یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۷

ماه و اسب


آن طرف کوه ها
در انتهای روز
چهل چشمه با هم 
در حضور آفتاب
یکصدا آواز می خوانند
و گرد و خاک خستگی از تن دشت بلند می شود
حالا باید راز سرخی غروب را فهمیده باشی
قزل اوزن زیباترین آواز آن روز را از بر می کند
و آن را برای باد می خواند
و چوپان ها که گله هایشان را به آبادی بر گردانند
باد از روی تپه ها
از لابه لای بوته های گون
و از میان شاخه های درختان افرا
پایین می آید
به چشمه ی پیر لبخند می زند 
و طره ی موهای دختری از شیراز را
بر شانه های پسری در کردستان می ریزد
خاکسترها در سیاهی شب گر می گیرند
و آتش و چوب
باد و درخت
چشمه و علفزار
نیزار و رودخانه
ماه و اسب
همدیگر را در آغوش می کشند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...