بعضی وقت ها انگار روح سزار ، ناپلئون ، اسکندر، چنگیز و هیتلر به یکباره در من حلول می کند و در میان کتاب ها به دنبال فتوحاتی چند امتداد کلمات را پی می گیرم . مانند نیچه همه ی ارزش ها را زیر سوال می برم و سعی می کنم به ا ندازه ی توانایی خود سوال های پیچیده ی آواره در کوچه پس کوچه های ذهنم را به مسیری صحیح هدایت کنم.سوار بر ماشین زمان به ده هزار سال پیش می روم و به دنبال ریشه ی اسطوره هایی می گردم که امروز اعتقادات ما شده ا ند. گاه شعری می خوانم و آیدای شاملو به یکباره نازنین دختر رویاهای من می شود. بهار مشیری را لالایی ای می خوانم و عشق مارکس به ینی ، نیچه به لوسالومه و هیتلر به گلی و اوا براون را با موسیقی شعر نیما تصویر می کنم.تاریخ من از سومر آغاز نمی شود . به دنبال جای گام های اولین انسانی هستم که آگاهانه روی زمین راه رفت و چشمش را به آسمان فرو بست.گاه که در میان حصار دودی سیگارهایم اسب خیالم نفسی تازه می کند با کنار رفتن دودها دروازه های بسته ی دیگری را می یابم که برای پیدا کردن کلید باز کردن آن ها هنوز هیچ کاری نکرده ام .
روح مری ولستون کرافت بر من می خندد. کنفوسیوس از این که آرمان شهر خیالیم را در آینده می جویم بر من خرده می گیرد و من بی تفاوت به این می اندیشم که چند صد میلیون سال دیگر شهر خیالم را باید در کدام کهکشان ترسیم کنم. دانشمندان برقکار در کمیسیون هایشان اعدام با صندلی الکتریکی را پیشنهاد داده ا ند. اما فراموشی این حکم با گشتی در میان داستان های صادق کار آسانی است. مرگ و زن امیدوارانه تر و وحشتناک تر از حکم کمیسیون است و من شجاعانه صفحه ی بعدی را از سر می گیرم . فکر عدالت افلاطونی را از سر بیرون کرده ام و مانند سقراط در سلول اتاقم قدم می زنم و به تولد ارسطو می خندم. آخر همه این نوای فروغ است که با زنانگی جاودانه اش دردهای مرا مرهمی چند می نهد و من چگوارا می شوم....