چه
چیزی ریموند (داستین هافمن) را تا این اندازه دوست داشتنی میکند. تواناییهای
اعجاب انگیز فرا انسانی و تفاوتهای بزرگش یا احساس ترحم. چرا مخاطب مدام دوست
دارد بفهمد که در ذهن ریموند چه می گذرد و ریموند چه میخواهد اما در نهایت او نیز
مانند چارلی (تام کروز)، ریموند را به حال خود وا می گذارد. ریموند دوست داشتنی،
قهرمان واقعی هیچ کس نمی ماند. حتی اگر به طرزی باور نکردنی شمارههای دفتر تلفن
را از بر کرده باشد. تعداد خلال دندانهای ریخته شده روی زمین را ظرف چند ثانیه درست
شمرده باشد. ضرب و جذر اعداد چند رقمی را با سرعت و دقت بدون زحمت به دست آورده
باشد. با یک نگاه تمام کارت های بازی را به خاطر بسپرد. آهنگهای یک کافه را با کد
آن ها در چند ثانیه از بر کند. ریموند افسانه نمی شود و فقط و فقط دوست داشتنی و منزوی باقی می ماند. ریموند
حسرت و حسادت بر نمی انگیزد. شبیه قهرمانان پارا المپیک که تماشاگران دلشان
نمیخواهد به خاطر چند هورای بلند جای آنها باشند. نمی دانم وزن واژه retarded چقدر به کلمه
عقب افتاده در زمان فارسی نزدیک است. شاید مخاطب فکر می کند که با تمام توانایی
های ریموند او هنوز عقب مانده است و ریموند بودن جایی در رویاهایشان ندارد.
Charlie: He's not crazy,
he's not retarded but he's here.
Dr. Bruner: He's an autistic
savant. People like him used to be called idiot savants. There's certain
deficiencies, certain abilities that impairs him.
Charlie: So he's retarded.
Dr. Bruner: Autistic.
There's certain routines, rituals that he follows.
Charlie: Rituals, I like
that.
Dr. Bruner: The way he eats,
sleeps, walks, talks, uses the bathroom. It's all he has to protect himself.
Any break from this routine leaves him terrified.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر