جا
مانده از پروازی که سقوط کرده بود
یک زن
از تخت مردش هبوط کرده بود
صندلی
های پارک شاهدان من بودند
رفتنش
را به یک بوسه مشروط کرده بود
جا
مانده از سقوط و پرواز کرده بود
مرد پشت
برگه اش پرانتزی باز کرده بود
پچ پچ
های پشت خط، سوالهای من بودند
سنگفرش
زیر صندلی دهن باز کرده بود
یک
حرف ربط، جمله را بی ربط کرده بود
زن هر
پنجشنبه خانه را ضبط و ربط کرده بود
گلدانهای
پشت پنجره چشم های من بودند
چشم
هایش اما یک لحظه خبط کرده بود
گرد و
خاک شهر را دیوانه کرده بود
مرد فضای
داستان را زنانه کرده بود
ناگفته
هایش همه رازهای من بودند
چشم
هایش اما نبرد مسلحانه کرده بود
به
چشم خواهری برادری نگاه کرده بود!
زن از
ترس سقوط، مردش را تکیه گاه کرده بود
رازهایش
همه آه های من بودند
مرد
را دچار حسادتی گاه به گاه کرده بود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر