پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۸

پدر فرنگیز خانم

یک ساعت و نیم به پرواز ترانزیت مانده بود و باید ساعت سوار شدن به هواپیما روی مانیتور درج می شد. از هر کدام از کارمندان فرودگاه یا هواپیمایی ها هم که سوال می پرسیدی یا می گفتند انگلیسی نه! یا می گفتند از اطلاعات بپرسم و اطلاعات هم می گفت منتظر بمانید و عجله نداشته باشید. بالاخره گیر دادم به یکی شان که مگر می شود پروازهای دو ساعت بعد درج شده باشند و این یکی نه. بالاخره زنگ زدند و چک کردند و دیدند که اصلا چنین پروازی برای این فرودگاه وجود ندارد و فرودگاه پرواز من حداقل یک ساعت از آن جا فاصله دارد و یکی شان پاسپورتم را چک کرد و با دیدن مهر خروج، متعجب به بغل دستیش نگاه کرد و گفت باید بروم به پلیس اطلاع دهم تا کمکم کنند. پلیس ها هم که کارت پروازم را چک کردند فهمیدند که اشتباه کرده اند و نباید من در ترانزیت وارد این فرودگاه می شده ام و کمی بین خودشان پچ پچ کردند و از پاسپورت و کارت پروازم عکس گرفتند و مهر کنسلی را که روی مهر خروج زدند خیالشان راحت شد و من را بین زمین و آسمان ول کردند. به دفتر هواپیمایی هم که رفتم گفتند اشتباه فروش بلیط اینترنتی از سایت بوده و به ما ربطی ندارد. یکی شان هم که به جای این که کمکی بکند و یا راه حلی نشان بدهد گفت پروازت را از دست داده ای و زمانی نداری. همین.
این جور مواقع می دانم که خودم باید کاری بکنم. پرسیدم خروجی تاکسی ها کجاست؟ یک مرد میان سال به قول ما کردها خون تلخ و بداخلاق با حالتی بی رمق و با حرکت گردن و فک یک جایی را نشانم داد. نقطه ی استارت دویدنم بود. تا انتهای سالن که رفتم دیدم اصلا آن جا هیچ خروجی ای وجود ندارد و دوباره پرسیدم و پرسیدم و بعدش فهمیدم که خروجی دقیقا بغل همان جایی بود که از آن حجم بزرگ گوشت و استخوان بی فایده پرسیده بودم. 
به اولین راننده گفتم فرودگاه استانبول. ترکی یک چیزهایی گفت نفهمیدم. گفتم راه بیفت وسط راه حرف می زنیم. وسط راه مدام گوشی اش را می برد جلو دهنش و با گوگل ترنسلیتش یک چیزی به ترکی می گفت و انگلیسیش را به من نشان می داد. می گفت تند می روم. از اتوبان می روم. نیمه های راه گفت پنجاه یورویی می شودا. گفتم حله. بعد از عوارضی رد شد و گفت ببین اینجا عوارضی ها چقدر گران است. جبران می کنی می دانم. گفتم چقدر مثلا. گفت بیست تا بیشتر بده. گفتم کلا شصت تا خوب است؟ گردنش را چپ و راست کرد و گفت اکی. گفتم پس برو که جا نمانم. بعد گفت اینجا خیلی دارم با سرعت می روم کیلومتر را نگاه کن. اگر جریمه بشوم کی پولش را می دهد. کم کم داشت شورش را در می آورد. نرسیده به فرودگاه گفت این چراغ ها برای فرودگاه است. می رسیم. باخودم گفتم زمان سوار کردن گذشته فقط مرا برساند چمدانم را بگیرم که امانتی یکی از همکارانم داخلش بود. ناگهان خروجی سمت راست اتوبان را یادش رفت بپیچد و زد روی ترمز که دنده عقب بگیرد و برگردد ناگهان ایستاد. گفت می بینی. در نور چراغ و تاریکی شب، بخار سفیدی بلند می شد ولی نه آنقدر که نشود سیصد چهارصد متر دیگر رانندگی کرد. هر کاری کردم دیگر جم نخورد. گفت ماشین جوش آورده. پیاده شدیم و کنار اتوبان ایستادیم. بعد یکی دو دقیقه بعد یک پسر جوان بسیار مودب ایستاد و برایش توضیح دادم که باید به فرودگاه برسم و دیر شده. گفت چمدانت را بیاور و بعد که رفتم چمدانم را بردارم به راننده یک صد یورویی دادم که بقیه اش را پس بدهد. می دانست عجله دارم و شروع کرد به غر زدن که من که اصلا ندارم بقیه ی پولت را حتی با لیر بدهم. بعد می بینی که ماشین خراب شده. خلاصه قید بقیه ی پول را زدم و بدون خداحافظی رفتم. سوار ماشین جدید که شدم و برای آن پسر جوان تعریف کردم زد روی ترمز که برود با او دعوا کند. گفتم برویم که دیر شده. کرایه هم نگرفت. گفت به اندازه کافی به کشور ما کرایه داده ای!
