یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۷

من از آنجا چه می خواهم، نمی دانم!


از دیروز جمعه که ایمیل ریجکت شدن ویزای کار اتریشم را از AMS گرفتم تا حالا که نیمه شب یکشنبه است، حالم خوب نیست. امروز را که کلاً سر کار نرفتم. دیروز و امروز را بیشتر از چهار ساعت روی تردمیل و دوچرخه نفس نفس زده ام و بعد آن بیشتر از دو پاکت سیگار کشیده ام. با این که با درست کردن غذا میانه ی خوبی ندارم. هر دو روز نهار و شام را خودم پختم. خرد کردن پیاز و این طرف و آن طرف کردن محتویات ماهی تابه و حتی شستن ظرف ها آرامم می کند و به جای جستجوی بند و تبصره ­ی نامه ریجکت شدنم در اینترنت و سر و کله زدن با ترجمه ی آلمانی به انگلیسی آن، میخواستم بدانم زردچوبه را چه وقت باید به سرخ کردنی اضافه کرد و مادرم چطور پیاز داغ­های غذاهایش زرد و سرخ و خوشگل کنار سرخ کردنی­ها می ماند!
امروز صبح که بیدار شدم مارتین برایم نوشته بود اگر مثل پناهنده ­ها آمده بودی حالا همه چیز درست شده بود! یاد یکی از دوستان افغانی رضا افتادم. توی ساندویچی ترک­های ادمونت. دو سه باری درخواست اقامتش ریجکت شده بود. آمده بود برای خداحافظی. می گفت می روم ایتالیا یا فرانسه و من ساندویچم تمام نشده بود که رفت. به همین سادگی.
تلگرام و اینستاگرام را که باز می کنم پر از کلیپ های چند دقیقه ای از تظاهرات این روزهاست. از شعارها و حضور سنگین نیروهای ضد شورش و برخورد بعضی­هایشان با مردم. عده ای هم که از خریدها و فاکتورهای چند روز گذشته شان و یا از محیط کار بی رونقشان و امثال این ها فیلم می گیرند و به نشانه اعتراض آن را به کانال اینستاگرام شبکه های خارج از کشور می فرستند. لا به لای این ها خانم میلانی یکی از شعرهای فریدون مشیری را گذاشته که با صدای نرم و مخملی مشیری هر کسی را به وجد می آورد. فایل اصلی را پیدا کردم و تا همین لحظه بیشتر از بیست یا شاید سی بار این کلیپ را پشت سر هم با جان و دل دیده ام.
هر بار که مشیری می گوید من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم! من هم با خودم می گویم من آنجا چه می خواهم، نمی دانم!

 فریدون مشیری:
ریشه در خاک

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده‌ست
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده‌ست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است
تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران
تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامۀ شوم شغالان
بانگ بی‌تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش
که از آن سویِ گندم‌زار
طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمانِ غم‌باری
که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و 
اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکنده‌ست
خواهی رفت
و اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم
امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر می‌افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح می‌خوانم
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت


هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...