شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۷

مرتضی


آن ها خودشان هم بین دروغ و حقیقت مانده­ اند. این معما حل نمی شود. همه متهمان را باید در خودت بکشی و ناجوانمردانه پرونده را ببندی.
-----------
 پیرمردی بی تابانه در جنگ می خواهد بمیرد و مردی با خالکوبی­ های بی معنی روی تنش داوطلبانه به استقبال قربانی شدن پیش خدایان می رود. زنی جنگجو که کابوس هایش جنین های مرده هستند و رویاهایش آرزوهای مردی که فرزندان پسر می خواهد. برای فتح سرزمین­های جدید. آن طرف دریاها. به سرزمین­های شرقی. آن سوی دشت ها. صدای جنگ می آید. پیش­گوی نابینا وایکینگ­ ها را هر کجا که بخواهد می فرستد.
-----------
دارم سی و چهار ساله می شوم. مرتضی کیوان سی و سه ساله بود که تیربارانش کردند. با این که حتی شعری از او نخوانده ام اما خوب می دانم که شاملو و ابتهاج خود او را سروده اند. رامانوجان را.

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۷

بی پرده



Cole: I see people. They don’t know they’re dead.
Malcolm: How often do you see them?
Cole: All the time. They’re everywhere. They only see what they want to see.

The Sixth Sense (M. Night Shyamalan)


از آخرین در که بگذری
پنجره درست رو به اتاق من است
کافیست پرده را کنار بزنی
عریان ایستاده ام
در برابر تو
حالا یک زبان مشترک داریم

یکشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۷

با چشمانی کاملا بسته


زمان را در فاصله ی سپر به سپر دو خودرو پارک شده نگه می دارم تا نشسته و لم داده به دیوار به درازای تمام شدن یک سیگار نگاهت کرده باشم. از انگشت های به دام افتاده در کفش هایت تا موهایی که در آشفتگی آن گرفتار شده بودم. تو که رفتی گوشم را به آسفالت خیابان چسپانده بودم تا صدای قدم هایت آرامم کرده باشد.
-----
 شبیه ونزوئلا شده ام. هر روز معنای سقوط را بیشتر می فهمم. هر چه بیشتر می دوم از تو دورتر می شوم و هر چه خودم را بیرون می کشم، بیشتر فرو می روم. 
-----
با چشم هایی کاملاً باز هم دیگر تو را پیدا نمی کنم. کوبریک اشتباه می کند. نه اعتراف و نه مرگ و نه خیانت راه رستگاری نیستند. خوشبختی در انتظار بازنده ها نمی ماند و ما هر دو باخته بودیم. 
-----
در شهری که گوش هایم بیشتر از چشم هایم می دید، نولان تو را سوار کشتی کرده بود و من در دانکرک مانده بودم و صدای سربازان آلمانی دور نبود. 
-----
امروز عصر از رفتنت صد شماره نگذشته بود که دنبالت دویدم. موتورسوارها هم مثل من پشت چراغ عباس آباد طاقت نیاوردند و من به دنبال آن ها و در جستجوی تو از چراغ قرمز و از میان صدای بوق ماشین ها گذشتم و تا تخت طاووس چشم هایم بود که می دوید و نیمه های راه بود که فهمیدم دوباره نادرشاه تو را از من گرفته. هفت ماه تمام الدورادو زیر پایم بود و من در شلوغی شهر در غم تنهایی ادکلن فروش­های کرد تو را گم کرده بودم.

شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۷

مثل کبک

صدای تلویزیون را بلند می کند و همان انگشتان نازک است که آن طرف تلفن بر پیانوی صدایش می رقصند. چمباتمه زده درون کلبه ات و انگشتان پاهایت روی میز، اپرای ایالتی وین را رهبری می کنند. زنانگی در خفا آنقدر غریب است که هفت رفیق هفت ساله تو را به زنی سرگردان می فروشند. اینجاست که بدون فلووکسامین، کزینسکی یونابامبر می شود. به خیالم نیمه شبی دستگیره درب اتاق خوابی در آن طرف شهر می چرخد. مثل کبکی از ترس شکار پیراهنم را روی سرم می کشم. چشم هایم را از آینه بر می دارم و رکاب می زنم.
راستی چرا فرمان موتورسیکلت های قدیمی آنقدر از صندلی دور است؟ واقعاً روانشناس ها با پزشک ها رابطه شان مثل پرستارها نیست؟ چطور می شود که کلیدسازها دزد نمی شوند؟ اصلا چرا باید یک زن رستوران داشته باشد و مسافرکشی کند؟ مگر می شود آدم برادرش را دوست نداشته باشد؟
پیراهنم را از تن در می آورم و آن را در برابر صد هزار تماشاگر شاهد می گیرم. کسی سوت نمی زند. هیچ کس هورا نمی کشد. در سکوتی دیوانه وار ورزشگاه را ترک می کنند و به گیم نت می روند تا در حین آن که می خندند یکدیگر را به رگبار ببندند. 

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۷

آمودریای منتظر


صبح ها دستم به کار نمی رود
تا سایه ات پشت دار قالی آرام می گیرد
به یکباره
 غژ غژ چرخ گاری ها
و صدای همهمه ی بازار در تو گم می شود
اولین گره را نبافته ای
من رج اول را تمام کرده ام
صدای دفه در من بلند می شود
استکان ها را در کاسه می ریزم
تا برایت چای بیاورم
صدای قل قل سماور و سردردهای تو یکی می شوند
لعنت به دارهای قالی
که تا در آشفتگی رنگ­های ترنج می مانی
زنباره های شهر بر سرت آسمان می شوند
و تو نمی دانی
دندانه های کرکیت است که در من فرود می آید
می خواستی من ابر نباشم
من از محمد تقی خان و برادر کیکاووس و طرح و نقشه بدم می آید
حالا که نای ماندنت نمانده
آهسته بگویمت
فرش های نفیس و ناتمام از دار بریده
پرواز می کنند
آن طرف کوه های پامیر
در امتداد جیحون
تا اولین کوچه ی بن بست
یک نفس راه بیشتر نیست
منتظرت هستم


دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۷

نفس

من با چشمک تو
به وقت خواب علفزار
از کوهستان به دشت آمدم
تو با رود رفته بودی
به باد سپرده بودم
نفس به نفس کنار تو باشد
تو با باد رفته بودی
من بر باد رفته بودم


یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۷

لادرا

شش سال از زندگیم در لادرا گذشت. لادرا آرام و بی تنش و من نا آرام و پر آشوب. سه ماه قبل از اینکه دوره سرباز معلیم تمام شود صرفاً به خاطر اینکه اسمش را شنیده بودم، بدون آن که آگهی بزنند و یا نیرو بخواهند شانسم را امتحان کردم و رزومه ام را ایمیل کردم. رفته بودم یکی از روستاهای بین زنجان و بیجار، چغور قشلاق اگر اشتباه نکرده باشم، به پروژه گازکشی روستایی دایی ام سر بزنم که گوشیم زنگ خورد. صدای دوست داشتنی مهندس فرهادی بود. آرام و شمرده شمرده و آنتن که می رفت ناگهان بلند می شد. مثل وقت هایی که با ساعت اپلش صحبت می کرد. پرسید می توانی برای مصاحبه بیایی اینجا. گفتم حدود سه ماه دیگر. ششم تیر! وقتی بدون هیچ بحثی گفت پس تا ششم تیر جا خوردم. پنجم تیر بود که به تهران آمدم. خانه ای که ماه قبلش اجاره کرده بودیم را مستاجر خالی نکرده بود. شب را با آرمان پیش فرشید در آن زیر زمین نمور خیابان دردشت، ماندیم و هشت و نیم صبح لادرا بودم.
آن روزها منشی شرکت خانم موسوی بود و اگر خانم نظام آبادی بود قطعاً پشت در می ماندم. توی یکی از همان لیوان های شیشه ای که دسته اش فلزی بود و حلقه فلزی آن دور لیوان می چرخید و بعدها تا چند سال وقتی به مهمان­ها چای می دادیم به آن می خندیدیم، برایم چای ریخت تا منتظر مهندس فرهادی بمانم. گفت همیشه ساعت نه اینجاست. منتظر ماندم و چند دقیقه به نه رسید. مثل همه این شش سال. من پشت به پارتیشن نشسته بودم. کنار همین گل­های پلاستیکی که سالی یکبار آقای دانش نزدیکی های عید آن­ها را دستمال می کشید و حالا از آن دستمال­ها هم محروم شده است. احتمالا کفش­هایش را عوض کرده، دو تا دستمال کاغذی پشت یقه پیراهنش گذاشته، لیوان بنفشش را که بعدها به من داد گذاشته گوشه ی میز، چراغ مطالعه اش را روشن کرده و بعد صدایم کرده. نشستیم توی اتاق کنفرانس. خوب یادم هست که صندلی های قهوه ای بدون دسته اش که در همه جهت ها تکان می خورد توی ذوق می زد. مثل همیشه نجیب پایین میز نشست. من آن طرف نشستم که به ورودی اتاق و شرکت مسلط باشم. دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید گفت برویم پیش مهندس فتاپور که من اسمش را هم نشنیده بودم. رفتیم دفتر روبه رویی. دور یک میز شلوغ پر از زونکن و کاغذ که نمی دانستم کجا باید بنشینم، روی نزدیک ترین صندلی ای که به سمتم چرخیده بود نامطمئن نشستم. گفت بچه ی کردستانی؟ گفتم بله. بی مقدمه با خنده گفت که س نه لی کورد مردوه کورد زندوه! (چه کسی می‌گوید کُرد مرده است؟ کُرد زنده است.) بعد شغل پدرم را پرسید و دانشگاهم را و نظرم را در باره شرکتی که دوره دانشجویی در آن کار می کردم پرسید. یادم نیست چه جوابی دادم اما برایم از دانشگاه تهران و دانشکده فنی گفت و حوادث اول انقلاب درکردستان.
سعید بود که با یک کیف دستی رنگ و رو رفته ی قهوه ای آمد تو و سلام کرد. مهندس ما را به هم معرفی کرد. گفت دانشجوی دانشکده فنی ست و من تا یک ماه بعد ندیدمش. در مورد حقوق با همان عدد اولی که گفتند موافقت کردم. نمی توانستم حتی یک روز بیکار بمانم. سر ماه باید اجاره می دادم. از فردا مشغول به کار شدم. من بودم و مهندس فرهادی و محسن که یکی دو روز بعد آمد. مهندس فرهادی همان روز اول گفت باید خودت راه بیفتی و من معنی آن را درست نفهمیدم. محسن دانشجوی کارشناسی ناپیوسته دانشگاه آزاد کرج بود. اصلا و ابدا حرف نمی زد. یک هفته تمام من هر چه می گفتم بدون آن که کامل برگردد جواب می داد. برای شروعم راهنمایی می خواستم. فرمت کارها، سربرگ ها، پیش فرض نامه ها، نرم افزار و کاتالوگ و غیره. نمی شد که نمی شد. هر چیزی که می خواستم در جواب می گفت یک چیزی خودت بزن. توی اینترنت باید باشد. توی کامپیوترت بگرد احتمالا هست و آخرین جمله اش که هنوز هم یادآوریش برایم خوشایند نیست این بود که با اعماد به نفس گفت بعضی از کارهای آدم چون برای آن زحمت کشیده کپی رایت دارد و منظورش همین داده های پیش پا افتاده ای بود که گفتم و دوباره همان ده پانزده درجه ای که صندلیش را چرخانده بود را به جای اولش برگرداند و مشغول شد. بعد از آن داستان دیگر هیچ وقت هیچ چیز از هیچ کس نخواستم. انگار خودم شرکت زده باشم. از اول شروع کردم. تحریم ها مدتی بود که شروع شده بود. نه خبری از آموزش های خارج از کشور بود. نه امکان پیگیری اطلاعات فنی از شرکت های خارجی نه شرکت بانک اطلاعاتی مناسبی داشت. مثل کارمندان بیست سال قبل بین مدارک کاغذی فنی نامنظم و منقطع شرکت که اغلب کاغذهایشان به مرور زمان زرد شده بودند، گیج می زدم. وضعیت بازار مناسب نبود. نمایندگی­های خارجی را از شرکت گرفته بودند. برای واردات کالا مشکل داشتیم. رقابت هم سخت شده بود. استعلام هایی که جواب می دادیم قیمت هایشان پرت بود. یکی دو مناقصه کوچک را هم در همان زمان کوتاه باختیم. آشفتگی سرتاپایم را گرفته بود. عصرها امتداد وزرا و میرزای شیرازی را تا پل کریم خان پیاده می رفتم که آرام بگیرم. آقای مهرابی پیشنهاد داد که بهتر است بخش راه اندازی را هم امتحان کنم شاید جواب گرفتم. حالا سعید بود که راه نمی داد. نرم افزارهایی را که می خواستم می گفت باید بگردم پیدا کنم و هر چه پیگیر می شدم خبری نمی شد. مودم و دانگل ها و لب تاب و مدارک را همیشه ی خدا در خانه جا گذاشته بود. یکی دو بار هم که خواستم بروم سر پروژه ها. دیر می آمد و بدون ان که کاری انجام بدهد بر می گشت خانه. یک بار هم قرار گذاشتیم ساعت ده برویم سر پروژه ای حوالی میدان ونک، هشت رفته بود سر کار و من که رسیدم کار تمام شده بود. زمان مناسبی برای شروع نبود. همکاران من شاید حق داشتند و واقعا از جایگاهشان می ترسیدند. قبل از من هم چند نفر آمده بودند و نتوانسته بودند بمانند.
بعد از پنج ماه کاسه ی صبرم کم کم داشت پر می شد. اولین چیزی که ناراحتم کرد را بهانه کردم و از لادرا بدون خداحافظی رفتم. دو سه روزه کار پیدا کردم. در یک شرکت به اصطلاح سازنده ی پست های برق کامپکت. رسماً کلاهبردار بودند و سه هفته بیشتر دوام نیاوردم. چند روز بعد برای مصاحبه به یک شرکت دیگر رفتم و سعی کردم اینبار شفاف و روشن خواسته هایم را بگویم. توافق کردیم. هفت ماه گذشت و من به شدت سرم شلوغ شده بود و چیزی تغییر نمی کرد. در یکی از پروژه هایمان در حوالی خیابان پیروزی بودیم.  کم کم به سرم زده بود که آن جا را هم ترک کنم که آقای مهرابی برای احوال پرسی زنگ زد. هیچ کجا آزادی عمل لادرا را نداشتم. با اولین سیگنالی که گرفتم در اولین پنجشنبه به لادرا برگشتم. مهندس فتاپور تنها بود و ظرف ناهارش را از مایکروویو بیرون می آورد. نشت پشت میزش و گفت ترشی اش را از روی کابینت گوشه ی راهرو پشت سرش برایش بیاورم. گفت برایت غذا سفارش بدهم؟ گفتم فلفل بزرگا بهتر از این ترشی بود مهندس. یک ساعتی حرف زدیم و من برگشته بودم.
چند ماه قبل ترش به پیشنهاد یکی از دوستانم بدون آمادگی در آزمون ارشد دانشگاه آزاد شرکت کرده بودم. وقتی که به لادرا برگشتم دو ماه بعد نتایج آمد و دوباره برنامه های ذهنی ام عوض شد. ساعات کاریم را کم کردم. وقتی از هیچ کس هیچ چیز نمی خواستم جو کاری بهتر و قابل تحمل تر شده بود. اولین فروشم را متاسفانه به صورت کاملاً دلال وار انجام دادم. خرید از یک شرکت در تهران و فروش به یک شرکت دیگر در شهرستان. در آن شرایط شرکت و مملکت تنها راهی بود که پیدا کرده بودم. در آن سال چند بار دیگر داستان این قبیل فروش­ ها تکرار شد و در کنار آن توانایی های فنی ام هم اندکی بالاتر می رفت، چون پروژه هایی را که خودم می گرفتم، تمام کارهای طراحی تا راه اندازی اش را هم خودم انجام می دادم. کمی احساس مفید بودن، حالم را بهتر کرده بود. دو روز در هفته دانشگاه بودم و مهندس فرهادی با واردن نکردن فشار و استرس کارهایی که در نبودن پیش می آمد، به خوبی حامی من در روزهایی بود که در شرکت نبودم و برای همین همیشه قدردانش بوده ام. شهریه ی ترم های اول را از شرکت مساعده می گرفتم. شب ها کنار پروژه ها و تکالیف دانشگاه، برنامه نویسی و طراحی وب می خواندم. مقدمه فروشگاه اینترنتی فایرکالا را که پیاده کردم با امین صحبت کردم. او هم آمد. هر چند به جز چند ماه بیشتر روی آن نشد که کار کنیم و این هم دلایل خودش را داشت. ولی تا همین حالا، هم ما و هم لادرا از فواید مالی و کاری ان بی نصیب نمانده ایم. ما برای لادرا شروع کردیم به تبلیغات شرکت و محصولات در نشریه ها، مجلات، نمایشگاه ها و وبسایت. تا همین دو سال پیش، همه چیز خوب پیش می رفت. رو به جلو بودیم. تا این که محسن، بی پروا چند نیروی جدید مطابق معیارهای خودش و تا حد بسیار زیادی شبیه به خودش را به شرکت معرفی کرد. در زمان بسیار کوتاهی خودش هم از آن ها فاصله گرفت و بعد از چند ماه تجربه ناموفق و تنش های مکرر دو نیروی دیگر و این بار کم حاشیه را به اردال معرفی کرد و نیروهای قبلی را به جان لادرا انداخت. لادرا شلوغ شده بود و قوانینی که یک شرکت کوچک را که به قول مهندس فتاپور بر اساس صفا و صمیمیت به خوبی اداره می کرد حالا دیگر پاسخگوی شرایط موجود و ویژگی­های اخلاقی نیروهای جدید کم تجربه و بی بهره از اصول اولیه اخلاق حرفه ای نبود. اگر در تمام دوره دانشگاهم سه نفر آدم با ویژگی های اخلاقی نفرت انگیز می شناختم،  محسن دقیقاً سه نفر شبیه آن ها را به لادرا آورده بود و بوی کینه، حسادت، بی مبالاتی و رفتارهای بچه گانه و غیر حرفه ای تا مدت ها حالم را خراب می کرد. کم کم با حذفشان از دایره ی کارهایم اوضاع قابل تحمل تر شد. برای شرکتی که در تمام ربع قرن سابقه اش حتی یک نیرو را اخراج نکرده بود انتظاری برای تغییر و بهبود از بالا دست نداشتیم. لادرا دیگر لادرا نبود. دوباره فکر رفتن به سرم زده بود.
اما لادرا اعتیاد می آورد. وقتی زمان رفت و آمد کارمندی دست خودش باشد. برای تصمیم­ گیری­ های شخصی­ ات آزادی و اختیار داشته باشی. مدیران با شخصیت و فهمیده ای بالای سرت باشند. حقوقت را هر چقدر هم کم اما به موقع بدهند و چند دوست خوب در محل کارت داشته باشی. امیدهایت به پیشرفت به تمامی محو نمی شوند و این بود که در بدترین شرایط، لادرا همیشه به ما امید می دهد. اکثر ما، اولین مسافرت های خارجیمان را برای نمایشگاه و دوره و اولین جلسه های کاری مهم زندگیمان را با لادرا تجربه کرده بودیم. تغییر کردن سخت و تا حدی برای همه ما غیر ممکن بود. آن هم در آن شرایط مملکت.
امین بر خلاف آن چه که در ظاهرمان مشخص است، دو سال از من بزرگتر است. این که همیشه میخواهد رو به جلو باشد درست همان چیزیست که بین من و او مشترک است. اما آن چیزی که احترام متقابل ما را در طول این سال ها نگه داشته درست تفاوت های ماست. من همیشه مهارت های گفتاری و شخصیتی او که خوب می دانم برای به دست آوردن آن ها بسیار تلاش کرده را تحسین کرده ام. هر چند مانند همه همکاران و دوستان همیشه با هم اختلاف نظرهایی داشته ایم. امین از بوی برخی ادکلن ها حالش به هم می خورد و در مسافرت های مشترکمان در غذا و خواب بسیار حساس است. این حساسیت در همه بخش های زندگی او وجود دارد اما با مهارت بالا توانسته آن را کنترل کند. این زیباترین و بهترین نکته ایست که از او اموخته ام.
سیامک را امین به لادرا معرفی کرد و لادرا باید مکان مقدسی باشد که پیامبری چون او به آن قدم گذاشته. دراین جمله هیچ اغراقی وجود ندارد. همه ما در مشکلات و تنهایی هایمان به سیامک پناه می بریم و او همیشه بهترین دوست همه ی ما بوده است و همه خوب می دانیم که هیچ کدام از ما برای دوستی با او چیزی برای عرضه نداریم. او به دوستی هیچ یک از ما احتیاجی ندارد و اگر دوربین های شرکت و دستگاه ساعت زنی را بررسی کنید می بینید که همه ساعت هایمان را با ورود و خروج او از لادرا تنظیم می کنیم. انگار اگر او نباشد کولرها و زیر سماور و فن توالت را باید خاموش کنیم و درب ها ببندیم و به خانه برویم. سیامک نور چشم ماست.
صادق و سپهر هر دو با معرفی سیامک به اردال آمدند. دنیای من به فاصله ی سنندج تا تهران از دنیای صادق دور است ولی گاهی دوست دارم با او از وزرا تا جمهوری قدم بزنم. حتی گاهی که به خانه دعوتش می کنم و می دانم می رود اتاق بغلی و چند ساعت پشت سر هم تلفنی صحبت می کند  و نمی بینمش و بعد از آن هم باید تا صبح زیر باد سرد کولر بلرزم، اما حضورش به من ارامش می دهد. با این که گاهی سربه سرش می گذارم یا بابت سهل انگاری در کارهای شرکت دعوایش می کنم اما خودش نمی داند که او را یکی از همکاران خوب خودم می دانم. 
سپهر را فکر کنم بار اول در نمایشگاه نفت و گاز دیدم. همکار قبلی سیامک و کامپیوتر خوانده بود. دو نخ سیگار کشیدیم و در مورد فروش اینترنتی صحبت کردیم. بار دوم که هم دیگر را دیدیم یک ساعت با هم صحبت کردیم و او من را به جا نیاورد و می دانستم که من را با صادق اشتباه گرفته. سپهر علاوه بر ظاهر همیشه آراسته اش قلبی مهربان و صدایی دلنشین با ریتم یکنواخت دارد. حالا بعد از بیشتر از دو سال آشنایی با سپهر, سیامک از من نخواهد پذیرفت که من سپهر را به دلایلی از او بیشتر و بهتر می شناسم. در غیاب سپهر من همیشه او را به واسطه حسن رفتارش و نحوه ی برخوردش با اطرافیان تحسین می کنم. او باید در یک شرکت بزرگ مسئول روابط عمومی باشد. در عین صبور بودن و آرامش ظاهری اش، درونش پر از آشوب و دلهره است. حتی اگر آسمان به زمین بیاید چشم هایش همیشه سرد و آرامند. این که یک نامه اداری را سه روز کش می آورد و یک پیشنهاد فنی و مالی ساده را یک هفته ای آماده می کند و هرگز نمی تواند یک کار را بدون عیب و نقص تمام کند در برابر ویژگی­های مثبت و شخصیت ناب او در محل کار، قابل چشم پوشی هستند. لادرا باید سپهر تابناکش را برای همیشه کنارش نگه دارد.
اولین خاطره ام از امیر که چند سال بعد هم خودش با خنده آن را به اختصار بازگو کرد و من عمداً گفتم یادم نیست، خاطره ی خوبی نبود. ما برای تحویل یک پروژه به کارخانه ای در حوالی کرج رفته بودیم. بحث حقوق و دستمزد که پیش آمد من با دیدی که نسبت به روابط دوستانه در شرکت داشتم, ناخواسته یک سوال خصوصی و اشتباه در این رابطه پرسیدم. نحوه جواب دادنش باعث شد تقریباً یک سالی به او حتی نزدیک هم نشوم. نمی دانم در این سال­ها چه چیزی عوض شده که من باورم نمی شود که این امیر همان امیر است. بارزترین ویژگی او تلاش همیشگی اش برای انجام دادن کارها به گونه ای است که کمترین دغدغه و دردسر را برایش در پی داشته باشد و بدون اغراق می توانم بگویم که او می تواند جلو یک ساختمان آوار شده بایستد و به شما ثابت کند که پشت سرش بنایی زیبا بنا شده است. ویژگی ای که احتمالا انجام ندادن درست و حسابی تکالیف و پروژه های دانشجویی زمان دانشگاهش در او به وجود آورده. ایجاد تصویری جدید با حذف شاخه های زائدی که من همیشه از تصویر یک جنگل از مشکلات پیش رویم می بینم و در کنار آن روحیه ی سرشار از طنزش می تواند از او انسانی دوست داشتنی برای دوستان و همکارانش بسازد اما اگر از من بپرسد که من آدم خوش اخلاقی هستم یا نه. هنوز هم به او می گویم که نه.
مهدی را من به لادرا معرفی کردم. هم کلاسی و هم اتاقی دوره دانشگاهم بود. بدون تجربه کاری به لادرا آمد. راهی که من دوست داشتم را در پیش نگرفت و این داستان تا دو سال مرا آزار می داد و بار روانی و فشار کاری زیادی را به من تحمیل کرد. ویژگی های شخصیتی اش او را به سمت آرامش و فضای بدون استرس می برد و از مبارزه و تلاش برای رشد و پیشرفت که به نظر من اولین روحیه یک مهندس و فروشنده است دور می کرد. بعدها به این نتیجه رسیدم که بگذاریم خودش به سمت راهی که ژنتیک و خواسته هایش طلب می کرد برود تا زمان لازم را داشته باشد تا راهش را پیدا کند و با خودش و لادرا کنار بیاید. مهدی تا امروز هم هنوز نتوانسته مرز بین دوستی و همکاری را در ذهنش تصویر کند. مهدی نجیب، قابل اعتماد و همراه است.
بعد از شش سال من لادرا را بخشی از خودم می دانم و این را هیچ کدام از همکارانم شاید نتوانند به درستی درک کنند. آنها نمی دانند که من حتی به کوچه هایی که قبلاً در یکی از خانه های آن مستاجر بوده ام هم تعلق دارم. تکه هایی از من هنوز در بوفه دانشگاه، خوابگاهی دانشجویی حوالی خیابان حافظ، در سربازخانه ای در کرمانشاه، در کلاس های درس کردستان. باور کنید تکه هایی از من در لادرا جا مانده است. بعد رفتنم من روی دیوارهای کوتاه ورودی شرکت هر روز نشسته ام و به دوستانم و به مهندس فتاپور که پشت کامپیوتر منشی نشسته و ایمیل هایش را چک می کند و به لادرا سلام خواهم کرد.

دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۷

رویای بلوار سن ژرمن، فرار از طاعون سیاه



خیابان­ها گاهی از آدم­ها و افکارشان و حتی از شعر و موسیقی نگاهشان جان می­گیرند. راه که می روند صدای قدم­هایشان سال­ها در گوش خیابان می­ماند و انعکاسش به در و دیوار ساختمان­های اطراف می­خورد اما سال­ها و قرن­ها میرا نمی­شوند.
سن ژرمن از آن دسته خیابان­هاست.
 بلوار سن ژرمن برای بسیاری از گردشگران به مانند ورودی صومعه ­ای مقدس است. شبیه قدم­گاهی که پیرزنان و پیرمردان قرون وسطی، نشسته روی زانو در امتداد آن راه می­روند. برای خیلی از ماها که پاریس را هم ندیده ­ایم، تصور این خیابان­ها و محله ­ها هیجان انگیز و دیوانه کننده است.
------------------------------------

خورشید که به جنوب رود سن بر گردد. آن سوی مه. از خیابان­­های باریک که بگذری. در انتهای بلوار سن ژرمن. استراگون و ولادمیر پای درختی خشک و بدون برگ، بحث­هایشان به نتیجه نمی­رسد و در انتظار روزی دیگر به خانه می­روند. دور که می شوند، چاپلین با عصایش به گودو اشاره می کند و از پشت سن بیرون میآیند تا در کافه براسری لیپ قهوه صبحگاهی­شان را با بکت سر بکشند. پروست از پشت دیوار های  سن ژرمن دِ پره اَبه (Saint Germain des Prés abbey) بیرون می ­آید. گوشه ­ی سبیل­­های باریکش را تاب می­دهد و در میانه راه به آن ها می­پیوندد.

پیکاسو سه پایه­ ی بوم چوبی ­اش را بر پا می­کند. ساندویچ نصفه نیمه­ ی­ چاشتش را روی صندلی می­گذارد و زن اطوکش را از سایه روشن آبی و حاشیه ­ی تاریک نقاشی اش بیرون می­کشد و راهی کافه دومگو  می­شوند که استاین منتظر آن­هاست.

سیمون دوبوار به همراه دختری جوان دو دست سارتر نابینا را گرفته ­اند و میدان سارتر  دوبوار را دور می زنند تا خود را به دومگو برسانند. کامو مقابل درب کافه از کنار ژرژ باتای می گذرد و پشت سر آن­ها سیگارش را با پاشنه ­ی کفشش خاموش می­کند، دکمه ­های کتش را باز می کند. کلاهش را بر می دارد و وارد کافه می شود. چند قدم آن طرف تر از همینگوی که سرش به نوشتن گرم است، لم می دهد به صندلی و روزنامه اش را باز می کند. برشت با دستمال کاغذی مچاله ­ای عینکش را پاک می­کند و عینکش را دوباره به چشمش می زند. به رو به رو نگاه می­کند. طوری که متوجه هیچکس نشده باشد، در حالی­که به ارتباط بین شعر و نمایش فکر می­کند، از زیر عینکش چشم هایش را چند باره می­مالد. دیدرو در انتهای کافه نشسته است و اخرین نامه ­اش به معشوقه ­ی پنهانی­اش سوفی والاند را آغاز می­کند. بیرون کافه اسکار وایلد لم داده روی صندلی و به گل­های سرخ سر در کافه نگاه می کند و با خودش می گوید هر یک از این گل­های سرخ به بهای جان کبوتری به دست آمده. کاش آن­ها حرف­های مرا می­فهمیدند!

با تاریکی هوا سن هم آرام می­گیرد. جاکومتی در خیالش در امتداد بلوار سن ژرمن مجسمه ای می­سازد. تندیس مردی که راه می رود! خودش را به کافه فلور  می­رساند و به مجسمه­ ی آن طرف بلوار خیره می­شود و با خودش می­گوید مردی که راه می رود؟!

زولا ساعت ها راه می رود و مدام زیر لب زمزمه می­کند که ترز تاوان جنایتش را پس خواهد داد. صدای انفجار آتش­بازی توجهش را به حاشیه ­ی رود سن بر می­گرداند. یک طرف جویس تنها نشسته و به سن خیره شده و کمی آن طرف تر ورلن و رمبو یقه ­های یکدیگر را گرفته ­اند و در نزاعی عجیب روی زمین غلط می­خورند.  

در تاریکی باراندازهای رود سن، ویان ایستاده و با خودش می­گوید من منتظر چهل سالگی نخواهم ماند و آخرین ته سیگارش را در سن می اندازد و خودش را به کافه می­رساند تا آخرین قهوه ­اش را سر بکشد. دوباره به سن بر می گردد. آخرین نگاه. آخرین پرش بی آن که حتی سن ردی دایره ای در آب از او به یادگار گذاشته باشد. بی هیچ خداحافظی. رفته است بی آن که منتظر چهل سالگی مانده باشد.

الینگتون در تاریکی زیر تیر چراغ برقی سوخته ، کلاهش را پرت می­کند روی سن و چونان نوازنده ای دوره گرد تکیه می­دهد به تیر و زیباترین قطعه اش را برای سن ژرمن می­سازد. وقتی به کافه می­رسد و دیویس از آخرین بداهه ­اش برای او سخن می­گوید تازه می­فهمد که آن­ها نیستند که برای سن ژرمن آهنگ می­سازند. این سن ژرمن است که به آن­ها می­گوید گوش کنید و تردید نکنید. بنویسید و بنوازید.  بلوار سن ژرمن یک صفحه از دفتر نتش را هر نیمه شب به سن می سپارد و بعد به رخت و خواب می رود.

و بالزاک که هنوز ایمان دارد که حق اوست که شبیه راستینیاک، یک روز به اجتماع بورژوای پاریس بپیوندد، از دست طلبکارانش به کافه پروکوب پناه می برد و با خودش می گوید یعنی این کلاه ناپلئون روی دیوار چقدر می ارزد؟! ولتر آن طرف تر سرش را از روی کتاب بر می دارد. به بالزاک خیره می شود. سری تکان می دهد و دوباره مشغول می شود. کمی آن طرف تر هوگو دارد نقشه دزدیدن اسمرالدا توسط کازیمودو را در ذهنش مرور می کند. روی دیوار کافه، سایه مردیست با پشتی خمیده. به یکباره بر می گردد. کازیمودو خاکستر می­شود و فرو می ریزد.

دم در روبسپیر فساد ناپذیر، برای فرانکلین از فرانسه می­گوید.

صبح شده. کافه­ ها هنوز باز نشده ­اند. الیوت دم در کتابفروشی منتظر سیلویا بیچ است. ژید کتاب­های خودش را پشت ویترین دید می زند و کیف می کند.  سیلویا می آید و سن ژرمن بیدار می شود.

بلوار سنت ژرمن. لاله زار. خیابان نادری. خیابان ولیعصر. هر کجا که باشد. برای فرار از طاعون سیاه، این زندگی کسالت بار، باید به جایی پناه ببریم. 



پی نوشت:


سن ژرمن بلواری است به طول سه کیلومتر و با عرض سی متر. محله­ های پنجم، ششم و هفتم پاریس را به صورت نیم دایره ای از پل سولی در شرق تا پل کنکورد در غرب، در خود جای می­دهد. کلیسای سن ژرمن دپره، از قدیمی­ترین کلیساهای پاریس، در انتهای خیابان رن دلیل نامگذاری این بلوار بوده است.

 همان­طور که بلوار سن ژرمن هویتش را از دانشگاه سوربن و آدم­هایی که پاتوقشان کافه ­ها و کتابفروشی­ های آن­جا بوده کسب کرده، تاثیر این فضا نیز بر بسیاری از روشنفکران و هنرمندان بزرگ انکار ناپذیر است. با تغییر ماهیت فیزیکی کتاب و تغییرات ساختاری در خرید و مواردی از این دست، کتابفروشی­هایی مثل شکسپیر و شرکا گویا درست مثل کتابفروشی­های قدیمی خیابان انقلاب خودمان دیگر آن حال و هوای قبل را ندارند. اما کافه ها با وجود این که انگار سال­هاست صندلی­هایشان را از زیر روشن فکرها کشیده ­اند و گردشگرها روی آن می­نشینند، بخش زیادی از شادابی و دلربایی گذشته­ی بلوار سن ژرمن را در خود نگه داشته ­اند. چیزی که ما در خیابان لاله زار و خیابان نادری خودمان، که امروز بخشی از خیابان جمهوری حد واسط چهار راه حافظ و چهار راه استانبول است، نمی بینیم.

حوالی سن ژرمن پر از کافه­ هایی است که هر کدام برای خودشان تاریخچه­ ای دارند. کافه­ های فلور (cafe de flore)، دومگو (Les Deux Magots)، براسری لیپ (la brasserie Lipp  پروکوپ (Café Procope) معروف­ترینشان هستند. و اما کافه نشینان این محله چه کسانی بودند؟

آن طور که می گویند (منابع نه چندان موثق!):


فرانسوی زبان­هایی چون:

-        مارسل پروست پدید آورنده کتاب در جستجوی زمان از دست رفته.

-        ویکتور هوگو نویسنده بینوایان، گوژپشت نتردام و مردی که می­خندد.

-        ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست خالق رمان تهوع و مجموعه داستان دیوار

-        سیمون دوبووار همراه و همدم سارتر با اثر معروف جنس دوم

-        آلبر کامو با آثاری چون بیگانه، طاعون، سقوط و کالیگولا

-        امیل زولا نویسنده کتاب­های ترز راکن و ثروت روگن‌ها

-        آرتور رمبو شاعر جوان مرگ

-        پل ورلن شاعر مکتب سمبولیسم

-        ژرژ باتای فیلسوف مکتب فلسفه قاره­ای

-        ماکسیمیلیان روبسپیر از رهبران انقلاب فرانسه

-        دنی دیدرو فیلسوف عصر روشنگری

-        بوریس ویان شاعر، نقاش، آهنگساز و خواننده

-        انوره دو بالزاک نویسنده بابا گوریو و گوبسک رباخوار

-        آندره ژید خالق مائده­های زمینی

و غیر فرانسوی­ها:

-        ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی رمان­های پیرمرد و دریا، وداع با اسلحه و پاریس جشن بیکران

-        اسکار وایلد نویسنده ایرلندی خالق مجموعه داستان شاهزاده خوشبخت

-        جیمز جویس ایرلندی خالق شاهکار اولیس

-        ساموئل کت ایرلندی خالق نمایشنامه در انتظار گودو

-        بنجامین فرانکلین از پدران بنیان­گذار ایالات متحده

-        برتولت برشت شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی

-        آلبرتو جاکومتی مجسمه ساز و نقاش سوئیسی

-        ادوارد کندی الینگتون آهنگساز آمریکایی

-        مایلز دیوس موسیقیدان آمریکایی

-        تی. اس. الیوت شاعر و نمایشنامه نویس آمریکایی-بریتانیایی

-        گرترود استاین رمان نویس، نمایشنامه نویس و شاعر آمریکایی



خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...