سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۷

خنده ای بی انتها



شیرکو بیکس شعری دارد با صدای خودش که تصویرهایی نامفهوم و تلخ از سال های دورم را به لایه های بالایی ذهنم باز می گرداند.

به یه که وه آواره بون بردمی تا ئه و دیو زه ریا
آوارگی مرا با خود به آن طرف دریا برد
روژی له وی ژنی چاو سه وز
آنجا بود که یک روز زنی با چشم هایی سبز
بی باکانه خوشه ویستی حه مه ره شی فره دایه ناو به حره وه و
نترس و بی پروا دوست داشتن محمد رشید را به دریا ریخت
چون پیکه نینی بی ده ر به س شوین پیاوی که وت
و چونان خنده ای بی انتها پی مرد دیگری را گرفت
حه مه ایتر حیچی نه ما
محمد دیگر چیزی برایش نمانده بود
نه نیشتمان و نه ژنو
نه سرزمین و نه زن
نه دلی بو عشقیکی تر
و نه قلبی برای عشقی دیگر
هیچی نه ما
دیگر چیزی برایش نمانده بود
ته نیاو ته نیاو ته نیا
تنها و تنها و تنها
تا ئه و شه وه ی له و دیو زه ریاو
تا که آن شب در آن سوی دریا
له ژوریکی نا ئومیدی غریبی دا
در آن سوی نا امیدی و غربت
حه مه خوی کوشت
محمد خودش را کشت
له چاوه روانی ئه و دا
از بس که انتظارش را کشیده بود

اولین تصویر. 
شش یا هفت ساله بودم. کلاس پنجمی ها پچ پچ کنان می گفتند که چند کوچه پایین تر زنی تخت و خواب همسرش را با کس دیگری شریک شده است. بچه هایش را می شناختم. یک بار که تیم فوتبال محله مان با تیم فوتبال محله ان ها مسابقه داشت هر بار وسط بازی به یکی از آن پسرها بر می خوردم، توپ زیر پایم جا می ماند و سال ها بعد که بزرگتر شده بودند هر بار که می دیدمشان این داستان از ذهنم می گذشت و بی آن که بخواهم دور می شدم. فاصله می گرفتم. نه از آن ها. از خیالاتی که با دیدنشان به ذهنم حمله ور می شدند. 

تصویر بعد.
چند سال بعد بود. داستان مردی که در یکی از روستاهای مرزنشین کردستان، چشمک دزدکی زنش به مهمانش را در پستوی خانه دیده بود. می گفتند آن روز چیزی نگفته بوده. چند روز بعد دم دمه های صبح هر دو را به گلوله بسته و دیگر کسی او را ندیده. بعدها هم جز مادرش کسی چیزی از او نشنیده.

تصویر بعد.
چند سال بعد. یکی از دوستانم وسط کوچه صدایم کرد. خط ترمز موتور سیکلتم کامل نشده،  نشست روی ترک و گفت برویم چند کوچه بالاتر. قدش بلند بود و چشمانش به قول مادربزرگش اندازه یک پیاله. قیافه اش کم کمش 10 سال از خودش بزرگتر می زد. با زنی ایستاده و تکیه داده به یک درب زنگ زده قرمز خانه ای آجری رو به روی یک باغ قدیمی بدون حصار، دوست شده بود.

تصویر بعد.
 داستان مردی است که با معشوقه جوانی اش که با مرد دیگری ازدواج کرده بوده شبانه رفته بودند آن طرف مرز. می گفتند غرور شوهرش را شکسته. اعتبار چند خانواده را به باد داده. برای آن ها که فرار کرده بودند می شد یک داستان عاشقانه نوشت. زیبا. شاد و روشن. اما چیزی که پشت سرشان جا مانده بود. زشت، غمگین و تاریک بود. در مهمانی های شبانه. در کوچه ها. در خیابان. لابه لای مزرعه های گندم و نخود. بعد باران و برف. رنگین کمان نبود. شب بود. سیاه بود. تنفر بود و کینه. سال ها بعد اما رها زیباترین اسم برای رویاهای مادران دختران هم نسل من بود. زنی که گریخته بود.

بزرگتر که شدم این دسته تصویرها بیشتر و بیشتر شدند. دختری که بدون اجازه پدرش با مردی فرار کرده بود. پسری دوست دخترش را با دوست همکلاسیش دیده بود. کاسب کاری که به حرمت دوستیشان و دخل شراکتشان چنگ زده بود. جوانی که دست ضامن های وامش را توی حنا گذاشته بود و کارمندی که پروژه های صاحب کارش را می دزدید.
جامعه ی دور و بر من کم کم داشت تغییر می کرد. واقعیتش این بود که ما بهتر زندگی می کردیم و با ازادی بیشتری فکر می کردیم. جامعه کم کم جرات کرد پوست اندازی کند و رنگ عوض کند. استین کوتاه و شلوار لی و ریش پروفسوری و موی از فرق باز و دم اسبی و دوستی دختر و پسر و خالکوبی را به رسمیت بشناسد. کم کم یاد گرفت که به هر قیمتی نباید زندگی کرد. با هر شرایطی نباید ادامه داد. 
اما نسل ما با این که حساب و کتابش بهتر شده بود اما آداب معامله را یاد نگرفته بود. اداب دوستی و رفاقت را دوباره برای خودش ننوشته بود.
خیانت کلمه سنگینی است. قرار گرفتن در وضعیت خیانت وقتی خودت یک سوی داستان باشی انقدرها زشت نیست. می توانی برای خودت معنایش کنی. حق زندگی ازاد، هیجان، ماجراجویی و حتی انتقام.
در دانشگاه مرد میانسالی را می شناختم که برای ادامه تحصیل دور شده بود و به طرز عجیبی خیانت دیده بود. ویران شده بود. از هم پاشیده بود. خیلی تلاش کردم در ان وضعیت سنی ام حتی کمی به زنش حق بدهم. ان جا که زنش در دادگاه گفته بود دوستت دارم و می خواهم به زندگیمان ادامه دهیم را نمی توانم فراموش کنم اما هنوز هم نمی توانم آن حجم از خودخواهی را بپذیرم. راز داستان را سال ها بعد فهمیدم. تعهد و خیانت در هر کاری وزن و ارزشی دارد که هر کسی ان را از چشم خودش می بیند. یکی خودش یا طرف مقابل را می کشد. یکی می گذارد می رود. یکی می ماند و کنار می آید و یکی از کنار آن می گذرد و می گذرد.

تصویر قبل اخر
در یک مهمانی خانوادگی با نزدیک ترین فامیل همسرش با فاصله یک دیوار. مست می خندد و نگاهش را و لب هایش را و تنش را همان جا خاک می کند! 

تصویر اخر
پچ پچ های هر روزه. تلفن های عصرگاهی. دوشنبه های سفید با خودرو. پنجشنبه های سیاه. تصویرها را نمی شود برای همیشه خاک کرد. باز می گردند!

پ.ن1: 
بازهم از شیرکو

نشانه ی په نجه ی بدکاری
رد انگشتان بدکاره ای
له سه ر له شی گولدانه که نه خش بو بو
بر تن گلدانی نقش بسته بود
روژ هاتو چو
روزها از پی هم می گذشت
نه خشی په نجه هه ر نه چوه وه
رد انگشت ها اما پاک نمی شدند
گلدان نه یویست ئاوا بژی
گلدان نمی خواست این گونه زندگی کند
بویه روژی بریاری دا
همین بود که یک روز تصمیم گرفت
کوتایی به و عومره بینیو
به عمر خود پایان دهد
به هه ر دو قوفلی سه ر ملی
و با هر دو حلقه ی دستگیره ی روی گردنش
خوی بکوژی
به زندگی اش پایان دهد


شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۹۷

از من ایشان را هزاران یاد باد


تعطیلی شنبه-یکشنبه بود. در به در دنبال جایی می گشتم که بتوانم بازی رئال بارسلون را ببینم. بار شرط بندی کلاودیا را که رفتم شیفتش نبود. خلوت بود. دو سه نفر داشتند سیگار می کشیدند و یکیشان هم مدام قلاده سگ کوچکش را می کشید که آرام بگیرد. به تلویزیون ها هم نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد. دست و پا شکسته به آلمانی ساعت بازی را پرسیدم. روزنامه کراون را ورق زدند. پخش مستقیم نداشت. سیگار فروشی بغل بار هم بسته بود. چند نخ سیگار بیشتر نداشتم. خودم را به کمپ پناهنده ها رساندم. پناهنده هایی که به آن گوشه خلوت دنیا پناه آورده بودند و من به آن ها. فوتبال بازی می کردند. محسن گفت چرا زودتر نیامدی. همان که پدرش در جنگ سوریه مرده بود. نیم ساعتی بازی شان را نگاه کردم. یکی از افغان­ها پشت دروازه موهای دختری را از پشت می بست. از این که بعد آن همه سختی اینجا آرام گرفته بودند سرخوش شدم. یکی دو نخ سیگار کشیدم. محمد تقی گفت فوتبال یک ربع به نه شروع می شود. شبکه اسکای. غرورم اجازه نداد به آن ها رو بندازم. برگشتم. وسط راه بدجور احساس تنهایی کردم. در فروشگاه داخل پمپ بنزین یک بسته سیگار و دو بطری آبجو برداشتم. به ساندویچ­های سردشان نگاه کردم و یک بسته نان سفید برداشتم. هیچ چیز نمی تواند مثل یک ساندویچ سرد در یک پمپ بنزین خلوت، تنهایی را به آدم بفهماند. تنها نبودن هزینه دارد و من حاضر نبودم هزینه اش را بپردازم. در تهران تنها نبودم. حداقل چند ساعت در روز با همکارهایم بود. شب ها هم که خود خواسته می خواستم تنها باشم و هر وقت هم که می خواستم دور و برم را شلوغ می کردم. به خانه که رسیدم هوا تاریک شده بود. صاحب خانه و همسایه طبقه پایین هم چراغ هایشان خاموش بود. از پله های چوبی که بالا می رفتم باخودم گفتم که بهتر است زودتر برگردم. اما حالا که برگشته ام همه چیز فرق می کند. سیامک امروز می گفت همه چیز مثل قبل است. تازه وضعمان بهتر هم شده. من اما این طور فکر نمی کردم. حتی آبمیوه فروشی های جیحون و جگرگی های خیابان امام و کوکو سیب زمینی های هاشمی هم طعم و مزه شان مثل قبل نیست. من چند دوست بیشتر ندارم. زندگی همیشه آن طور که دوست داری پیش نمی رود و بی آن که بخواهی گاهی آن ها را می رنجانی. از عباس آباد تا هفت تیر. از تجریش تا راه آهن. فرقی نمی کند. من خیابان های زیادی را با دوستانم قدم زده ام و هیچ وقت نفهمیده ام که چند تقاطع را رد کرده ام تا به خانه رسیده ام. برای دوست ماندن با بعضی هایشان گاهی چیزی ندارم اما دوستشان دارم. حتی اگر گاهی یک ساعت تمام بی ان که چیزی بگویم در صندلی کناریشان بنشینم. نمی دانم بابک بعد جمع کردن مغازه لاستیک فروشی اش الان دارد چه کار می کند. نمی دانم امیر هنوز از کار کردن با نرم افزار بانک ملی حالش به هم می خورد یا نه. گاهی می خواهم بدانم بالاخره سعید با دانش آموزهای هنرستانی می تواند کنار بیاید یا نه و پست های فیس بوک رضا را می خوانم. حتی نمی دانم صادق که خانه اش همین چند کوچه ان طرف تر است هنوز تدریس خصوصی می کند. آرمان که همین یک ماه پیش دیدمش از روکش زدن روی مبل خسته شده یا نه. حتی با این که کنجکاو می شوم از زاگرس و عثمان که تمام زندگیشان عکس های فیس بوکشان در واشنگتن و دیتروید است خبر بگیرم و این کار را نمی کنم. آدم ها برای همیشه کنار هم نمی مانند. دوستان دوره راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهم پشت سر هم در شبکه های اجتماعی گروه می زنند. همکارهایم چند گروه برای موقعیت های مختلف می سازند و علی رغم تمام این ها من بیشتر از آن ها دور می شوم. آدم می تواند در یک باشگاه با هر کسی وزنه بزند یا در یک استخر با غریبه ها راه برود و حرف بزند و یک دل سیر بخندد و در راهروهای شرکت با همکارهایش سیگار بکشد و مسیر سر کار تا اولین ایستگاه مترو را با آن ها قدم بزند. اما تنهایی اش را فقط با دوستانش می تواند پر کند. هم آن هایی که وقتی می رنجانیشان حداقل یک بار به خودشان می گویند حتماً اتفاقی افتاده که ما از آن خبر نداریم و با آن که دلیلی برایش نمی بینند گوشه ای از دلشان دلیلی نامعقول برایت کنار بگذارند.

چهارشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۹۷

در پس زمینه ی سبز و سفید

آقای واو تقریباً چهل ساله است. هر روز قبل از ساعت هشت پشت میز کارش اولین سیگارش را روشن کرده و ناشتا اولین قهوه ی تلخش را سر کشیده است. باورش سخت است که تمام یک روز را با یک وعده غذا سر کنی و لا به لای سیگارهایت مولتی ویتامین سر بکشی و تفریحت نگاه کردن به صفحه مانیتور بغل دستیت و تصاویر معدود آدم های گذری از ورودی ساختمان زیر دوربین های مدار بسته باشد. 
آقای واو سه بار ازدواج کرده و چند بچه دارد که گویا پنج سال است یکیشان را ندیده و ماهی هزار دلار برایشان باید بپردازد. آقای واو از فرط تنهایی به زنی شاغل در یک بار شرط بندی پناه برده که او هم سه پسر دارد. 
آقای واو سیگار می کشد
سیگار می کشد
سیگار
-----------------------------------------
آقای میم تنها زندگی می کند. در حاشیه ی یک روستا در یک خانه جنگلی. خانه اش را خودش تعمیر می کند و به سلول های آفتابی روی سقف و موتورخانه ی حرارتی اش می بالد و خوشحال است که بابت آب لوله کشی به خاطر چشمه بالادستی پولی نمی پردازد و با لذت تمام از برنامه اش برای ایزولاسیون اطراف خانه اش می گوید. دوست دخترش چند سال پیش یک روز به یکباره ناپدید می شود. چند سال بعد بر می گردد و دوباره چند روز بعد دوباره می رود. آن روزها را که از زندگیش بیرون بکشی همیشه تنها و تنها و تنها بوده است. سیگار نمی کشد و فقط گاهی آبجو می نوشد و همیشه حواسش به موهایش هست و من این را اصلا نمی فهمم!
-----------------------------------------

خانم نون هم با دو بچه قد و نیم قد در آن طرف شهر دور از خانه پدریش زندگی می کند. آخرین دوست پسرش یک ورزشکار مهاجر عراقی بوده که گویا میخواسته با دخترهای دیگری هم باشد که سر همین ماجرا بابت خرید میز و صندلی آشپزخانه و زیر تلویزیونی اش از من کمک می خواهد. یک خانه کوچک با اجاره ماهیانه 500 یورو با دو اتاق برای دو کودکش. یکی پر از عروسک و یکی پر از دفتر نقاشی و عکس هایی برای فرار از تنهایی. یک اتاق نشیمن و یک آشپزخانه کوچک.  
-----------------------------------------

آقای شین سال ها پیش از زنش جدا شده و با دوست دخترش زندگی می کند. ظاهری آرام و درونی پر تکاپو. بعد از دو بار عمل قلب هنوز پشت سر هم سیگار می کشد. ساعت یک شب تا پنج صبح، ساعت شش صبح تا ده صبح. نه صبح تا دوازده. دو تا شش بعد از ظهر. حتی روزهای تعطیل. او همیشه کار می کند. بدون موسیقی و بدون شعر. 
-----------------------------------------

خانم میم دو روز در هفته کار می کند. بعد از بیشتر از چهل سال هنوز با شوهرش زندگی آرامی دارد. هر سه دخترش ازدواج کرده اند. باید گوینده ی رادیو کودکان می شد. سیگار نمی کشد و لب به مشروب  نمی زند.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۷

وین - دانوب

همه سر بالایی ها به سمت شمال نمی روند. باید به خورشید نگاه کرد. دانوب راه خودش را می رود. آبی و کمی سبز و مهاجران بطری های آبشان را از آبخوری های داخل پارک ها پر می کنند و راه می روند و راه می روند. 
کودک جنگ وسط یک خیابان شلوغ میان عابران می رقصد و ترک ها و کوردهای سوری آبجو می خورند و ورق بازی می کنند. 

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷

روتنمان


جاده ای باریک و طولانی لا به لای جنگلی انبوه و تاریک. دلخوش به ماشین هایی که از کنارت می گذرند. دلتنگی شبیه مسافری است که جایی برای ماندن ندارد و نایی برای رفتن هم. آن جاست که پمپ بنزین ها دیگر فقط چند جایگاه و یک مغازه نیستند. آرام می گیری. 

لئوبن

لئوبن یک دختر افغانیست که مژگان صدایش می کنند. قطارها به خاطر او در ایستگاه خط هایشان را عوض می کنند. 

لیتزن



تارهای عنکبوت در صدای دی جی و میان خاموش و روشن شدن چراغ ها تکان می خورند. پناهجوهای مست زیر چشمی به دخترهای بور نگاه می کنند و پشت میزها آرام می رقصند.


فراون برگ - آردنینگ



صبح می شود. در را که باز می کنم گربه ای سیاه، من و ظرف خالی دم در را نگاه می کند و راهش را می گیرد و می رود. کامیونی برای خالی کردن سطل زباله عقب عقب تا دم در خانه می آید و راننده که پیاده می شود با یک نگاه توامان بی تفاوت بی آن که چیزی بگوییم از هم دور می شویم.
--------------
 اینجا ماشین ها، در روز هم چراغ هایشان را به نشانه روز بخیری همیشگی روشن می کنند. مه غلیظی کوه ها را از شهر گرفته است و دهکده از سر درد مستی دیشب کرخت از خواب بیدار می شود و سیگارش را روشن می کند.
--------------
آفتاب که از تب و تاب می افتد، آن طرف پنجره های عصرگاهی،  خانه هایی آبی و زرد در پهنه­ ی دریایی سبز و تیره،  دود دود کش­هایشان به نشانه ی صلحی ابدی به آسمان می رسد. به ابرها. که ساکت و آرام بر شیروانی های قهوه ای می بارند و می روند. خیره می شوم به پنجره های کلبه ی آبی رنگ آن طرف جاده که باید کم کم چراغ کم رمق شبانه اش را روشن کند.
--------------

میان صدای ناقوس ها. زیر آفتاب دراز می کشند و زل می زنند به خروسی که در باغچه هایشان می چرخد.

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۶

جا مانده از سقوط

جا مانده از پروازی که سقوط کرده بود
یک زن از تخت مردش هبوط کرده بود
صندلی های پارک شاهدان من بودند
رفتنش را به یک بوسه مشروط کرده بود

جا مانده از سقوط و پرواز کرده بود
مرد پشت برگه اش پرانتزی باز کرده بود
پچ پچ های پشت خط، سوالهای من بودند
سنگفرش زیر صندلی دهن باز کرده بود

یک حرف ربط، جمله را بی ربط کرده بود
زن هر پنجشنبه خانه را ضبط و ربط کرده بود
گلدان­های پشت پنجره چشم های من بودند
چشم هایش اما یک لحظه خبط کرده بود

گرد و خاک شهر را دیوانه کرده بود
مرد فضای داستان را زنانه کرده بود
ناگفته هایش همه رازهای من بودند
چشم هایش اما نبرد مسلحانه کرده بود

به چشم خواهری برادری نگاه کرده بود!
زن از ترس سقوط، مردش را تکیه گاه کرده بود
رازهایش همه آه های من بودند
مرد را دچار حسادتی گاه به گاه کرده بود


جمعه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۶

هفتمین نفس

کنار تیر چراغ برق دفنشان کردم. هفت پتوی کهنه و هفت متکای رنگ و رو رفته و هفت شلوار خشک گره خورده و هفت زیر پیرهن  نخ نما شده ی آخرم را. هفت تقویم هفت سال آخر را دوباره ورق زدم و صفحه های نانوشته را نگه داشتم و مابقی را سوزاندم. هفت خیابان بالاتر. انتهای یک کوچه بن بست دم درب هفتم نشستم. حالا دیگر کد پستی داشتم. حتی اگر دو رقم آخرش اشتباه شده باشد. پسر بچه ها کوله هایشان را روی زمین می کشیدند و من زل زده بودم به گلدسته های مسجد سر کوچه و به دو رقم آخر کد پستی ام می خندیدم. از یک مستطیل دو نفره به یک مربع تنها پناه برده بودم. حالا گردی کوچکتری دور خودم می کشم. دراز می کشم و نفس می کشم. نفس، نفس. نفس. نفس. نفس. نفس و نفس

پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۵

دندان شماره­ ی هفت بالا سمت راست

از خط قرمز لبه­ی سکو پرید
دختری که قاصدکی را گرفته و پرواز می­کرد
تاب که می خورد
تمامی ایستگاه های شهر زیر پایش بود
بال هایش یخ زده بود
آن روز تمامی پروازها تاخیر داشتند
هیچ نگاه هرزه ای اجازه فرود نداشت
و ساعت ها شناور بودند
آن پایین
در جاده­های باریک و پیچ در ییچ
تصویر دختری بود که با دوچرخه
لابه لای درختان چیتگر
میان صدای ویولون زنی ناشناس گم می شد
فکم برای ساعت ها باز مانده بود
و صدای دندانپزشک در سرم می پیچید
که دندان شماره­ی هفت
بالا سمت راست
کشیدنیست
و من به چشم­هایش نگاه می کردم
هنوز دی ماه بود
باران می بارید
آنقدر که تمامی دی ماه­های بعد از آن را بوی نم گرفت
هنوز در خیالم
دقیقه ی سی و یکم که تمام می شود
اتوبوسی بدون توقف چهار راه استانبول را به راست و چپ می پیچد
و من بی آن که کافه نادری را بشناسم از جلوی آن رد می شوم
صدای ویولون و بوی قهوه در هم می پیچد
من تنها یک اسکناس یک دلاری می خواستم
برای نوشتن دو سه خط شعر
حتی گیتاریست های ازدحام عصرهای تابستان خیابان وزرا
که تابوت غرورشان را در پیاده رو پهن می کنند و چشم هایشان پر راز
حتی پیرزن های نشسته روی پل های هوایی نواب
که در صبح­ های سرد زمستان زیر چادرهایشان پنهان می شوند و دست هایشان دراز
با یک اسکناس یک دلاری تا خورده سرخوش نمی شوند
آن چنان که من از سر نیاز
فریاد می زنم بر سر راننده­ ای که در خلوت چهار راه ماهی می گیرد
بی آن که به مجسمه­ ی کتاب در دست میدان زل زده باشم
و به آشفتگی حوضچه آب در آرامش صبح اندکی اندیشیده باشم
آلوده­ ی کار
در طبقه سی و یکم یک برج بلند
که چاه فاضلابش به مرکز زمین می رسد
پاکت سیگارت که ته می کشد
با مسواک ماشین ریش تراشت را تمیز می کنی
دندان هایت را در یخچال می گذاری
تا برای روز بعد درست تیز شده باشند
تنها آدم های تنها می دانند
که در دعوای  نیمه شب یخچال های قدیمی و ساعت های عقربه دار
همیشه یخچال است که کوتاه می آید
طولانی ترین فاصله ها از عرض یک پتو کمترند
هیولای تنهایی
هر شب میان من و بخاری می نشیند
تکیه می دهد به دیوار رو به روی من
پاهایش را دراز می کند
و با چشم ها و لب های بسته
ابلهانه می خندد
با چشم هایت فریاد می زنی
اما تنهایی مثل دیوار نیست که گوش داشته باشد
حتی نمی شود از خانه بیرونش کرد
پهن می شود روی چوب لباسی ها
بوی نمش تمام زندگیت را می گیرد
و گند می زند به همه رفاقت های تاریخ
او همیشه همینجاست
منم که باید بروم
در گرگ و میش صبح
مچاله میان صدای زوزه آب در لوله ها و غرش سشوار و رفت و آمدهای دیوانه وار
توده سرمای نیمه شب از لای درب ها هجوم می آورد
غافل از آن که موهایت را روی بالشت جا گذاشته ای
و هم چنان که رویاهای شبانه ات را سر می کشی
به انتهای کوچه می رسی
دماوند بعد از یک شب سرد
خمیازه می کشد
و خاکستر تخته چوب­های سوخته­ی کنج پیاده رو
می پاشد به آسمان شهر
مدرسه ها تعطیل می شوند
کارمندان اداره ها ماسک به صورت می زنند
و من گردی میدان­های روی نقشه را
با زغال های خیس به هم وصل می کنم
دود از کنده­ی شهر پیر بلند می شود
صف کنار دیوار سفارت از یک خبر آشفته می شود
ساختمان رویاهای من فرو می ریزد
و آتش نشان­ها زیر آوار می مانند
آن طرف خلیج در زیر حجم سنگین یک ساختمان بلند
میان نورهای زرد و آبی و قرمز
فروشنده های چینی و خدمتکارهای آفریقایی
اسکناس هایشان را به افتخار روسپی ها
شاباش می کنند
و آنقدر می نوشمند و می رقصد
تا ستون ­های بزرگ خمیده و خیس آوارهای فروریخته در تهران

جوانه بزنند

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۵

خیابان سی تیر

سال ساخت فیلم نشان می‌دهد که باید سال 77 بوده باشد و من سیزده ساله‌. یادش بخیر بعضی آخر هفته‌ها که شب‌ها به خانه بر می‌گشتم، نیمه‌ شب‌ها در زمان تکرار سریال‌ها، وقتی همه‌ی چراغ‌‌های خانه خاموش بود، پای تلویزیون 14 اینچ شهاب نقلی مان تک و تنها دراز می‌کشیدم و پاهایم که روی لبه آن زیر تلویزیون چوبی خستگی در می کرد، بین همان دو سه شبکه‌ی تلویزیون آن زمان، پای بریده بریده‌هایی از سریالی می‌نشستم که برخی از آدم‌ها، دیالوگ‌ها و حتی موسیقی پس زمینه‌ی فیلمش سرخوشم می‌کرد. حتی خاطره اش همین حالا هم سرشار از لذتم می کند. از این که نمی‌توانستم هر هفته آن را تمام و کمال ببینم حسرت به دلم می‌نشست. حالا بعد از 18 سال یکی از همین انبوه شبکه‌های تلویزیونی دوباره دارد دستمال می‌کشد روی تابلوهای عکسی که به خاطر سپرده‌ایم. شاید حسی باشد مثل آرامش دقایق پایانی فیلم حوض نقاشی مازیار میری. یا همان حسی باشد که وقتی یازده سال پیش در بالکن خوابگاه دانشجوییمان «تو را دوستت دارم چون نان و نمک ناظم حکمت» را با صدای بلند می خواندم. هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی برسد و شنیدن این شعر در پادکستی ناگهانی، مرا آنقدر از گذشت زمان بترساند.

از یک جایی به بعد

از یک جایی به بعد مثلاً در سی سالگی. این جمله ها از اعماق وجودش بالا می آمد. طوری که به پشت سرش نگاه پر از افسوسی انداخته باشد. آدم احساس تنهایی بیشتری می‌کند. به دور و بری‌هایش بیشتر نگاه می‌کند. دور و بری ها بیشتر نگاهش می کنند. بیشتر که دقت می کنی می بینی پدرت لاغرتر و شکسته تر شده. دور چشم های مادرت چین های عمیق برداشته و خودت! مگر ادم چقدر می تواند سرکش باشد. بی تفاوت و خودخواه باشد. مگر ادم چقدر می تواند خودش باشد! خوشحالم که خیلی دیرتر از هم نسل هایم سریال Friends را می بینم. حتی بعد از سریال How I met your mother. چقدر فاصله هست! حتی چک کردن معنی برخی کلمات زیر نویس ها هم تمرکزم را بر نمی گرداند. آخر تا چقدر تفاوت. اما شب نشینی های خانوادگی و دور همی های چند دوست در کافه بایستی یک جورهایی مترادف هم باشند. مگر همه اش فرار از تنهایی نیست. یکی از همکارهایم امروز برای خانمش کفش کوه، کادو خرید تا برای تعطیلات بروند کوهنوردی و ان یکی همکارم دنبال جای مناسبی می گشت توی کردان برای اطراق کردن. امروز عصر نواب انقدر ترافیک پر ازدحام بود که سیل ادم هایی که برای تعطیلات چند روزه از شهر بیرون می زنند شوکه ام کرده بود. یعنی واقعا زندگی اینقدر ساده است. تمام هفته گذشته را دویده ام. شنبه ارائه پایان نامه ام بود. یکشنبه تا چهارشنبه هم چند روز پر از بازدید و جلسه و تلفن و بالا و پایین رفتن و این طرف و ان طرف سرک کشیدن بود. سه روز هم استخر رفتم که استرسم را حداقل کم کرده باشم. تبدیل دوش حمام را هنوز درست نکرده ام. مشکل کولر هم هنوز سر جایش هست. قرار بود دستی به سر و روی خانه بکشم. بعضی وقت ها باورم می شود که ما کار می کنیم که بعد از خوردن شام، تلویزیون ببینیم، سیگار بکشیم و بعد از خوردن چند لیوان بزرگ چای دراز بکشیم و بدون این که به روز بعد فکر کنیم در رویای چند سال بعد بخوابیم.  

وقتی سنگ ها به زمین می چسپند

نیمه شب است. اتوبوس زیر پلی تاریک و خلوت توقف می کند. انتهای مسیر من است. از پله های پل عابر که بالا می روم جوانی حدوداً بیست و پنج ساله دارد ناشیانه و با سرعت فندک می زند. اواسط پل مردی میان سال لا به لای کارتون تا شده ای خودش را به خواب رسانده. کیف لپ تاپ شرکت را محکم تر در دستم فشار می دهم. از پل که پایین می آیم از تاریکی زیر پل خودم را به پیاده رو آن طرف خیابان می رسانم. موتورسیکلت ها در شب های تنهایی آدم را اندکی می ترسانند. شما باید شب های ترمینال های پایین شهر را دیده باشید تا از رویاهایتان در آن شهر سخن بگویید. تهران واقعا شب ها خواب ندارد. این را مسافرکش های بدون فاکتور بهتر از هر کسی می دانند.

طوری روی صندلی اش نشسته که انگار معلمی از شاگردانش پاسخ یک سال زحماتش را می خواهد. نه معلمی جایگاه با شرافتی ست او نباید آن جا باشد. کاسب دندان گردی ست که دارد با سرباز وظیفه راسته بازار معامله می کند. گاهی وسط حرف هایم جمله ای می گوید که یعنی هم خوب می فهمد و هم مدیر خوبی است و کاش می دانستید که چقدر نمی فهمد و چقدر در جایگاهش اشتباه نشانده شده. شما وقتی می دانی که تمام حرف های آدمی که روبه رویت نشسته با واریز مبلغی ناچیز به حسابش تغییر می کند حالت از دیدن ریخت و قیافه اش به هم می خورد. اسلایدهای پاور پوینت را جلو می بری و زل می زنی به جماعتی که روبرویت نشسته اند. یک،‌ دو،‌سه، چهار نفرشان بدون شک دندان­هایشان را تیز کرده اند. آن یکی که سهمش را گرفته آرام سر جایش نشسته. چند باری داخل و بیرون می شود و دوباره لم می دهد روی صندلی. دومی عینکش را بالا و پایین می کند و تلاش می کند وارد بازی نشود. سه نفر سمت راست بهانه ای برای حمله پیدا می کنند. مثل گرگ های گرسنه ای که بعد از مسافت زیادی به ابادی بی دفاعی رسیده باشند. باید خم می شدم. سنگ ها به زمین چسپیده بودند!

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۹۵

خاطره های سنگین

صبح پنجشنبه است و خوابهای طلایی جواد معروفی آرامش را به تو باز می­گرداند که ناگهان در یکی از پست‌های حساب لینکدینم تصویر مردی ست ناشناس با لباس آبی روی تخت بیمارستان. چهار سرم مختلف بالای سرش و دست‌هایی که خسته روی زانوها افتاده‌ اند. وزن کم و موهای کم پشت شده اش گویای همه چیز هست. وضعیت بیمارستان هم توان مالی اش را به خوبی نشان می دهد. نوشته که برایش دعا کنند. پایین، انبوه نظراتی ست که برایش آرزوی سلامتی کرده اند و دلداریش داده اند. یکی نوشته مرد آن است که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب باشد. بخند مرد! دوباره به تصویر نگاه می کنم. نمی دانم چه کسی توانسته از تصویری تا به این حد درمانده عکس بگیرد. دیگری برایش از سودمند بودن شیمی درمانی نوشته و آن دیگری روحیه‌ی خواننده ی معروف را مثال زده. چند ماه پیش که یکی از دوستانمان چنین شرایطی را داشت و اکنون در میان ما نیست، از این که چرا خود فرد یا نزدیکانش عکس هایی این چنینی را در زمان بیماری منتشر می کردند متعجب می شدم. خوب یادم هست پدر بزرگم که سرطان گرفته بود از این که دیگران در آن وضعیت ضعف بدنی ببینندش درد می کشید. حتی مراحل آخر شیمی درمانی اش را هر چه نزدیکانش اصرار کردند دیگر پیگیری نکرد. اما پسر عمه ام که درگیر بیماری بود تا آخرین لحظات جنگید. شاید به خاطر دخترش. نمی دانم. اما جمله ای که در چند هفته ی اول بیماری یکی از دکترهایش به برادرش گفته بود را من بارها و بارها با خودم به فکر نشسته ام. گفته بود بیماری برادر شما در شرایطی است که ... نگذارید تصویری که دیگران و مخصوصاً نزدیکان از او به یاد خواهند داشت تصویری شبیه این عکس ها باشد. جدا از این که دیگران چقدر مهم هستند و فارغ از این که خود شخص چه دیدگاهی دارد، این طور عکس ها خاطره های سنگینی هستند که شبیه خرچنگ آدم را در بر می گیرد و چنگ می زند! این عکس ها هستند که سرطانند!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...