دوشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۷

رویای بلوار سن ژرمن، فرار از طاعون سیاه



خیابان­ها گاهی از آدم­ها و افکارشان و حتی از شعر و موسیقی نگاهشان جان می­گیرند. راه که می روند صدای قدم­هایشان سال­ها در گوش خیابان می­ماند و انعکاسش به در و دیوار ساختمان­های اطراف می­خورد اما سال­ها و قرن­ها میرا نمی­شوند.
سن ژرمن از آن دسته خیابان­هاست.
 بلوار سن ژرمن برای بسیاری از گردشگران به مانند ورودی صومعه ­ای مقدس است. شبیه قدم­گاهی که پیرزنان و پیرمردان قرون وسطی، نشسته روی زانو در امتداد آن راه می­روند. برای خیلی از ماها که پاریس را هم ندیده ­ایم، تصور این خیابان­ها و محله ­ها هیجان انگیز و دیوانه کننده است.
------------------------------------

خورشید که به جنوب رود سن بر گردد. آن سوی مه. از خیابان­­های باریک که بگذری. در انتهای بلوار سن ژرمن. استراگون و ولادمیر پای درختی خشک و بدون برگ، بحث­هایشان به نتیجه نمی­رسد و در انتظار روزی دیگر به خانه می­روند. دور که می شوند، چاپلین با عصایش به گودو اشاره می کند و از پشت سن بیرون میآیند تا در کافه براسری لیپ قهوه صبحگاهی­شان را با بکت سر بکشند. پروست از پشت دیوار های  سن ژرمن دِ پره اَبه (Saint Germain des Prés abbey) بیرون می ­آید. گوشه ­ی سبیل­­های باریکش را تاب می­دهد و در میانه راه به آن ها می­پیوندد.

پیکاسو سه پایه­ ی بوم چوبی ­اش را بر پا می­کند. ساندویچ نصفه نیمه­ ی­ چاشتش را روی صندلی می­گذارد و زن اطوکش را از سایه روشن آبی و حاشیه ­ی تاریک نقاشی اش بیرون می­کشد و راهی کافه دومگو  می­شوند که استاین منتظر آن­هاست.

سیمون دوبوار به همراه دختری جوان دو دست سارتر نابینا را گرفته ­اند و میدان سارتر  دوبوار را دور می زنند تا خود را به دومگو برسانند. کامو مقابل درب کافه از کنار ژرژ باتای می گذرد و پشت سر آن­ها سیگارش را با پاشنه ­ی کفشش خاموش می­کند، دکمه ­های کتش را باز می کند. کلاهش را بر می دارد و وارد کافه می شود. چند قدم آن طرف تر از همینگوی که سرش به نوشتن گرم است، لم می دهد به صندلی و روزنامه اش را باز می کند. برشت با دستمال کاغذی مچاله ­ای عینکش را پاک می­کند و عینکش را دوباره به چشمش می زند. به رو به رو نگاه می­کند. طوری که متوجه هیچکس نشده باشد، در حالی­که به ارتباط بین شعر و نمایش فکر می­کند، از زیر عینکش چشم هایش را چند باره می­مالد. دیدرو در انتهای کافه نشسته است و اخرین نامه ­اش به معشوقه ­ی پنهانی­اش سوفی والاند را آغاز می­کند. بیرون کافه اسکار وایلد لم داده روی صندلی و به گل­های سرخ سر در کافه نگاه می کند و با خودش می گوید هر یک از این گل­های سرخ به بهای جان کبوتری به دست آمده. کاش آن­ها حرف­های مرا می­فهمیدند!

با تاریکی هوا سن هم آرام می­گیرد. جاکومتی در خیالش در امتداد بلوار سن ژرمن مجسمه ای می­سازد. تندیس مردی که راه می رود! خودش را به کافه فلور  می­رساند و به مجسمه­ ی آن طرف بلوار خیره می­شود و با خودش می­گوید مردی که راه می رود؟!

زولا ساعت ها راه می رود و مدام زیر لب زمزمه می­کند که ترز تاوان جنایتش را پس خواهد داد. صدای انفجار آتش­بازی توجهش را به حاشیه ­ی رود سن بر می­گرداند. یک طرف جویس تنها نشسته و به سن خیره شده و کمی آن طرف تر ورلن و رمبو یقه ­های یکدیگر را گرفته ­اند و در نزاعی عجیب روی زمین غلط می­خورند.  

در تاریکی باراندازهای رود سن، ویان ایستاده و با خودش می­گوید من منتظر چهل سالگی نخواهم ماند و آخرین ته سیگارش را در سن می اندازد و خودش را به کافه می­رساند تا آخرین قهوه ­اش را سر بکشد. دوباره به سن بر می گردد. آخرین نگاه. آخرین پرش بی آن که حتی سن ردی دایره ای در آب از او به یادگار گذاشته باشد. بی هیچ خداحافظی. رفته است بی آن که منتظر چهل سالگی مانده باشد.

الینگتون در تاریکی زیر تیر چراغ برقی سوخته ، کلاهش را پرت می­کند روی سن و چونان نوازنده ای دوره گرد تکیه می­دهد به تیر و زیباترین قطعه اش را برای سن ژرمن می­سازد. وقتی به کافه می­رسد و دیویس از آخرین بداهه ­اش برای او سخن می­گوید تازه می­فهمد که آن­ها نیستند که برای سن ژرمن آهنگ می­سازند. این سن ژرمن است که به آن­ها می­گوید گوش کنید و تردید نکنید. بنویسید و بنوازید.  بلوار سن ژرمن یک صفحه از دفتر نتش را هر نیمه شب به سن می سپارد و بعد به رخت و خواب می رود.

و بالزاک که هنوز ایمان دارد که حق اوست که شبیه راستینیاک، یک روز به اجتماع بورژوای پاریس بپیوندد، از دست طلبکارانش به کافه پروکوب پناه می برد و با خودش می گوید یعنی این کلاه ناپلئون روی دیوار چقدر می ارزد؟! ولتر آن طرف تر سرش را از روی کتاب بر می دارد. به بالزاک خیره می شود. سری تکان می دهد و دوباره مشغول می شود. کمی آن طرف تر هوگو دارد نقشه دزدیدن اسمرالدا توسط کازیمودو را در ذهنش مرور می کند. روی دیوار کافه، سایه مردیست با پشتی خمیده. به یکباره بر می گردد. کازیمودو خاکستر می­شود و فرو می ریزد.

دم در روبسپیر فساد ناپذیر، برای فرانکلین از فرانسه می­گوید.

صبح شده. کافه­ ها هنوز باز نشده ­اند. الیوت دم در کتابفروشی منتظر سیلویا بیچ است. ژید کتاب­های خودش را پشت ویترین دید می زند و کیف می کند.  سیلویا می آید و سن ژرمن بیدار می شود.

بلوار سنت ژرمن. لاله زار. خیابان نادری. خیابان ولیعصر. هر کجا که باشد. برای فرار از طاعون سیاه، این زندگی کسالت بار، باید به جایی پناه ببریم. 



پی نوشت:


سن ژرمن بلواری است به طول سه کیلومتر و با عرض سی متر. محله­ های پنجم، ششم و هفتم پاریس را به صورت نیم دایره ای از پل سولی در شرق تا پل کنکورد در غرب، در خود جای می­دهد. کلیسای سن ژرمن دپره، از قدیمی­ترین کلیساهای پاریس، در انتهای خیابان رن دلیل نامگذاری این بلوار بوده است.

 همان­طور که بلوار سن ژرمن هویتش را از دانشگاه سوربن و آدم­هایی که پاتوقشان کافه ­ها و کتابفروشی­ های آن­جا بوده کسب کرده، تاثیر این فضا نیز بر بسیاری از روشنفکران و هنرمندان بزرگ انکار ناپذیر است. با تغییر ماهیت فیزیکی کتاب و تغییرات ساختاری در خرید و مواردی از این دست، کتابفروشی­هایی مثل شکسپیر و شرکا گویا درست مثل کتابفروشی­های قدیمی خیابان انقلاب خودمان دیگر آن حال و هوای قبل را ندارند. اما کافه ها با وجود این که انگار سال­هاست صندلی­هایشان را از زیر روشن فکرها کشیده ­اند و گردشگرها روی آن می­نشینند، بخش زیادی از شادابی و دلربایی گذشته­ی بلوار سن ژرمن را در خود نگه داشته ­اند. چیزی که ما در خیابان لاله زار و خیابان نادری خودمان، که امروز بخشی از خیابان جمهوری حد واسط چهار راه حافظ و چهار راه استانبول است، نمی بینیم.

حوالی سن ژرمن پر از کافه­ هایی است که هر کدام برای خودشان تاریخچه­ ای دارند. کافه­ های فلور (cafe de flore)، دومگو (Les Deux Magots)، براسری لیپ (la brasserie Lipp  پروکوپ (Café Procope) معروف­ترینشان هستند. و اما کافه نشینان این محله چه کسانی بودند؟

آن طور که می گویند (منابع نه چندان موثق!):


فرانسوی زبان­هایی چون:

-        مارسل پروست پدید آورنده کتاب در جستجوی زمان از دست رفته.

-        ویکتور هوگو نویسنده بینوایان، گوژپشت نتردام و مردی که می­خندد.

-        ژان پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست خالق رمان تهوع و مجموعه داستان دیوار

-        سیمون دوبووار همراه و همدم سارتر با اثر معروف جنس دوم

-        آلبر کامو با آثاری چون بیگانه، طاعون، سقوط و کالیگولا

-        امیل زولا نویسنده کتاب­های ترز راکن و ثروت روگن‌ها

-        آرتور رمبو شاعر جوان مرگ

-        پل ورلن شاعر مکتب سمبولیسم

-        ژرژ باتای فیلسوف مکتب فلسفه قاره­ای

-        ماکسیمیلیان روبسپیر از رهبران انقلاب فرانسه

-        دنی دیدرو فیلسوف عصر روشنگری

-        بوریس ویان شاعر، نقاش، آهنگساز و خواننده

-        انوره دو بالزاک نویسنده بابا گوریو و گوبسک رباخوار

-        آندره ژید خالق مائده­های زمینی

و غیر فرانسوی­ها:

-        ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی رمان­های پیرمرد و دریا، وداع با اسلحه و پاریس جشن بیکران

-        اسکار وایلد نویسنده ایرلندی خالق مجموعه داستان شاهزاده خوشبخت

-        جیمز جویس ایرلندی خالق شاهکار اولیس

-        ساموئل کت ایرلندی خالق نمایشنامه در انتظار گودو

-        بنجامین فرانکلین از پدران بنیان­گذار ایالات متحده

-        برتولت برشت شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی

-        آلبرتو جاکومتی مجسمه ساز و نقاش سوئیسی

-        ادوارد کندی الینگتون آهنگساز آمریکایی

-        مایلز دیوس موسیقیدان آمریکایی

-        تی. اس. الیوت شاعر و نمایشنامه نویس آمریکایی-بریتانیایی

-        گرترود استاین رمان نویس، نمایشنامه نویس و شاعر آمریکایی



یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۷

من از آنجا چه می خواهم، نمی دانم!


از دیروز جمعه که ایمیل ریجکت شدن ویزای کار اتریشم را از AMS گرفتم تا حالا که نیمه شب یکشنبه است، حالم خوب نیست. امروز را که کلاً سر کار نرفتم. دیروز و امروز را بیشتر از چهار ساعت روی تردمیل و دوچرخه نفس نفس زده ام و بعد آن بیشتر از دو پاکت سیگار کشیده ام. با این که با درست کردن غذا میانه ی خوبی ندارم. هر دو روز نهار و شام را خودم پختم. خرد کردن پیاز و این طرف و آن طرف کردن محتویات ماهی تابه و حتی شستن ظرف ها آرامم می کند و به جای جستجوی بند و تبصره ­ی نامه ریجکت شدنم در اینترنت و سر و کله زدن با ترجمه ی آلمانی به انگلیسی آن، میخواستم بدانم زردچوبه را چه وقت باید به سرخ کردنی اضافه کرد و مادرم چطور پیاز داغ­های غذاهایش زرد و سرخ و خوشگل کنار سرخ کردنی­ها می ماند!
امروز صبح که بیدار شدم مارتین برایم نوشته بود اگر مثل پناهنده ­ها آمده بودی حالا همه چیز درست شده بود! یاد یکی از دوستان افغانی رضا افتادم. توی ساندویچی ترک­های ادمونت. دو سه باری درخواست اقامتش ریجکت شده بود. آمده بود برای خداحافظی. می گفت می روم ایتالیا یا فرانسه و من ساندویچم تمام نشده بود که رفت. به همین سادگی.
تلگرام و اینستاگرام را که باز می کنم پر از کلیپ های چند دقیقه ای از تظاهرات این روزهاست. از شعارها و حضور سنگین نیروهای ضد شورش و برخورد بعضی­هایشان با مردم. عده ای هم که از خریدها و فاکتورهای چند روز گذشته شان و یا از محیط کار بی رونقشان و امثال این ها فیلم می گیرند و به نشانه اعتراض آن را به کانال اینستاگرام شبکه های خارج از کشور می فرستند. لا به لای این ها خانم میلانی یکی از شعرهای فریدون مشیری را گذاشته که با صدای نرم و مخملی مشیری هر کسی را به وجد می آورد. فایل اصلی را پیدا کردم و تا همین لحظه بیشتر از بیست یا شاید سی بار این کلیپ را پشت سر هم با جان و دل دیده ام.
هر بار که مشیری می گوید من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم! من هم با خودم می گویم من آنجا چه می خواهم، نمی دانم!

 فریدون مشیری:
ریشه در خاک

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده‌ست
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده‌ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است
تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران
تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامۀ شوم شغالان
بانگ بی‌تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش
که از آن سویِ گندم‌زار
طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمانِ غم‌باری
که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و 
اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکنده‌ست
خواهی رفت
و اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت


پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۹۷

گدازه هایی در دل یک یخچال

اواخر دوره ابتدایی بود. قبل از صدایش عکس­هایش را در آدامس­های ترکیه ای شناختیم. نوارهای وی اچ اس که چند سال بعد با فیلم­های دالاهو و گنج قارون و تایتانیک در خانه ما رونمایی شد، اخرش را (تا جایی که صدای تمام شدن نوار را می شنیدی) آهنگهای کردی و ترکی ضبط می کردند. ناصر بود و نجمه و حسن زیرک. ابراهیم بود و سیبل جان و ماهسون و ابرو و معزز. ابراهیم اما با بقیه فرق داشت.  انگار گدازه هایی از دل یخچالی کوهستانی فوران کرده باشد. ما گوش می کردیم و زل می زدیم به ابراهیم و هد ویدیو را با اسکناس پاک می کردیم و زل می زدیم به ابراهیم و گوش می کردیم. از ترکی قارداشم و قزلارش را هم نمی فهمیدیم اما. امایش را نمی دانم. هنوز هم نمیدانم چرا. طوری که با آن صدای مردانه اش وردی مقدس را خوانده باشد در جنگلی تاریک. گرداگرد یک آتش و ما مثل بومیان آمریکای جنوبی به وجد می آمدیم. امروز بعد از سال ها خیلی اتفاقی ترجمه ی یکی از وردهایش را دیدم. ما همه این ها را فهمیده بودیم. حتی بیشتر. خیلی بیشتر!
پ.ن:
Seni ben çok sevdim delicesine
من دیوانه وار عاشق تو شدم
Seni ben çok sevdim ölürcesine
من تا سر حد مرگم عاشق تو شدم
Seni ben çok sevdim erkekçesine
من با همه مردانگیم عاشق تو شدم
Bebeğim sana gönlümü verdim
عزیزم من قلبم را به تو ارزانی داشتم
Bebeğim sana ömrümü verdim
عزیزم من عمرم را به پای تو دادم
Bebeğim seni senden çok sevdim bebeğim
عزیزم من تو را حتی بیشتر از خودت ، دوست داشتم
Bebeğim ah bebeğim
عزیزم ... آه عزیزم
Seninle son defa konuşabilsem
کاش بتوانم برای بار آخر با تو همکلام بشوم
Seninle son defal dertleşebilsem
کاش بتوانم برای بار آخر با تو درد دل کنم
Seninle son defa ağlayabilsem
کاش بتوانم برای بار آخر با تو گریه کنم
Seninle ah seninle
با تو ... آه با تو


سه‌شنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۷

خنده ای بی انتها



شیرکو بیکس شعری دارد با صدای خودش که تصویرهایی نامفهوم و تلخ از سال های دورم را به لایه های بالایی ذهنم باز می گرداند.

به یه که وه آواره بون بردمی تا ئه و دیو زه ریا
آوارگی مرا با خود به آن طرف دریا برد
روژی له وی ژنی چاو سه وز
آنجا بود که یک روز زنی با چشم هایی سبز
بی باکانه خوشه ویستی حه مه ره شی فره دایه ناو به حره وه و
نترس و بی پروا دوست داشتن محمد رشید را به دریا ریخت
چون پیکه نینی بی ده ر به س شوین پیاوی که وت
و چونان خنده ای بی انتها پی مرد دیگری را گرفت
حه مه ایتر حیچی نه ما
محمد دیگر چیزی برایش نمانده بود
نه نیشتمان و نه ژنو
نه سرزمین و نه زن
نه دلی بو عشقیکی تر
و نه قلبی برای عشقی دیگر
هیچی نه ما
دیگر چیزی برایش نمانده بود
ته نیاو ته نیاو ته نیا
تنها و تنها و تنها
تا ئه و شه وه ی له و دیو زه ریاو
تا که آن شب در آن سوی دریا
له ژوریکی نا ئومیدی غریبی دا
در آن سوی نا امیدی و غربت
حه مه خوی کوشت
محمد خودش را کشت
له چاوه روانی ئه و دا
از بس که انتظارش را کشیده بود

اولین تصویر. 
شش یا هفت ساله بودم. کلاس پنجمی ها پچ پچ کنان می گفتند که چند کوچه پایین تر زنی تخت و خواب همسرش را با کس دیگری شریک شده است. بچه هایش را می شناختم. یک بار که تیم فوتبال محله مان با تیم فوتبال محله ان ها مسابقه داشت هر بار وسط بازی به یکی از آن پسرها بر می خوردم، توپ زیر پایم جا می ماند و سال ها بعد که بزرگتر شده بودند هر بار که می دیدمشان این داستان از ذهنم می گذشت و بی آن که بخواهم دور می شدم. فاصله می گرفتم. نه از آن ها. از خیالاتی که با دیدنشان به ذهنم حمله ور می شدند. 

تصویر بعد.
چند سال بعد بود. داستان مردی که در یکی از روستاهای مرزنشین کردستان، چشمک دزدکی زنش به مهمانش را در پستوی خانه دیده بود. می گفتند آن روز چیزی نگفته بوده. چند روز بعد دم دمه های صبح هر دو را به گلوله بسته و دیگر کسی او را ندیده. بعدها هم جز مادرش کسی چیزی از او نشنیده.

تصویر بعد.
چند سال بعد. یکی از دوستانم وسط کوچه صدایم کرد. خط ترمز موتور سیکلتم کامل نشده،  نشست روی ترک و گفت برویم چند کوچه بالاتر. قدش بلند بود و چشمانش به قول مادربزرگش اندازه یک پیاله. قیافه اش کم کمش 10 سال از خودش بزرگتر می زد. با زنی ایستاده و تکیه داده به یک درب زنگ زده قرمز خانه ای آجری رو به روی یک باغ قدیمی بدون حصار، دوست شده بود.

تصویر بعد.
 داستان مردی است که با معشوقه جوانی اش که با مرد دیگری ازدواج کرده بوده شبانه رفته بودند آن طرف مرز. می گفتند غرور شوهرش را شکسته. اعتبار چند خانواده را به باد داده. برای آن ها که فرار کرده بودند می شد یک داستان عاشقانه نوشت. زیبا. شاد و روشن. اما چیزی که پشت سرشان جا مانده بود. زشت، غمگین و تاریک بود. در مهمانی های شبانه. در کوچه ها. در خیابان. لابه لای مزرعه های گندم و نخود. بعد باران و برف. رنگین کمان نبود. شب بود. سیاه بود. تنفر بود و کینه. سال ها بعد اما رها زیباترین اسم برای رویاهای مادران دختران هم نسل من بود. زنی که گریخته بود.

بزرگتر که شدم این دسته تصویرها بیشتر و بیشتر شدند. دختری که بدون اجازه پدرش با مردی فرار کرده بود. پسری دوست دخترش را با دوست همکلاسیش دیده بود. کاسب کاری که به حرمت دوستیشان و دخل شراکتشان چنگ زده بود. جوانی که دست ضامن های وامش را توی حنا گذاشته بود و کارمندی که پروژه های صاحب کارش را می دزدید.
جامعه ی دور و بر من کم کم داشت تغییر می کرد. واقعیتش این بود که ما بهتر زندگی می کردیم و با ازادی بیشتری فکر می کردیم. جامعه کم کم جرات کرد پوست اندازی کند و رنگ عوض کند. استین کوتاه و شلوار لی و ریش پروفسوری و موی از فرق باز و دم اسبی و دوستی دختر و پسر و خالکوبی را به رسمیت بشناسد. کم کم یاد گرفت که به هر قیمتی نباید زندگی کرد. با هر شرایطی نباید ادامه داد. 
اما نسل ما با این که حساب و کتابش بهتر شده بود اما آداب معامله را یاد نگرفته بود. اداب دوستی و رفاقت را دوباره برای خودش ننوشته بود.
خیانت کلمه سنگینی است. قرار گرفتن در وضعیت خیانت وقتی خودت یک سوی داستان باشی انقدرها زشت نیست. می توانی برای خودت معنایش کنی. حق زندگی ازاد، هیجان، ماجراجویی و حتی انتقام.
در دانشگاه مرد میانسالی را می شناختم که برای ادامه تحصیل دور شده بود و به طرز عجیبی خیانت دیده بود. ویران شده بود. از هم پاشیده بود. خیلی تلاش کردم در ان وضعیت سنی ام حتی کمی به زنش حق بدهم. ان جا که زنش در دادگاه گفته بود دوستت دارم و می خواهم به زندگیمان ادامه دهیم را نمی توانم فراموش کنم اما هنوز هم نمی توانم آن حجم از خودخواهی را بپذیرم. راز داستان را سال ها بعد فهمیدم. تعهد و خیانت در هر کاری وزن و ارزشی دارد که هر کسی ان را از چشم خودش می بیند. یکی خودش یا طرف مقابل را می کشد. یکی می گذارد می رود. یکی می ماند و کنار می آید و یکی از کنار آن می گذرد و می گذرد.

تصویر قبل اخر
در یک مهمانی خانوادگی با نزدیک ترین فامیل همسرش با فاصله یک دیوار. مست می خندد و نگاهش را و لب هایش را و تنش را همان جا خاک می کند! 

تصویر اخر
پچ پچ های هر روزه. تلفن های عصرگاهی. دوشنبه های سفید با خودرو. پنجشنبه های سیاه. تصویرها را نمی شود برای همیشه خاک کرد. باز می گردند!

پ.ن1: 
بازهم از شیرکو

نشانه ی په نجه ی بدکاری
رد انگشتان بدکاره ای
له سه ر له شی گولدانه که نه خش بو بو
بر تن گلدانی نقش بسته بود
روژ هاتو چو
روزها از پی هم می گذشت
نه خشی په نجه هه ر نه چوه وه
رد انگشت ها اما پاک نمی شدند
گلدان نه یویست ئاوا بژی
گلدان نمی خواست این گونه زندگی کند
بویه روژی بریاری دا
همین بود که یک روز تصمیم گرفت
کوتایی به و عومره بینیو
به عمر خود پایان دهد
به هه ر دو قوفلی سه ر ملی
و با هر دو حلقه ی دستگیره ی روی گردنش
خوی بکوژی
به زندگی اش پایان دهد


خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...