هوا دارد کم کم سرد می شود. طوری که اگر ماشین را زیر درخت ها پارک کنی صبح ها شیشه اش کاملا یخ می زند و باید یک ربع بخاری را روشن کنی تا بتوانی حرکت کنی (1). بعضی صبح ها آنقدر هوا مه آلود می شود که با سرعت بیشتر از پنجاه یا شصت کبلومتر بر ساعت هم نمی شود در جاده های بین شهری رانندگی کرد اما همین چند دقیقه رانندگی رفت و برگشت روزانه از میان این طبیعت زیبا حالم را خوب می کند.
کم کم دارم چند پروژه جدید را شروع می کنم و این که در چند شاخه ی متفاوت همزمان کار می کنم برایم جذابیت دارد و کسالتباری کار در تهران را ندارم و از این بابت بسیار خوشحالم. حقوق ماه اولم را چند روز قبل، پیش پیش گرفتم و حالا می توانم با خیال راحت بروم خرید.
هفته قبل به بهانه جشن اکتبر (Oktoberfest) در استادیوم کوچک شهر مسابقه فوتبال بود بین تیم توس ادمونت و یکی از تیم های شهرهای مجاور. تنها رفته بودم و از میان جمعیت کوچکی که آمده بودند فقط دو سه نفر را می شناختم که آن هم توی بار با آن ها آشنا شده بودم. دو نفرشان در تمام طول مسابقه داد زدند، آبجو خوردند، سیگار دود کردند و فحش کشیدند تا سه بر یک بردیم و آرام گرفتند. یکی از آن ها که شخصیت جالبی دارد اسمش اروین است. من به او می گویم مستر هوپلا! چون وقتی دارت بازی می کنیم مدام می گوید هوپلا (hoppla)! پرسیدم گفتند تنها زندگی می کند و تازه فهمیده ام اکثر آن هایی که عصرها به بار می آیند یا خانواده ای تشکیل نداده اند و یا از خانواده هایشان دورند و بار برایشان جاییست که با اطرافیانشان چند کلمه صحبت کنند و بخندند. حتی اگر نوشیدنی هایشان را 5 برابر گرانتر از مغازه ها بخرند و حدود یک پنجم درآمد روزانه شان را آن جا خرج کنند.
هفته قبل پدر و مادر ولفگانگ و نوه های کلاودیا که دو دختر یک ساله، آنا، و چهار ساله، لارا، هستند اینجا بودند. پدر و مادر ولفگانگ عاشق طبیعت و کوهنوردی هستند و دماوند را می شناختند! و جزء معدود افرادی هستند که اینجا از الکل و سیگار فاصله گرفته اند. کلاودیا تمام خانه را از عروسک های کوچک پر کرده که وقتی نوه هایش می آیند اینجا با خودشان عروسک نیاورند. اما چیزی که برایم جالب بود دو دستگاه مانیتورینگ کوچک بود که وقتی که بچه ها می خوابند پدر و مادر بتوانند از راه دور مراقبشان باشند. فردای آن روز موقع برگشتن خواستم دست خالی بر نگشته باشم. گفتم برای لارا یک بسته شکلات بخرم. وقتی شکلات را گذاشتم روی میز همه زدند زیر خنده. حواسم نبود شکلات الکل دار گرفته بودم! پدر ولفگانگ ادای لارای مست را در می آورد و می خندید و من که نابود شده بودم از خنده!
کلاودیا چند روز پیش صبح گفت که بیست و پنجم تولد توماس است و تو را هم دعوت کرده. یادم رفته بود کادو بخرم. نمی دانم چرا بیست و چهارم رفتیم. وقتی راه افتادیم چند دقیقه بیشتر وقت نداشتم که رفتم یکی از مغازه های کادویی شهر و لیوانی که رویش نوشته بود تولدت مبارک را برداشتم و رفتیم. توماس را قبلا یک بار در جشن ادمونت (Admont Kirtag) دیده بودم و عکس بچگی هایش روی دیوار است که خیلی شبیه الانش نیست. ما قبل از او رسیده بودیم. خسته از سر کار برگشته بود و کمی جا خورد. کلا هفت نفر بودیم و گربه ای که خواهر یکی از گربه های خانه ی ماست. هنوز زندگی میان گربه ها برایم عادی نشده. اینجا گربه ها جزئی از سرمایه ی عاطفی و اجتماعی خانواده ها هستند. حتی گاهی بچه گربه ها بین فرزندان خانواده مثل میراث تقسیم می شوند. شروع و آغاز همه مهمانی ها در ایران سلام و خداحافظی با بچه هاست. این جا گربه ها چون دم در هستند اغلب آغاز و پایان گفتگوها هستند. ما هم همان اول کار چند دقیقه با چراغ قوه در راهروی تاریک خانه شان، گربه ی دوست داشتنی شان را سرکار گذاشتیم و خندیدیم. تصورش را بکنید یک گربه سفید پر مو چاق مثل فرفره دور خودش دنبال نور چراغ قوه بچرخد. بعد نشستیم و نمی دانم چرا در مورد کار توماس در کارواش و علاقه اش به کامپیوتر و فروش اینترنتی و طراحی سایت صحبت کردیم! همه کادوهایشان را گذاشته بودند داخل یک صندوق قدیمی بزرگ که پر از اسکناس و سیگار و کادوهای کوچک بود. ایده خوبی بود. اما من کادویم را گذاشته بودم گوشه آشپزخانه! شام که شروع شد برای چندمین بار در طول این ماه باید توضیح می دادم که ما در ایران حین غذا خوردن از چاقو سر میز استفاده نمی کنیم و چرا اصلا همیشه قاشق داریم! ماهیت غذاها را که توضیح دادم از تعجبشان کم شد اما هنوز درک نمی کنند که بعضی غذاها مثل شنیتسل یا کتلت را می شود لای نان گذاشت و بدون کارد و چنگال خورد و با خنده به نان لواش ما می گویند که این نان نیست و کاغذ است و راحت می شود روی آن پرینت گرفت! در طول شام ولفگانگ خواست که ماجرای افتادنم حین برگشتن از بار را برای بقیه تعریف کنم که تا آخر شب به آن خندیدیم و بعد از بریدن کیک و فوت کردن شمع ها، کلاودیا کادوی من را گذاشت روی میز و گفت نمیخواهی کادوت را بدهی؟! کادو را که باز کردند دیدم یک زنگ دوچرخه روی دسته ی لیوان است! و نیم ساعت هم سوژه خنده این زنگ بود که تعدادش می تواند چه معناهایی داشته باشد! بعد از شام با توماس فیفا بازی کردیم و یک بسته چهارتایی کتاب آلمانی به من داد که بخوانم تا آلمانی ام بهتر شود و من حتی مقدمه هایشان را هم نمی توانم بخوانم و برگشتیم!
پ.ن 1: حالا دیگر برای یخ زدگی شیشه ها اسپری و کاردک! دارم.