صبح ها
دستم به کار نمی رود
تا سایه
ات پشت دار قالی آرام می گیرد
به
یکباره
غژ غژ چرخ گاری ها
و
صدای همهمه ی بازار در تو گم می شود
اولین
گره را نبافته ای
من رج
اول را تمام کرده ام
صدای
دفه در من بلند می شود
استکان
ها را در کاسه می ریزم
تا
برایت چای بیاورم
صدای
قل قل سماور و سردردهای تو یکی می شوند
لعنت
به دارهای قالی
که تا
در آشفتگی رنگهای ترنج می مانی
زنباره
های شهر بر سرت آسمان می شوند
و تو
نمی دانی
دندانه
های کرکیت است که در من فرود می آید
می خواستی
من ابر نباشم
من از
محمد تقی خان و برادر کیکاووس و طرح و نقشه بدم می آید
حالا
که نای ماندنت نمانده
آهسته
بگویمت
فرش
های نفیس و ناتمام از دار بریده
پرواز
می کنند
آن
طرف کوه های پامیر
در
امتداد جیحون
تا
اولین کوچه ی بن بست
یک نفس
راه بیشتر نیست
منتظرت
هستم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر