خیابانها گاهی از آدمها و افکارشان و حتی از
شعر و موسیقی نگاهشان جان میگیرند. راه که می روند صدای قدمهایشان سالها در گوش
خیابان میماند و انعکاسش به در و دیوار ساختمانهای اطراف میخورد اما سالها و
قرنها میرا نمیشوند.
سن ژرمن از آن دسته خیابانهاست.
بلوار سن ژرمن برای بسیاری از گردشگران به مانند ورودی صومعه ای مقدس است. شبیه قدمگاهی که پیرزنان و پیرمردان قرون وسطی، نشسته روی زانو در امتداد آن راه میروند. برای خیلی از ماها که پاریس را هم ندیده ایم، تصور این خیابانها و محله ها هیجان انگیز و دیوانه کننده است.
------------------------------------
خورشید که به جنوب رود سن بر گردد. آن سوی مه.
از خیابانهای باریک که بگذری. در انتهای بلوار سن ژرمن. استراگون و ولادمیر پای
درختی خشک و بدون برگ، بحثهایشان به نتیجه نمیرسد و در انتظار روزی دیگر به خانه
میروند. دور که می شوند، چاپلین با عصایش به گودو اشاره می کند و از پشت
سن بیرون میآیند تا در کافه براسری لیپ قهوه صبحگاهیشان را با بکت سر بکشند. پروست از پشت دیوار های سن
ژرمن دِ پره اَبه (Saint Germain des
Prés abbey) بیرون
می آید. گوشه ی سبیلهای باریکش را تاب میدهد و در میانه راه به آن ها میپیوندد.
پیکاسو سه پایه ی بوم چوبی اش را بر پا میکند.
ساندویچ نصفه نیمه ی چاشتش را روی صندلی میگذارد و زن اطوکش را از سایه روشن آبی و حاشیه ی تاریک نقاشی اش
بیرون میکشد
و راهی کافه
دومگو میشوند
که استاین منتظر آنهاست.
سیمون دوبوار به همراه دختری جوان دو دست سارتر نابینا را گرفته اند و
میدان سارتر – دوبوار را دور می زنند تا خود
را به دومگو برسانند. کامو مقابل درب کافه از کنار ژرژ
باتای می
گذرد و پشت سر آنها سیگارش را با پاشنه ی کفشش خاموش میکند، دکمه های کتش را باز
می کند. کلاهش را بر می دارد و وارد کافه می شود. چند قدم آن طرف تر از همینگوی که سرش به نوشتن گرم
است، لم می دهد به صندلی و روزنامه اش را باز می کند. برشت با دستمال کاغذی مچاله ای عینکش را پاک میکند
و عینکش را دوباره به چشمش می زند. به رو به رو نگاه میکند. طوری که متوجه هیچکس
نشده باشد، در حالیکه به ارتباط بین شعر و نمایش فکر میکند، از زیر عینکش چشم
هایش را چند باره میمالد. دیدرو در انتهای کافه نشسته
است و اخرین نامه اش به معشوقه ی پنهانیاش سوفی والاند را آغاز میکند. بیرون کافه اسکار وایلد لم داده روی صندلی و به گلهای سرخ سر در کافه
نگاه می کند و با خودش می گوید هر یک از این گلهای سرخ به بهای جان کبوتری به دست
آمده. کاش آنها حرفهای مرا میفهمیدند!
با تاریکی هوا سن هم آرام میگیرد. جاکومتی در خیالش در امتداد
بلوار سن ژرمن مجسمه ای میسازد. تندیس مردی که راه می رود! خودش را به کافه فلور میرساند
و به مجسمه ی آن طرف بلوار خیره میشود و با خودش میگوید مردی که راه می رود؟!
زولا ساعت ها راه می رود و مدام زیر لب زمزمه میکند
که ترز تاوان جنایتش را پس
خواهد داد. صدای انفجار آتشبازی توجهش را به حاشیه ی رود سن بر میگرداند. یک طرف جویس تنها نشسته و به سن خیره
شده و کمی آن طرف تر ورلن و رمبو یقه های یکدیگر را گرفته اند و در نزاعی عجیب
روی زمین غلط میخورند.
در تاریکی باراندازهای رود سن، ویان ایستاده و با خودش میگوید
من منتظر چهل سالگی نخواهم ماند و آخرین ته سیگارش را در سن می اندازد و خودش را
به کافه میرساند تا آخرین قهوه اش را سر بکشد. دوباره به سن بر می گردد. آخرین
نگاه. آخرین پرش بی آن که حتی سن ردی دایره ای در آب از او به یادگار گذاشته باشد.
بی هیچ خداحافظی. رفته است بی آن که منتظر چهل سالگی مانده باشد.
الینگتون در تاریکی زیر تیر چراغ برقی سوخته ، کلاهش را
پرت میکند روی سن و چونان نوازنده ای دوره گرد تکیه میدهد به تیر و زیباترین
قطعه اش را برای سن ژرمن میسازد. وقتی به کافه میرسد و دیویس از آخرین بداهه اش برای
او سخن میگوید تازه میفهمد که آنها نیستند که برای سن ژرمن آهنگ میسازند. این
سن ژرمن است که به آنها میگوید گوش کنید و تردید نکنید. بنویسید و بنوازید. بلوار
سن ژرمن یک صفحه از دفتر نتش را هر نیمه شب به سن می سپارد و بعد به رخت و خواب می
رود.
و بالزاک که
هنوز ایمان دارد که حق اوست که شبیه راستینیاک، یک روز به اجتماع بورژوای پاریس
بپیوندد، از دست طلبکارانش به کافه پروکوب پناه می برد و با خودش می گوید یعنی این
کلاه ناپلئون روی دیوار چقدر می ارزد؟! ولتر آن طرف تر سرش را از روی کتاب بر می
دارد. به بالزاک خیره می شود. سری تکان می دهد و دوباره مشغول می شود. کمی آن طرف تر هوگو دارد نقشه دزدیدن اسمرالدا توسط کازیمودو را در ذهنش مرور می کند.
روی دیوار کافه، سایه مردیست با پشتی خمیده. به یکباره بر می گردد. کازیمودو
خاکستر میشود و فرو می ریزد.
دم در روبسپیر فساد
ناپذیر، برای فرانکلین از فرانسه میگوید.
صبح شده. کافه ها هنوز باز نشده اند. الیوت دم
در کتابفروشی منتظر سیلویا
بیچ است. ژید کتابهای خودش را پشت
ویترین دید می زند و کیف می کند. سیلویا
می آید و سن ژرمن بیدار می شود.
بلوار سنت ژرمن. لاله زار. خیابان نادری.
خیابان ولیعصر. هر کجا که باشد. برای فرار از طاعون سیاه، این زندگی کسالت بار، باید به جایی پناه ببریم.
پی نوشت:
سن ژرمن بلواری است به طول سه کیلومتر و با عرض
سی متر. محله های پنجم، ششم و هفتم پاریس را به صورت نیم دایره ای از پل سولی در شرق تا پل کنکورد در غرب، در خود جای میدهد.
کلیسای سن
ژرمن دپره، از قدیمیترین کلیساهای پاریس، در انتهای خیابان رن دلیل نامگذاری این بلوار
بوده است.
همانطور
که بلوار سن ژرمن هویتش را از دانشگاه سوربن و آدمهایی که پاتوقشان کافه ها و
کتابفروشی های آنجا بوده کسب کرده، تاثیر این فضا نیز بر بسیاری از روشنفکران و
هنرمندان بزرگ انکار ناپذیر است. با تغییر ماهیت فیزیکی کتاب و تغییرات ساختاری در
خرید و مواردی از این دست، کتابفروشیهایی مثل شکسپیر و شرکا گویا درست مثل کتابفروشیهای قدیمی خیابان
انقلاب خودمان دیگر آن حال و هوای قبل را ندارند. اما کافه ها با وجود این که
انگار سالهاست صندلیهایشان را از زیر روشن فکرها کشیده اند و گردشگرها روی آن مینشینند،
بخش زیادی از شادابی و دلربایی گذشتهی بلوار سن ژرمن را در خود نگه داشته اند.
چیزی که ما در خیابان لاله زار و خیابان نادری خودمان، که امروز بخشی از خیابان
جمهوری حد واسط چهار راه حافظ و چهار راه استانبول است، نمی بینیم.
حوالی سن ژرمن پر از کافه هایی است که هر کدام
برای خودشان تاریخچه ای دارند. کافه های فلور (cafe de flore)،
دومگو (Les
Deux Magots)، براسری لیپ (la brasserie Lipp)، پروکوپ
(Café
Procope) معروفترینشان هستند. و اما کافه نشینان
این محله چه کسانی بودند؟
آن طور که می گویند (منابع نه چندان موثق!):
فرانسوی زبانهایی چون:
- مارسل
پروست پدید آورنده کتاب در جستجوی زمان از دست رفته.
- ویکتور
هوگو نویسنده بینوایان، گوژپشت نتردام و مردی که میخندد.
- ژان
پل سارتر فیلسوف اگزیستانسیالیست خالق رمان تهوع و مجموعه داستان دیوار
- سیمون
دوبووار همراه و همدم سارتر با اثر معروف جنس دوم
- آلبر
کامو با آثاری چون بیگانه، طاعون، سقوط و کالیگولا
- امیل
زولا نویسنده کتابهای ترز راکن و ثروت روگنها
- آرتور
رمبو شاعر جوان مرگ
- پل
ورلن شاعر مکتب سمبولیسم
- ژرژ
باتای فیلسوف مکتب فلسفه قارهای
- ماکسیمیلیان
روبسپیر از رهبران انقلاب فرانسه
- دنی
دیدرو فیلسوف عصر روشنگری
- بوریس
ویان شاعر، نقاش، آهنگساز و خواننده
- انوره
دو بالزاک نویسنده بابا گوریو و گوبسک رباخوار
- آندره
ژید خالق مائدههای زمینی
و غیر فرانسویها:
- ارنست
همینگوی نویسنده آمریکایی رمانهای پیرمرد و دریا، وداع با اسلحه و پاریس جشن
بیکران
- اسکار
وایلد نویسنده ایرلندی خالق مجموعه داستان شاهزاده خوشبخت
- جیمز
جویس ایرلندی خالق شاهکار اولیس
- ساموئل
کت ایرلندی خالق نمایشنامه در انتظار گودو
- بنجامین
فرانکلین از پدران بنیانگذار ایالات متحده
- برتولت
برشت شاعر و نمایشنامه نویس آلمانی
- آلبرتو
جاکومتی مجسمه ساز و نقاش سوئیسی
- ادوارد
کندی الینگتون آهنگساز آمریکایی
- مایلز
دیوس موسیقیدان آمریکایی
- تی.
اس. الیوت شاعر و نمایشنامه نویس آمریکایی-بریتانیایی
- گرترود
استاین رمان نویس، نمایشنامه نویس و شاعر آمریکایی