یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۸

عیناک

روزهاست که این شعر از نزار قبانی با صدای خودش مرا مسحور خود کرده. 

عيناك
چشمانت
عيناك كنهري أحـزان
چشمه هایی که رودهایی از اندوه از آن روانند
عيناك كنهري أحـزان
چشمه هایی که رودهایی از اندوه از آن روانند
نهري موسيقى.. حملاني
رودهایی آهنگین ... که مرا با خود می برند
لوراء
به دور دست ها
وراء الأزمـان
به آن سوی زمان ها
نهري موسيقى قد ضاعا سيدتي ...
رودهایی آهنگین که گم شده باشند بانوی من ...
ثم أضاعـاني
و سپس مرا گم کردند
الدمع الأسود فوقهما
اشک سیاهی بر آن ها
يتساقط أنغام بيـان
آهنگ گفته هایم را روان می سازد
عيناك وتبغي وكحولي
چشمانت و سیگارم و شرابم
والقدح العاشر أعماني
و دهمین جام مرا کور می کند
وأنا في المقعد محتـرقٌ
و من بر این صندلی نشسته می سوزم
نيراني تأكـل نيـراني
 آتشی که آتش درونم را می بلعد
أأقول أحبك يا قمري؟
ای ماه من آیا می توانم بگویم که دوستت دارم؟
آهٍ لـو كان بإمكـاني
آه اگر که می توانستم
فأنا لا أملك في الدنيـا
که من از خود در این دنیا چیزی ندارم
إلا عينيـك وأحـزاني
به جز چشم هایت و غم هایم
سفني في المرفأ باكيـةٌ
کشتی هایم در بندر می گریند
تتمزق فوق الخلجـان
در پهنه ی خلیج ها در هم می شکنند
ومصيري الأصفر حطمني
و سرنوشت رخ زرد من، مرا در هم می شکند
حطـم في صدري إيماني
ایمان من در سینه ا م خورد شد
هل أرحل عنك وقصتنا
آیا از تو و داستانمان کوچ می کنم
أحلى من عودة نيسان؟
شیرین تر از بازگشت اردیبهشت
أحلى من زهرة غاردينيا
شیرینت تر از گل های گاردنیا
في عتمة شعـرٍ إسبـاني
 در تاریکی شعری اسپانیایی
أأقـول أحبك يا قمـري؟
ای ماه من آیا می توانم بگویم که دوستت دارم؟
آهٍ لـو كـان بإمكـاني
آه اگر که می توانستم
فأنـا إنسـانٌ مفقـودٌ
من انسانی گم شده ام
لا أعرف في الأرض مكاني
بی ان که بدانم در کجای جهان ایستاده ا م
ضيعـني دربي..
راهم مرا گم کرد
ضيعـني إسمي..
نامم مرا گم کرد
ضيعـني عنـواني
نشانم مرا گم کرد
تاريخـي! ما لي تاريـخٌ
تاریخم! من تاریخی پشت سر نمی بینم
إنـي نسيـان النسيـان
من فراموشی را فراموش کرده ام
إنـي مرسـاةٌ لا ترسـو
 لنگری هستم که هیچ کشتی ای با آن لنگر نمی گیرد
جـرحٌ بملامـح إنسـان
زخمی به شکل انسان درآمده
ماذا أعطيـك؟
تو را چه تقدیم کنم
ماذا أعطيـك؟ أجيبيـني
چه را به تو تقدیم کنم، پاسخم بده
قلقـي؟ إلحادي؟ غثيـاني
نگرانی، کفر یا پریشانی ام را
ماذا أعطيـك سـوى قدرٍ
آن چه می توانم به تو بدهم
يرقـص في كف الشيطان
در کف دستان شیطان می رقصد
أنا ألـف أحبك..
من هزاران بار دوستت دارم ...
فابتعدي عني..
از من دور باش
عن نـاري ودخاني
از آتش و دودم
فأنا لا أمـلك في الدنيـا
من چیزی در این دنیا ندارم
إلا عينيـك... وأحـزاني
به جز چشم هایت و غم هایم

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...