پیش از آن که سیلی آفتاب
از پنجره ی کوچک دیواخان
روی گونه ی چوپان های خزیده زیر کرسی ها بنشیند
قبل از آن که سماورها آواز صبحگاهیشان را سر دهند
و تازه عروس ها کنار کوشک های انتهای خرمن بغض کنند
و پدربزرگ ها بی آن که بدانند چرا دور خانه هایشان قدم بزنند
وانت زرد رنگی
بریده ی قصه های خیس مادربزرگ های دق کرده را
از کنار تنورها جمع می کرد
روی شانه هایش بار می زد
و آن ها را روی سنگ فرش های اطراف چشمه ی قدیمی شهر پهن می کرد
آفتاب ظهر که روستاییان را بدرقه می کرد
قصه ها پرواز می کردند و می آمدند روی سقف مدرسه ی ما
من آن ها را بلند بلند برای هم اتاقی هایم می خواندم
و در تاریکی اتاق زیر نور روشنایی کوچه شعرشان می کردم
و روی موشک های کاغذی می نوشتمشان
یازده دست راست و سه دست چپ و بیست وهشت پلک لرزان
از پنجره های خوابگاه یکی یکیشان را به آن طرف دیوارهای مدرسه پرتاب می کردند
تا شبگردهایی که در کوچه ها بلند بلند آواز می خواندند
آن ها را به دختران منتظر پشت شیشه های مات پنجره ها برسانند
گاهی قصه ها در هوا می چرخیدند و بر می گشتند این طرف دیوار
و نیمه های شب با دمپایی آن ها را از زیر برف ها بیرون می کشیدیم
خشکشان می کردیم
تا در سکوت یک شب تاریک دیگر
پروازشان دهیم
گاهی هم برای همیشه ماشین های زباله آن ها را با خود می بردند
دختر همسایه ی کنار مدرسه مان اما
که من هزار بار بیشتر از شیرکاکاهوهای شیشه ای دوستش داشتم
هیچ وقت کتاب قصه هایش کامل نشد
و پسری که همیشه می گفت یک شکست خورده ی همیشگیست
در روز ملی شیلی
با پدر و مادرش سر رسیدند
در شبی که مخالفان پینوشه به خیابان ها آمده بودند
او را با خود بردند
و کتاب قصه هایمان را
دفتر شعرهایمان را
از روی پل رودخانه ی شهر دور ریختند
و رفتند
او چکیده ی تمام قصه های بی پایان بود
دیروز صاحبخانه ام
که نگاه هایش هم چون نامش همیشه در راه است
گفت تو که در خانه ات تنها یک بشقاب، یک قاشق، یک چاقو و یک لیوان نگه می داری
و در صندوق پستی ات تنها تبلیغ فروشگاه و جریمه ی رانندگیست
عشق را کجای خانه ات پنهان کرده ای
گفتم می دانی
من امضایم سال هاست شبیه دختریست که دوستش می داشتم
ناگهان تکه ای از دندان آسیاب چپم افتاد
و یک تار موی ابروی راستم سفید شد
گفت آواز بخوان
قبل از آن که یک روز صبح موقع غذا دادن به گربه ها
بفهمی که صدایت برای همیشه می لرزد
گفتم راستی اینجا چرا خانه های قدیمی را خراب نمی کنند
تا کی باید مرهم روی زخم های قدیمی گذاشت
پرسید دختری که دوستش داشتی چشم هایش چه رنگی بود
گفتم من کشته ی زمین لرزه ای هستم
که تنها یک نفر در یک روستای دور زیر آوارهایش مانده
و از خبرها گم شده است
باز پرسید دختری که دوستش داشتی چشم هایش چه رنگی بودند
گفتم آن روزها از چشم هایش هزار شعر می بارید
حالا تنها یک شعرغمگین کوتاه است
زنی که کودکش را در بغل و دست معشوقش را در دست گرفته
و در پاگرد پله های بزرگترین کتابخانه ی شهر نشسته وانمود می کند که بسیار خوشبخت است
دوباره می پرسد بگو چشم هایش چه رنگی بودند
گفتم چند روز پیش یک دزد با دست راستش اسکناسی را در خیابان توی جیبم گذاشته
و بعد در کوچه ای دنج با دست چپش آن را برداشته
بی آن که فهمیده باشم
این را دوربین های شهر ثبت کرده اند
با صدای بلند ادامه داد که تو حتی رنگ چشم هایش را از یاد برده ای
گفتم یک دختر پنج ساله ی بیمار را می شناسم
در ازدحام یک خیابان شلوغ
که بانک ها و پمپ بنزین هایش در آتش زبانه می کشند
پدر و مادرش
چهار هزار کیلومتر برای داروهایش انتظار می کشند
دختری که مردمک چشم هایش باید آنقدر سیاه باشد
که هیچ انعکاسی ازعشق به هیچ جا بر نگردد
درست شبیه دختری که دوستش می داشتم