یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۷

با چشمانی کاملا بسته


زمان را در فاصله ی سپر به سپر دو خودرو پارک شده نگه می دارم تا نشسته و لم داده به دیوار به درازای تمام شدن یک سیگار نگاهت کرده باشم. از انگشت های به دام افتاده در کفش هایت تا موهایی که در آشفتگی آن گرفتار شده بودم. تو که رفتی گوشم را به آسفالت خیابان چسپانده بودم تا صدای قدم هایت آرامم کرده باشد.
-----
 شبیه ونزوئلا شده ام. هر روز معنای سقوط را بیشتر می فهمم. هر چه بیشتر می دوم از تو دورتر می شوم و هر چه خودم را بیرون می کشم، بیشتر فرو می روم. 
-----
با چشم هایی کاملاً باز هم دیگر تو را پیدا نمی کنم. کوبریک اشتباه می کند. نه اعتراف و نه مرگ و نه خیانت راه رستگاری نیستند. خوشبختی در انتظار بازنده ها نمی ماند و ما هر دو باخته بودیم. 
-----
در شهری که گوش هایم بیشتر از چشم هایم می دید، نولان تو را سوار کشتی کرده بود و من در دانکرک مانده بودم و صدای سربازان آلمانی دور نبود. 
-----
امروز عصر از رفتنت صد شماره نگذشته بود که دنبالت دویدم. موتورسوارها هم مثل من پشت چراغ عباس آباد طاقت نیاوردند و من به دنبال آن ها و در جستجوی تو از چراغ قرمز و از میان صدای بوق ماشین ها گذشتم و تا تخت طاووس چشم هایم بود که می دوید و نیمه های راه بود که فهمیدم دوباره نادرشاه تو را از من گرفته. هفت ماه تمام الدورادو زیر پایم بود و من در شلوغی شهر در غم تنهایی ادکلن فروش­های کرد تو را گم کرده بودم.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...