رسیدم داخل فرودگاه. صف طولانی را که دیدم حالم گرفته شد اما دویدم و گفتم جا مانده ام و کیف دستی ام را گذاشتم داخل اسکنر. بعد رفتم جلوتر، نماینده ی هواپیمایی گفت جا مانده ای نرو. گفتم می شود پیچ کنی چمدانم را نبرند. گفت نمی توانیم پیچ کنیم (چند روز بعدش فهمیدم که اصلا چمدان را بدون مسافر نمی فرستند!). گفتم پس می روم. بعد رسیدم به کنترل پاسپورت شماره شصت و چهار. گفتند باید بروی شماره یک. شصت کانتر را باز دویدم و دیدم کانترها از سه شروع می شوند. پاسپورتم را همان جا دادم و باز هم گفتند نرو. گفتم چه کار دارید بگذارید بروم و وقتی مطمئن شدم جا ماندم بعد بر می گردم. بالاخره گذاشتند و رد شدم. صدا کردند و گفتند باید کارت پروازت را هم دوباره چک کنی و چک کردند و وقتی بدون دلیل برگشتم که بروم یکی داد زد اف دوازده. من دویدم و دویدم و نفس زدم تا اف. از دست دادن پرواز آنقدرها هم مهم نبود اما نمی دانستم چرا باز هم می دویدم. نفس زنان. شبیه اسب های نا آماده. البته نه اسب مسابقه. اسبی فرتوت و خسته که صاحبش مسیرش را در کوهستانی دور در امتداد ستاره ای کم نور در نیمه های شب گم کرده باشد. بعد اف یک را دیدم و اف دو و ..... واف دوازده را به چپ پیچیدم. پاسپورتم را که گذاشتم گفتند رسیدی؟! برو عجله کن و یک از کارمندان هواپیمایی آن طرف تر پشت تلفن می گفت حتی آن یکی هم رسید کجایی؟ منتظر یکی دیگر بودند و من هم رسیدم! هر چند وقتی رسیدم تهران فهمیدم که خودم رسیده ام اما چمدانم نرسیده!
آن شب به معنای واقعی درک کردم که خیلی وقت ها اگر بدوی. نفس نفس بزنی. به حرف خیلی ها گوش نکنی. می رسی. حتی اگر چمدانت نرسد!
--------------------------
وقتی که مادربزرگم انتظار مرگ را می کشید من با یک شال سفید به خانه برگشتم. درست یک روز بعد بود که مرگ بالای دروازه ی کج و کوله ی بهشت محمدی شهرمان لم داده بود و برایش دست تکان می داد. هشتاد و شش سال می تواند بسیار کوتاه باشد وقتی که به یاد می آورم در دوران راهنمایی و دبیرستان هر هفته جمعه ها دور سرم فوت می کرد و اسکناس های مچاله شده ای را توی جیب شلوار کردی ام می گذاشت تا راهی سقز و سنندج شوم. هشتاد و شش سال اما طولانی می شود وقتی که شب قبلش زخم های زونا را ناخودآگاه از روی کتف هایش می کند و درد می کشید و ما کاری از دستمان بر نمی آمد. برای من کوتاه یعنی آنقدر که بزرگ شدن بچه های هم کلاسی های مدرسه و دانشگاهت را در مراسم ختم می بینی و طولانی یعنی دیگر حوصله ی شنیدن حرف های دوستان و آشنایان قدیمی ات را نداشته باشی.
درباره مادر بزرگم نباید این گونه بنویسم. او یک شعر عاشقانه و بی انتها بود. 
--------------------------
پدر فرنگیز خانم گفت خدا بیامرزد و بعد پرسید آیا در اتریش مردم خدا و پیغمبر دارند؟ گفتم خیلی هایشان هنوز به کلیسا می روند. گفت مساحت اتریش چقدر است؟ گفتم از شرق تا غربش را با ماشین می شود شش هفت ساعته رفت. برگشت به دامادش گفت که می تواند باز از من سوال بپرسد و بعد از گرفتن تایید، پرسید آن جا مهر و عاطفه هست؟ بعد کمی جابجا شد و منتظر پرسیدن سوال بعدی ماند و احساس می کنم فرصت نشد که سوال اصلی اش را بپرسد.
من از یک تابلوی نقاشی از یک روستای کوچک و آرام در دامنه های آلپ که گاوهایش از آدم ها بیشتر در زندگی خصوصی آدم کنجکاوی می کنند، برگشته بودم به زادگاهم که هنوز هم نمی دانم چرا سوراخ های دیوارهای آجری قدیمی اش اندام های داخلی ات را اسکن می کنند و روی نوارهای مغز و قلبت تحلیل می کنند. شهری که در یک صف طولانی در سالن اصلی مسجد جامعش ایستاده و دست چپش را اندکی بالا گرفته و در حین آن که لنگان لنگان قدم می زند می گوید که خدا صبرتان بدهد و انگار آرام در گوشت می گوید چطور می شود از این جا فرار کرد؟ چرا ما قدر داشته هایمان را نمی دانیم و می خواهیم در زندگی دیگرانی زندگی کنیم که هیچ از حقیقت زندگیشان نمی دانیم.
--------------------------
 برای دوستان و همکارهایم از سنندج، شیرینی کنجدی گز انگلبین (گزو) و شکری، سوهان و بادام سوخته (آماده شده در شکر و روی آتش) آورده بودم. چند تایی هم لواشک (که یکی از همکارهایم لواشک اولش را با نایلون خورده بود و بعد آمد برایش نسخه جدا کردن نایلون های دو طرف و لوله کردنش را تجویز کردم) و آدامس ون (همان طور که فروشنده گفته بود به آن ها می گفتم که بعد جویدن می توانند قورتش بدهند و برای معده شان خوب است و خودم که باورش نداشتم ته دلم هر بار خنده ام می گرفت) بینشان تقسیم کردم.
اولش فکر می کردم برایشان جذاب نباشد ولی وقتی دیدم چند بسته اضافی ای که آورده بودم را روی میز ساعت زنی با سرعت نور غیب کردند، فهمیدم که آن ها صرفا مردمان آب نبات و بستنی و شیرینی های رولی نیستند!
برای مدیر عاملمان هم یک شطرنج و تخته نرد چوبی آوردم که فکر کنم اندازه بادام سوخته برایش جذاب نبود!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...