شیرکو
بیکس شعری دارد با صدای خودش که تصویرهایی نامفهوم و تلخ از سال های دورم را به لایه های بالایی ذهنم باز می گرداند.
به یه که وه آواره بون بردمی تا ئه و دیو زه ریا
|
آوارگی مرا با خود به آن طرف دریا برد
|
|
روژی له وی ژنی چاو سه وز
|
آنجا بود که یک روز زنی با چشم هایی سبز
|
|
بی باکانه خوشه ویستی حه مه ره شی فره دایه ناو به حره وه و
|
نترس و بی پروا دوست داشتن محمد رشید را به دریا ریخت
|
|
چون پیکه نینی بی ده ر به س شوین پیاوی که وت
|
و چونان خنده ای بی انتها پی مرد دیگری را گرفت
|
|
حه مه ایتر حیچی نه ما
|
محمد دیگر چیزی برایش نمانده بود
|
|
نه نیشتمان و نه ژنو
|
نه سرزمین و نه زن
|
|
نه دلی بو عشقیکی تر
|
و نه قلبی برای عشقی دیگر
|
|
هیچی نه ما
|
دیگر چیزی برایش نمانده بود
|
|
ته نیاو ته نیاو ته نیا
|
تنها و تنها و تنها
|
|
تا ئه و شه وه ی له و دیو زه ریاو
|
تا که آن شب در آن سوی دریا
|
|
له ژوریکی نا ئومیدی غریبی دا
|
در آن سوی نا امیدی و غربت
|
|
حه مه خوی کوشت
|
محمد خودش را کشت
|
|
له چاوه روانی ئه و دا
|
از بس که انتظارش را کشیده بود
|
اولین تصویر.
شش یا هفت ساله بودم. کلاس پنجمی ها پچ پچ کنان می گفتند که چند کوچه پایین تر زنی تخت و خواب همسرش را با کس دیگری شریک شده است. بچه هایش را می شناختم. یک بار که تیم فوتبال محله مان با تیم فوتبال محله ان ها مسابقه داشت هر بار وسط بازی به یکی از آن پسرها بر می خوردم، توپ زیر پایم جا می ماند و سال ها بعد که بزرگتر شده بودند هر بار که می دیدمشان این داستان از ذهنم می گذشت و بی آن که بخواهم دور می شدم. فاصله می گرفتم. نه از آن ها. از خیالاتی که با دیدنشان به ذهنم حمله ور می شدند.
تصویر بعد.
چند سال بعد بود. داستان مردی که در یکی از روستاهای مرزنشین کردستان، چشمک دزدکی زنش به مهمانش را در پستوی خانه دیده بود. می گفتند آن روز چیزی نگفته بوده. چند روز بعد دم دمه های صبح هر دو را به گلوله بسته و دیگر کسی او را ندیده. بعدها هم جز مادرش کسی چیزی از او نشنیده.
تصویر بعد.
چند سال بعد. یکی از دوستانم وسط کوچه صدایم کرد. خط ترمز موتور سیکلتم کامل نشده، نشست روی ترک و گفت برویم چند کوچه بالاتر. قدش بلند بود و چشمانش به قول مادربزرگش اندازه یک پیاله. قیافه اش کم کمش 10 سال از خودش بزرگتر می زد. با زنی ایستاده و تکیه داده به یک درب زنگ زده قرمز خانه ای آجری رو به روی یک باغ قدیمی بدون حصار، دوست شده بود.
تصویر بعد.
داستان مردی است که با معشوقه جوانی اش که با مرد دیگری ازدواج کرده بوده شبانه رفته بودند آن طرف مرز. می گفتند غرور شوهرش را شکسته. اعتبار چند خانواده را به باد داده. برای آن ها که فرار کرده بودند می شد یک داستان عاشقانه نوشت. زیبا. شاد و روشن. اما چیزی که پشت سرشان جا مانده بود. زشت، غمگین و تاریک بود. در مهمانی های شبانه. در کوچه ها. در خیابان. لابه لای مزرعه های گندم و نخود. بعد باران و برف. رنگین کمان نبود. شب بود. سیاه بود. تنفر بود و کینه. سال ها بعد اما رها زیباترین اسم برای رویاهای مادران دختران هم نسل من بود. زنی که گریخته بود.
بزرگتر که شدم این دسته تصویرها بیشتر و بیشتر شدند. دختری که بدون اجازه پدرش با مردی فرار کرده بود. پسری دوست
دخترش را با دوست همکلاسیش دیده بود. کاسب کاری که به حرمت دوستیشان و دخل شراکتشان
چنگ زده بود. جوانی که دست ضامن های وامش را توی حنا گذاشته بود و کارمندی که پروژه های صاحب کارش را می دزدید.
جامعه
ی دور و بر من کم کم داشت تغییر می کرد. واقعیتش این بود که ما بهتر زندگی می کردیم و با ازادی بیشتری فکر می کردیم. جامعه کم کم جرات کرد پوست اندازی کند و رنگ عوض کند. استین کوتاه و
شلوار لی و ریش پروفسوری و موی از فرق باز و دم اسبی و دوستی دختر و پسر و خالکوبی را به رسمیت بشناسد. کم کم
یاد گرفت که به هر قیمتی نباید زندگی کرد. با هر شرایطی نباید ادامه داد.
اما نسل ما با این که حساب و کتابش بهتر شده بود اما آداب معامله را یاد نگرفته بود. اداب دوستی و رفاقت را دوباره برای خودش ننوشته بود.
اما نسل ما با این که حساب و کتابش بهتر شده بود اما آداب معامله را یاد نگرفته بود. اداب دوستی و رفاقت را دوباره برای خودش ننوشته بود.
خیانت کلمه سنگینی است. قرار گرفتن در وضعیت خیانت
وقتی خودت یک سوی داستان باشی انقدرها زشت
نیست. می توانی برای خودت معنایش کنی. حق زندگی ازاد، هیجان، ماجراجویی و حتی انتقام.
در
دانشگاه مرد میانسالی را می شناختم که برای ادامه تحصیل دور شده بود و به طرز عجیبی خیانت دیده بود. ویران شده بود. از هم پاشیده بود. خیلی تلاش کردم در ان وضعیت سنی ام حتی کمی به زنش حق بدهم. ان جا که زنش در دادگاه گفته بود
دوستت دارم و می خواهم به زندگیمان ادامه دهیم را نمی توانم فراموش کنم اما هنوز هم نمی توانم آن حجم از خودخواهی را بپذیرم. راز
داستان را سال ها بعد فهمیدم. تعهد و خیانت در هر کاری وزن و ارزشی دارد که هر کسی
ان را از چشم خودش می بیند. یکی خودش یا طرف مقابل را می کشد. یکی می گذارد می رود. یکی می ماند و
کنار می آید و یکی از کنار آن می گذرد و می گذرد.
تصویر قبل اخر
در یک مهمانی خانوادگی با نزدیک ترین فامیل همسرش با فاصله یک دیوار. مست می خندد و نگاهش را و لب هایش را و تنش را همان جا خاک می کند!
تصویر اخر
پچ پچ های هر روزه. تلفن های عصرگاهی. دوشنبه های سفید با خودرو. پنجشنبه های سیاه. تصویرها را نمی شود برای همیشه خاک کرد. باز می گردند!
تصویر قبل اخر
در یک مهمانی خانوادگی با نزدیک ترین فامیل همسرش با فاصله یک دیوار. مست می خندد و نگاهش را و لب هایش را و تنش را همان جا خاک می کند!
تصویر اخر
پچ پچ های هر روزه. تلفن های عصرگاهی. دوشنبه های سفید با خودرو. پنجشنبه های سیاه. تصویرها را نمی شود برای همیشه خاک کرد. باز می گردند!
پ.ن1:
بازهم از شیرکو
نشانه ی په نجه ی بدکاری
|
رد انگشتان بدکاره ای
|
|
له سه ر له شی گولدانه که نه خش بو بو
|
بر تن گلدانی نقش بسته بود
|
|
روژ هاتو چو
|
روزها از پی هم می گذشت
|
|
نه خشی په نجه هه ر نه چوه وه
|
رد انگشت ها اما پاک نمی شدند
|
|
گلدان نه یویست ئاوا بژی
|
گلدان نمی خواست این گونه زندگی کند
|
|
بویه روژی بریاری دا
|
همین بود که یک روز تصمیم گرفت
|
|
کوتایی به و عومره بینیو
|
به عمر خود پایان دهد
|
|
به هه ر دو قوفلی سه ر ملی
|
و با هر دو حلقه ی دستگیره ی روی گردنش
|
|
خوی بکوژی
|
به زندگی اش پایان دهد
|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر