شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۷

مثل کبک

صدای تلویزیون را بلند می کند و همان انگشتان نازک است که آن طرف تلفن بر پیانوی صدایش می رقصند. چمباتمه زده درون کلبه ات و انگشتان پاهایت روی میز، اپرای ایالتی وین را رهبری می کنند. زنانگی در خفا آنقدر غریب است که هفت رفیق هفت ساله تو را به زنی سرگردان می فروشند. اینجاست که بدون فلووکسامین، کزینسکی یونابامبر می شود. به خیالم نیمه شبی دستگیره درب اتاق خوابی در آن طرف شهر می چرخد. مثل کبکی از ترس شکار پیراهنم را روی سرم می کشم. چشم هایم را از آینه بر می دارم و رکاب می زنم.
راستی چرا فرمان موتورسیکلت های قدیمی آنقدر از صندلی دور است؟ واقعاً روانشناس ها با پزشک ها رابطه شان مثل پرستارها نیست؟ چطور می شود که کلیدسازها دزد نمی شوند؟ اصلا چرا باید یک زن رستوران داشته باشد و مسافرکشی کند؟ مگر می شود آدم برادرش را دوست نداشته باشد؟
پیراهنم را از تن در می آورم و آن را در برابر صد هزار تماشاگر شاهد می گیرم. کسی سوت نمی زند. هیچ کس هورا نمی کشد. در سکوتی دیوانه وار ورزشگاه را ترک می کنند و به گیم نت می روند تا در حین آن که می خندند یکدیگر را به رگبار ببندند. 

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...