پنجشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۷

لابیرنت خودخواهی


فیلم shining کوبریک، در همان آغاز یک سوال در ذهنم ایجاد کرد. اگر در یک جای پرت و دور افتاده، دو انتخاب برای زندگی به آدم بدهند. یک کلبه کوچک ساده و یک هتل بزرگ (شبیه همین هتل اورلوک) با امکانات کامل اما پر از اتاق های خالی. کدام را انتخاب خواهم کرد. قطعاً دومی ترسناک تر است (جدا از ترس های طبیعی ناشی از دزدی و خطر حمله حیوانات و غیره که منظور صرفاً ترس ناشی از عدم آگاهی و ابهام است). عدم آشنایی و تسلط نسبی روی محیط پیرامون به شدت آزار دهنده است.
 به نظرم انتخاب همین فضا بدون در نظر گرفتن بقیه موارد دیگر، فیلم را ترسناک می کند. تنهایی و برف و تاریکی و قطع ارتباط با دنیای خارج و اعتقادات ماوراء الطبیعه و مشکلات روانی هم می تواند آن را تشدید کند.
اما نکته اصلی داستان آن جاست که در این فیلم مردی که محور صلابت یک خانواده برای نترسیدن می تواند باشد، خود می شود مرکز ایجاد ترس و دلیل آن هم خودخواهی جک تورنس (جک نیکلسون) برای رسیدن به رویاها و  امور شخصی ­اش بدون در نظر گرفتن شرایط روانی خانواده ­اش است. 
داستان فیلم همان طور که منتقدان فیلم می گویند پر از خلا و ابهام است. عدم امکان تمایز خیال و واقعیت. ارتباط نامشخص بین پسر بچه یعنی دنی و آشپز سیاه پوست هتل (اسکاتمن کروترز) و هم چنین ارتباط او با دوست خیالیش تونی، ارتباط جک با لوید که برایش نوشیدنی می ریزد. حضور چند باره دو دختر بچه دو قلوی گریدی سرایدار قبلی هتل که خانواده اش را در همان هتل به قتل رسانده است، سرازیر شدن سیل خون از آسانسور به گونه ای که مادر و فرزند هر دو ان تصویر را می بینند، پیرزن حمام اتاق 237 که پدر و فرزند از آن مطلع می شوند، کبودی گردن دنی، باز شدن درب قفل شده که انگار توسط گریدی اتفاق می افتد، منشا پرتاب توپ به سمت دنی و کلی اتفاقات که یا دلیل منطقی ای برای ان پیدا نمی کنی و یا نمی دانی که در واقعیت اتفاق می افتند و یا در خیال. حتی در یک صحنه تصور می کنی همه این رخدادها باید زیر سر رئیس هتل باشد. تصویر آخر فیلم یعنی ان عکس روی دیوار که جک نفر اول ایستاده است اوج ابهام در فیلم است. آن جاست که این همه ابهام وادارت می کند که از یافتن یک ارتباط منطقی بین این همه سوال دست بکشی. شبیه یک معادله با مجهولات زیاد که جواب های فرآوانش هم هیچ کدام منطقی نباشند!
بازی های فیلم نیز برای خیلی ها زیر سوال است. کاراکتر جک شبیه یک معلم نویسنده نیست. بازی آشپز سیاه پوست هتل غیر قابل درک است. شخصیت زن یعنی وندی ( شلی دووال) از نظر بسیاری آن قدر ضعیف بوده که ارزش فیلم را به شدت پایین آورده است و حتی در سکانس اخر به این فکر می کنی که بی دست و پاتر از آن است که در آن شب برفی به جایی برسد! هم چنان که مطمئنی که پسر بچه است که با توانایی خاصش آن ها را از لابیرنت بیرون می آورد. 
 اما به نظرم چیزی که فیلم به مخاطب می بخشد. جدا از هیجان و احساس ترس، گرفتار نشدن در لابیرنت خودخواهی و گرفتار نکردن دیگران برای رسیدن به رویاهایت است. مهم نیست که داستان فیلم مشکل دارد و ارتباطات بخش های آن با همدیگر مشخص نیست. مهم این است که این نکته را به خوبی بیان کرده است. اوج تصویر خودخواهی و جنون در صورت جک و در آن دیالوگ معروف شکستن درب حمام است. Here’s Johnny. جانی؟! جک؟! . 


Jack Torrance: [typed] All work and no play makes Jack a dull boy.

Stanley Kubrick, 1980


دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۷

ریموند دوست داشتنی، مرد بارانی


چه چیزی ریموند (داستین هافمن) را تا این اندازه دوست داشتنی می­کند. توانایی­های اعجاب انگیز فرا انسانی و تفاوت­های بزرگش یا احساس ترحم. چرا مخاطب مدام دوست دارد بفهمد که در ذهن ریموند چه می گذرد و ریموند چه میخواهد اما در نهایت او نیز مانند چارلی (تام کروز)، ریموند را به حال خود وا می گذارد. ریموند دوست داشتنی، قهرمان واقعی هیچ کس نمی ماند. حتی اگر به طرزی باور نکردنی شماره­های دفتر تلفن را از بر کرده باشد. تعداد خلال دندان­های ریخته شده روی زمین را ظرف چند ثانیه درست شمرده باشد. ضرب و جذر اعداد چند رقمی را با سرعت و دقت بدون زحمت به دست آورده باشد. با یک نگاه تمام کارت های بازی را به خاطر بسپرد. آهنگ­های یک کافه را با کد آن ها در چند ثانیه از بر کند. ریموند افسانه نمی شود و  فقط و فقط دوست داشتنی و منزوی باقی می ماند. ریموند حسرت و حسادت بر نمی انگیزد. شبیه قهرمانان پارا المپیک که تماشاگران دلشان نمیخواهد به خاطر چند هورای بلند جای آن­ها باشند. نمی دانم وزن واژه retarded چقدر به کلمه عقب افتاده در زمان فارسی نزدیک است. شاید مخاطب فکر می کند که با تمام توانایی های ریموند او هنوز عقب مانده است و ریموند بودن جایی در رویاهایشان ندارد.  

Charlie: He's not crazy, he's not retarded but he's here.
Dr. Bruner: He's an autistic savant. People like him used to be called idiot savants. There's certain deficiencies, certain abilities that impairs him.
Charlie: So he's retarded.
Dr. Bruner: Autistic. There's certain routines, rituals that he follows.
Charlie: Rituals, I like that.
Dr. Bruner: The way he eats, sleeps, walks, talks, uses the bathroom. It's all he has to protect himself. Any break from this routine leaves him terrified.

Rain Man, 1988, Barry Levinson

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۷

ماه و اسب


آن طرف کوه ها
در انتهای روز
چهل چشمه با هم 
در حضور آفتاب
یکصدا آواز می خوانند
و گرد و خاک خستگی از تن دشت بلند می شود
حالا باید راز سرخی غروب را فهمیده باشی
قزل اوزن زیباترین آواز آن روز را از بر می کند
و آن را برای باد می خواند
و چوپان ها که گله هایشان را به آبادی بر گردانند
باد از روی تپه ها
از لابه لای بوته های گون
و از میان شاخه های درختان افرا
پایین می آید
به چشمه ی پیر لبخند می زند 
و طره ی موهای دختری از شیراز را
بر شانه های پسری در کردستان می ریزد
خاکسترها در سیاهی شب گر می گیرند
و آتش و چوب
باد و درخت
چشمه و علفزار
نیزار و رودخانه
ماه و اسب
همدیگر را در آغوش می کشند

چشمه


اسبی درآسمان
روی دو پا بلند می شود
شیهه اش به ماه نرسیده محو می شود
باید که عقربه ها یک ساعت به عقب برگردند
شاید که یال اسب و نگاه ماه به قاب آسمان برگردند
در امتداد افق
ماه و باد به وقت غروب
 به روستا نگاه می کنند
میان این تپه های خشک
 چشمه ها چه کار می کنند؟

سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۷

خداحافظ اتاق


Room. یک ساعت اول فیلم دیوانه کننده است. تصور آن حجم از تنهایی محصور در ان چهار دیواری مرموز آدم را به هم می ریزد. اول فکر کردم که فیلمنامه بر اساس داستانی ست در مورد آخرین بازمانده های روی زمین یا شاید در سیاره ای دیگر یا جایی شبیه قطب جنوب میان برف ها همه چیز اتفاق می افتد. موسیقی زیبای فیلم و صدای اعجاب انگیز آن دختر کوچولوی دوست داشتنی ست که وادارت می کند به دیدن فیلم ادامه دهی. غافلگیر می شوی. He. The boy. Jack و گیج می شوی و آن روزنه روی سقف با اسمانی آبی. آن پنجره بارانی. برفی. آن برگ پاییزی. باید که جیغ بکشند. باید جیغ بکشند. حتی اگر کسی صدایشان را نشوند.
صحنه بازی کردن با پوسته های تخم مرغ غمگین است. درست مثل کیک تولد بدون شمع. لحظه ای که مادر و دختر همدیگر را حین گریه کردن در آغوش می کشند. لحظه شمارش دفعات بالا و پایین رفتن تخت در آن همخوابگی­های دردناک. بخار تنفس در آن اتاق سرد. تلاش مادر برای فهماندن این نکته به دخترش که دنیای آن طرف بسیار بزرگ است. همه چیز غمگین و لمس است مثل آن دندان پوسیده.  
داستان فرار ادمونت (کنت مونت کریستو) و کتاب روی میز ماجراهای الیس در سرزمین عجایب (لویز کارول) همه چیز را عوض می کنند. تناقض همیشه مشمئز کننده نیست. مثل رابطه تلویزیون و اتاق. پنجره و اتاق. تلویزیون و پنجره. اتاق و اتاق!
لباس هایشان مدام عوض می شود اما همه چیز همان است که هست. در یک اتاق هیچ چیز عوض نمی شود.

و فرار از دنیایی که نیک پیر برایشان ساخته. فراز از دنیایی نصف واقعی و نصف مجازی. شبیه نیک پیر. به سمت سیاره های تلویزیونی و رویاهای شبانه از همان نرمش های صبحگاهی و دویدن های بی هدف و بازی در وان حمام شروع می شود. با شکستن آن ماشین اسباب بازی. با بازی نور و سایه و حرکت دست ها. از آن پنجره آفتابی روی سقف. از همان پنجره پر ستاره. با اسباب بازی کاغذی. با کنترل تلویزیون و در نهایت وانت، غلطیدن، آسمان بزرگ و اعجاب انگیز، سومین توقف، پرش، فرار، سگ، برگ و خداحافظ اتاق!

-          It’s because door’s open
-          What?
-          It can’t really be Room if door’s open.
-          Do you want me to close it?
-          Nah
-          Jack, can we go?
-          Bye, Plant.
-          Bye, Chair number one.
-          Bye, Chair number two.
-          Bye, Table.
-          Bye, Wardrobe.
-           Bye, Sink.
-          Bye-bye sky light
-          Ma, say bay-bay to Room.

Room, 2015, Lenny Abrahamson

شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۷

مرتضی


آن ها خودشان هم بین دروغ و حقیقت مانده­ اند. این معما حل نمی شود. همه متهمان را باید در خودت بکشی و ناجوانمردانه پرونده را ببندی.
-----------
 پیرمردی بی تابانه در جنگ می خواهد بمیرد و مردی با خالکوبی­ های بی معنی روی تنش داوطلبانه به استقبال قربانی شدن پیش خدایان می رود. زنی جنگجو که کابوس هایش جنین های مرده هستند و رویاهایش آرزوهای مردی که فرزندان پسر می خواهد. برای فتح سرزمین­های جدید. آن طرف دریاها. به سرزمین­های شرقی. آن سوی دشت ها. صدای جنگ می آید. پیش­گوی نابینا وایکینگ­ ها را هر کجا که بخواهد می فرستد.
-----------
دارم سی و چهار ساله می شوم. مرتضی کیوان سی و سه ساله بود که تیربارانش کردند. با این که حتی شعری از او نخوانده ام اما خوب می دانم که شاملو و ابتهاج خود او را سروده اند. رامانوجان را.

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۷

بی پرده



Cole: I see people. They don’t know they’re dead.
Malcolm: How often do you see them?
Cole: All the time. They’re everywhere. They only see what they want to see.

The Sixth Sense (M. Night Shyamalan)


از آخرین در که بگذری
پنجره درست رو به اتاق من است
کافیست پرده را کنار بزنی
عریان ایستاده ام
در برابر تو
حالا یک زبان مشترک داریم

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۷

با چشمانی کاملا بسته


زمان را در فاصله ی سپر به سپر دو خودرو پارک شده نگه می دارم تا نشسته و لم داده به دیوار به درازای تمام شدن یک سیگار نگاهت کرده باشم. از انگشت های به دام افتاده در کفش هایت تا موهایی که در آشفتگی آن گرفتار شده بودم. تو که رفتی گوشم را به آسفالت خیابان چسپانده بودم تا صدای قدم هایت آرامم کرده باشد.
-----
 شبیه ونزوئلا شده ام. هر روز معنای سقوط را بیشتر می فهمم. هر چه بیشتر می دوم از تو دورتر می شوم و هر چه خودم را بیرون می کشم، بیشتر فرو می روم. 
-----
با چشم هایی کاملاً باز هم دیگر تو را پیدا نمی کنم. کوبریک اشتباه می کند. نه اعتراف و نه مرگ و نه خیانت راه رستگاری نیستند. خوشبختی در انتظار بازنده ها نمی ماند و ما هر دو باخته بودیم. 
-----
در شهری که گوش هایم بیشتر از چشم هایم می دید، نولان تو را سوار کشتی کرده بود و من در دانکرک مانده بودم و صدای سربازان آلمانی دور نبود. 
-----
امروز عصر از رفتنت صد شماره نگذشته بود که دنبالت دویدم. موتورسوارها هم مثل من پشت چراغ عباس آباد طاقت نیاوردند و من به دنبال آن ها و در جستجوی تو از چراغ قرمز و از میان صدای بوق ماشین ها گذشتم و تا تخت طاووس چشم هایم بود که می دوید و نیمه های راه بود که فهمیدم دوباره نادرشاه تو را از من گرفته. هفت ماه تمام الدورادو زیر پایم بود و من در شلوغی شهر در غم تنهایی ادکلن فروش­های کرد تو را گم کرده بودم.

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۷

مثل کبک

صدای تلویزیون را بلند می کند و همان انگشتان نازک است که آن طرف تلفن بر پیانوی صدایش می رقصند. چمباتمه زده درون کلبه ات و انگشتان پاهایت روی میز، اپرای ایالتی وین را رهبری می کنند. زنانگی در خفا آنقدر غریب است که هفت رفیق هفت ساله تو را به زنی سرگردان می فروشند. اینجاست که بدون فلووکسامین، کزینسکی یونابامبر می شود. به خیالم نیمه شبی دستگیره درب اتاق خوابی در آن طرف شهر می چرخد. مثل کبکی از ترس شکار پیراهنم را روی سرم می کشم. چشم هایم را از آینه بر می دارم و رکاب می زنم.
راستی چرا فرمان موتورسیکلت های قدیمی آنقدر از صندلی دور است؟ واقعاً روانشناس ها با پزشک ها رابطه شان مثل پرستارها نیست؟ چطور می شود که کلیدسازها دزد نمی شوند؟ اصلا چرا باید یک زن رستوران داشته باشد و مسافرکشی کند؟ مگر می شود آدم برادرش را دوست نداشته باشد؟
پیراهنم را از تن در می آورم و آن را در برابر صد هزار تماشاگر شاهد می گیرم. کسی سوت نمی زند. هیچ کس هورا نمی کشد. در سکوتی دیوانه وار ورزشگاه را ترک می کنند و به گیم نت می روند تا در حین آن که می خندند یکدیگر را به رگبار ببندند. 

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۷

آمودریای منتظر


صبح ها دستم به کار نمی رود
تا سایه ات پشت دار قالی آرام می گیرد
به یکباره
 غژ غژ چرخ گاری ها
و صدای همهمه ی بازار در تو گم می شود
اولین گره را نبافته ای
من رج اول را تمام کرده ام
صدای دفه در من بلند می شود
استکان ها را در کاسه می ریزم
تا برایت چای بیاورم
صدای قل قل سماور و سردردهای تو یکی می شوند
لعنت به دارهای قالی
که تا در آشفتگی رنگ­های ترنج می مانی
زنباره های شهر بر سرت آسمان می شوند
و تو نمی دانی
دندانه های کرکیت است که در من فرود می آید
می خواستی من ابر نباشم
من از محمد تقی خان و برادر کیکاووس و طرح و نقشه بدم می آید
حالا که نای ماندنت نمانده
آهسته بگویمت
فرش های نفیس و ناتمام از دار بریده
پرواز می کنند
آن طرف کوه های پامیر
در امتداد جیحون
تا اولین کوچه ی بن بست
یک نفس راه بیشتر نیست
منتظرت هستم


دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۷

نفس

من با چشمک تو
به وقت خواب علفزار
از کوهستان به دشت آمدم
تو با رود رفته بودی
به باد سپرده بودم
نفس به نفس کنار تو باشد
تو با باد رفته بودی
من بر باد رفته بودم


یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۷

لادرا

شش سال از زندگیم در لادرا گذشت. لادرا آرام و بی تنش و من نا آرام و پر آشوب. سه ماه قبل از اینکه دوره سرباز معلیم تمام شود صرفاً به خاطر اینکه اسمش را شنیده بودم، بدون آن که آگهی بزنند و یا نیرو بخواهند شانسم را امتحان کردم و رزومه ام را ایمیل کردم. رفته بودم یکی از روستاهای بین زنجان و بیجار، چغور قشلاق اگر اشتباه نکرده باشم، به پروژه گازکشی روستایی دایی ام سر بزنم که گوشیم زنگ خورد. صدای دوست داشتنی مهندس فرهادی بود. آرام و شمرده شمرده و آنتن که می رفت ناگهان بلند می شد. مثل وقت هایی که با ساعت اپلش صحبت می کرد. پرسید می توانی برای مصاحبه بیایی اینجا. گفتم حدود سه ماه دیگر. ششم تیر! وقتی بدون هیچ بحثی گفت پس تا ششم تیر جا خوردم. پنجم تیر بود که به تهران آمدم. خانه ای که ماه قبلش اجاره کرده بودیم را مستاجر خالی نکرده بود. شب را با آرمان پیش فرشید در آن زیر زمین نمور خیابان دردشت، ماندیم و هشت و نیم صبح لادرا بودم.
آن روزها منشی شرکت خانم موسوی بود و اگر خانم نظام آبادی بود قطعاً پشت در می ماندم. توی یکی از همان لیوان های شیشه ای که دسته اش فلزی بود و حلقه فلزی آن دور لیوان می چرخید و بعدها تا چند سال وقتی به مهمان­ها چای می دادیم به آن می خندیدیم، برایم چای ریخت تا منتظر مهندس فرهادی بمانم. گفت همیشه ساعت نه اینجاست. منتظر ماندم و چند دقیقه به نه رسید. مثل همه این شش سال. من پشت به پارتیشن نشسته بودم. کنار همین گل­های پلاستیکی که سالی یکبار آقای دانش نزدیکی های عید آن­ها را دستمال می کشید و حالا از آن دستمال­ها هم محروم شده است. احتمالا کفش­هایش را عوض کرده، دو تا دستمال کاغذی پشت یقه پیراهنش گذاشته، لیوان بنفشش را که بعدها به من داد گذاشته گوشه ی میز، چراغ مطالعه اش را روشن کرده و بعد صدایم کرده. نشستیم توی اتاق کنفرانس. خوب یادم هست که صندلی های قهوه ای بدون دسته اش که در همه جهت ها تکان می خورد توی ذوق می زد. مثل همیشه نجیب پایین میز نشست. من آن طرف نشستم که به ورودی اتاق و شرکت مسلط باشم. دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید گفت برویم پیش مهندس فتاپور که من اسمش را هم نشنیده بودم. رفتیم دفتر روبه رویی. دور یک میز شلوغ پر از زونکن و کاغذ که نمی دانستم کجا باید بنشینم، روی نزدیک ترین صندلی ای که به سمتم چرخیده بود نامطمئن نشستم. گفت بچه ی کردستانی؟ گفتم بله. بی مقدمه با خنده گفت که س نه لی کورد مردوه کورد زندوه! (چه کسی می‌گوید کُرد مرده است؟ کُرد زنده است.) بعد شغل پدرم را پرسید و دانشگاهم را و نظرم را در باره شرکتی که دوره دانشجویی در آن کار می کردم پرسید. یادم نیست چه جوابی دادم اما برایم از دانشگاه تهران و دانشکده فنی گفت و حوادث اول انقلاب درکردستان.
سعید بود که با یک کیف دستی رنگ و رو رفته ی قهوه ای آمد تو و سلام کرد. مهندس ما را به هم معرفی کرد. گفت دانشجوی دانشکده فنی ست و من تا یک ماه بعد ندیدمش. در مورد حقوق با همان عدد اولی که گفتند موافقت کردم. نمی توانستم حتی یک روز بیکار بمانم. سر ماه باید اجاره می دادم. از فردا مشغول به کار شدم. من بودم و مهندس فرهادی و محسن که یکی دو روز بعد آمد. مهندس فرهادی همان روز اول گفت باید خودت راه بیفتی و من معنی آن را درست نفهمیدم. محسن دانشجوی کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد کرج بود. اصلا و ابدا حرف نمی زد. یک هفته تمام من هر چه می گفتم بدون آن که کامل برگردد جواب می داد. برای شروعم راهنمایی می خواستم. فرمت کارها، سربرگ ها، پیش فرض نامه ها، نرم افزار و کاتالوگ و غیره. نمی شد که نمی شد. هر چیزی که می خواستم در جواب می گفت یک چیزی خودت بزن. توی اینترنت باید باشد. توی کامپیوترت بگرد احتمالا هست و آخرین جمله اش که هنوز هم یادآوریش برایم خوشایند نیست این بود که با اعماد به نفس گفت بعضی از کارهای آدم چون برای آن زحمت کشیده کپی رایت دارد و منظورش همین داده های پیش پا افتاده ای بود که گفتم و دوباره همان ده پانزده درجه ای که صندلیش را چرخانده بود را به جای اولش برگرداند و مشغول شد. بعد از آن داستان دیگر هیچ وقت هیچ چیز از هیچ کس نخواستم. انگار خودم شرکت زده باشم. از اول شروع کردم. تحریم ها مدتی بود که شروع شده بود. نه خبری از آموزش های خارج از کشور بود. نه امکان پیگیری اطلاعات فنی از شرکت های خارجی نه شرکت بانک اطلاعاتی مناسبی داشت. مثل کارمندان بیست سال قبل بین مدارک کاغذی فنی نامنظم و منقطع شرکت که اغلب کاغذهایشان به مرور زمان زرد شده بودند، گیج می زدم. وضعیت بازار مناسب نبود. نمایندگی­های خارجی را از شرکت گرفته بودند. برای واردات کالا مشکل داشتیم. رقابت هم سخت شده بود. استعلام هایی که جواب می دادیم قیمت هایشان پرت بود. یکی دو مناقصه کوچک را هم در همان زمان کوتاه باختیم. آشفتگی سرتاپایم را گرفته بود. عصرها امتداد وزرا و میرزای شیرازی را تا پل کریم خان پیاده می رفتم که آرام بگیرم. آقای مهرابی پیشنهاد داد که بهتر است بخش راه اندازی را هم امتحان کنم شاید جواب گرفتم. حالا سعید بود که راه نمی داد. نرم افزارهایی را که می خواستم می گفت باید بگردم پیدا کنم و هر چه پیگیر می شدم خبری نمی شد. مودم و دانگل ها و لب تاب و مدارک را همیشه ی خدا در خانه جا گذاشته بود. یکی دو بار هم که خواستم بروم سر پروژه ها. دیر می آمد و بدون ان که کاری انجام بدهد بر می گشت خانه. یک بار هم قرار گذاشتیم ساعت ده برویم سر پروژه ای حوالی میدان ونک، هشت رفته بود سر کار و من که رسیدم کار تمام شده بود. زمان مناسبی برای شروع نبود. همکاران من شاید حق داشتند و واقعا از جایگاهشان می ترسیدند. قبل از من هم چند نفر آمده بودند و نتوانسته بودند بمانند.
بعد از پنج ماه کاسه ی صبرم کم کم داشت پر می شد. اولین چیزی که ناراحتم کرد را بهانه کردم و از لادرا بدون خداحافظی رفتم. دو سه روزه کار پیدا کردم. در یک شرکت به اصطلاح سازنده ی پست های برق کامپکت. رسماً کلاهبردار بودند و سه هفته بیشتر دوام نیاوردم. چند روز بعد برای مصاحبه به یک شرکت دیگر رفتم و سعی کردم اینبار شفاف و روشن خواسته هایم را بگویم. توافق کردیم. هفت ماه گذشت و من به شدت سرم شلوغ شده بود و چیزی تغییر نمی کرد. در یکی از پروژه هایمان در حوالی خیابان پیروزی بودیم.  کم کم به سرم زده بود که آن جا را هم ترک کنم که آقای مهرابی برای احوال پرسی زنگ زد. هیچ کجا آزادی عمل لادرا را نداشتم. با اولین سیگنالی که گرفتم در اولین پنجشنبه به لادرا برگشتم. مهندس فتاپور تنها بود و ظرف ناهارش را از مایکروویو بیرون می آورد. نشت پشت میزش و گفت ترشی اش را از روی کابینت گوشه ی راهرو پشت سرش برایش بیاورم. گفت برایت غذا سفارش بدهم؟ گفتم فلفل بزرگا بهتر از این ترشی بود مهندس. یک ساعتی حرف زدیم و من برگشته بودم.
چند ماه قبل ترش به پیشنهاد یکی از دوستانم بدون آمادگی در آزمون ارشد دانشگاه آزاد شرکت کرده بودم. وقتی که به لادرا برگشتم دو ماه بعد نتایج آمد و دوباره برنامه های ذهنی ام عوض شد. ساعات کاریم را کم کردم. وقتی از هیچ کس هیچ چیز نمی خواستم جو کاری بهتر و قابل تحمل تر شده بود. اولین فروشم را متاسفانه به صورت کاملاً دلال وار انجام دادم. خرید از یک شرکت در تهران و فروش به یک شرکت دیگر در شهرستان. در آن شرایط شرکت و مملکت تنها راهی بود که پیدا کرده بودم. در آن سال چند بار دیگر داستان این قبیل فروش­ ها تکرار شد و در کنار آن توانایی های فنی ام هم اندکی بالاتر می رفت، چون پروژه هایی را که خودم می گرفتم، تمام کارهای طراحی تا راه اندازی اش را هم خودم انجام می دادم. کمی احساس مفید بودن، حالم را بهتر کرده بود. دو روز در هفته دانشگاه بودم و مهندس فرهادی با واردن نکردن فشار و استرس کارهایی که در نبودن پیش می آمد، به خوبی حامی من در روزهایی بود که در شرکت نبودم و برای همین همیشه قدردانش بوده ام. شهریه ی ترم های اول را از شرکت مساعده می گرفتم. شب ها کنار پروژه ها و تکالیف دانشگاه، برنامه نویسی و طراحی وب می خواندم. مقدمه فروشگاه اینترنتی فایرکالا را که پیاده کردم با امین صحبت کردم. او هم آمد. هر چند به جز چند ماه بیشتر روی آن نشد که کار کنیم و این هم دلایل خودش را داشت. ولی تا همین حالا، هم ما و هم لادرا از فواید مالی و کاری ان بی نصیب نمانده ایم. ما برای لادرا شروع کردیم به تبلیغات شرکت و محصولات در نشریه ها، مجلات، نمایشگاه ها و وبسایت. تا همین دو سال پیش، همه چیز خوب پیش می رفت. رو به جلو بودیم. تا این که محسن، بی پروا چند نیروی جدید مطابق معیارهای خودش و تا حد بسیار زیادی شبیه به خودش را به شرکت معرفی کرد. در زمان بسیار کوتاهی خودش هم از آن ها فاصله گرفت و بعد از چند ماه تجربه ناموفق و تنش های مکرر دو نیروی دیگر و این بار کم حاشیه را به اردال معرفی کرد و نیروهای قبلی را به جان لادرا انداخت. لادرا شلوغ شده بود و قوانینی که یک شرکت کوچک را که به قول مهندس فتاپور بر اساس صفا و صمیمیت به خوبی اداره می کرد حالا دیگر پاسخگوی شرایط موجود و ویژگی­های اخلاقی نیروهای جدید کم تجربه و بی بهره از اصول اولیه اخلاق حرفه ای نبود. اگر در تمام دوره دانشگاهم سه نفر آدم با ویژگی های اخلاقی نفرت انگیز می شناختم،  محسن دقیقاً سه نفر شبیه آن ها را به لادرا آورده بود و بوی کینه، حسادت، بی مبالاتی و رفتارهای بچه گانه و غیر حرفه ای تا مدت ها حالم را خراب می کرد. کم کم با حذفشان از دایره ی کارهایم اوضاع قابل تحمل تر شد. برای شرکتی که در تمام ربع قرن سابقه اش حتی یک نیرو را اخراج نکرده بود انتظاری برای تغییر و بهبود از بالا دست نداشتیم. لادرا دیگر لادرا نبود. دوباره فکر رفتن به سرم زده بود.
اما لادرا اعتیاد می آورد. وقتی زمان رفت و آمد کارمندی دست خودش باشد. برای تصمیم­ گیری­ های شخصی­ ات آزادی و اختیار داشته باشی. مدیران با شخصیت و فهمیده ای بالای سرت باشند. حقوقت را هر چقدر هم کم اما به موقع بدهند و چند دوست خوب در محل کارت داشته باشی. امیدهایت به پیشرفت به تمامی محو نمی شوند و این بود که در بدترین شرایط، لادرا همیشه به ما امید می دهد. اکثر ما، اولین مسافرت های خارجیمان را برای نمایشگاه و دوره و اولین جلسه های کاری مهم زندگیمان را با لادرا تجربه کرده بودیم. تغییر کردن سخت و تا حدی برای همه ما غیر ممکن بود. آن هم در آن شرایط مملکت.
امین بر خلاف آن چه که در ظاهرمان مشخص است، دو سال از من بزرگتر است. این که همیشه میخواهد رو به جلو باشد درست همان چیزیست که بین من و او مشترک است. اما آن چیزی که احترام متقابل ما را در طول این سال ها نگه داشته درست تفاوت های ماست. من همیشه مهارت های گفتاری و شخصیتی او که خوب می دانم برای به دست آوردن آن ها بسیار تلاش کرده را تحسین کرده ام. هر چند مانند همه همکاران و دوستان همیشه با هم اختلاف نظرهایی داشته ایم. امین از بوی برخی ادکلن ها حالش به هم می خورد و در مسافرت های مشترکمان در غذا و خواب بسیار حساس است. این حساسیت در همه بخش های زندگی او وجود دارد اما با مهارت بالا توانسته آن را کنترل کند. این زیباترین و بهترین نکته ایست که از او اموخته ام.
سیامک را امین به لادرا معرفی کرد و لادرا باید مکان مقدسی باشد که پیامبری چون او به آن قدم گذاشته. دراین جمله هیچ اغراقی وجود ندارد. همه ما در مشکلات و تنهایی هایمان به سیامک پناه می بریم و او همیشه بهترین دوست همه ی ما بوده است و همه خوب می دانیم که هیچ کدام از ما برای دوستی با او چیزی برای عرضه نداریم. او به دوستی هیچ یک از ما احتیاجی ندارد و اگر دوربین های شرکت و دستگاه ساعت زنی را بررسی کنید می بینید که همه ساعت هایمان را با ورود و خروج او از لادرا تنظیم می کنیم. انگار اگر او نباشد کولرها و زیر سماور و فن توالت را باید خاموش کنیم و درب ها ببندیم و به خانه برویم. سیامک نور چشم ماست.
صادق و سپهر هر دو با معرفی سیامک به اردال آمدند. دنیای من به فاصله ی سنندج تا تهران از دنیای صادق دور است ولی گاهی دوست دارم با او از وزرا تا جمهوری قدم بزنم. حتی گاهی که به خانه دعوتش می کنم و می دانم می رود اتاق بغلی و چند ساعت پشت سر هم تلفنی صحبت می کند  و نمی بینمش و بعد از آن هم باید تا صبح زیر باد سرد کولر بلرزم، اما حضورش به من ارامش می دهد. با این که گاهی سربه سرش می گذارم یا بابت سهل انگاری در کارهای شرکت دعوایش می کنم اما خودش نمی داند که او را یکی از همکاران خوب خودم می دانم. 
سپهر را فکر کنم بار اول در نمایشگاه نفت و گاز دیدم. همکار قبلی سیامک و کامپیوتر خوانده بود. دو نخ سیگار کشیدیم و در مورد فروش اینترنتی صحبت کردیم. بار دوم که هم دیگر را دیدیم یک ساعت با هم صحبت کردیم و او من را به جا نیاورد و می دانستم که من را با صادق اشتباه گرفته. سپهر علاوه بر ظاهر همیشه آراسته اش قلبی مهربان و صدایی دلنشین با ریتم یکنواخت دارد. حالا بعد از بیشتر از دو سال آشنایی با سپهر, سیامک از من نخواهد پذیرفت که من سپهر را به دلایلی از او بیشتر و بهتر می شناسم. در غیاب سپهر من همیشه او را به واسطه حسن رفتارش و نحوه ی برخوردش با اطرافیان تحسین می کنم. او باید در یک شرکت بزرگ مسئول روابط عمومی باشد. در عین صبور بودن و آرامش ظاهری اش، درونش پر از آشوب و دلهره است. حتی اگر آسمان به زمین بیاید چشم هایش همیشه سرد و آرامند. این که یک نامه اداری را سه روز کش می آورد و یک پیشنهاد فنی و مالی ساده را یک هفته ای آماده می کند و هرگز نمی تواند یک کار را بدون عیب و نقص تمام کند در برابر ویژگی­های مثبت و شخصیت ناب او در محل کار، قابل چشم پوشی هستند. لادرا باید سپهر تابناکش را برای همیشه کنارش نگه دارد.
اولین خاطره ام از امیر که چند سال بعد هم خودش با خنده آن را به اختصار بازگو کرد و من عمداً گفتم یادم نیست، خاطره ی خوبی نبود. ما برای تحویل یک پروژه به کارخانه ای در حوالی کرج رفته بودیم. بحث حقوق و دستمزد که پیش آمد من با دیدی که نسبت به روابط دوستانه در شرکت داشتم, ناخواسته یک سوال خصوصی و اشتباه در این رابطه پرسیدم. نحوه جواب دادنش باعث شد تقریباً یک سالی به او حتی نزدیک هم نشوم. نمی دانم در این سال­ها چه چیزی عوض شده که من باورم نمی شود که این امیر همان امیر است. بارزترین ویژگی او تلاش همیشگی اش برای انجام دادن کارها به گونه ای است که کمترین دغدغه و دردسر را برایش در پی داشته باشد و بدون اغراق می توانم بگویم که او می تواند جلو یک ساختمان آوار شده بایستد و به شما ثابت کند که پشت سرش بنایی زیبا بنا شده است. ویژگی ای که احتمالا انجام ندادن درست و حسابی تکالیف و پروژه های دانشجویی زمان دانشگاهش در او به وجود آورده. ایجاد تصویری جدید با حذف شاخه های زائدی که من همیشه از تصویر یک جنگل از مشکلات پیش رویم می بینم و در کنار آن روحیه ی سرشار از طنزش می تواند از او انسانی دوست داشتنی برای دوستان و همکارانش بسازد اما اگر از من بپرسد که من آدم خوش اخلاقی هستم یا نه. هنوز هم به او می گویم که نه.
مهدی را من به لادرا معرفی کردم. هم کلاسی و هم اتاقی دوره دانشگاهم بود. بدون تجربه کاری به لادرا آمد. راهی که من دوست داشتم را در پیش نگرفت و این داستان تا دو سال مرا آزار می داد و بار روانی و فشار کاری زیادی را به من تحمیل کرد. ویژگی های شخصیتی اش او را به سمت آرامش و فضای بدون استرس می برد و از مبارزه و تلاش برای رشد و پیشرفت که به نظر من اولین روحیه یک مهندس و فروشنده است دور می کرد. بعدها به این نتیجه رسیدم که بگذاریم خودش به سمت راهی که ژنتیک و خواسته هایش طلب می کرد برود تا زمان لازم را داشته باشد تا راهش را پیدا کند و با خودش و لادرا کنار بیاید. مهدی تا امروز هم هنوز نتوانسته مرز بین دوستی و همکاری را در ذهنش تصویر کند. مهدی نجیب، قابل اعتماد و همراه است.
بعد از شش سال من لادرا را بخشی از خودم می دانم و این را هیچ کدام از همکارانم شاید نتوانند به درستی درک کنند. آنها نمی دانند که من حتی به کوچه هایی که قبلاً در یکی از خانه های آن مستاجر بوده ام هم تعلق دارم. تکه هایی از من هنوز در بوفه دانشگاه، خوابگاهی دانشجویی حوالی خیابان حافظ، در سربازخانه ای در کرمانشاه، در کلاس های درس کردستان. باور کنید تکه هایی از من در لادرا جا مانده است. بعد رفتنم من روی دیوارهای کوتاه ورودی شرکت هر روز نشسته ام و به دوستانم و به مهندس فتاپور که پشت کامپیوتر منشی نشسته و ایمیل هایش را چک می کند و به لادرا سلام خواهم کرد.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...