تعطیلی
شنبه-یکشنبه بود. در به در دنبال جایی می گشتم که بتوانم بازی رئال – بارسلون را ببینم.
بار شرط بندی کلاودیا را که رفتم شیفتش نبود. خلوت بود. دو سه نفر داشتند
سیگار می کشیدند و یکیشان هم مدام قلاده سگ کوچکش را می کشید که آرام بگیرد. به تلویزیون
ها هم نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد. دست و پا شکسته به آلمانی ساعت بازی را پرسیدم.
روزنامه کراون را ورق زدند. پخش مستقیم نداشت. سیگار فروشی بغل بار هم
بسته بود. چند نخ سیگار بیشتر نداشتم. خودم را به کمپ پناهنده ها رساندم. پناهنده
هایی که به آن گوشه خلوت دنیا پناه آورده بودند و من به آن ها. فوتبال بازی می کردند.
محسن گفت چرا زودتر نیامدی. همان که پدرش در جنگ سوریه مرده بود. نیم ساعتی بازی
شان را نگاه کردم. یکی از افغانها پشت دروازه موهای دختری را از پشت می بست. از
این که بعد آن همه سختی اینجا آرام گرفته بودند سرخوش شدم. یکی دو نخ سیگار کشیدم.
محمد تقی گفت فوتبال یک ربع به نه شروع می شود. شبکه اسکای. غرورم اجازه نداد به آن
ها رو بندازم. برگشتم. وسط راه بدجور احساس تنهایی کردم. در فروشگاه داخل پمپ بنزین
یک بسته سیگار و دو بطری آبجو برداشتم. به ساندویچهای سردشان نگاه کردم و یک بسته
نان سفید برداشتم. هیچ چیز نمی تواند مثل یک ساندویچ سرد در یک پمپ بنزین خلوت، تنهایی
را به آدم بفهماند. تنها نبودن هزینه دارد و من حاضر نبودم هزینه اش را بپردازم.
در تهران تنها نبودم. حداقل چند ساعت در روز با همکارهایم بود. شب ها هم که خود
خواسته می خواستم تنها باشم و هر وقت هم که می خواستم دور و برم را شلوغ می کردم.
به خانه که رسیدم هوا تاریک شده بود. صاحب خانه و همسایه طبقه پایین هم چراغ
هایشان خاموش بود. از پله های چوبی که بالا می رفتم باخودم گفتم که بهتر است زودتر
برگردم. اما حالا که برگشته ام همه چیز فرق می کند. سیامک امروز می گفت همه چیز
مثل قبل است. تازه وضعمان بهتر هم شده. من اما این طور فکر نمی کردم. حتی آبمیوه
فروشی های جیحون و جگرگی های خیابان امام و کوکو سیب زمینی های هاشمی هم طعم و مزه
شان مثل قبل نیست. من چند دوست بیشتر ندارم. زندگی همیشه آن طور که دوست داری پیش
نمی رود و بی آن که بخواهی گاهی آن ها را می رنجانی. از عباس آباد تا هفت تیر. از
تجریش تا راه آهن. فرقی نمی کند. من خیابان های زیادی را با دوستانم قدم زده ام و
هیچ وقت نفهمیده ام که چند تقاطع را رد کرده ام تا به خانه رسیده ام. برای دوست ماندن
با بعضی هایشان گاهی چیزی ندارم اما دوستشان دارم. حتی اگر گاهی یک ساعت تمام بی
ان که چیزی بگویم در صندلی کناریشان بنشینم. نمی دانم بابک بعد جمع کردن مغازه لاستیک
فروشی اش الان دارد چه کار می کند. نمی دانم امیر هنوز از کار کردن با نرم افزار
بانک ملی حالش به هم می خورد یا نه. گاهی می خواهم بدانم بالاخره سعید با دانش آموزهای
هنرستانی می تواند کنار بیاید یا نه و پست های فیس بوک رضا را می خوانم. حتی نمی
دانم صادق که خانه اش همین چند کوچه ان طرف تر است هنوز تدریس خصوصی می کند. آرمان که همین
یک ماه پیش دیدمش از روکش زدن روی مبل خسته شده یا نه. حتی با این که کنجکاو می
شوم از زاگرس و عثمان که تمام زندگیشان عکس های فیس بوکشان در واشنگتن و دیتروید
است خبر بگیرم و این کار را نمی کنم. آدم ها برای همیشه کنار هم نمی مانند. دوستان
دوره راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهم پشت سر هم در شبکه های اجتماعی گروه می زنند.
همکارهایم چند گروه برای موقعیت های مختلف می سازند و علی رغم تمام این ها من
بیشتر از آن ها دور می شوم. آدم می تواند
در یک باشگاه با هر کسی وزنه بزند یا در یک استخر با غریبه ها راه برود و حرف بزند
و یک دل سیر بخندد و در راهروهای شرکت با همکارهایش سیگار بکشد و مسیر سر
کار تا اولین ایستگاه مترو را با آن ها قدم بزند. اما تنهایی اش را فقط با دوستانش
می تواند پر کند. هم آن هایی که وقتی می رنجانیشان حداقل یک بار به خودشان می گویند
حتماً اتفاقی افتاده که ما از آن خبر نداریم و با آن که دلیلی برایش نمی بینند گوشه ای
از دلشان دلیلی نامعقول برایت کنار بگذارند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر