب و ديگري در شرق زندگي كرده است را در نظر مي گيريم:
نيچه :
"همه چيز زن معماست و همه چيزش را يك راه گشودن است كه نامش آبستني است! مرد وسيله اي است براي زن . هدف هميشه بچه است. اما زن براي مرد چيست؟ مرد راستين خواهان دو چيز است :خطر و بازي. از اين رو زن را هم چون خطرناكترين بازيچه مي خواهد. مرد را براي جنگ بايد پرود و زن را براي دوباره نيرو گرفتن جنگاوران. ديگر كارها ابلهي است! جنگاور ميوه ي بسيار شيرين دوست نمي دارد. ازين رو دوستدار زن است زيرا شيرين ترين زن نيز تلخ است. زن كودك را به از مرد در مي يابد ، اما كودكي در مرد از زن بيش است. در مرد راستين كودكي پنهان است كه خوش دارد بازي كند . بياييد اي زنان و كودك را در مرد بيابيد! زن بازيچه ي باد پاك و ظريف ، همچون گوهري، رخشان از فضيلت هاي جهاني كه هنوز در كار نيست . در عشقتان فروز ستاره فرزان باد! و اميدتان اين باد ، بادا كه ابر انسان را بزاييم ! در عشقتان دليري باد ! با عشقتان بتازيد بر آن كس كه در شما هراس مي انگيزد. عشق شما فخر شما باد ! زن جز اين كمتر فخري مي شناسد. و اما ، فخر شما اين باد : بيش از آن دوست بداريد كه دوستتان مي دارند و در اين كار هرگز از هيچ كس واپس نمانيد. مرد را از آن زن هراس بايد آن گاه كه زن عاشق است. چه آن گاه است كه زن همه چيز را فدا مي كند و هيچ چيز ديگر را در نظرش ارجي نيست.مرد را از زن هراس بايد آن گاه كه زن بيزار است . زيرا مرد تنها در ژرفناي روانش شرير است، اما زن بدذات است. زن از چه كسي از همه بيش بيزار است؟ آهني به آهنربا چنين گفت : ،از تو از همه بيش بيزارم كه كشش داري اما نه چندان كه به خود بكشاني .شادكامي مرد اين است : من مي خواهم . شادكامي زن اين :او مي خواهد . زني كه با تمامي عشقش فرمان مي برد چنين مي انديشد : بنگر كه جهان هم اكنون كامل شده است! زن مي بايد فرمان برد تا براي رويه ي خود ژرفايي بيابد. نهاد زن رويه است. لايه اي پر جنب و جوش بر روي آب هاي كم ژرفا . اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غارهاي زير زميني مي خروشد. زن قدرت او را حس مي كند اما آن را در نميابد. "
" به سراغ زنان مي روي ؟ تازيانه را فراموش مكن!"


در ميان شعرهايي كه نزار قباني سوريه اي برا ي لبنان سروده است و لبنان را به يك زن تشبيه كرده است مي توان نظر او را در مورد زن به خوبي درك كرد.
"من ياراي آن ندارم كه تو را تغيير دهم .../ يا ترا تعبير كنم .../ باورمكن كه مردي بتواند زني را تغيير دهد.../ ادعاي مردها دروغ است كه خيال مي كنند ، آن ها زن را از ميان دنده هاي خود آفريدند.../ زن به هيچ وجه از دنده ي مرد بيرون نمي آيد .../ اين مرد است كه از حوض زن بيرون مي آيد .../ همچنان كه ماهي از حوض آب بيرون مي آيد .../ "
"من نيروي آن را ندارم كه چيزي به تو ياد دهم .../ زنانگي تو خود دايره المعارف است ... "

نيچه يك غربي است و نزار قباني يك شرقي !

نيچه در فرهنگي زندگي مي كند كه ديدگاه نسبت به زن با ديدي كه مرد شرقي نسبت به زن دارد متفاوت است.
در فرهنگ نيچه ، زن توانسته است تا حدودي حقوق و قوانين انساني خود را به دست بياورد. اما در اين راه داستان به گونه اي ديگر شكل گرفته است . به نظر نيچه زن راه خود را اشتباه رفته است! و پا را از آن فراتر نهاده است! و اين كار نه تنها به او كمكي نكرده است بلكه زنانگش را هم از او گرفته است! او ديد مرد شرقي را در مورد زن شرقي پذيرفته است!
اما نزار قباني در فرهنگي زندگي كرده است كه زن نه تنها براي حقوق خود مبارزه نكرده است بلكه حتي با حقوق خود آشنايي ندارد. و هر چه براي او ارزش تلقي كرده اند را بي چون و چرا پذيرفته است! و اينجاست كه نزار تصميم مي گيرد از زن بنويسد و براي زن!




اما براستي جايگاه زن كجاست و حقوق زن را چگونه بايد تعريف كرد؟

طبق قوانين حقوق بشر :
ماده 1
تمام افراد بشر آزاد به دنیا می آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند . همه دارای عقل و وجدان می باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.
ماده 2
هر کس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، خصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است ، بهره مند گردد...
ماده 3
هر کس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد

ماده 4
احدی را نمی توان در بردگی نگه داشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.
ماده 5
احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.
ماده 6
هر کس حق دارد که شخصیت و حقوق او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود .


در جامعه كه نيچه در آن زندگي مي كند (غرب) درست مانند جامعه اي كه نزار زندگي مي كند(شرق) زن هيچگاه در جايگاه واقعي خود قرار نگرفته است!
زن گاهي آن چنان تحقير شده است كه به عنوان يك برده در خدمت مرد بوده است. و گاه مانند موجودي فرازميني مرد را برده ي خويش كرده است.
اما جدا از اين طرز تفكر ها كه ريشه در تاريخ زندگي انسان ها و نيازهاي آن ها دارد جز در مقاطع خاصي از تاريخ زن همواره تحقير شده است و كمتر از حقوق انساني خويش برخوردار بوده است.

اعلاميه ي زير كه به مناسبت سال جهاني زن در سازمان ملل متحد قرائت شده است را مورد توجه قرار مي دهيم .


" اصل تساوي حقوق مردان و زنان در منشور ملل متحد و همچنين در اعلاميه ي جهاني حقوق بشر اعلام شده و در ساير ميثاق ها و اسناد بين المللي نيز مورد تاييد قرار گرفته است.
به علاوه سازمان ملل متحد به همان گونه كه در كنفرانس بين المللي حقوق بشر نيز تاكيد شده ، كرارا اين اصل را مورد شناسايي و پذيرش قرار داده كه بدون شركت كامل زنان دوش به دوش مردان در تمام زمينه ها حفظ صلح و تضمين پيشرفت اقتصادي و اجتماعي ميسر نيست.
بدبختانه پيشرفت در اين جهت با كندي بسيار صورت گرفته است و هنوز هم شكاف وسيعي بين اصول مورد قبول و روش هاي معمول وجود دارد. در جستجو براي بهبود كيفيت زندگي كه عامل مشخصه ي جهان نوين است ، نمي توان پيشرفت زنان را جدا از مشاركت كامل آنان در امور رشد و توسعه تلقي نمود.
آروزي ما داير بر اين كه زنان سرچشمه ي جديدي براي موازنه و هماهنگي اجتماعي بشوند مبتني بر آن است كه به طور كامل به اشكال سنتي تبعيض در تقسيم كارها پايان داده شود. (اعلاميه ي پشتيباني از سال بين المللي زن ژانويه ي 1975) "

در قرن بيست و يك زماني كه ما توانسته ايم در ابعاد بسيار بزرگ و بسيار كوچك ، جهان پيرامون خويش را شناسايي كنيم و آن را در جهت رفاه و آرامش انساني در اختيار خويش قرار دهيم آيا مسئله ي زن اينقدر پيچيده است كه نتوانسته ايم آن را هضم كنيم؟ شايد واقعا هنوز به اين جمله اعتقاد نداريم كه " زنان و مردان با هم برابرند"؟!؟


پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

مدرسه ی حیوانات

در جنگل دنیا در نقطه ی به هم رسیدن آب های سرد و گرم در جزیره ای ناشناخته شهری بود. شهر حیوانات. شهری که در میان درختان انبوه پنهان بود و دست هیچ انسانی به آن نرسیده بود.حیوانات در طبیعت وحشی رام شده بودند. آن ها هیچ وقت انسان را ندیده بودند حتی اسم انسان هم به گوششان نخورده بود. در ذهن آنان حیوان همان انسانی بود که ما براي خود تعريف كرده ايم. آن ها تمام دنیا را در وسعت جزیره ی خویش یافته بودند.
جزيره در ميان آب هاي نيلگون هم چون مرواريدي سر برآورده بود و خانه ي حيواناتي شده بود كه فكر مي كردند اجدادشان يك روز از آسمان آمده اند. از جزيره اي در ميان آب هاي آسمان. دنيا براي آن ها كمي آن طرف تر به بن بست مي رسيد. شايد آن جا همه چيز پايان مي يافت و آب ها به جايي مي ريختند كه ارواح سرگردان در آن جا مشغول شستن گناهان خود بودند. حيوانات مدت ها بود فهميده بودند كه غريزه ي اصلي دنياي حيوانات آن ها را به خطر مي اندازد. و حس كرده بودند كه آن طرف غريزه يعني آگاهي به زندگي آنان معنايي خاص مي بخشد.
شير سلطان جنگل آگاهي و قدرت را شرط انسان بودن مي دانست. او آگاهي را مستلزم قدرت انديشه و قدرت را نگهبان آگاهي مي دانست. سلطان تمامي تلاشش اين بود كه با آگاه كردن حيوانات غريزه را از آن ها بگيرد. جنگل براي سلطان به منزله ي سيركي بود كه به تمام حيوانات ياد مي داد كه با دو پا راه بروند ، حرف بزنند و غريزه اصلي را به صليب بكشند.
جنگل قانون داشت. آنان طبق قانون متولد مي شدند با قانون بزرگ مي شدند و در سايه ي قانون خود را انسان مي ناميدند.
مدت ها بود كه ديگر نوآوري نداشتند انگار ديگر چيزي براي يادگيري وجود نداشت و معارفشان به انتها رسيده بود. ديگر جزيره فكر نمي كرد.قانون ها ابدي شده بودند. هيچ قانوني زير نور آفتاب نمي پوسيد و به گذشته نمي پيوست. شايد براي آن ها زمان مفهومي نداشت. زمان عبارت بود از يك روز تا روز بعد و دوباره از ديروز شروع مي شد و به امروز مي رسيد .فردا براي آنان معنايي نداشت حتي امروز هم در ديروز معنا نمي يافت. هر روز يك روز بود و عبارت بود از گذر يك شي نوراني در آسمان خيالشان و سير زندگي بر روي يك كمان كه از پيدايش آنان شروع و به خانه ي ارواح در آن طرف دريا ها ختم مي شد.
آگاهي به بن بست رسيده بود. هيچ مرغي پرواز را ياد نگرفته بود. اصلا ديگر به پريدن فكر نمي كردند. ماهي ها هم از ترس اعماق به زيستن در ساحل فكر مي كردند ، ساحلي نزديك.

يك روز كه جزيره در زير نور آفتاب و دربستر راكد زمان در ميان آبي هاي زمين و آسمان آويزان بود ناگهان زمين غرشي كرد و دود از مركز جزيره همراه با صدايي غران ساعت راكد جزيره را به حركت درآورد. دلفين پير كنار ساحل با گوزن مشغول بحث هاي روزانه بودند كه ناگهان صدايي بلند آن ها را شوكه كرد. دلفين به گوزن گفت آتشفشان! و در حالي كه آتشفشان را براي گوزن توضيح مي داد با سرعت شناكنان در كنار ساحل حركت كرد تا خود را به طرف ديگر جزيره برساند. گوزن هم كه از صداي انفجار هاي پياپي ترسيده بود در ركاب او شروع به دويدن كرد. بچه هاي مدرسه كه در طرف شرقي جزيره سكونت داشتند همه دلواپس خانواده هايشان در مركز جزيره بودند. ميمون پير به هيچ كدامشان اجازه نداد كه از مدرسه بيرون بروند فقط گوزن بود كه طبق عادت هر روز بيرون رفته بود.ميمون در قبال شاگردانش تعهد داشت. صداي به هم خوردن سنگ ها از كيلومتر ها شنيده مي شد. انگار هوا به يكباره چندين درجه گرمتر شده بود و اين باعث مي شد كه بچه ها با استرس بيشتري ماجرا را پيگير شوند. تنها خانواده اي كه خانه اش در مركز جنگل نبود خانواده ي گوزن بود كه سال ها قبل به خاطر قانون گريزي به غرب جزيره تبعيد شده بودند. گوزن و دلفين سعي كردند خودشان را به قسمت غربي جزيره برسانند اما ناگهان از دور گدازه ها را ديدند كه تمامي مركز جزيره را درنورديده و مثل سيلي از آتش همه چيز را با خود سوزانده و از غرب جزيره عازم دريا بود. دلفين نگاهي كرد و ناگهان ايستاد و گوزن را هم از طي كردن بقيه ي مسير منصرف كرد. همه رفته بودند. همه چيز از بين رفته بود.ديگر كسي زنده نمانده بود. گوزن و دلفين اندوهگين به سمت شرقي جزيره برگشتند و داستان را براي بازماندگان جزيره تعريف كردند.
از تمدن انساني حيوانات تنها يك مدرسه مانده بود.
مدرسه ي حيوانات!

گدازه هاي آتشفشان تمامي حيوانات مركز و غرب جزيره را با تمامي آثار قوانين انساني – حيوانيشان همراه با آب هاي غرنده به سمت خانه ي مردگان در آْن سوي آبي هاي دريا فرستاده بود.

جزيره تنها شده بود. جزيره از هميشه تنها تر شده بود. روح زنده ي جزيره فقط در يك مدرسه محبوس مانده بود. مدرسه مي بايست هر آن چه را گدازه ها با خود برده بود ، دوباره از نو بازتوليد كند. ديوار ارزش ها فرو ريخته بود. فرصتي بود تازه تا درميان داغ از بين رفتن ارزش هاي نيك و ارزش هاي به ظاهر نيك پلي زده شود از حيوان به سوي ابر حيوان . از حيوان به انسان.
اما ميمون پير توانايي آن رانداشت كه هدف را به دانش آموزانش بياموزد. چيزي از ذوب شدن فرهنگ فراحيواني جزيره نگذشته بود كه ميمون پير به جاي شير سلطان جنگل قانوني تصويب كرد. قانوني كه حتي آن سوي آب ها را هم فراموش كرده بود .
قانون لذت هاي حيواني
ميمون پير مي بايست معلم نسل ها مي شد. نسل هايي كه پدرانشان تنها بازماندگان نماينده ها ي آسمان بودند.

براي حيوانات جزيره همه چيز به بن بست رسيده بود. انسان براي حيوان مرده بود. ديگر كسي به فرا حيوان فكر نمي كرد.
اما همه چيز براي انسانيت به بن بست نرسيده بود. دلفين پير خردمند مي دانست كه انسان هنوز نمرده است و به گذار به سوي ابر حيوان فكر مي كرد. دلفين تصميم خودش را گرفته بود. دلفين عبور از دريا را گذار به سوي ابر حيوان مي دانست. دلفين تنها كسي بود كه اعماق آب ها را ديده بود. دلفين سال ها پيش سفري به آن سوي آب ها كرده بود. تا آن جا كه او رفته بود اثري از خانه ي ارواح نبود. آن جا حيوانات دو پايي را ديده بود كه در سرزمين خودشان حتي در اسطوره هاشان هم اثري از آن ها نديده بود. بعد از بازگشت تلاش كرده بود كه آن چه ديده است را براي ديگران بازگو كند اما كسي حرف هاي او را باور نمي كرد.
به خاطر حرف هايي كه دلفين بر سر زبان ها انداخته بود و موجب برخي قانون گريزي ها شده بود. سلطان او را از ارتباط با ساكنان جزيره محروم كرده بود. اما گوزن حرف هاي او را باور كرده بود. همين ارتباط فكري باعث دوستي عميقي بين آن ها شده بود. آن ها حتي در زمان تحصيل هم كه تمامي بچه هاي جنگل را بايد از خانواده ها جدا كرده و در شرق جزيره آموزش مي دادند از هم ديگر جدا نشده بودند و هر روز با همديگر بحث مي كردند.
بعد از آن اتفاق بزرگ مدرسه هم ديگر چيزي براي ياد داشتن به حيوانات جنگل نداشت.
افول اخلاق آن ها را به حيوانيت واپسين متمايل مي ساخت.
همه چيز فراموش شده بود. و تنها چيزي كه مانده بود غريزه ي اصلي بود.
"شير – خوك " پسر شير سلطان جنگل كه سال ها پدرش با غريزه ي حيواني مبارزه كرده بود سر دسته ي آن ها شده بود. پدر او سال ها قبل با دختر خانواده ي خوك ها ازدواج كرده بود تا غريزه ي مهار نشدني آن ها را كنترل كند اما امروز شير- خوك نه تنها حامي ايده هاي پدر نشده بود بلكه منجي خصلت هاي حيواني خوك هايي شد كه امروز قدرت شير را هم با خود يدك مي كشيدند.
جايي كه بايد مهد تمدن حيوان مي گرديد مهد حيوانيت مدرن شده بود.
گوزن وقتي كه اوضاع را بر اين منوال ديد جز براي ديدن خرگوش به مدرسه بر نمي گشت. او خرگوش را نماينده ي تمامي خصوصيت هايي مي ديد كه دلفين براي او از آهو گفته بود.
آهويي كه براي ساكنان جزيره ي او يك اسطوره بود.
حيوانات مدرسه به جاي زندگي در بطن جامعه ي خويش و فرهنگي كه در طول سال ها به دست آن ها رسيده بود امروز در ميان ديوارهايي به نام مدرسه غريزه ي حيوانيشان را پرورش مي دادند.
مدت ها گذشت و ديگر چيزي از تمدن حيواني آن ها نماند. انگار هيچ وقت جز اين نبوده اند.
آن ها به حيوانيت واپسين باز گشته بودند.
حيوانات مدرسه آموزش را كنار گذاشته بودند و در ميان جنگل به زندگي حيواني خود، بي هدف ادامه مي دادند. خرگوش اغلب اوقات خود را با دوستش بزغاله مي گذراند . آن ها تنها مونثان جزيره بودند و براي بقيه بسيار مهم بودند.
"شير- خوك "،" گرگ" ،"اسب" و "روباه" ديگر جز غريزه ي اصلي به هيچ چيز فكر نمي كردند. آن ها تمامي وقت خويش را صرف جلب توجه كردن خرگوش و بز مي كردند.
گوزن هم ديگر از اصلاح آنان نااميد شده بود. اما به خاطر خرگوش هر كاري را براي بازگرداندن آنان به مسير حركت به سوي انسانيت انجام مي داد و سعي مي كرد تمامي چيزهايي كه دلفين به او ياد مي داد را به بقيه آموزش بدهد اما حرف هاي او هيچ تاثيري در آن ها نگذاشت.
نه تنها مدرسه آن ها را براي انسانيت آماده نكرده بود بلكه پتانسيل آن ها را هم براي گذار از حيوانيت از آن ها گرفته بود. انگار مدرسه جز در بطن اجتماع مدرسه نبود.

يك روز كه گوزن نا اميد از اصلاح آنان كنار دريا منتظر دلفين بود هر چه منتظر ماند خبري از دلفين نشد. قبل از تاريك شدن هوا تمام جاهايي كه حدس مي زد دلفين آن جا باشد را گشت اما از دلفين خبري نشد.

مدت ها هر روز گوزن كنار ساحل در محل قرار هميشگي انتظار دلفين را مي كشيد. اما او هيچ وقت برنگشت.

دلفين رفته بود.

تنها انگيزه اي كه باعث مي شد گوزن آن شرايط سخت را تحمل كند خرگوش بود. اما يك روز كه گوزن براي ديدن خرگوش به قسمت شرقي جزيره برگشته بود خرگوش و بز را ميان درختان جنگل خوشحال و شادمان مشغول بازي با "شير-خوك" ، "روباه"، "گرگ" و "اسب" ديد.
با دقت به او نگاه كرد و به طرف دريا برگشت. دريا آرام تر از هميشه به نظر مي رسيد. مي توانست آهوي روياهايش را در ميان آب ها ببيند.انگار كسي او را به آن طرف آب ها صدا مي زد. توده اي از نور آن طرف آب ها به او چشمك مي زد. احساس قدرت عجيبي به او دست داد.به سوي دريا خيز برداشت. با صلابت به مسير خود ادامه مي داد حتي يك بار هم به جزيره نگاه نكرد. صداي نفس هايش امواج را خروشان راهي ساحل كرده بود.دريا به شدت بر گونه هاي جزيره سيلي مي زد و گوزن محو زيبايي توده ي نور در دوردست ها شده بود.









یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

گورکنان قانون گذار



نیمه های شب بود. مرگ بر چشمانش استیلا نمی یافت. تا زنده شدن صبح عقربه چند بار دیگر باید دور خودش می چرخید. شنیده بود بعضی ستاره هایی که هر شب با او حرف می زنند سال هاست که مرده اند. دیگر به ستاره ها هم اعتماد نداشت.ستاره ی دنباله دار قوس کوتاهی زد و مرگ بر سینه ی شب آرام گرفت. ابرهای سیاه نوید باران می داد اما جغدها روی چراغ راهنما نشسته بودند تا چراغ به ابر رخصت باران ندهد. گورستان وسط شهر بود. مردگان زندگان را دفن می کردند. کسی جیغ نمی کشید. گورها عمودی بودند. انسان باید تا زنده شدن صبح وزن خویش را روی پاهایش احساس می کرد. گورکنان نمایندگان مردمی بودند که هر روز قانون مرگ را با حداکثر آرا تصویب می کردند. مرگ چیز مهمی نبود وقتی که می دانستی با چند دور چرخیدن یک عقربه ، صبح زندگی دوباره آغاز می شد.اگر عقربه ها با اصطکاک زندگی متوقف می شدند و عقربه به صبح نمی رسید زندگی زیر چاقوی جراحی پزشک قانون گذار تلف می شد. گورکنان قبرهای محکومین قانون را آماده کرده بودند. هنوز قانون تصویب نشده بود. ارواح درون شهر بلاتکلیف در انتظار شروع شدن دایره های قانون منتظر روز بودند و ساعتی که اگر اجازه نمی داد انسان زیر چرخ های زمان طبق قانون له می شد. قرار بود فردا قانونی در شهر تصویب شود که رنج انسان کاهش یابد. مجلس قرار بود فردا آزادی انسان را به رای بنشیند. مجلس قرار بود در وسط شهر روبان را به رسمیت نشناسد چون سدی بود در برابر حرکت به سوی خوشبختی. چیزی به صبح نمانده بود. جنازه ها به آسمان نگاه کردند در افق چیزی دیده نمی شد. خبری از باد هم نبود . جغدها هنوز در شهر پرسه می زدند. خفاش ها شیفت کاریشان را عوض کرده بودند. جنازه ها به سوی مرکز شهر حرکت کردند تا به ارواح سرگردان خود در مرکز شهر ملحق شوند. ارواح منتظر افتتاح پروژه ی خوشبختی بودند. گورکنان در جلو سیل جنازه ، خندان خود را به وسط شهر رساندند. چیزی به صبح نمانده بود. خبری از خورشید نبود. گورکنان در میان استقبال ارواح و هورا کشیدن اجساد از پله های مجلس بالا رفتند و در بسته شد. قرار بود امروز برای خوشبختی مردم تصمیم بگیرند . قانون تصویب شد با حداکثر آرا. سخنگوی مجلس به مردم تبریک گفت که از امتحان سر بلند بیرون آمده اند. مردم می توانند دیگر زنده نباشند. جنازه ها از این که از آزمون زندگی سربلند بیرون آمده بودند خوشحال به سوی گورهای خود روان شدند. ارواح هم اجازه داشتند ارتفاعات چند هزار پایی را بر زندگی روی زمین پست ترجیح دهند. خورشید هنوز بالا نیامده بود ولی خوشبختی را می شد در نگاه های مردم دید. اینان مردمی خوشبخت بودند!

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

شهر ما خانه ی ما ؟

تا ساعت نه باید کارش را تمام می کرد. بطری های آب معدنی بدون آب هم مایه ی حیات بودند. کاغذ باطله ها خیس شده بودند و بار گونی او را سنگین می کردند اما چاره ای نبود. هنوز دو سطل زباله درامتداد خیابان حافظ زیر و رو نشده بود. خون از انگشتانش می چکید اما چیزی به نه نمانده بود و باید کارش را تمام می کرد. لامپ زیر گذر همدست آشغال دزدان شهر شده بود. او کمک کرده بود که مجرم خرده شیشه ها را از دستش بیرون بیاورد. با دیدن سطل زباله ی پر چشمانش برقی زد. جمله ی شهر ما خانه ی ما معمای او روی سطل های زباله بود. شاید این جمله چیزی کم داشت. خیابان های شهر ما خانه­ی ما جمله ی پر معناتری بود. به سطل آخر نمی رسید. همین یکی را چند بار زیر و رو کرد اما چیز به درد بخوری پیدا نکرد. با خودش گفت حتی به آشغال ها هم رحم نمی کنند.محل کارش را باید عوض می کرد. در گونی را به هم فشرد و با کمک نرده های کنار گذر آن را به دوش کشید. بوی آشغال زیر گذر گربه ها را هم جمع کرده بود.گربه ی سفید آرام آرام از روی لبه ی جدول خود را به آن جا رسانید. زیر نور برق می زد. مانند گربه های شمال شهر که روی کاناپه غلط می خورند بی خیال بود. پشت سر مرد به راه افتاد . از پله های پل عابر پیاده بالا رفت. مرد کاغذهای خیس را روی سطح سرد پل پهن کرد و کارتنی که دیشب به زور از همکارش در خیابان جمهوری پس گرفته بود را تا نصفه روی خودش کشید. پاهایش یخ زده بود. گرسنه بود ولی هنوز دوستش بر نگشته بود. چشمان پر از خواهش گربه گرسنگی را از یاد او برد . گونی را زیر و رو کرد و مقداری از پس مانده های غذای جلوی سفارت خانه را جلو گربه ریخت و با هم زیر نور لامپ های ساختمان بورس خوابیدند شاید فردا سهمی هم به آن ها برسد.

مرگ عشق

ادامه دادن بی فایده بود . می دانست بی فایده است. این را خوب می دانست. درست مثل آن که با تکه ای زغال روی لوحی سیاه شعری عاشقانه نقش کنی.
دستگیره را چرخاند و در را آرام آرام باز کرد. آنقدر که بتواند انتهای سالن را کاملا دید بزند. سایه ای او قبل از او وارد شده بود . به ساعتش نگاه کرد. ساعت از هفت گذشته بود. باز هم دیر رسیده بود. او همیشه دیر می رسید .
این آخرین فرصت او بود که از دست رفت. اما زیاد پشیمان نبود. انگار می دانست که چیزی تغییر نمی کرد. از پرستار پرسید ببخشید مریض این بخش ...؟! قبل از این که جمله را به آخر برساند جواب همراه با خشونت پرستار را شنیده بود. او رفته بود شاید برای همیشه رفته بود.می خواست خیلی زود همه چیز تمام شود . بریده بود و دیگر تحمل آن همه درد را نداشت. کاش می توانست تمام آن خاطرات را خط به خط پاک کند. روی دیوار نوشته ای بود که رنگ کلمه ای از آن با بقیه فرق می کرد. آن کلمه به بهانه ی کلمه­ی دیگری نوشته شده بود. عشق فقط یک وسیله بود یک بهانه! او زندگی را خوب فهمیده بود و دیگر آن کلمه در نظر او آن چندان فریبنده نبود .حتی به او آن قدر امید هم نمی داد که تلاشی برای از سر گرفتن زندگیشان انجام دهد . ادامه دادن بی فایده بود. او این را خوب می دانست.

زندگی بر دوش ماست؟

پرده ها را تا انتها کنار زد. انتظار نور پایان یافت. پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را در آغوش گرفت. دنیا همین یک اتاق نبود. وزش نسیمی ملایم صدا را با سکوت آشتی می داد. انبوه جمعیت که زندگی را بر دوش خود حمل می کردند امتداد خیابان را در آروزی خوشبختی به سوی مقصدی نامعلوم طی می کردند. از آن بالا انسان ها چقدر کوچک به نظر می رسیدند. دیگر به سقوط فکر نمی کرد. نفس عمیقی کشید. دست ها را از طرفین باز کرد .گردنش را به سوی آسمان چرخاند و با بیرون دادن بازدمش اندیشه هایش را به سوی آن طرف کوه ها پرواز داد. اما آرامش او فقط همین چند لحظه طول کشید. باد اندیشه هایش را به اطاق بازگردانده بود. پنجره ها چند بار به هم کوبیده شدند و با افتادن ضامن پشت پنجره ، دنیا به حجم واقعی خود باز گشت. سکوت فراق صدا را فریاد می زد. باد ابرها را روی آسمان شهر گسترده بود و زندانبان نور شده بود. مردمی که زندگی را در وسط خیابان زیر باران رها کرده بودند و هر کس در گوشه ای پناه گرفته بود. رعد و برق شهر را نشانه گرفته و تگرگ آن را به تیر بسته بود. انعکاس نور برق تاریکی اتاق را به آتش کشید. مرد پرده را کشید. انگار مجازات او از همین دنیا شروع شده بود!

خروج از در شرقی

ببخشید میخواستم چند لحظه جزوه ی شما را ببینم. جزوه را ورق می زند ولی فقط به رسم الخط و رنگ هایی که در آن به کار رفته نگاه می کند. استاد درس را دوباره از سر می گیرد. دخترک بر می گردد و با نگاهش دفترش را از او باز پس می خواهد. کلاس ادامه پیدا می کند. دنبال راهی می گردد که دل او را به دست آورد. دنبال راهی می گردد که دختر را بخنداند. خنده های او را دوست داشت و از این که هر بار در کلاس پارازیتی می انداخت و دخترک می خندید آن چنان هیجانی به او دست می داد، انگارکه دیگر از دنیا چیزی نمی خواست. او که هیچ وقت کلاس را دوست نداشته بود کلاس برایش میعاد گاهی شده بود که هر روز انتظارش را می کشید. شب ها وقتی که تنها در بالکن خانه می نشست در آسمان تصویر دخترکی را می دید که از فرط خنده دستش را روی شکمش می گذاشت و سرش را روی دفترش خم می کرد و بعد از مکثی کوتاه وقتی سرش را بلند می کرد هنوز آثار خنده در او به چشم می خورد. و ناگهان تصویر مانند نور پروژکتوری که خاموش شود کم کم کوچک و کوچکتر می شد و مانند ستاره ای در آسمان به او چشمک می زد. هر روز خیلی زودتر از دوستانش به دانشگاه می رفت. و جلوی پنجره ی محاط بر ورودی دانشگاه می نشست و در انتظار رسیدنش چشم از پنجره بر نمی داشت. دختر با لبخند همیشگی بر لبش آرام آرام از در شرقی دانشگاه وارد می شد و به ناگاه بر سرعتش افزوده می شد. کوله پشتی بر دوشش سنگین می نمود. سرمای اوایل صبح باعث می شد که او مثل بچه دبستانی ها دست هایش را جلو دهانش جمع کند و از گرمای خودش در آن ها بدمد. در میان راه اگر به آشنایی می رسید پسرک از دور خوب نگاه می کرد تا نکند کسی دل دخترک را از او برباید. به نگاه های او و حالات صورتش خوب توجه می کرد. هنوز چند روزی بیشتر نبود که با او همکلاس شده بود. اما انگار سال ها بود که او را می شناخت ولی بر اثر سانحه ای تمام خاطرات گذشته را فراموش کرده بود. هر چه بود انگار حسی نسبت به او داشت. اما خودش مطمئن نبود که آیا دوستش دارد یا نه؟ چند بار دیگر آن روز سعی کرد که با او ارتباطی برقرار کند اما نه خیلی سخت تر از آن بود که فکر می کرد. دخترک از روابط اجتماعی قوی ای برخوردار بود. اما عاملی که پسرک را می ترساند چیز دیگری بود که خودش هم نمی دانست. او با دخترهای دیگر دانشگاه مشکل نداشت ولی نسبت به آن ها حسی هم نداشت. چندین بار در همان اوایل خواست به او بفهماند که دوستش دارد. اما هر بار که سعی می کرد به او نزدیک تر شود بیشتر ازاو دور می شد. یک عشق کوچک باعث شده بود که پسرک بیشتر فکر کند. باعث شده بود که او به چیزهایی فکر کند که تا آن زمان به آن چیزها اصلا فکر نکرده بود. او هنوز دل دختر را به دست نیاورده با او زندگی می کرد. اصرار داشت خود را به دخترک نزدیک کند ولی کارهایی که او می کرد دخترک را ترسانده بود و هر چه بیشتر زمان سپری می شد بیشتر از هم فاصله می گرفتند. بعدها فهمید که دخترک حتی به او فکر هم نمی کند. انگار از همان روز اول او را از دست داده بود. نمی خواست باورکند. ماه ها با خودش کلنجار می رفت چون نمی توانست قبول کند که دخترک او را دوست نداشته است. هر روز که به دانشگاه می رفت بی هدف از در شرقی وارد می شد و شب مثل روحی آواره و سرگردان از همان در خارج می شد. او چند سال با اتفاقاتی که افتاده بود زندگی کرد. او هر روز بیشتر از روز قبل فکر می کرد. کم کم به عامل هایی ایمان آورده بود که تا آن زمان اصلا به ذهنش هم خطور نکرده بودند. او نسبت به چیزهایی بی اعتقاد شده بود که از بچگی با آن ها بزرگ شده بود و آن ها را دور ریخته بود. پسرک تصمیم خود را گرفته بود دیگر از در شرقی وارد نمی شد.

همسر زن است یا مرد؟

معلم موضوع انشای هفته ی بعد را روی تخته­ی سیاه ، درشت نوشته بود. پسرک به نظرش آمد که باید از موضوع هفته­ی قبل ساده تر باشد . شب قبلش هر کاری کرده بود نتوانسته بود بفهمد که بالاخره " زندگی چه رنگی است ؟ " ؟!
به جای فکر کردن بیهوده در مورد مطلبی که چیزی از آن نفهمیده بود با خواهرش تا نیمه های شب فوتبال دیده بودند و پسرک بعد از خستگی از فرط هیجان ناشی از دنبال کردن سرنوشت توپ همان جا جلو تلویزیون آرام خوابیده بود. خواهرش بر خلاف بیشتر دختران ، فوتبال را دوست داشت و از این که نمی توانست مثل پسرها داخل کوچه فوتبال بازی کند احساس کمبود می کرد. اما تلویزیون داخل کوچه نبود و او می توانست سنت ها را دور بزند. صبح روز بعد پسرک می خواست دفتر چند تا از بچه ها را بگیرد تا از هر کدام چند خط بنویسد اما تا دفترش را باز کرد لبخند بر لبانش نقش بست . خواهرش دیشب انشایش را نوشته بود. آن قدر خوشحال بود که تصمیم گرفت پول تو جیبی روزانه اش را بدهد و چیزی برایش بگیرد . هدیه ای که می توانست لبخند را به دختر همیشه زندانی خانه هدیه کند. شاید خوراکی چیز بهتری بود. خواهرش کرانچی و آلوچه جنگلی زیاد دوست داشت. کلاس که شروع شد زندگی ها قرمز ، آبی ، زرد ، نارنجی و سبز بودند. نوبت که به او رسید زندگی یا آن قدر رنگ می باخت که بی رنگ بی رنگ می شد یا آن قدر رنگ ها با هم آمیخته می شدند که سیاه سیاه می نمود. پسرک فکرش را هم نمی کرد که زندگی هم ترش و شیرین و هم تلخ و شور باشد. تا آن زمان پسرک همه چیزی را مثل شکلات و قره قروت می دید . اما خواهرش از نمکزارهایی گفته بود که زندگی را به کام انسان تلخ می کرد. به همین خاطر خواهرش سفید و سیاه را یک رنگ دیده بود . رنگی که در نظر او خود زندگی بود . ابتدا معلم خواسته بود که موضوع هفته ی بعد دلخواه باشد چون خودش هم از موضوع های تکراری و بی هدف خسته شده بود.
دیگر نمی خواست بچه ها در خیال زندگی کنند و هی آرزو کنند که می خواهند در آینده چه کاره شوند. نمی خواست در این ابتدای زندگی بچه ها به خاطر ترس از جهنم گناه را تصویر کنند دیگر نمی خواست که بچه ها برای پیدا کردن نشانه های وجود خدا تفاوت بهار و پاییز را برای خود انشا کنند . حتی بچه ها هم دیگر فهمیده بودند که " علم بهتر است یا ثروت " یک شوخی با ادبانه است.
" زن "
معلم یادش افتاد که فردا روز زن است و برای مادر و همسرش چیزی نگرفته است و در حین این که به این فکر می کرد که کاش حقوق این ماه را سر وقت به حساب واریز می کردند ، با خطی درشت بر روی تخته سیاه نوشت: "زن" و با صدای بلند گفت : زن ، روز زن ، هرچه از زن، اصلا انشای زن !
پسرک روی تختهی سیاه بزرگ واژه ای را دیده که مدتی بود او هم با رسیدن به سن بلوغ جور دیگری به آن نگاه می کرد. پسرک از خودش پرسید چرا زن؟ چیزی نفهمید و در حالی که صدای زنگ به صدا در آمده بود در میان همهمه ی بچه ها پرسید آقا چرا زن؟ معلم دفتر نمره اش را برداشت و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
چون مرد نیست!
ولی باز پسرک چیزی نفهمید ولی احساس کرد که می تواند بنویسد تازه خواهرش هم بود . دفترش را با سرعت داخل کیفش گذاشت و از مدرسه خارج شد. می خواست قبل از هر چیز برای خواهرش خوراکی بگیرد و نمی توانست با دوستانش برود چون باید پیاده می رفت. اگر دیر به خانه می رسید مشکلی پیش نمی آمد چون او زن نبود . او حداقل یک مرد کوچک بود. در راه برگشت به خانه به دخترها بیشتر زل می زد. با خودش گفت من از چه چیز این ها بنویسم مگر نه این که این ها مردانی هستند با روسری و مقنعه. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد. مثل دیوانه ها با خودش خندید و گفت این ها را که نمی شود نوشت. پس زن را چگونه می توانم توصیف کنم در حالی که مرد نباشد. کم کم داشت به خانه نزدیک می شد. دیگر نیاز نبود سر کوچه به انتظار دختر همسایه بنشیند. سر وقت رسیده بود . دختر همسایه هم تازه داشت از مدرسه بر می گشت . قدم هایش را سریع تر کرد. با هم سر کوچه رسیدند. چند بار خواسته بود چیزی بگوید ولی با یک سلام و نگاهی که امتدادش به زمین ختم می شد همه چیز به دفعه ی بعد موکول می شد . بقیه ی کوچه را تا انتهای کوچه ی بن بست ، در میان چشمان دخترک همسایه و به اندازه ی لحظه ای که در او خیره شده بود طی کرد. وقتی وارد خانه شد نمی دانست که چطوری آن همه پله را بالا آمده است.
مادرش گفت منتظر می مانی که پدرت برگردد یا برایت غذا بیاورم ؟ بدجوری گرسنه بود. غذایش را سیر خورد . روی تخت دراز کشید و به عکس ازدواج پدر و مادرش خیره شد. مدام کلمه های زن و مرد را جدا جدا کنار هم می چید اما انگار یکی بودند و در عین حال منفک.
به عکس بیشتر نگاه کرد. راست مرد و چپ زن.با خودش گفت که همسر زن است یا مرد؟! انگار عکس سیاه و سفید حرکت می کرد. کمی بیشتر که دقت کرد پدرش خودش بود و مادرش دختر همسایه!
از عکس بیرون آمده بودند و درست رو به روی هم نشسته بودند. ساعت ها در آزادی کامل با هم حرف زدند و درحالی که روی ابرها قدم می زدند به کوچه ای که هر روز نگاه هاشان در آن جا خفه می شد نگاه می کردند. چقد دلگیر بود کوچه ی بن بست.
مثل دو آشنای دیرین از روزهایی می گفتند که حرف های آن روزها هنوز زنده بودند. نگاه های زنده حرف های منجمد را آرام آرام آب می کرد. آن ها رو در روی هم نشسته بودند مانند دو مرد! یا نه شاید مثل دو زن! و شاید هم مثل ... . حرف های دختر به او آرامش می داد اما دخترک از چیزهایی می گفت که برای او غریبه بود. صدای زن او را به دنیای واقعی بازگرداند و باز به عکس خیره شد. همه چیز سر جایش بود. خواهرش از مدرسه برگشته بود و از پایین پله ها جر و بحث کردن با مادرش را شروع کرده بود و مدام می خواست به او بفهماند که ترافیک بوده است و او بد فکر می کند. با خودش گفت که شاید وقتی دخترها بزرگ می شوند از زن به مرد تبدیل می شوند. مادرش مثل مردها فکر می کرد یا شاید مادرش پذریرفته بود که زن همان است که به او یاد داده اند.
خواهرش که بالا آمد کوله اش را روی تخت کوبید. ناراحت بود ولی انگار عادت کرده بود!
در حالی که به طرف پسرک می چرخید با آرنجش اشک هایش را پاک کرد و با تبسمی معصومانه از نمره ی انشایش سوال کرد.
پسرک کیفش را باز کرد و خوراکی ها را روی میز خواهرش گذاشت و گفت ممنونم خیلی خوب بود بیا یه کم از این خوراکی ها بخوریم.
خواهرش خوشحال شد برای چند لحظه یادش رفته بود که زن است. وقتی که خوراکی ها را با هم می خوردند خواهرش چهره ی همان دختری را به خودش گرفته بود که هر روز صبح او را از خواب بیدار می کرد.
دیگر نمی خواست برای نوشتن انشا از کسی کمک بگیرد. یک روز فکر کردن به او خیلی چیزها آموخته بود.
فردای آن روز که انشایش را خواند معلم به او گفت که اشتباه می کند. زن زن است و مرد مرد. بهتر است بیشتر کار کند. اما او مطمئن بود که زن همان مردیست که معلم می گوید.

سکوت شرم

... تا خانه راهی نمانده بود. انتهای کوچه ی عدالت را به راست پیچید. هرچه به خانه نزدیک تر می شد سکوت را بیشتر احساس می کرد. چیزی برای گفتن نداشت. کنار تیرک چراغ برق ایستاد. جعبه ی سیگارش را از جیب مخفی کاپشنش بیرون کشید و سیگار آخرش را هم روشن کرد. صدای موسیقی خانه­ی همسایه از میان سوراخ ها خود را به آن جا رسانیده بود.همان جا روی لبه­ی جدول نشست . سایه ی او هم به او پشت کرده بود. حتی چیزی برای گفتن به خودش هم وجود نداشت . می خواست برگردد. چند بار رو به رو شدن با او را از خاطر گذرانید اما باز حرفی برای گفتن نداشت. خواست پک دیگری بزند تا هر آن چه درونش را آزار می داد با آتش و دود به آسمان برگرداند. اما سیگار در میان انگشتانش آرام گرفته بود. انگشتانش را از هم باز کرد. فیلتر سیگار با آب راهی شد. آن را با چشم دنبال کرد تا چشمش باز به در افتاد. از خودش بدش می آمد. نمی توانست گریه کند. در یک چشم به هم زدن کوچه تاریک شد. لامپ گازی هم خسته شده بود و می خواست بخوابد . بلند شد و مسیری که آمده بود را با همان گام های سست بازگشت ...

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...