آن ها
خودشان هم بین دروغ و حقیقت مانده اند. این معما حل نمی شود. همه متهمان را باید
در خودت بکشی و ناجوانمردانه پرونده را ببندی.
-----------
پیرمردی بی تابانه در جنگ می خواهد بمیرد و مردی
با خالکوبی های بی معنی روی تنش داوطلبانه به استقبال قربانی شدن پیش خدایان می
رود. زنی جنگجو که کابوس هایش جنین های مرده هستند و رویاهایش آرزوهای مردی که
فرزندان پسر می خواهد. برای فتح سرزمینهای جدید. آن طرف دریاها. به سرزمینهای
شرقی. آن سوی دشت ها. صدای جنگ می آید. پیشگوی نابینا وایکینگ ها را هر کجا که
بخواهد می فرستد.
-----------
دارم
سی و چهار ساله می شوم. مرتضی کیوان سی و سه ساله بود که تیربارانش کردند. با این
که حتی شعری از او نخوانده ام اما خوب می دانم که شاملو و ابتهاج خود او را سروده
اند. رامانوجان را.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر