شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۷

هوپلا!

هوا دارد کم کم سرد می شود. طوری که اگر ماشین را زیر درخت ها پارک کنی صبح ها شیشه اش کاملا یخ می زند و باید یک ربع بخاری را روشن کنی تا بتوانی حرکت کنی (1). بعضی صبح ها آنقدر هوا مه آلود می شود که با سرعت بیشتر از پنجاه یا شصت کبلومتر بر ساعت هم نمی شود در جاده های بین شهری رانندگی کرد اما همین چند دقیقه رانندگی رفت و برگشت روزانه از میان این طبیعت زیبا حالم را خوب می کند. 

کم کم دارم چند پروژه جدید را شروع می کنم و این که در چند شاخه ی متفاوت همزمان کار می کنم برایم جذابیت دارد و کسالتباری کار در تهران را ندارم و از این بابت بسیار خوشحالم. حقوق ماه اولم را چند روز قبل، پیش پیش گرفتم و حالا می توانم با خیال راحت بروم خرید. 

هفته قبل به بهانه جشن اکتبر (Oktoberfest) در استادیوم کوچک شهر مسابقه فوتبال بود بین تیم توس ادمونت و یکی از تیم های شهرهای مجاور. تنها رفته بودم و از میان جمعیت کوچکی که آمده بودند فقط دو سه نفر را می شناختم که آن هم توی بار با آن ها آشنا شده بودم. دو نفرشان در تمام طول مسابقه داد زدند، آبجو خوردند، سیگار دود کردند و فحش کشیدند تا سه بر یک بردیم و آرام گرفتند. یکی از آن ها که شخصیت جالبی دارد اسمش اروین است. من به او می گویم مستر هوپلا! چون وقتی دارت بازی می کنیم مدام می گوید هوپلا (hoppla)! پرسیدم گفتند تنها زندگی می کند و تازه فهمیده ام اکثر آن هایی که عصرها به بار می آیند یا خانواده ای تشکیل نداده اند و یا از خانواده هایشان دورند و بار برایشان جاییست که با اطرافیانشان چند کلمه صحبت کنند و بخندند. حتی اگر نوشیدنی هایشان را 5 برابر گرانتر از مغازه ها بخرند و حدود یک پنجم درآمد روزانه شان را آن جا خرج کنند. 

هفته قبل پدر و مادر ولفگانگ و نوه های کلاودیا که دو دختر یک ساله، آنا، و چهار ساله، لارا، هستند اینجا بودند. پدر و مادر ولفگانگ عاشق طبیعت و کوهنوردی هستند و دماوند را می شناختند! و جزء معدود افرادی هستند که اینجا از الکل و سیگار فاصله گرفته اند. کلاودیا تمام خانه را از عروسک های کوچک پر کرده که وقتی نوه هایش می آیند اینجا با خودشان عروسک نیاورند. اما چیزی که برایم جالب بود دو دستگاه مانیتورینگ کوچک بود که وقتی که بچه ها می خوابند پدر و مادر بتوانند از راه دور مراقبشان باشند. فردای آن روز موقع برگشتن خواستم دست خالی بر نگشته باشم. گفتم برای لارا یک بسته شکلات بخرم. وقتی شکلات را گذاشتم روی میز همه زدند زیر خنده. حواسم نبود شکلات الکل دار گرفته بودم! پدر ولفگانگ ادای لارای مست را در می آورد و می خندید و من که نابود شده بودم از خنده!

کلاودیا چند روز پیش صبح گفت که بیست و پنجم تولد توماس است و تو را هم دعوت کرده. یادم رفته بود کادو بخرم. نمی دانم چرا بیست و چهارم رفتیم. وقتی راه افتادیم چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم که رفتم یکی از مغازه های کادویی شهر و لیوانی که رویش نوشته بود تولدت مبارک را برداشتم و رفتیم. توماس را قبلا یک بار در جشن ادمونت (Admont Kirtag) دیده بودم و عکس بچگی هایش روی دیوار است که خیلی شبیه الانش نیست. ما قبل از او رسیده بودیم. خسته از سر کار برگشته بود و کمی جا خورد. کلا هفت نفر بودیم و گربه ای که خواهر یکی از گربه های خانه ی ماست. هنوز زندگی میان گربه ها برایم عادی نشده. اینجا گربه ها جزئی از سرمایه ی عاطفی و اجتماعی خانواده ها هستند. حتی گاهی بچه گربه ها بین فرزندان خانواده مثل میراث تقسیم می شوند. شروع و آغاز همه مهمانی ها در ایران سلام و خداحافظی با بچه هاست. این جا گربه ها چون دم در هستند اغلب آغاز و پایان گفتگوها هستند. ما هم همان اول کار چند دقیقه با چراغ قوه در راهروی تاریک خانه شان، گربه ی دوست داشتنی شان را سرکار گذاشتیم و خندیدیم. تصورش را بکنید یک گربه سفید پر مو چاق مثل فرفره دور خودش دنبال نور چراغ قوه بچرخد. بعد نشستیم و نمی دانم چرا در مورد کار توماس در کارواش و علاقه اش به کامپیوتر و فروش اینترنتی و طراحی سایت صحبت کردیم! همه کادوهایشان را گذاشته بودند داخل یک صندوق قدیمی بزرگ که پر از اسکناس و سیگار و کادوهای کوچک بود. ایده خوبی بود. اما من کادویم را گذاشته بودم گوشه آشپزخانه! شام که شروع شد برای چندمین بار در طول این ماه باید توضیح می دادم که ما در ایران حین غذا خوردن از چاقو سر میز استفاده نمی کنیم و چرا اصلا همیشه قاشق داریم! ماهیت غذاها را که توضیح دادم از تعجبشان کم شد اما هنوز درک نمی کنند که بعضی غذاها مثل شنیتسل یا کتلت را می شود لای نان گذاشت و بدون کارد و چنگال خورد و با خنده به نان لواش ما می گویند که این نان نیست و کاغذ است و راحت می شود روی آن پرینت گرفت! در طول شام ولفگانگ خواست که ماجرای افتادنم حین برگشتن از بار را برای بقیه تعریف کنم که تا آخر شب به آن خندیدیم و بعد از بریدن کیک و فوت کردن شمع ها، کلاودیا کادوی من را گذاشت روی میز و گفت نمیخواهی کادوت را بدهی؟! کادو را که باز کردند دیدم یک زنگ دوچرخه روی دسته ی لیوان است! و نیم ساعت هم سوژه خنده این زنگ بود که تعدادش می تواند چه معناهایی داشته باشد! بعد از شام با توماس فیفا بازی کردیم و یک بسته چهارتایی کتاب آلمانی به من داد که بخوانم تا آلمانی ام بهتر شود و من حتی مقدمه هایشان را هم نمی توانم بخوانم و برگشتیم!

پ.ن 1: حالا دیگر برای یخ زدگی شیشه ها اسپری و کاردک! دارم.

دوشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۷

ثابت نپر

سیزده بهار به زمستان رسیده 
و سومین روز هر دی ماه
مستطیل های شیشه ای درب کلاس ها 
از سیاهی چشمانت
برای تخته های سفید می گویند
تا خنده هایت را به یاد بیاورند
صندلی های ردیف آخر
میان خطوط آشفته ی روی دسته هایشان 
پنج میلیون و دویست و چهل و هفت هزار و پانصد و هفتاد و سه نگاه جامانده 
و پنج میلیون و دویست و پنجاه و شش هزار و ششصد و بیست و هشت سوال ناتمام
و سی هزار و چهارده واژه ی ناگفته پیدا می کنند
لحظه ای جای من بنشین
به چشم های فرزندت نگاه کن
تابع ساده ایست
عدد اویلر به توان ایکس
با آن انحنای ساده و زیبا
اوج می گیرد
با یک موسیقی آرام
بی آن که شکسته شود
که آن روزها
من با چهار عمل اصلی هم
گنگ می ماندم
چون نپر
ایستاده
می دویدم
نشسته
می پریدم
بی صدا
فریاد می زدم
و بی مهابا نگاه می کردم
تو هنوز در انتهای تمامی راهروها با صدای بلند می خندی
و چشم های من برگ های پرپر آن گل های قرمز است 
که پشت تیغه های برف پاک کن جا می ماند
من باید بروم
جمله ی ناتمامی ست
که برای من تنها سه واژه نیست 
دو میلیون و هفتصد و شصت و چهار هزار و یکصد قطره ی باران است 
هفتاد و هفت میلیون و ششصد و چهل و یک هزار و چهل و سه دانه ی برف است
که باید پایین بیایند
نگاهت را بشویند
و خاطراتت را دفن کنند

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۷

با دو دست چپ

الفبا را که نمی شود ترجمه کرد
ما حرف هایمان را چون زمین و زمان 
به هم می دوزیم
و از راست به چپ واژه می سازیم
از بالا به پایین حرف می زنیم
و از شرق به غرب نگاه می کنیم
با دو پای راست کشورمان را ترک می کنیم
و با دو دست چپ چمدان هایمان را دنبالمان می کشیم  
از کوه های بلند و دریاها می گذریم
و با اکراه در توالت های فرنگی عمومی می نشینیم
و به دنبال زندگی
روزنامه ها را از چپ به راست ورق می زنیم
و عصرها که در فروشگاه ها به نان لواش فکر می کنیم
از پایین به بالا سکوت می کنیم
با دو پای چپ خیابان ها را قدم می زنیم
از غرب به شرق آواز می خوانیم
و با دو دست راست کف می زنیم


سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۷

Geduld haben

مهماندارها سر جایشان می نشینند. هواپیما پلک هایش را باز می کند. خلبان شمع ها را فوت می کند و ستاره ها روشن می شوند و ما آن طرف کوه های آلپ فرود می آییم. در مسیر آب تا آخرین آبشار از روی سنگریزه های سفید با پاهای برهنه دامنه ها را پایین می آییم. سیب های قرمز درخت های پاییزی را با سنگ به زمین می اندازیم و گاز می زنیم. در ایستگاه زلتزهال تنها می مانم. یازده دقیقه مانده به حرکت قطار سوار می شوم.  مهاجری که سلول های مغزش را روی بازوهایش تتو کرده می پرسد لینتز؟ و پیرزنی که ایستاده از پنجره بیرون را نگاه می کند می گوید بله و سرش را به سرعت بر می گرداند طرف پنجره. روی سکو پیرمردی که شانه هایش را با غرور بالا نگه داشته و دسته ی عصایش را میان مشت هایش فشرده مدام به پیرزن و مامور کنترل بلیط نگاه می کند. آنقدر نگاهشان در هم می پیچد که با این که می دانم در ایستگاه بعد باید پیاده شوم می پرسم ایستگاه بعد آردنینگ؟ و پیرزن با خنده می گوید بله و طوری که کنجکاوی نگاهم را فهمیده باشد می گوید پسر عمه (خاله) ی من است. تولد نود سالگیش را جشن گرفتیم و چند جمله دیگر که با لهجه غلیظ اشتایریش می گوید و نمی فهمم و در جواب می خندم و چند ثانیه بعد با تاخیر تشکر می کنم. به پیرزنی که روبه رویش نشسته می گوید که همه ی بچه هایش بودند و ناهار خوردیم و با سر به پیرمرد اشاره می کند که برود و پیرمرد پنج دقیقه بعد از آن هم ماند و یک دقیقه مانده به حرکت قطار رفت. اما نگاه پیرزن همان جا مانده بود و ایستگاه بعد که پیاده شدم او هنوز گردنش را نچرخانده بود.
بار کلاودیا همیشه خلوت است. وارد که می شوم سگی که یکی از چشم هایش سفید است و دیگری قهوه ای و مایا صدایش می کنند، پارس می کند و دوست دختر روبرت به من یک بیسکویت می دهد تا آن را به سگش بدهم تا دوست شده باشیم. باورم نمی شود. آرام می گیرد.
به بتزیرک مانشافت می روم. فرم و مدارک مجوز کارم را تحویل می دهم. اثر انگشت و مقداری پول و دوباره باید هشت هفته منتظر جواب بمانم. می پرسم راهی هست که کارها سریع تر انجام بشود؟ می گوید از اشتباه نترس. آلمانی حرف بزن!
ولفگانگ عاشق این است که بگوید ما خیلی دیوانه هستیم و دوباره پشت پیشخوان بار می نشینیم. نوشیدنی و سیگار و دارت سه نفره. تا خانه پیاده هم دو دقیقه راه بیشتر نیست. گربه سیاه که کیمبی صدایش می زنند روی دوپا بلند می شود و با نگاهی ملتمسانه با دست اشاره می کند که در را باز کنم. گربه ی سفید بزرگ که سوزی باشد پشت سر هم چند دقیقه زبانش را داخل ظرف آب تکان می دهد و محو تماشایش می شوم و بچه کوچکش، بوبی، که خال های سیاه روی بدنش اصلا شبیه مادرش نیست کز می کند گوشه ی آشپزخانه. شب است و همه چیز آرام است. جز صدای سنگ شکن کلیه که در سرم می پیچد و صبر مهم ترین چیزیست که از مردمان روستاهای دور افتاده دامنه کوه های آلپ باید یاد بگیرم.



یکشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۷

در برابر چشم های ما


ما دیوانه به دنیا می آییم
با اسم های بی معنی
و نمی دانیم که چرا سیگار می کشیم
هر سیصد و شصت و پنج ثانیه یک بار
به ساعت­هایمان نگاه می کنیم
و از خودمان می پرسیم
آیا دنیا برای چشم های ماست
یا در برابر چشم های ما
باز و بسته کردن اسلحه ها را یاد می گیریم 
و بدون آن که جنگیده باشیم
ساعت ها را برای آیندگان
از مچ هایمان باز می کنیم 

Jules: I'll just walk the earth.
Vincent: What'cha mean walk the earth?
Jules: You know, walk the earth, meet people... get into adventures. Like Caine from "Kung Fu."
Pulp Fiction (Quentin Tarantino, 1994).

شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۹۷

احمق و احمق تر


مدت ها بود که تا این اندازه یک فیلم حالم را خوب نکرده بود. این فیلم را همه باید دم دستشان داشته باشند تا هر وقت کم آوردند یک دل سیر ببینند و بخندند.

Harry Dunne: I can't believe we drove around all day, and there's not a single job in this town. There is nothing, nada, zip!
Lloyd Christmas: Yeah! Unless you wanna work forty hours a week.

Dumb and Dumber, Peter Farrelly, 1994

بیست و یک گرم


زمان روی ساعتش صلیب می کشد
بیست و یک هزار پرنده به آسمان بلند می شوند
تکه های پازل را کنار هم می چینم
عیسی از صلیب می گریزد
پرندگان به خانه بر می گردند
و ترازوی خدا در زمین
هم چنان هم سنگ است


Marianne jordan: Life has to go on Jack. With or without God.
21 Grams, Alejandro González Iñárritu, 2003

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۹۷

گرگ نباشیم!


 Citizen Kane (Orson Welles, 1941). در چند دقیقه اول ساختار فیلم به خوبی شکل می گیرد. موسیقی ابتدای فیلم و تصاویر ابتدایی بوی مرگ می دهند. تنها یک واژه. Rosebud. و گوی شیشه ای از دست مردی می افتد. پرستار وارد می شود. دست هایش را به شکل ضربدر روی هم می گذارد و ملافه ی سفید را روی او می کشد و خاکسپاری بزرگ برای امپراتور رسانه ای و میلیاردر بزرگ چارلز فوستر کین.
حالا اخرین واژه زندگی او که جالب اینجاست که هیچ کس هم در اتاق نبود که آن را بشنود، یک راز بزرگ می شود که برای پیدا کردنش باید گذشته اش را شخم بزنند و چیزی هم پیدا نمی کنند! در نهایت آتش است که همه چیز را برای بیننده مشخص می کند. وقتی وسایل خانه در کوره می سوزند. سورتمه ی کودکی اش در اولین سکانس های فیلم. در واقع انگار کودکی اش در آتش سوخته و از دست رفته باشد.  
چند نقد راجع به فیلم خواندم. در فاصله کودکی و مرگش آنقدر تحلیل های دقیق و قابل توجه نوشته اند که اعتراف می کنم که غافلگیر شدم. فیلمی که لقب بهترین فیلم تاریخ سینما را یدک می کشید را باید دوباره می دیدم. بار اول آن را نیمه های شب دیده بودم. بار دوم سعی کردم آن را عصر ببینم. نمی دانم چرا هر دو بار  وسط دیالوگ های طولانی و فضای سیاه و سفید و مات فیلم و ریتم عجیب آن فیلم را گم می کردم.
اما نکته ای از فیلم را بسیار دوست داشتم. مادر کین مصرانه اوایل فیلم میخواهد که پسرش خانه را به مقصد خوشبختی ترک کند و پدر هم هر چند مردد اما هیچ مقاومتی نمی کند و تاچر (سرپرست کین) که نماینده پدر و مادر اوست میخواهد از او یک گرگ برای جامعه بسازد. بسیار شبیه نگاه تربیتی حجم زیادی از خانواده هایی است که می شناسم. آن ها فکر می کنند برای زنده ماندن در این جامعه باید فرزندانشان را گرگ بار بیاورند. درست است که کین جاه طلبانه و خودخواهانه پیش می رود اما آن چه که دوست داشتنی اش می کند مقاومت کین در برابر گرگ شدن است. با انتخاب هایش در زمینه فعالیت هایش و نگرشش به اطرافیان و دنیا. با این که تمام امکانات برای تبدیل شدن به یک گرک تمام عیار از قبیل پول و هوش و غیره را در دست دارد. همه شکست ها در زندگی دردناکند اما همه پیروزی ها هم ارزشمند نیستند.

پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۷

لابیرنت خودخواهی


فیلم shining کوبریک، در همان آغاز یک سوال در ذهنم ایجاد کرد. اگر در یک جای پرت و دور افتاده، دو انتخاب برای زندگی به آدم بدهند. یک کلبه کوچک ساده و یک هتل بزرگ (شبیه همین هتل اورلوک) با امکانات کامل اما پر از اتاق های خالی. کدام را انتخاب خواهم کرد. قطعاً دومی ترسناک تر است (جدا از ترس های طبیعی ناشی از دزدی و خطر حمله حیوانات و غیره که منظور صرفاً ترس ناشی از عدم آگاهی و ابهام است). عدم آشنایی و تسلط نسبی روی محیط پیرامون به شدت آزار دهنده است.
 به نظرم انتخاب همین فضا بدون در نظر گرفتن بقیه موارد دیگر، فیلم را ترسناک می کند. تنهایی و برف و تاریکی و قطع ارتباط با دنیای خارج و اعتقادات ماوراء الطبیعه و مشکلات روانی هم می تواند آن را تشدید کند.
اما نکته اصلی داستان آن جاست که در این فیلم مردی که محور صلابت یک خانواده برای نترسیدن می تواند باشد، خود می شود مرکز ایجاد ترس و دلیل آن هم خودخواهی جک تورنس (جک نیکلسون) برای رسیدن به رویاها و  امور شخصی ­اش بدون در نظر گرفتن شرایط روانی خانواده ­اش است. 
داستان فیلم همان طور که منتقدان فیلم می گویند پر از خلا و ابهام است. عدم امکان تمایز خیال و واقعیت. ارتباط نامشخص بین پسر بچه یعنی دنی و آشپز سیاه پوست هتل (اسکاتمن کروترز) و هم چنین ارتباط او با دوست خیالیش تونی، ارتباط جک با لوید که برایش نوشیدنی می ریزد. حضور چند باره دو دختر بچه دو قلوی گریدی سرایدار قبلی هتل که خانواده اش را در همان هتل به قتل رسانده است، سرازیر شدن سیل خون از آسانسور به گونه ای که مادر و فرزند هر دو ان تصویر را می بینند، پیرزن حمام اتاق 237 که پدر و فرزند از آن مطلع می شوند، کبودی گردن دنی، باز شدن درب قفل شده که انگار توسط گریدی اتفاق می افتد، منشا پرتاب توپ به سمت دنی و کلی اتفاقات که یا دلیل منطقی ای برای ان پیدا نمی کنی و یا نمی دانی که در واقعیت اتفاق می افتند و یا در خیال. حتی در یک صحنه تصور می کنی همه این رخدادها باید زیر سر رئیس هتل باشد. تصویر آخر فیلم یعنی ان عکس روی دیوار که جک نفر اول ایستاده است اوج ابهام در فیلم است. آن جاست که این همه ابهام وادارت می کند که از یافتن یک ارتباط منطقی بین این همه سوال دست بکشی. شبیه یک معادله با مجهولات زیاد که جواب های فرآوانش هم هیچ کدام منطقی نباشند!
بازی های فیلم نیز برای خیلی ها زیر سوال است. کاراکتر جک شبیه یک معلم نویسنده نیست. بازی آشپز سیاه پوست هتل غیر قابل درک است. شخصیت زن یعنی وندی ( شلی دووال) از نظر بسیاری آن قدر ضعیف بوده که ارزش فیلم را به شدت پایین آورده است و حتی در سکانس اخر به این فکر می کنی که بی دست و پاتر از آن است که در آن شب برفی به جایی برسد! هم چنان که مطمئنی که پسر بچه است که با توانایی خاصش آن ها را از لابیرنت بیرون می آورد. 
 اما به نظرم چیزی که فیلم به مخاطب می بخشد. جدا از هیجان و احساس ترس، گرفتار نشدن در لابیرنت خودخواهی و گرفتار نکردن دیگران برای رسیدن به رویاهایت است. مهم نیست که داستان فیلم مشکل دارد و ارتباطات بخش های آن با همدیگر مشخص نیست. مهم این است که این نکته را به خوبی بیان کرده است. اوج تصویر خودخواهی و جنون در صورت جک و در آن دیالوگ معروف شکستن درب حمام است. Here’s Johnny. جانی؟! جک؟! . 


Jack Torrance: [typed] All work and no play makes Jack a dull boy.

Stanley Kubrick, 1980


دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۷

ریموند دوست داشتنی، مرد بارانی


چه چیزی ریموند (داستین هافمن) را تا این اندازه دوست داشتنی می­کند. توانایی­های اعجاب انگیز فرا انسانی و تفاوت­های بزرگش یا احساس ترحم. چرا مخاطب مدام دوست دارد بفهمد که در ذهن ریموند چه می گذرد و ریموند چه میخواهد اما در نهایت او نیز مانند چارلی (تام کروز)، ریموند را به حال خود وا می گذارد. ریموند دوست داشتنی، قهرمان واقعی هیچ کس نمی ماند. حتی اگر به طرزی باور نکردنی شماره­های دفتر تلفن را از بر کرده باشد. تعداد خلال دندان­های ریخته شده روی زمین را ظرف چند ثانیه درست شمرده باشد. ضرب و جذر اعداد چند رقمی را با سرعت و دقت بدون زحمت به دست آورده باشد. با یک نگاه تمام کارت های بازی را به خاطر بسپرد. آهنگ­های یک کافه را با کد آن ها در چند ثانیه از بر کند. ریموند افسانه نمی شود و  فقط و فقط دوست داشتنی و منزوی باقی می ماند. ریموند حسرت و حسادت بر نمی انگیزد. شبیه قهرمانان پارا المپیک که تماشاگران دلشان نمیخواهد به خاطر چند هورای بلند جای آن­ها باشند. نمی دانم وزن واژه retarded چقدر به کلمه عقب افتاده در زمان فارسی نزدیک است. شاید مخاطب فکر می کند که با تمام توانایی های ریموند او هنوز عقب مانده است و ریموند بودن جایی در رویاهایشان ندارد.  

Charlie: He's not crazy, he's not retarded but he's here.
Dr. Bruner: He's an autistic savant. People like him used to be called idiot savants. There's certain deficiencies, certain abilities that impairs him.
Charlie: So he's retarded.
Dr. Bruner: Autistic. There's certain routines, rituals that he follows.
Charlie: Rituals, I like that.
Dr. Bruner: The way he eats, sleeps, walks, talks, uses the bathroom. It's all he has to protect himself. Any break from this routine leaves him terrified.

Rain Man, 1988, Barry Levinson

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۷

ماه و اسب


آن طرف کوه ها
در انتهای روز
چهل چشمه با هم 
در حضور آفتاب
یکصدا آواز می خوانند
و گرد و خاک خستگی از تن دشت بلند می شود
حالا باید راز سرخی غروب را فهمیده باشی
قزل اوزن زیباترین آواز آن روز را از بر می کند
و آن را برای باد می خواند
و چوپان ها که گله هایشان را به آبادی بر گردانند
باد از روی تپه ها
از لابه لای بوته های گون
و از میان شاخه های درختان افرا
پایین می آید
به چشمه ی پیر لبخند می زند 
و طره ی موهای دختری از شیراز را
بر شانه های پسری در کردستان می ریزد
خاکسترها در سیاهی شب گر می گیرند
و آتش و چوب
باد و درخت
چشمه و علفزار
نیزار و رودخانه
ماه و اسب
همدیگر را در آغوش می کشند

چشمه


اسبی درآسمان
روی دو پا بلند می شود
شیهه اش به ماه نرسیده محو می شود
باید که عقربه ها یک ساعت به عقب برگردند
شاید که یال اسب و نگاه ماه به قاب آسمان برگردند
در امتداد افق
ماه و باد به وقت غروب
 به روستا نگاه می کنند
میان این تپه های خشک
 چشمه ها چه کار می کنند؟

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۷

خداحافظ اتاق


Room. یک ساعت اول فیلم دیوانه کننده است. تصور آن حجم از تنهایی محصور در ان چهار دیواری مرموز آدم را به هم می ریزد. اول فکر کردم که فیلمنامه بر اساس داستانی ست در مورد آخرین بازمانده های روی زمین یا شاید در سیاره ای دیگر یا جایی شبیه قطب جنوب میان برف ها همه چیز اتفاق می افتد. موسیقی زیبای فیلم و صدای اعجاب انگیز آن دختر کوچولوی دوست داشتنی ست که وادارت می کند به دیدن فیلم ادامه دهی. غافلگیر می شوی. He. The boy. Jack و گیج می شوی و آن روزنه روی سقف با اسمانی آبی. آن پنجره بارانی. برفی. آن برگ پاییزی. باید که جیغ بکشند. باید جیغ بکشند. حتی اگر کسی صدایشان را نشوند.
صحنه بازی کردن با پوسته های تخم مرغ غمگین است. درست مثل کیک تولد بدون شمع. لحظه ای که مادر و دختر همدیگر را حین گریه کردن در آغوش می کشند. لحظه شمارش دفعات بالا و پایین رفتن تخت در آن همخوابگی­های دردناک. بخار تنفس در آن اتاق سرد. تلاش مادر برای فهماندن این نکته به دخترش که دنیای آن طرف بسیار بزرگ است. همه چیز غمگین و لمس است مثل آن دندان پوسیده.  
داستان فرار ادمونت (کنت مونت کریستو) و کتاب روی میز ماجراهای الیس در سرزمین عجایب (لویز کارول) همه چیز را عوض می کنند. تناقض همیشه مشمئز کننده نیست. مثل رابطه تلویزیون و اتاق. پنجره و اتاق. تلویزیون و پنجره. اتاق و اتاق!
لباس هایشان مدام عوض می شود اما همه چیز همان است که هست. در یک اتاق هیچ چیز عوض نمی شود.

و فرار از دنیایی که نیک پیر برایشان ساخته. فراز از دنیایی نصف واقعی و نصف مجازی. شبیه نیک پیر. به سمت سیاره های تلویزیونی و رویاهای شبانه از همان نرمش های صبحگاهی و دویدن های بی هدف و بازی در وان حمام شروع می شود. با شکستن آن ماشین اسباب بازی. با بازی نور و سایه و حرکت دست ها. از آن پنجره آفتابی روی سقف. از همان پنجره پر ستاره. با اسباب بازی کاغذی. با کنترل تلویزیون و در نهایت وانت، غلطیدن، آسمان بزرگ و اعجاب انگیز، سومین توقف، پرش، فرار، سگ، برگ و خداحافظ اتاق!

-          It’s because door’s open
-          What?
-          It can’t really be Room if door’s open.
-          Do you want me to close it?
-          Nah
-          Jack, can we go?
-          Bye, Plant.
-          Bye, Chair number one.
-          Bye, Chair number two.
-          Bye, Table.
-          Bye, Wardrobe.
-           Bye, Sink.
-          Bye-bye sky light
-          Ma, say bay-bay to Room.

Room, 2015, Lenny Abrahamson

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۷

مرتضی


آن ها خودشان هم بین دروغ و حقیقت مانده­ اند. این معما حل نمی شود. همه متهمان را باید در خودت بکشی و ناجوانمردانه پرونده را ببندی.
-----------
 پیرمردی بی تابانه در جنگ می خواهد بمیرد و مردی با خالکوبی­ های بی معنی روی تنش داوطلبانه به استقبال قربانی شدن پیش خدایان می رود. زنی جنگجو که کابوس هایش جنین های مرده هستند و رویاهایش آرزوهای مردی که فرزندان پسر می خواهد. برای فتح سرزمین­های جدید. آن طرف دریاها. به سرزمین­های شرقی. آن سوی دشت ها. صدای جنگ می آید. پیش­گوی نابینا وایکینگ­ ها را هر کجا که بخواهد می فرستد.
-----------
دارم سی و چهار ساله می شوم. مرتضی کیوان سی و سه ساله بود که تیربارانش کردند. با این که حتی شعری از او نخوانده ام اما خوب می دانم که شاملو و ابتهاج خود او را سروده اند. رامانوجان را.

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۷

بی پرده



Cole: I see people. They don’t know they’re dead.
Malcolm: How often do you see them?
Cole: All the time. They’re everywhere. They only see what they want to see.

The Sixth Sense (M. Night Shyamalan)


از آخرین در که بگذری
پنجره درست رو به اتاق من است
کافیست پرده را کنار بزنی
عریان ایستاده ام
در برابر تو
حالا یک زبان مشترک داریم

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۷

با چشمانی کاملا بسته


زمان را در فاصله ی سپر به سپر دو خودرو پارک شده نگه می دارم تا نشسته و لم داده به دیوار به درازای تمام شدن یک سیگار نگاهت کرده باشم. از انگشت های به دام افتاده در کفش هایت تا موهایی که در آشفتگی آن گرفتار شده بودم. تو که رفتی گوشم را به آسفالت خیابان چسپانده بودم تا صدای قدم هایت آرامم کرده باشد.
-----
 شبیه ونزوئلا شده ام. هر روز معنای سقوط را بیشتر می فهمم. هر چه بیشتر می دوم از تو دورتر می شوم و هر چه خودم را بیرون می کشم، بیشتر فرو می روم. 
-----
با چشم هایی کاملاً باز هم دیگر تو را پیدا نمی کنم. کوبریک اشتباه می کند. نه اعتراف و نه مرگ و نه خیانت راه رستگاری نیستند. خوشبختی در انتظار بازنده ها نمی ماند و ما هر دو باخته بودیم. 
-----
در شهری که گوش هایم بیشتر از چشم هایم می دید، نولان تو را سوار کشتی کرده بود و من در دانکرک مانده بودم و صدای سربازان آلمانی دور نبود. 
-----
امروز عصر از رفتنت صد شماره نگذشته بود که دنبالت دویدم. موتورسوارها هم مثل من پشت چراغ عباس آباد طاقت نیاوردند و من به دنبال آن ها و در جستجوی تو از چراغ قرمز و از میان صدای بوق ماشین ها گذشتم و تا تخت طاووس چشم هایم بود که می دوید و نیمه های راه بود که فهمیدم دوباره نادرشاه تو را از من گرفته. هفت ماه تمام الدورادو زیر پایم بود و من در شلوغی شهر در غم تنهایی ادکلن فروش­های کرد تو را گم کرده بودم.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...