سه‌شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۹

روح

دارم کم کم برای یک دل کندن دیگر آماده می شوم. مثل آخرین روزی که در یازده سالگی از خانواده ام فاصله گرفتم و خودم را به یک خوابگاه شبانه روزی تبعید کردم. مثل آخرین روزی که در چهارده سالگی از شیشه های پشت مینی بوس ایستگاه بازرسی سقز کوچک و کوچکتر می شد ... مثل آخرین روزی که در هجده سالگی تابلوی مدرسه شبانه روزیمان در سنندج را از مثلث پنجره ی پیکان دایی ام نگاه کردم ... مثل آخرین روزی که در بیست و سه سالگی از آن درب کوچک خوابگاه پارک هتل و از میان انبوه موتورهای پارک شده زیر پل  حافظ در اوج نا امیدی گذشتم و از آن همه توهم رسالت و ایمان دور شدم ... مثل آخرین روزی که در خروجی پادگان محل آموزش سربازیم  در کرمانشاه یک نفس عمیق کشیدم ... مثل آخرین روز سرباز معلمیم وقتی با برگ تسویه و با قدم هایی بلند از آن ساختمان سیمانی آموزش و پرورش و سایه ی سنگینش روی رویاهایم و از اردیبهشت زیبای دیواندره  دور می شدم ... مثل شبی که تهران با تمام آن چراغ های روشنش از داخل هواپیما نمی توانست یک گوشه از تاریکی درونم را روشن کند و فکر می کردم دیگر آن یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر مربع را دوست ندارم ... دارم کم کم آماده می شوم برای ادامه ی سفرم .... سفری همیشه از اینجا به آن جا.... زاگرس، البرز، آلپ ... فرقی نمی کند. باید از این کوه ها و جنگل های تاریک اشتایرمارک بگذرم. دوباره وقت رفتن است

.... 

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...