یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۷

فراون برگ - آردنینگ



صبح می شود. در را که باز می کنم گربه ای سیاه، من و ظرف خالی دم در را نگاه می کند و راهش را می گیرد و می رود. کامیونی برای خالی کردن سطل زباله عقب عقب تا دم در خانه می آید و راننده که پیاده می شود با یک نگاه توامان بی تفاوت بی آن که چیزی بگوییم از هم دور می شویم.
--------------
 اینجا ماشین ها، در روز هم چراغ هایشان را به نشانه روز بخیری همیشگی روشن می کنند. مه غلیظی کوه ها را از شهر گرفته است و دهکده از سر درد مستی دیشب کرخت از خواب بیدار می شود و سیگارش را روشن می کند.
--------------
آفتاب که از تب و تاب می افتد، آن طرف پنجره های عصرگاهی،  خانه هایی آبی و زرد در پهنه­ ی دریایی سبز و تیره،  دود دود کش­هایشان به نشانه ی صلحی ابدی به آسمان می رسد. به ابرها. که ساکت و آرام بر شیروانی های قهوه ای می بارند و می روند. خیره می شوم به پنجره های کلبه ی آبی رنگ آن طرف جاده که باید کم کم چراغ کم رمق شبانه اش را روشن کند.
--------------

میان صدای ناقوس ها. زیر آفتاب دراز می کشند و زل می زنند به خروسی که در باغچه هایشان می چرخد.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...