صبح
می شود. در را که باز می کنم گربه ای سیاه، من و ظرف خالی دم در را نگاه می کند و
راهش را می گیرد و می رود. کامیونی برای خالی کردن سطل زباله عقب عقب تا
دم در خانه می آید و راننده که پیاده می شود با یک نگاه توامان بی تفاوت بی آن که
چیزی بگوییم از هم دور می شویم.
--------------
اینجا ماشین ها، در روز هم چراغ هایشان را به
نشانه روز بخیری همیشگی روشن می کنند. مه غلیظی کوه ها را از شهر گرفته است و
دهکده از سر درد مستی دیشب کرخت از خواب بیدار می شود و سیگارش را روشن می کند.
--------------
آفتاب
که از تب و تاب می افتد، آن طرف پنجره های عصرگاهی، خانه هایی آبی و زرد در پهنه ی دریایی سبز و
تیره، دود دود کشهایشان به نشانه ی صلحی
ابدی به آسمان می رسد. به ابرها. که ساکت و آرام بر شیروانی های قهوه ای می بارند
و می روند. خیره می شوم به پنجره های کلبه ی آبی رنگ آن طرف جاده که باید کم کم
چراغ کم رمق شبانه اش را روشن کند.
--------------
میان صدای ناقوس ها. زیر آفتاب دراز می کشند و زل می زنند به خروسی که در باغچه هایشان می چرخد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر